![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
به خونه که رسیدم منصور و دنیز بیرون بودن.دم درکه بودم زنگ زد که کجایی؟رفته بود برای مادرش گوشت بخره.تا برسه یه چای برای خودم ریختم و رفتم سراغ ظرفشویی.مثل همیشه پر بود.گاهی وقتا فکر میکنم کار از ما بهترونه.قبل از شروع یه سری به یخچال زدم.پاکسازی!از وقتی که رژیم گرفتم فهمیدم جاروبرقی خونه منم چون همه چیز میمونه و کسی نمیخوره.خلاصه بعد از تمیز کردن یخچال یک دنیا ظرف جمع شد که شستمشون.همیشه موقعی که پای سینک هستم فکر میکنم.به ماجراهای کافه البالو.به حرفهای بچه ها.یاد حرفهای پسر میترا که بعد از دیدن عکسها گفته بود چقدر پیر شدین. ۵شنبه دیگه تولدمه.بنا بریک منبع موثق(ازگلی پرسیدم)میرم توی۳۴سال.پیشترها با خودم فکر میکردم وقتی به این سن رسیدم چه شکلی میشم.حالا توی آینه میبینم.بدم نیست.من هیچوقت از بالا رفتن سنم نترسیدم.فکر میکنم تجربه و درکی که آدم از زندگی پیدا میکنه ارزشش رو داره.خلاصه که منتظرم ببینم همسر عزیز چطور از خجالتم درمیاد. ازاوایل صبح احساس سرما خوردگی میکردم.بعد از یک جمع آوری مختصر و راهی کردن منصور، دو تا قرص سرما خوردگی انداختم بالا یه بالش برداشتم و روی مبل شهید شدم.۳ساعت خوابیدم .وقتی بیدار شدم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:42 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
این نوشته در اصل مال این وبلاگه ولی از اون جایی که دیگه خواننده چندانی نداره تو وبلاگ شخصی خودمم گذاشتمش خوب : با زوق زوق دندونم از دیروز تا به همین لحظه دست به یقه ام. ساعت حدود سه بود که موبایلم با یک شماره ناآشنا زنگ خورد. به امید یک ناجی گوشی رو برمیدارم و میگم بله؟ شادی ، همون شادی که مادر یک جفت دختر نازه پشت خطه.-گفته بودم که من کلی شادی می شناسم، نگفته بودم؟ - چند هفته پیش نامه داده بود-برقی- که فلان تاریخ ایرانم و تا سه دی مشهدم و بعد تهران. چطور می تونم بچه هارو ببینم. جواب داده بودم-برقی- که چه نشستی که در خوش شانسی دست مارو از پشت بستی و پنج دی قرار گروهی ماست و چنین و چنان و این هم تلفن من و رسیدی زنگ بزن. زنگ نزد تا همین امروز که روز قبل قرار سه ماه یکبار ما باشه. بعد از کمی گپ و گفت می پرسه که دخترهارو کجا ببرم بگردونم؟ کمی فکر می کنم به تمام مکان های سرپوشیده ای که این روزها میشه بچه ها رو برد. می گم یک زمانی سیرکی تو پارک پردیسان بود، اگه هنوز باشه.. تیراژه هم هست، سرزمین عجایب. امم خوب بولینگ عبدو تو شریعتی. البته به ما - من و تو که خونه مادرت هستی فعلا - دوره و به ترافیک نمی ارزه. همین دیگه. بعد شرمنده میشم از بضاعت کم پایتخت برای فرزندانش که بعد از چند سال دوری اومدن و احتمالا کمی که عقلشون برسه -سال های بعد- سر اومدن به مام وطن با باب وطن و بقیه به جنگ و جدل می پردازند لابد. حالا فردا با بچه دارها یک شور و مشورتی بکن. باشه تا فردا. برمی گردم خونه مادرم. بالاخره هفته ای یکبار بچه به مادربزرگش می رسه خوب. می خوام برم دندان پزشکی درمانگاه پشت خونه مادرم. زنگ می زنیم جواب نمی دن. ولو میشم روی تخت . همین جور خواب و بیدار فکر می کنم که کجا ببریم دوقلوهای شادی رو؟ آخ چه خوب که مجبور نیستم پاشم و ببینم سام داره چیکار می کنه. اصلا چطوره بریم خونه میترا ت. هم دو تا بچه هم سن و سال دوقلوها داره. هم خونه اش بزرگه. هم کلی اسباب بازی دارن. هم بچه هاش ماشالا از دو سالگی زبون انگلیسی حرف زدن تو مهد کودک و مدرسه و آداب معاشرت می دونن. آره همین بهتره حالا فردا بهش میگم. حالاتا فردا.. گل مریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|