![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
دیروز صبح طبق معمول تعطیلی های بی برنامه این اواخر سام و کالسکه و بند و بساط بچه( چنان که افتد و دانی) رو برداشتیم و رفتیم پیاده روی حول و حوش باغ فردوس، خیابون ولیعصر. بگذریم که سربالاییها نفسمون رو گرفت و اگه به مدد کالسکه سام نبود من یکی نمیتونستم خودمو به ماشین برسونم. موبایل علی که زنگ خورد، با شنیدن ای وای و آخ آخ، فکر کردم باز کدوم پروژه به بن بست رسیده، کی کجا گند زده، یعنی چی شده؟ بعد از اینکه تلفنو قطع کرد پرسیدم چی شده؟ مکثی کرد و گفت آقای فلانی رو یادت میاد تو بهینه سازی؟ - خوب خوب؟ - بنده خدا فوت کرده. - ای وای چرا؟ تصادف؟ - نفهمیدم. - جوون بود که. - آره از من جوون تر بود. بعدا می فهمیم که دو شب قبل بر اثر ایست قلبی فوت کرده. شب شنبه بعد از سه روز بی خبری از دوست جان در جانم مصی ط که رفته شمال زنگ میزنم بهش تا گزارش این سه روز بی خبری رو ازش بگیرم. (نترسید نفر بعدی اون نیست.) بعد از کلی از این ورو اونور حرف زدن گفت که آخر سفر کلی حالشون گرفته شده و صمیمی ترین دوست پسرخاله اش که رفت و آمد خانوادگی داشتن و از بچه گی می شناختنش بر اثر برق گرفتگی مرده و اونا هم سریع برگشتن تا به خاکسپاری برسن... امروز صبح بالاخره این تعطیلات وامونده سراومد و برگشتیم سر کار. چند دقیقه پیش زنگ زدم به مامانم تا حالشو بپرسم و خبر از بله برون دختر عموم که دیشب بود بگیرم. مامانم گفت که بله برون به هم خورده. - چرا؟ - شوهر مرجان فوت کرد. - چی؟ - آره طفلک جوون هم بود . - مثل اینکه سرطان داشت... این خبر آخری منو میبره به سالهای دبیرستان. مرجان دخترخاله خوشگل و قد بلند و بلوند دخترعموم که تو پرواز نمیدونم کجا با شوهر خوش تیپ و خوش قیافه و پولدارش آشنا شد و کیک نامزدیشون شبیه هواپیمای نمیدونم کجا بود و تمام سالهای نوجوونی من پر بود از خبرهای جالب راجع به این زوج دوست داشتنی و عکس عروسیشون که انقدر به نظرم خاص و زیبا بود به تمام دوستام نشون داده بودم. دلم میسوزه از اینکه کاخ سعادت بتهای نوجوونی من فرو ریخته. چقدر زندگی کوتاهه. به قیافه هاشون فکر میکنم. به مرجان زیبا با چشمای قرمز اشک آلود. به دخترشون که الان شاید ۱۴-۱۵ ساله باشه. جدیدا وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم برمیگردم به گذشته و سعی میکنم کوچکترین خاطراتی رو که با اون آدم دارم مرور کنم . بعد به وضعیت بازمانده ها فکر می کنم. اینکه چقدر این موضوع زندگیشونو تحت تاثیر قرار میده. بچه ها چیکار میکنن؟ زن جوون یا نسبتا جوون با بچه و باقی قضایا چیکار باید بکنه و کلی چیزای دیگه. ولی عملا حتی زنگ نمیزنم که تسلیتی بگم چه برسه به رفتن به مراسم ختم. خیلی مسخره و بیهوده است به نظرم. کلا از نوع عزاداری ایرانی بیزارم. بیزار به معنای واقعی کلمه. خوب جمع و جور کردن این پست برام سخته. مابین کارام میام و چند خط مینویسم و میرم. نخواستم صبح یکشنبه تونو با این حرفا خراب کنم. چقدرم انشام بد شده . مثل بچه مدرسه ایا نوشتم. مهم نیست. فقط خواستم بگم که زندگی خیلی کوتاهه و بهتره قدر این روزای کشدار بی حوصله بی اتفاق رو بدونیم. البته دارم اینو به خودم میگم چون خیلی قرقرو (غرغرو؟) شدم . ممکنه آدم یه روز حسرت همین روزارم بخوره. مگه نه؟ گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
قبل از هر چیز٬ سلام٬ خوبین؟ خوشین؟ استاد عزیز بازم رفتن سفر این سری برای دو هفته ولی فکر نکنین این بار هم می شه جیم زد. خییییر. استاد عزیز از روی اسکایپ رد گیری می کنن دیگه. این یعنی بشینم سر جام و خوب کمی هم کار کنم.
