![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
راستش اونروز تو کافه آلبالو که تو دست نیلوفر دو تا رینگ نازک با چند تا نگین کوچولو دیدم هوایی شدم. یکی سفید یکی زرد. با چند تا دون دونه کوچولو روشون.توی دستای سفید و کشیده نیلو هم حسابی میدرخشیدند.طبق معمول که از چیزی خوشم میاد از نیلو خواستم بده تا امتحانشون کنم. از کجا خریدی؟ از پاساژ پروانه، چهارراه استامبول. یکیش کادوی تولد پارسالمه، یکی مال امسال. اینارو دیگه خودش گفت. دوست داشت لابد. حالش هم بد نبود به گمانم. همه چی که همیشه خوب نیست. میدونی که؟ نیلوفرو میگنم. پریروز خواهر علی فارغ شد. دومین بچه ظرف دو سال اخیر. خدا بهش صبر و همت بده. زنگ زدم بهش که چی لازم داری برات بیارم؟ یه کمی من و من کرد و گفت همه چی خریدن و اینا. گفتم خودت چی؟ چیزی نمیخوای؟ اصلا تویی که زحمت کشیدی. تویی که باید ازت قدردانی بشه و این حرفا. خلاصه به یه انگشتر رضایت داد. بدون نگین. دیروز رفتم ستارخان حوالی ویلا. بعد عمری تو مغازه ها سرک کشیدم و چند تایی انگشتر توی دستم کردم. نگین دارها رو دوست تر داشتم ولی دست آخر یه بی نگین برای خواهر علی خریدم. سوار تاکسی که شدم دلم خواست یکی هم برای خودم داشته باشم. حالا هم که نشستم دارم اینارو برات مینویسم یه انگشتر نازک زرد پرپری با 7 تا نگین کوچولو تو انگشت چهارم دست چپم کردم. همونی که دوباره از تاکسی پیاده شدم و رفتم از یه مغازه ای برای خودم خریدم. یه کمی تو دستم لق میخوره . وقتی دستمو میشورم باید مواظب باشم که نیفته. از بالا که نگاهش میکنم کمی برجسته است. ممکنه به یه لباسی چیزی گیر کنه. هرجا هم که کسی نیست یواشکی نگاهش میکنم. اینارو گفتم واسه خاطر دل تو آزاده الف عزیز.مواظب خودت باش.... گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
تو روزهای سخت کاری چیزی که بیشتر از همه کمکم می کنه یه جا نشستن و مردم رو دیدنه. این رو از زمان دانشگاه و قبلش یاد گرفتم که اکثر مواقع بی خیال درس و کتاب٬ ساعتها بقیه رو نگاه می کردم در جالی تو یه گوشه ای٬ زیر درخت دور از دید بقیه سعی می کردم باشم. و همون بی خیالی و آرامش گرفتن٬ الان خیلی بیشتر به دردم می خوره تا اون فرمولها و قضیه هایی که هر از گاهی می چپوندم تو مخم. اگه همین یه کوچه در رو به فضای بی خیالی هم نبود واقعا آیا می شد در مواقعی که چرخ سنگین مسوولیت و کار و استرس و دل تنگی ها و ارزوها و قوانین و ... که می خواند خورد کنند آدم رو٬ طاقت آورد. نفس بلندی می کشم و می گم "وللللللش کن٬ بذار بقیه بدوند و فکر کنند که هدف هم دارند٬ بی خیال٬ تو با ضرب آهنگ قدم هاشون فکرت رو مثل پاندول یه ساعت قدیمی تنظیم کن. و فقط فقط خوش باش." و حالا آروومم و می تونم خودم رو پیدا کنم٬ خودم رو بکشم بیرون از چرخ سنگین مسوولیت و کار و استرس و دل تنگی ها و ارزوها و قوانین و ...
ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:13 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بهار فعال عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز
تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !
آزاده ط |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 19:59 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
۱- بچه جدید افتخار را توی بغل مهرناز توی عکس۱ ببینین.
۲- توی عکس ۳ اون جادوگر نیست، گلمریم است!!!!!!!! ۳- آزاده-ا با اینکه پست دکترا ش تموم شده ، ولی احتمالا برمیگرده ژاپن.............. بهار پ.ن. منتظر نمایشگاه نقاشی آرزو باشید...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:59 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|