تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

لیلا جان

نیم ساعته که با چشم گریون پشت تلفنم. همه اون شماره ها رو گرفتم...فقط دفتر رئیس جمهوری برداشت و گفت ما نمیتونیم کاری کنیم...

ممنون که نوشتی و ممنون که برش داشتی. سهم امشب من از درد خواهران سوخته چندقطره اشک بود و چند تلفن بی حاصل.

آزاده ط

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:16  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه

خیلی وقت بود که سر به اینجا نزده بودم. آزاده ربابه شادی رضیه و دوستهای دیگه خوندن نوشته های شما منو به این فکر انداخت که بنویسم. چیزی که الان یادم افتاد این بود که این دور هم جمع شدن ها و بعد این وبلاگ تو یک مقطع از زندگی چقدر به من کمک کرد. تو اون روزهای بعد از تولد پسرم که بناچار بیشتر وقتم رو تو خونه می گذروندم شماها به من کمک کردین تا احساس کنم تنها نیستم و یک عالمه دوست سراسر دنیا دارم. هنوزم با خوندن این وبلاگ انرژی می گیرم. خوشحالم که اینجا رو داریم. مثل خونه ای که در همیشه بازه. به نظرم تو این وبلاگ کاملا قضیه بقای انرژی برقراره! هر حرفی که شما از گوشه و کنار دنیا اینجا می نویسید از بین نمیره بلکه از صورتی به صورت دیگه تبدیل می شه و درون فکر و قلب بقیه می ره.

چند وقت پیش برای خرید کتاب رفته بودم انقلاب . یک چیز خیلی جالبی فهمیدم اونم اینکه اینجا بازار ترجمه خیلی داغه .  مثلا جدیدترین کتاب کامپیوتری که تو آمریکا منتشر شده رو تصور کنید حتما ازش ۳-۴ تا ترجمه مختلف اینجا پیدا می شه شاید باورتون نشه که بین نشر کتاب تو آمریکا تا نشر ترجمه اش تو ایران کمتر از ۲ ماه فاصله است( به مدد عدم رعایت قانون کپی رایت). البته این مسئله واقعا وقتی باعث دراوردن شاخ می شه که این  عبارت کنارش قرار بگیره "زمان مطالعه هر ایرانی در سال ۴ دقیقه است"!

مریم ق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:28  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان گلم

اول از همه ببخشید که دو تا پست پشت سرهم می گذارم.

گلمریم و طرلان عزیزم راستش من فکر می کردم که آنقدر داد و قال کرده ام که همه دنیا می دانند که داریم میریم کالیفرنیا.

توی گردهمایی به بچه ها می گفتم من فکر کنم شخصیت زیادی شلوغ پلوغی دارم و هر وقت اوضاع یک کمی بهتر می شود یک کار می کنم که همه چیز بهم بخورد (فکر کنم توی شیمی بهش می گفتیم آنتروپی. لطفا به خانم معین نگویید اگر غلط بود).

اولش که امدیم کانادا و چند سالی داشتم با محیط جدید آشنا می شدم و درسم را میخواندم. درسم تمام شد و چند وقتی رفتم سر کار بعد دیدم که همه چیز خیلی مرتب و منظم شده است تصمیم گرفتم بچه دار شدم و به تمام نظمهای زندگی پایان دادم. حالا بچه هایم یک کمی از آب و گل در آمده اند و احساس می کنم می توانم از پسشان بر بیایم و همه چیز تقریبا منظم شده ٬ دوباره تصمیم گرفتم پاشم بروم کالیفرنیا. ببینید بابک بدبخت باید چه کسی را تحمل کند.

از شوخی که بگذریم همه بهم می گویند که این چکاری است که می کنی و چرا از بهترین شهر داری می روی آمریکا که هر آن ممکن است با ایران جنگ کند و ...

ولی با خودم فکر کردم من همیشه می خواستم که یک کمی زندگی در کنار گیگ ها در سیلیکان ولی را تجربه کنم و شاید الان بهترین فرصت اینکار است (قبل از اینکه دخترهایم بروند به مدرسه)و دلم می خواهد این مسیر را هم در زندگیم دنبال کنم. شاید هم اینکار را دارم می کنم که بخودم ثابت کنم که با وجود سی ساله شدن هنوز جوان هستم و پر انرژی.