و بعد اینکه تولدم از صمیم قلب مبارک. امیدوارم کمه کم یه نیم قرن دیگه به خوبی و خوشی به همراه خانواده عزیز و دوستان با صفا در این دنیا بتونم نفس بکشم عمیق و بخندم از ته دل. خوشبخت باشم تا خوشی هم مجبور بشه باهاش بیاد..... دیگه اینکه برای اون دسته از دوستانی که بدشون نمی یاد از اوضاع و احوالات اینجا یه خبرایی بدم می خوام در مورد مبایل عوض کردنم بگم. دو سه هفته پیش با مهدی همت کردیم که مبایل هامون رو عوض کنیم چون این شرکتی که عضوش بودیم خیلی وقته که سرویس جالبی ارائه نکرده بود و همه اش هم همون حق اشتراک سالهای قبل رو می دادیم و هیچ تخفیف نمی داد.... خلاصه که داستان مبایل عوض کردن در ژاپن حداقل اونجوری که ما تجربه کردیم اینجوریه که الان می گم. اول رفتم به شرکت قبلی که برای چند سال عضوش بودم. گفتم می خوام کنسل کنم و با شرکت دیگه ای قرارداد ببندم برای همین می خوام شماره ام رو هم منتقل کنم. مبلغی برای انتقال شماره دریافت کردند و بعد فرمی رو دادند و کارم در اونجا تموم شد. بعد رفتم شرکت جدید. گفتم که می خوام عضو بشم منتها با شماره قبلیم و نمی خوام شمارم عوض بشه. و خوب قراردادی بستم و مهر و امضا.... در ژاپن امضاء زیاد مهم نیست باید مهر زد ! نکته دیگه اینکه هر شرکتی گوشی مبایل خودش رو داره و نمی شه گوشی قبلی رو برای اشتراک جدید استفاده کرد. بنابراین از شرکت جدید خواستم برام گوشی هم بدند ولی گفتم برای گوشی نمی خوام پولی بدم! این همیشه اینجا امکان داره. اونوقت از گوشی هایی که در فروشگاه بود یکی رو انتخاب کردم و عوض اینکه قیمتش رو پرداخت کنم لوونش کردم بری دو سال. ولی چون ماهیانه عملا باید مبلغی رو برای حق اشتراک بدم بنابراین همون حق اشتراک قیمت گوشی رو عملا مجانی می کنه. خلاصه که سرتون رو درد نیارم. یه گوشی ناز و خوش رنگ ( چون برای من رنگ گوشی از عملکردهاشم مهم تره) گرفتم مجانی و طبق قراردادی که بستم در تمام ۲۴ ساعت شبانه روز هر چقدر با مهدی صحبت کنم و یا سی میل مجانی هستش. دیگه اینکه با بقیه هم هر کسی عضو این شرکت باشه هم در ۲۰ ساعت شبانه روز مجانی هر چقدر صحبت بشه. همه این کارهای قرارداد و گوشی گرفتن برای خودم و مهدی یه ساعتم طول نکشید. حالا همه این کارها و عضویت و اینها با ماهیانه حدودا ۷۰۰۰ تومان می شه. و دیگه اینکه نمی خوام مقایسه کنم با جاهای دیگه که چجوری گوش مردم رو میبرن. در آخر هم تبریک میگم قهرمانی بسکتبال ایران در بازیهای آسیایی و راهیابی به المپیک. برای بازی در مقابل اردن ما برای تشویق رفته بودیم. ۵ ساعت بیشتر تو راه بودیم. من عمرا نمی دونستم قابلیت این رو دارم که اینهمه داد (جیغ) بکشم. از فرداش برای چند روز همه اش انگاری تو حلقم یه چیزی گیر کرده بود. ولی عجب بازی کردن. خیلی خوشم اومد. در برابر اردن اولش کمی بی حال بودن و اردن هم فکر کرده بود که می بره. اهکی... طبل و بوق و از همه مهم تر جیغ هایی ما سر دادیم که گوششون رفت. و بچه های ایرانی هم خداییش قشنگ بازی کردن و حقشون بود ببرن. شما هر چی می خواین بگین. ولی من آی ذوقی می کنم ایران می یاد اینجا و اولم می شه. دیگه باید گفت تابستون خوبی داشته باشین و تا بعد... ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:53 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 6:35 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|