![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
لیلا جان نیم ساعته که با چشم گریون پشت تلفنم. همه اون شماره ها رو گرفتم...فقط دفتر رئیس جمهوری برداشت و گفت ما نمیتونیم کاری کنیم... ممنون که نوشتی و ممنون که برش داشتی. سهم امشب من از درد خواهران سوخته چندقطره اشک بود و چند تلفن بی حاصل. آزاده ط |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:16 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه
خیلی وقت بود که سر به اینجا نزده بودم. آزاده ربابه شادی رضیه و دوستهای دیگه خوندن نوشته های شما منو به این فکر انداخت که بنویسم. چیزی که الان یادم افتاد این بود که این دور هم جمع شدن ها و بعد این وبلاگ تو یک مقطع از زندگی چقدر به من کمک کرد. تو اون روزهای بعد از تولد پسرم که بناچار بیشتر وقتم رو تو خونه می گذروندم شماها به من کمک کردین تا احساس کنم تنها نیستم و یک عالمه دوست سراسر دنیا دارم. هنوزم با خوندن این وبلاگ انرژی می گیرم. خوشحالم که اینجا رو داریم. مثل خونه ای که در همیشه بازه. به نظرم تو این وبلاگ کاملا قضیه بقای انرژی برقراره! هر حرفی که شما از گوشه و کنار دنیا اینجا می نویسید از بین نمیره بلکه از صورتی به صورت دیگه تبدیل می شه و درون فکر و قلب بقیه می ره. چند وقت پیش برای خرید کتاب رفته بودم انقلاب . یک چیز خیلی جالبی فهمیدم اونم اینکه اینجا بازار ترجمه خیلی داغه . مثلا جدیدترین کتاب کامپیوتری که تو آمریکا منتشر شده رو تصور کنید حتما ازش ۳-۴ تا ترجمه مختلف اینجا پیدا می شه شاید باورتون نشه که بین نشر کتاب تو آمریکا تا نشر ترجمه اش تو ایران کمتر از ۲ ماه فاصله است( به مدد عدم رعایت قانون کپی رایت). البته این مسئله واقعا وقتی باعث دراوردن شاخ می شه که این عبارت کنارش قرار بگیره "زمان مطالعه هر ایرانی در سال ۴ دقیقه است"! مریم ق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
اول از همه ببخشید که دو تا پست پشت سرهم می گذارم. گلمریم و طرلان عزیزم راستش من فکر می کردم که آنقدر داد و قال کرده ام که همه دنیا می دانند که داریم میریم کالیفرنیا. توی گردهمایی به بچه ها می گفتم من فکر کنم شخصیت زیادی شلوغ پلوغی دارم و هر وقت اوضاع یک کمی بهتر می شود یک کار می کنم که همه چیز بهم بخورد (فکر کنم توی شیمی بهش می گفتیم آنتروپی. لطفا به خانم معین نگویید اگر غلط بود). اولش که امدیم کانادا و چند سالی داشتم با محیط جدید آشنا می شدم و درسم را میخواندم. درسم تمام شد و چند وقتی رفتم سر کار بعد دیدم که همه چیز خیلی مرتب و منظم شده است تصمیم گرفتم بچه دار شدم و به تمام نظمهای زندگی پایان دادم. حالا بچه هایم یک کمی از آب و گل در آمده اند و احساس می کنم می توانم از پسشان بر بیایم و همه چیز تقریبا منظم شده ٬ دوباره تصمیم گرفتم پاشم بروم کالیفرنیا. ببینید بابک بدبخت باید چه کسی را تحمل کند. از شوخی که بگذریم همه بهم می گویند که این چکاری است که می کنی و چرا از بهترین شهر داری می روی آمریکا که هر آن ممکن است با ایران جنگ کند و ... ولی با خودم فکر کردم من همیشه می خواستم که یک کمی زندگی در کنار گیگ ها در سیلیکان ولی را تجربه کنم و شاید الان بهترین فرصت اینکار