ولی در هر حال خیلی احساس خوبی دارم. فکر کنم فکر یک شروع تازه توی یک محیط نسبتا تازه (البته به قول استاد دانشگاهم اینجا همه جا مثل هم است و همه جا مکدونالد دارد) کلی بهم انرژی داده است. البته به قول بزرگان هرجا که برویم آسمان همین رنگ است و خوشبختی کاملا یک احساس درونی است.

خوب و خوش باشید

شادی ر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و امروز با بدبختی از خواب بیدار شدم. بدو بدو نیکی یاسی را حاضر کردم و با هم رفتیم مدرسه. الان آمدم خانه که شروع کنم به کار که ایمیل رضیه را گرفتم که نوشته بود کارهایش درست شده و الان دارد می رود ایران. نمی دونیدکه چقدر خوشحال شدم. چقدر احساس خوبی است که آدم یک دوست به این نازنینی داشته باشد که با تمام وجود از اینکه کارش درست شده است خوشحال شود. خلاصه رضیه جون به قول اینجایی ها You made my day.

چند روزی است که می خواهم اینجا بنویسم ولی همه اش تنبلی کرده ام.

می خوام به دوستای گلم بگم که چقدر همه چیز دارد خوب پیش می رود. بالاخره یک آپارتمان فسقلی توی منلو پارک اجاره کردیم و از ۱۵ جولای باید آنجا باشیم. کلی کار دارم که باید بکنم ولی کلی هیجان زده هستم. همیشه یک شروع جدید به آدم کلی انرژی می دهد.

من فکر کنم یکی دوسال پیش کلی اینجا غرغر کردم و از بچه داری بد گفتم و همه اتان را کلی ترساندم. خودم هم نمی دانم که آیا اخرسر من در آن دوران افسره شدم یا نه. ولی الان خیلی اوضاع بهتر شده و کلی دارم لذت دخترهایم را می برم. یه همه مامانهای کوچولو٬ گل مریم ندا مریم و ... روزهای سخت قبل از اینکه بفهمید تمام می شود و کلی دلتان برای آنهایی که بچه ندارند و نمی توانند لذت بچه داری را حس کنند می سوزد.  البته فکر کنم الان دخترهای من در بهترین دوران هستند و دوباره احتمالا همه چیز تیره و تار می شود وقتی به سن بلوغ برسند.

ببخشید سرتان را خوردم.

شادی ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:12  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام،
من فردا شب ميام ايران. خيلی خوشحالم. قراری چيزی تو اين يه ماهه نداريم كه من بهش برسم؟ از الان روی ماه همتون رو  ميبوسم
رضيه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

این پست من خیلی تاریخ مصرفش گذشته ولی باز هم دوست دارم بنویسم....دیر نوشتن بهتر است از هرگز ننوشتن....

قرار بین المللی مان تقریبا یک ماه و نیم پیش بود ولی من هنوز هم از مرور خاطرات اون کمتر از دو روز کوتاه انرژی می گیرم . البته باید حواسم جمع باشه که همونجا بمونم و وارد فاز حسرت خوردن که مرحله بعدی و تخصص اصلی اکثر ماست نشوم.....حسرت از اینکه  چرا سرنوشت من را از دوستان و همفکرانم جدا کرده... واز اینکه  چرا این انرژی گرفتن هر هفته و هر ماه نیست و ...در این زمینه به یاد آوردن نصایح مشفقانه رضیه عزیز سودمند بوده است.

جای همه آنها که نبودند خالی....

دیدن دوباره شادی بعد از سیزده سال من را به یاد بهترین های خودم انداخت. قسمتهایی از خودم که در کشاکش سختی های روزگار از یادم رفته بود. شادی خیلی از اقلام لیست من برای سی سال آینده زندگی را انجام داده بود.  داستان نبردش با روزگار و آدمها تحسین بر انگیز بود و تکان دهنده....شاید من اسلو موشن هم کمی از تئوری پردازی بکاهم و بر عمل بیفزایم.....

