![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
http://www.txtwriter.com/Bookshelf/bookreviews/Einsteinsdreams.html این لینک بالا را هم ببینید راجع به کتاب. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 6:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
شلوغه خیلی شلوغ. باید یه کاری بکنم یعنی چه جوری بگم استاد خواسته که پرونده علمی یک فرد ایرانی که مایله بیاد اینجا رو بررسی کنم و نظرم رو بگم. این شخص گفته شده که استاد هستش. من تا حالا ۴ تا از مقالاتش رو بررسی کردم. چیزی که خیلی عجیبه اینه که اینها همه اش تقریبا یکی هستن. دارم آتیش می گیرم. شنیده بودم تو این گیر و دار بالا بردن تعداد مقالات از ایران خیلی ها هم در این بین مقاله های تکراری چاپ می کنن ولی دیگه با چشم خودم اینجوریش رو تا حالا ندیده بودم. (البته همه محققین رو نمی گم ها اشتباه نشه) آخه چه اجباریه من نمی فهمم. یه وقتی نسل قبلی ها رو مسخره می کردیم که برای دلایل مسخره همه اش مبل و تیر و تخته تو خونه هاشون پر می کردن برای قیافه٬ حالا باید جامعه علمی رو ببینیم که برای زیاد کردن تعداد مقاله و قیافه اومدن عملا همه اش مقاله های تکراری... موندم به استاده چی بگم... اینجاست که می گن تف سر بالا. کاری گیر کردیم ها...
تو این فصل ناز پاییز بوی خیلی قشنگ یه گل خاصی خیلی به مشام می رسه تو اغلب خیابونها. انگار گلها هم دارن برای آخرین بوسه های این باد وحشی و بی وفای پاییزی عشوه گری می کنن٬ معلوم نیست واسه چی. یاد خونه کوچیکی افتادم که وقتی بچه بودم اونجا خیلی شاد بودم و همبازی بچه های خیابون. اون خونه انقدر بزرگ نبود که نشه بوی گل محبوب شب رو که مامانم اونهمه دوسش داشت حس نکرد تو حیاط خونه. یادمه تابستوها تو اون حیاط وقت عصری دور هم بودیم با بستنی که مامان برامون سهم می کرد و پاییزها با سیب زمینی سرخ کرده که می خواست با این کار من یکی از چیپس خوردن هر روزه بیوفتم چون معتقد بود غیر سالمه. زهره جان عزیزم برای تحصیل در ژاپن شاید این لینک بد نباشه http://japanlife2005.blogspot.com/2005/09/blog-post_23.html همچنین بقیه لینکها در وبلاگ بالا. برای بورس از سفارت ژاپن تو ایران هم می شه اقدام کرد. برای اینکار بهتره وبسایت سفارت ژاپن در ایران رو ببینی. اطلاعات خوبی داره. اینجا هم خوبه http://www.asij.ir/ قدم اول برای تحصیل در ژاپن به نظر من پیدا کردن استادی هستش که قبول کنه با اون شخص کار کنه. من خیلی خوشحال می شم در این زمینه بیشتر صحبت کنیم٬ اگه نیازی داشته باشی. با ایمیل هم راحت میشه در تماس بود. ایمیلم رو که داری نه؟ خوش باشین ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:13 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دلم یهو سر صبحی برای اینجا تنگ شد. ببخشید اومدم یه خورده اینجا ...ناله کنم. آخه خسته ام. ضمن اینکه تجربه وبلاگ خوانی-نویسی نشون داده که وقتی حالت بده و میای نک و ناله میکنی خیلی همه همدلی میکنن تا وقتی که مثلا خوشحالی و به قول یه دوستی از پخت قورمه سبزی و اینجور چیزا مینویسی! باری زندگی کمی تا قسمتی سخت میگذره. هر روز با بدوبدو و صبحونه دادن نصفه نیمه به سام و جمع و جور کردن و عوض کردن و بردنش به مهد شروع میشه. راحت ترین بخشش وقتیه که میام سرکار. گاهی هم سری به وبلاگ میزنم که ربابه با شجاعت به نوشتن درش ادامه میده. ساعت ۴ میرم دنبال سام و بعد خونه و شام و جمع کردن صد باره همه اون چیزایی که سام ریخته. با اصرار، نمیخوابونمش که شبها زود بخوابه و وقتی خوابید با چشمای نیمه باز فیلمی نگاه میکنم و بعد میخوابم. آشفتگی همیشگی خونه معمولا رو اعصابمه. هر روز به این فکر میکنم که امروز بعد از کار، کجا و خونه کی میتونم برم که هم به خونه نزدیک باشه هم کمی استراحت کنم و هم حوصله سام رو داشته باشن. متاسفم اگه با این انگیزه های پیش پاافتاده میام پیشتون ولی چاره ای ندارم چون همش خسته ام. در همین راستا چند روز پیش رفتم خونه زهره خ. خیلی خوش گذشت و کلی آرامش پیدا کردم. چقدر دوستی خوبه و گذر زمان ارزش اونو برای آدم صدچندان میکنه. تو این هاگیر واگیر یک کتاب خوندم به اسم " پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند. " البته شاید اسمش دقیقا این نباشه الان یادم رفته! یک نگاه طنز آمیز و قشنگی به کتاب های مارسل پروست داره. تو یه قسمتی میگه که پروست اصلا از این صفتهایی که ما به احساساتمون میدیم و کاملا روتینه خوشش نمیومده و اصرار داشته که احساساتشو در مورد اتفاقات و یا مثلا دیدن ماه دقیق بیان کنه. مثلا اگه این پست منو میخوند کلی حرصش میگرفت که که من میگم "چقدر دوستی خوبه" خوب که چی؟ دوستی خوبه یعنی چی؟ یعنی من دقیقا چه احساسی دارم؟ احساس میکنم که دایره لغاتم خیلی محدودن و نمیتونم اونچه رو که احساس میکنم به خوبی بیان کنم. مثلا چند وقت پیش تو ماه رمضون، یک شب مامان رضیه زنگ زد به من که خداحافظی کنه. داشت میرفت فرانسه پیش پسرش و از اونجا هم آمریکا پیش رضیه و اون یکی پسرش. یادم اومد که آشنایی من با مامان رضیه دقیقا ماه رمضون سال قبلش افتاد و اون موقع شب که من داشتم شام میخوردم و اندکی لول بودم و مهمون داشتم و کلا حال خوشی داشتم، از اون خداحافظی دلم گرفت. حالا اگه بخوام بهتون بگم که دقیقا دلم از چی گرفت باید یه وبلاگ درست کنم و در مورد احساساتم از تلفنی که سرشام، وقت اندکی مستی بهم میشه و ازم خداحافظی میشه براتون بنویسم و بنویسم که یاد این جمله تو کتابا افتادم که میگه : " اون آخرین باری بود که من خبری از ایکس شنیدم و دیگه هیچ وقت ندیدمش" بگذریم. باقی بقایت، جانم فدایت.... گلمریم پی نوشت: مریم مومنی یک سایت راه انداخته برای خوانش تاریخ بیهقی. اینم از اون کارائیه که دلم میخواد دنبال کنم. برای امروز قرار بوده که ده صفحه اولشو بخونن. اگه دوست داشتید برید اینجا. یادش بخیر حسنک وزیر و کلاسهای خانوم نورمحمدی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|