است (قبل از اینکه دخترهایم بروند به مدرسه)و دلم می خواهد این مسیر را هم در زندگیم دنبال کنم. شاید هم اینکار را دارم می کنم که بخودم ثابت کنم که با وجود سی ساله شدن هنوز جوان هستم و پر انرژی. ولی در هر حال خیلی احساس خوبی دارم. فکر کنم فکر یک شروع تازه توی یک محیط نسبتا تازه (البته به قول استاد دانشگاهم اینجا همه جا مثل هم است و همه جا مکدونالد دارد) کلی بهم انرژی داده است. البته به قول بزرگان هرجا که برویم آسمان همین رنگ است و خوشبختی کاملا یک احساس درونی است. خوب و خوش باشید شادی ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:1 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و امروز با بدبختی از خواب بیدار شدم. بدو بدو نیکی یاسی را حاضر کردم و با هم رفتیم مدرسه. الان آمدم خانه که شروع کنم به کار که ایمیل رضیه را گرفتم که نوشته بود کارهایش درست شده و الان دارد می رود ایران. نمی دونیدکه چقدر خوشحال شدم. چقدر احساس خوبی است که آدم یک دوست به این نازنینی داشته باشد که با تمام وجود از اینکه کارش درست شده است خوشحال شود. خلاصه رضیه جون به قول اینجایی ها You made my day.
چند روزی است که می خواهم اینجا بنویسم ولی همه اش تنبلی کرده ام. می خوام به دوستای گلم بگم که چقدر همه چیز دارد خوب پیش می رود. بالاخره یک آپارتمان فسقلی توی منلو پارک اجاره کردیم و از ۱۵ جولای باید آنجا باشیم. کلی کار دارم که باید بکنم ولی کلی هیجان زده هستم. همیشه یک شروع جدید به آدم کلی انرژی می دهد. من فکر کنم یکی دوسال پیش کلی اینجا غرغر کردم و از بچه داری بد گفتم و همه اتان را کلی ترساندم. خودم هم نمی دانم که آیا اخرسر من در آن دوران افسره شدم یا نه. ولی الان خیلی اوضاع بهتر شده و کلی دارم لذت دخترهایم را می برم. یه همه مامانهای کوچولو٬ گل مریم ندا مریم و ... روزهای سخت قبل از اینکه بفهمید تمام می شود و کلی دلتان برای آنهایی که بچه ندارند و نمی توانند لذت بچه داری را حس کنند می سوزد. البته فکر کنم الان دخترهای من در بهترین دوران هستند و دوباره احتمالا همه چیز تیره و تار می شود وقتی به سن بلوغ برسند. ببخشید سرتان را خوردم. شادی ر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:12 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام،
من فردا شب ميام ايران رضيه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:24 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
فکر نکنین هر روز می یام اینجا می نویسم ها. ولی خوب یه چیز جالب در مورد بازم قطار می خوام بگم و برم. امیدوارم آخرین بار باشه که در مورد قطار می گم و سری بعد موضوع قشنگ تری پیدا کنم. راستش شاید بشه و با چند تا از هم دانشگاهی ها یه سر برای یه کنفرانس و ... بیایم ایران. برای این منظور باید در داخل ایران هم سفر هایی داشته باشیم. خوب همونجور که می دونیم این یعنی اینکه از حالا بدو بدو بلیط هواپیما رزرو کن و ... این دوست ژاپنیم اونروز می گفت زیاد خودت رو برای هواپیما و بلیطش خسته نکن فوقشم نشد خوب با شین کانسن (قطارهای سریع السیر) می ریم که رزورو هم نمی خواد و همیشه هم هست. ای خدا اینها چه فکری می کنن هاااا.