دیدن دوباره مژده مثل دیدن دوباره حوصله و سلیقه برای زندگی بود.  چیزی که من همیشه در پر مشغلگی دویدن دنبال زندگی گم می کنم. مژده مثل دستخط تمیز و مرتب و خانمانه اش در مدرسه پر بود از ظرافت و سلیقه و حوصله  ...

دیدن فریناز برایم دوباره نوجوان بودن و از ته ته دل خندیدن بود. حتی معمولی ترین قصه ها با بیان فریناز جالب است و به یاد ماندنی.  هنوز هم مثل همان روزها و با همان انرژی در قسمتهای هیجان انگیز داستان فرینازسرش را یکبار با سرعت پایین میاورد و بالا می برد طوری که همه مو هایش بر می گردد....این حرکت مختص فریناز است و من همین جا حق کپی رایت او را ثبت می کنم.

 دیدن نسترن دیدن دوباره خنده های پر شور و کم نظیرش بود . دیدن اینکه تلخی های روزگار از شیرینی و صفای او نکاسته ... حتی با اینکه از یک کمپس عزادار آمده بود پر بود از جشن زندگی..

دیدن مهسا به یادم آورد که باید کودک درون را زنده نگه دارم. مهسا هنوز دخترک کوچکی بود که از آلودگی های آدم بزرگها بی خبر است و دور....ساده مثل گل اطلسی ...

 گلاره هم آرام بود و خانم....مثل همان روزها و لی خیلی خوشگل تر...

بقیه هم از پشت دوربین آمدند.  گلمریم و مصی طفلکان مظلوم مسلم بودند که صدا نداشتند و فقط خزعبلات نا بهنجار ما را گوش می کردند. اما بالاخره ما هم سام را دیدیم.

شکیبا و بهار و ماندانا هم پس از رویارویی با مشکلات فراوان تکنیکی آمدند . من خیلی از دیدنشون ذوق مرگ شدم ولی اونها زود خسته شدند و رفتند....خوب همه که مثل ما ریونیون اولشون که نبود!

سحر و لیلا و رضیه و گلسا و بهناز و پرشنگ هم تلفنی آمدند... دیگه نمیتونم جمله بسازم چون نصفه شبه...ولی واقعا" عالی بود. ممنون از همه که آمدند و به من و دیگران انرژی و خاطره و خنده دادند....

آزاده ط

پی نوشت : دیشب خسته بودم و مهمتر از همه ربابه گل رو از قلم انداختم. ربابه با اون دامن زرد قشنگش و اون عروسک کلکسیونیش که به ما نشون داد. حیف که صورتها واضح نبود ولی صدا و لحن ربابه مثل قدیم بود. ربابه گل ببخشید جا انداختمت ! واقعا خسته بودم دیشب.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
فکر نکنین هر روز می یام اینجا می نویسم ها. ولی خوب یه چیز جالب در مورد بازم قطار می خوام بگم و برم. امیدوارم آخرین بار باشه که در مورد قطار می گم و سری بعد موضوع قشنگ تری پیدا کنم. راستش شاید بشه و با چند تا از هم دانشگاهی ها یه سر برای یه کنفرانس و ... بیایم ایران. برای این منظور باید در داخل ایران هم سفر هایی داشته باشیم. خوب همونجور که می دونیم این یعنی اینکه از حالا بدو بدو بلیط هواپیما رزرو کن و ... این دوست ژاپنیم اونروز می گفت زیاد خودت رو برای هواپیما و بلیطش خسته نکن فوقشم نشد خوب با شین کانسن (قطارهای سریع السیر) می ریم که رزورو هم نمی خواد و همیشه هم هست. ای خدا اینها چه فکری می کنن هاااا.

آره قضیه اینه که اینجا راحت ترین وسیله سفر بین شهری قطاره. همین بس که ایستگاهش داخل شهره و لازم نیست تا کجا آباد بری. چون با قطار می ری سفر٬ از اکثر نقاط شهر به راحتی به ایستگاه مربوطه دسترسی قطاری داری و اگه از خود شرکت مربوطه باشه همه مسیر هم رایگانه! دیگه اینکه رسیدی معمولا سوار می شی و سفر شروع می شه. یعنی چک این و بار دادن و کمربند رو باز کردن و کفش رو در آوردن و .... تو ایران خودمون اگه باشه که یه بارم مسح شدن و غلغلک دادن و این داستان ها رو اصلا نداره. بین شهر های اصلی معمولا هر ۱۰ دقیقه یه قطار هست! جدی می گم... حالا از سرعت این ها بگم و اینکه از کی اینها هستن. از سال ۱۹۶۴ این قطارها راه افتادن!! اونوقت ما چه می کردیم بماند. الان سرعت اینها هستش ۲۷۰ کیلومتر بر ساعت. از امسال این سرعت می رسد به ۳۰۰ کیلومتر بر ساعت!!! تصور کنید من که حالا تو اساکا هستم تصمیم بگیرم برم توکیو که البته بسته به مقصد حدود ۶۰۰ کیلومتره. خوب بله .. باید بگم بعد از حداکثر سه ساعت توکیو خواهم بود با احتساب زمانی که باید بذارم تا به ایستگاه اصلی شین کانسن برسم.

اینکه یه پدیده ای بتونه با سرعت ۳۰۰ ک/س بره کم نیست ها. همین رو بگم که برای اینکه مثلا نویز را برای این قطارها کم کنن خیلی کار شده به طوری که در داخل این قطارها واقعا صدای اذیت کننده حرکت قطار نیست و همینطور تا حدودی برای افراد در مسیر ریل. اگه بیشتر مایلین بدونین کافیه تو اینترنت بگردین دنبال "شین کانسن"

حالا من... فکر می کنین از خود بیگانه شدم و این حرفها و همش با این ها مسافرت دوست دارم برم...خیر. من یک مشکل اساسی با اینها دارم که البته کسی انگار اهمیت نمی ده. مشکل من دیدمه. بله با این قطار ها چون همه چی سریع از کنار چشم می ره اذیت می شم. به من باشه دوست دارم با اتوبوس شبانه مسافرت کنم چون اصولا از اول تا آخرش خوابم با توجه به اینکه صندلیش به صورت تخت می شه و همه جور امکانات رفاهی و بهداشتی هم هست و سکوت و خاموشی هم واقعا عالیه. پارکینک سر راهها هم که یه بار حتما در موردش براتون باید بگم. دیگه اینکه حتی ۳ ساعت وقتم رو نمی گیره بلکه همون خوابی که خونه دارم رو حالا تو ماشین می کنم. این نظر منه البته شما آزادین هر کدوم وسیله رو می خواین انتخاب کنین خوب.

سفر خوش

ربابه ر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 6:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
می دونید الان که دارم می نویسم احساس چه کسانی رو دارم. احساس اونهایی که می رفتن زیر تانک یا رو مین که جونشون رو بدن برای عقیده و .... آره حالا این منم که می نویسم و بسی منتظرم با پیغام هایی و یا بی پیغامی هایی روبرو شده و بزودی خاموووووش شوم همچو شمع. باشه ولی باکی نیست.