آره قضیه اینه که اینجا راحت ترین وسیله سفر بین شهری قطاره. همین بس که ایستگاهش داخل شهره و لازم نیست تا کجا آباد بری. چون با قطار می ری سفر٬ از اکثر نقاط شهر به راحتی به ایستگاه مربوطه دسترسی قطاری داری و اگه از خود شرکت مربوطه باشه همه مسیر هم رایگانه! دیگه اینکه رسیدی معمولا سوار می شی و سفر شروع می شه. یعنی چک این و بار دادن و کمربند رو باز کردن و کفش رو در آوردن و .... تو ایران خودمون اگه باشه که یه بارم مسح شدن و غلغلک دادن و این داستان ها رو اصلا نداره. بین شهر های اصلی معمولا هر ۱۰ دقیقه یه قطار هست! جدی می گم... حالا از سرعت این ها بگم و اینکه از کی اینها هستن. از سال ۱۹۶۴ این قطارها راه افتادن!! اونوقت ما چه می کردیم بماند. الان سرعت اینها هستش ۲۷۰ کیلومتر بر ساعت. از امسال این سرعت می رسد به ۳۰۰ کیلومتر بر ساعت!!! تصور کنید من که حالا تو اساکا هستم تصمیم بگیرم برم توکیو که البته بسته به مقصد حدود ۶۰۰ کیلومتره. خوب بله .. باید بگم بعد از حداکثر سه ساعت توکیو خواهم بود با احتساب زمانی که باید بذارم تا به ایستگاه اصلی شین کانسن برسم. اینکه یه پدیده ای بتونه با سرعت ۳۰۰ ک/س بره کم نیست ها. همین رو بگم که برای اینکه مثلا نویز را برای این قطارها کم کنن خیلی کار شده به طوری که در داخل این قطارها واقعا صدای اذیت کننده حرکت قطار نیست و همینطور تا حدودی برای افراد در مسیر ریل. اگه بیشتر مایلین بدونین کافیه تو اینترنت بگردین دنبال "شین کانسن" حالا من... فکر می کنین از خود بیگانه شدم و این حرفها و همش با این ها مسافرت دوست دارم برم...خیر. من یک مشکل اساسی با اینها دارم که البته کسی انگار اهمیت نمی ده. مشکل من دیدمه. بله با این قطار ها چون همه چی سریع از کنار چشم می ره اذیت می شم. به من باشه دوست دارم با اتوبوس شبانه مسافرت کنم چون اصولا از اول تا آخرش خوابم با توجه به اینکه صندلیش به صورت تخت می شه و همه جور امکانات رفاهی و بهداشتی هم هست و سکوت و خاموشی هم واقعا عالیه. پارکینک سر راهها هم که یه بار حتما در موردش براتون باید بگم. دیگه اینکه حتی ۳ ساعت وقتم رو نمی گیره بلکه همون خوابی که خونه دارم رو حالا تو ماشین می کنم. این نظر منه البته شما آزادین هر کدوم وسیله رو می خواین انتخاب کنین خوب. سفر خوش ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 6:35 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
می دونید الان که دارم می نویسم احساس چه کسانی رو دارم. احساس اونهایی که می رفتن زیر تانک یا رو مین که جونشون رو بدن برای عقیده و .... آره حالا این منم که می نویسم و بسی منتظرم با پیغام هایی و یا بی پیغامی هایی روبرو شده و بزودی خاموووووش شوم همچو شمع. باشه ولی باکی نیست.
امروز استاد عزیز نیستن. یعنی دیروز از در شمالی دانشگاه به قصد شهری دور خارج شدند و من هم بلافاصله از در جنوبی به قصد فرار از کار. مهدی می گه اگه یهو یه چیزی یادش رفته باشه برگرده چی. البته راست می گه ها ولی کلا ساعتهایی که من و استاد عزیز همدیگه رو می بینیم اونهمه نیست که حالا یه بعدازظهر بودن یا نبودن افاقه ای کنه. یادش به خیر مامانم وقتی دیگه زیادی از مدرسه رفتن شکایت می کردم با عصبانیت می گفت خوب نرو و درس نخون مگه برای من داری درس می خونی. هنوزم موندم بعد این همه سال که برای کی دارم پس درس می خونم و اصلا مگه می شه اسم این رو گذاشت درس خوندن. مثلا به یه خانم بگن چی کار بلدی امکان داره با اطمینان و غرور و کمی هم البته تظاهر به فروتنی بگه بلده فسنجون بپزه که البته بسیار بسیار هنر بزرگیست و آفرین داره هزارتا. ولی از من هیچ نپرسن چی بلدی بلکه فقط بپرسن چی کاره ای. چی بگم نمی دونم. بخوام بگم فلان مسئله را می شه با هزاران تقریب مثلا یه جورایی جواب داد خوب فرداش یکی می یاد یه مقاله می ده تو چی چی جورنال که همون مسئله را با تقریبهای خیلی کمتری مثلا بهترم حل کرده. خلاصه که بهترین جواب شاید این باشه که تا اونجایی که من می دونم جماعت صنف ماها یه جورایی خوب فقط مالیات مردم و خرج می کنیم. نه اینکه زوری ها خودشون دوست دارن .... می دونید می گن قافیه که تنگ آید شاعر یه جوریش می شه. حالا منم حرف که پیدا نمی کنم گیر می دم به قطارهای ژاپن. آخه خداییش در طول روز یکی از معدود جاهاییه که امکان داره یه تیکه های ناب ببینی از مثلا آدم لا در موندن یا حتی با چشم خودم دیدم ژاپنی با مسئول قطار دعوا می کرد. هیچ شما فکر می تونید بکنید ژاپنی و این حرفها عمرا. ولی خوب در مورد قطار و خصوصا این خطی که من هر روز می رم و می یام این جوره خدا رو شکر داره البته و گر نه از یکنواختی چه می کردم. من روزی سه تا قطار عوض می کنم برای اومدن دانشگاه. یکیش که عملا من رو می بره به یکی از شلوغ ترین و شاید بی کلاس ترین ایستگاههای شهر همین قطار سوژه ایه که می گم. بطور معمول قطارها اینجا واقعا تاخیر ندارن ولی این جناب دیروز ۴۰ دقیقه تاخیر داشت آخرشم گفتن پیشنهاد می کنیم با مترو برین که بنده هم از اونجا که بچه خوب و حرف گوش کنی هستم چنین کردم. البته نه به خاطر علاقه ام به مترو که کلا از چیزایی که زیر زمین و رو هوا و چه می دونم رو آب و زیر آب باشن همچین خوشم نمی یاد. ولی چه می شه کرد یه دو دو تا چهارتا کردم دیدم این قطاره همین جوری هم از بس پره مسئول قطار مردم و رو هم هل می ده تا در بسته شه حالا بعد از اینهمه تاخیر چه شود. برا همین دل به دریا زده و با مترو تمام مسیر رو از زیر زمین رفتم و همش فکر کردم اینجا حتی موبایل هم خط نمی ده. از قطار و وضع کار و بار اینجا خوب می شه بگم اونم زیاد ولی اگه دنبال برنامه مهیج تر و جالب تری می گردین برین و دست به دعا بشین یه نذری دخیلی چیزی ببندین که بچه ها برگردن و درست و حسابی بنویسن اینجا و یه گردگیری حسابی بشه. راستی نیت یادتون نره که بزرگان می گن نیت مهمه. تازه مگه استاد عزیز تا کی می خواد نباشه بالاخره برمیگرده و خدا نخواد چشم تو چشم می شیم که. خدا اونروز رو نیاره. آخرشم بگم که بهار جون یک هیچ به نفع من. این سری که اومدم ایران اگه بشه پیدات کنم باید یه بلیط تی آتر مجانی مهمونم کنی چون خانمی من نبودم که قبلی رو نوشته. این بار نه تنها من نبودم که دستم هم نبوده قول می دم. این رو با توجه به زمان نوشتن مطلب هم می شه ثابت کرد حتی نه با حساب ای پی و اینها. چون دیگه حرف کم آوردم باید پس بگم به دلیل به پایان رسیدن وقت برنامه تا دیداری دیگر بای. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:53 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
هوی های
بابا يكی يه چيزی بگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|