امروز استاد عزیز نیستن. یعنی دیروز از در شمالی دانشگاه به قصد شهری دور خارج شدند و من هم بلافاصله از در جنوبی به قصد فرار از کار. مهدی می گه اگه یهو یه چیزی یادش رفته باشه برگرده چی. البته راست می گه ها ولی کلا ساعتهایی که من و استاد عزیز همدیگه رو می بینیم اونهمه نیست که حالا یه بعدازظهر بودن یا نبودن افاقه ای کنه. یادش به خیر مامانم وقتی دیگه زیادی از مدرسه رفتن شکایت می کردم با عصبانیت می گفت خوب نرو و درس نخون مگه برای من داری درس می خونی. هنوزم موندم بعد این همه سال که برای کی دارم پس درس می خونم و اصلا مگه می شه اسم این رو گذاشت درس خوندن. مثلا به یه خانم بگن چی کار بلدی امکان داره با اطمینان و غرور و کمی هم البته تظاهر به فروتنی بگه بلده فسنجون بپزه که البته بسیار بسیار هنر بزرگیست و آفرین داره هزارتا. ولی از من هیچ نپرسن چی بلدی بلکه فقط بپرسن چی کاره ای. چی بگم نمی دونم. بخوام بگم فلان مسئله را می شه با هزاران تقریب مثلا یه جورایی جواب داد خوب فرداش یکی می یاد یه مقاله می ده تو چی چی جورنال که همون مسئله را با تقریبهای خیلی کمتری مثلا بهترم حل کرده. خلاصه که بهترین جواب شاید این باشه که تا اونجایی که من می دونم جماعت صنف ماها یه جورایی خوب فقط مالیات مردم و خرج می کنیم. نه اینکه زوری ها خودشون دوست دارن ....

می دونید می گن قافیه که تنگ آید شاعر یه جوریش می شه. حالا منم حرف که پیدا نمی کنم گیر می دم به قطارهای ژاپن. آخه خداییش در طول روز یکی از معدود جاهاییه که امکان داره یه تیکه های ناب ببینی از مثلا آدم لا در موندن یا حتی با چشم خودم دیدم ژاپنی با مسئول قطار دعوا می کرد. هیچ شما فکر می تونید بکنید ژاپنی و این حرفها عمرا. ولی خوب در مورد قطار و خصوصا این خطی که من هر روز می رم و می یام این جوره خدا رو شکر داره البته و گر نه از یکنواختی چه می کردم. من روزی سه تا قطار عوض می کنم برای اومدن دانشگاه. یکیش که عملا من رو می بره به یکی از شلوغ ترین و شاید بی کلاس ترین ایستگاههای شهر همین قطار سوژه ایه که می گم. بطور معمول قطارها اینجا واقعا تاخیر ندارن ولی این جناب دیروز ۴۰ دقیقه تاخیر داشت آخرشم گفتن پیشنهاد می کنیم با مترو برین که بنده هم از اونجا که بچه خوب و حرف گوش کنی هستم چنین کردم. البته نه به خاطر علاقه ام به مترو که کلا از چیزایی که زیر زمین و رو هوا و چه می دونم رو آب و زیر آب باشن همچین خوشم نمی یاد. ولی چه می شه کرد یه دو دو تا چهارتا کردم دیدم این قطاره همین جوری هم از بس پره مسئول قطار مردم و رو هم هل می ده تا در بسته شه حالا بعد از اینهمه تاخیر چه شود. برا همین دل به دریا زده و با مترو تمام مسیر رو از زیر زمین رفتم و همش فکر کردم اینجا حتی موبایل هم خط نمی ده.

از قطار و وضع کار و بار اینجا خوب می شه بگم اونم زیاد ولی اگه دنبال برنامه مهیج تر و جالب تری می گردین برین و دست به دعا بشین یه نذری دخیلی چیزی ببندین که بچه ها برگردن و درست و حسابی بنویسن اینجا و یه گردگیری حسابی بشه. راستی نیت یادتون نره که بزرگان می گن نیت مهمه. تازه مگه استاد عزیز تا کی می خواد نباشه بالاخره برمیگرده و خدا نخواد چشم تو چشم می شیم که. خدا اونروز رو نیاره.

آخرشم بگم که بهار جون یک هیچ به نفع من. این سری که اومدم ایران اگه بشه پیدات کنم باید یه بلیط تی آتر مجانی مهمونم کنی چون خانمی من نبودم که قبلی رو نوشته. این بار نه تنها من نبودم که دستم هم نبوده قول می دم. این رو با توجه به زمان نوشتن مطلب هم می شه ثابت کرد حتی نه با حساب ای پی و اینها.

چون دیگه حرف کم آوردم باید پس بگم به دلیل به پایان رسیدن وقت برنامه تا دیداری دیگر بای.

ربابه ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
هوی          های

             بابا يكی  يه چيزی بگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان