![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
اصولا ما دو دسته بچه داریم. بچه های اقبال بلند و بچه های بداقبال! بچه های اقبال بلند عبارتند از نوه های اول خوانواده، بچه خواهر شوهر، بچه آخر خونه، بچه های خوشگل و بچه هایی که مامان و باباشون یه آپولویی چیزی هوا کردن و بقیه به هوای ننه باباشون خیلی تحویلشون میگیرن. بچه های بد اقبال یا اقبال کوتاه هم عبارتند از بچه های اول ، وسط و رو به آخر، بچه عروس ( اشتباه نشه بچه پسر که همیشه عزیزه ولی هر بچه سرتقی طبعا به عروس خوانواده که همون مامانش باشه رفته یا به دوماد خوانواده که همون باباش باشه) و بچه هایی از این قبیل. از خصوصیات بچه های اقبال بلند اینه که همیشه تو مدرسه و تو کوچه وسط بازی و این جور جاها انتظار دارن بقیه براشون جا باز کنن، همیشه به عنوان سردسته انتخاب بشن و همونطور که تو خونه مورد تحسین واقع میشن، بقیه جاها هم اونارو تحسین کنند. ولی طفلکیها یه جاهایی بدجوری تو ذوقشون میخوره. کلی متعجب میشن وقتی میبینن که بقیه آدمها تشخیص نمیدن که اونا چقدر مهمن و وجودشون چه نعمت بزرگیه و اگه خودشون مایه ای نداشته باشن در بزرگسالی دچار افسردگی حاد میشن. بچه های اقبال کوتاه که توده مردم رو تشکیل میدن عادت دارند که خودشونو به زور و زحمت توی بازیها جا کنن. باید از خودشون یه مایه ای نشون بدن والا کلاشون پس معرکه است. به همین خاطر یه خورده زرنگ ترند و از اونجایی که همیشه سعی کردن یه جوری حال خوش اقبال هارو بگیرن و خودشون قسر در برن، یه ذره مارمولک هم هستن! زمان قدیم که ما بچه بودیم انقدر بچه زیاد بود که ما برای خاله بازی نیازی به عروسک نداشتیم و هر زمان اراده میکردیم میتونستیم از یکی از بچه ها به عنوان نی نی استفاده کنیم. بنابراین اغلبمون اقبال کوتاه و اینا بودیم. البته جسارت نشه منظورم خودمه ها والا شما که ماشالاه همتون جزو اقبال بلندا و نوه اولا و اینا بودید. وقتی که من باردار بودم فکر میکردم که مامانم با اینهمه نوه ای که داره دیگه حوصله زیادی برای بچه من نداشته باشه. ولی بعد از به دنیا اومدن سام با وجودیکه بچه خوشگل و سفید و تپلی هم نبود(مشخصه بچه های خوش اقبال نمونه) بازم تونست خودشو تو دل مامانم و خاله اش جا بکنه. خواهرم از اونجایی که اولین بارش بود که خاله میشد، تموم محبت خاله آنش که مدت چهل سال توی دلش جمع شده بود قلپی زد بیرون و به نظرش سام خوش تیپ ترین، بانمکترین و بامزه ترین بچه ایه که دور و بر ما وجود داره! تو خانواده پدری، با اختلاف ۴ ماه از نوه قبلی، سام نوه دوم محسوب میشه. نوه اولشون تموم مدت سال به جز روزهای نحسی که ما میریم به شهرشون نوه خوش اقبالیه. ولی تو اون مدت کوتاهی که ما اونجا هستیم طفلکی میشه نفر دوم و فکر کنم این برای یه بچه خیلی سخت باشه. ضمن اینکه به زودی در یکسال و نیمگی صاحب یه خواهر یا برادر هم میشه! تصورشو بکن خوب با این اوضاع و احوال مثل اینکه سام هم جزو بچه های خوش اقباله. ولی نه اشتباه نکنید . این نوشته ناتموم میمونه چون باید برم کلی کار و مهمونی و اینا دعوتم. آخر هفته خوش بگذره. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:58 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها سلام
نمی دانید که چقدر احساس خوبی دارم بعد از دیدن همه دوستان خوبم. هر چند من ۱۲ ساعت توی راه بودم و ۳ تا هواپیما عوض کردم تا رسیدم واشینگتن و یک روز و نصفی آنجا بودم و بعد از ۱۲ ساعت توی راه بودن دوباره رسیدم خانه ولی اصلا هیچ احساس خستگی نمی کردم و واقعا کلی انرژی گرفتم. مهسا جون مرسی از برنامه ریزی و اینکه هتلت را با ما Share کردی (این هم برای اینکه بهار نگه که فقط آزاده خارجکی شده) هر چند که توی محله سیاهها بود و من دهاتی هم کلی ترسیدم. مرسی که عکسها را اینقدر زود برامون فرستادی . از همه مهمتر آن عکس ک... بود. آزاده جون نمی دونی چقدر از حرف زدن باهات لذت بردم. از این به بعد آماده باش که بهت زنگ بزنم و کله ات را بخورم. فقط خدا راشکر کن که ۳ ساعت از ما جلوتری و من تا بخودم بیایم نصفه شب شما شده و دیگر روم نمی شود که بهت زنگ بزنم. درهر حال من پای آن کمپین هستم. فریناز جون خیلی دیدنت بهم چسبید. مخصوصا هنر عکاسی ات. وقتی رفتم Bay area باید قول بدهی که پیشم بیایی. نسترن جون خیلی از دیدنت لذت بردم. ببخشید که من کلی فضولی کردم. هر چند که تو Love life ات را با کلی سانسور برامون تعریف کردی . مرسی از پیغامت. من دوشب است که می خواهم بهت زنگ بزنم ولی تا به خودم می جنبم ساعت ۸-۹ شده و دیگر روم نمی شود بهت زنگ بزنم. مژده جون هیچ عوض نشده بودی. حیف شد که نتونستی بیشتر پیشمون بمونی ولی همون چندساعت هم خیلی خوب بود. گلاره جون هم یک خانم دکتر واقعی بود. خیلی خوب شد که اومدی پیشمون. دیدار آنلاین هم که خیلی چسبید. هیچکی عوض نشده بود. همه فقط خوشگل تر شده بودند. دوباره احساس ۱۷ -۱۸ سالگی بهم دست داد. یاد آنروزهای سفر نور و آن روزهای بی دقدقه افتادم. بهار٬ ماندانا٬ شکیبا٬ گل مریم ٬ مصی ٬ سحر٬ بیتا٬ ربابه و رضیه جونم نمی دونید که چقدر از اینکه شماها را دیدم یا صداتون رو شنیدم لذت بردم. به امید اینکه یک روز حضوری ببینمتون. ارکیده جون٬ زینب جون٬ الهام جون٬ طرلان جون خیلی حیف شد که نیومدید و جاتون خیلی خالی بود. تا بعد شادی ر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:4 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
زهره م، زهره پ ، اون یکی زهره ، مهرناز ، فریناز و همه دوست جونای معلمم و معلمهای دوست جونم روزتون مبارک. و روز همه اونایی که با وجودشون دنیا جای قابل تحمل تری واسه زندگی کردن شده هم مبارک. دیروز صبح با گلو درد و گوش درد بدی از خواب بیدار شدم. باید میرفتم واکسن یکسالگی سام رو میزدم و امتحان پایان ترم زبان هم د اشتم. به همسر مهربان گفتم که عصر کمی زودتر بیا و پیش سام بمون که بتونم برم دکتر. طبق معمول ساعت ۸.۵ شب رسید. از دکتر رفتن منصرف شدم. شبش سام تب کرد و کلی بدقلقی. امروز صبح هم همینطور. بردمش همین درمانگاهی که واکسنشو زدند پیش یه خانوم دکتر متخصص اطفال. از این خانوم دکترای شلوغ کن بود. برای بچه کلی دوا و آزمایش ادرار و اینا نوشت و گفت اگه تا یک ماه دیگه هم شروع به راه رفتن نکرد بیا عکس مچ دست براش بنویسم و این حرفا.همون موقع که داشت نسخه مینوشت میدونستم که هیچوقت اون داروها رو نمیخرم و اعتقادی به حرفاش نداشتم. فقط عصبی شده بودم. ایندفعه تصمیم گرفتم که برم همون "مرکز رشد و سلامت کودک" پیش دکتری که همیشه میبرمش. انداختم تو اتوبان حکیم و بعد رسالت. آفتاب داغی به ماشین میتابید و نگران سام بودم که با تبی که داشت حالش بدتر نشه. یواش یواش داشت گریه ام میگرفت. دلم یک کسی رو میخواست که ازم حمایت کنه . تو دلم به دکتر ابله فحش میدادم که حالمو بدتر کرده بود. بالاخره رسیدیم. مطب خلوت بود و بعد از ۵ دقیقه رفتیم داخل. به حرفام گوش داد. با سام کلی خوش و بش کرد. بهش گفت دهنتو باز کن بابا. یا مثلا اینو بگیر دستت بابا. وقتی بهش گفتم خودمم گلوم درد میکنه فورا گلو وگوشمو معاینه کرد و برام دارو نوشت. بهم اطمینان داد که چیز مهمی نیست و با همون ویزیت یک ربعی کلی حالمو بهتر کرد. برای ویزیت من پولی نگرفت. از برخورد انسانیش با بیمار لذت بردم و از اینکه به حرفام گوش داد و انقدر صبور بود . واقعا تحسینش میکنم و جزو آدمایی میدونمش که دنیا با وجودشون بهتر از قبل میشه. این کاملا به شخصیت آدما برمیگرده آقای دکتر مظفری اگه یه راننده تاکسی، میوه فروش و یا کارگر شهرداری هم بود توی کار خودش انسان تاثیرگذاری بود. خانوم دکترای عزیز که اینجارو میخونید لطفا وقتی یه مریض میاد پیشتون اونو یک آدم ببینید با تمام مسائلی که یک آدم داره نه فقط یک کیس بیمار. مثلا اون خانوم دکتر بهم گفت شبا به بچه شیر نده دندوناش خراب میشه! این آدم اگه خودش بچه داشته باشه میدونه که نمیشه به بچه شبا شیر نداد . وقتی ساعت سه نصف شب بچه از خواب بیدار شده و گریه میکنه تو فکر دندوناش نیستی فکر خوابی و میخوای به هر قیمتی شده دوباره بخوابی. پس این حرف خیلی غیرمنطقیه. ولی دکتر مهربونم گفتش که تو که از شیر شبانش نمیتونی بزنی سعی کن روزا کمتر بهش شیر بدی و بیشتر غذا تا یه خورده جون بگیره. خلاصه که بعدش رفتم خونه مامانم و تا شب کلی سوپ و محبت و مهربونی خوردم و خوب شدم. یه وقت غصه منو نخوریدا. مواظب خودتون باشید مریض نشید تو این هوای خوش بهاری. دیدار آنلاین به ما هم کلی خوش گذشت. شادی هیچ تغییری نکرده . آدم باورش نمیشه که مامان یک جفت دوقلواه. بقیه هم کلی خانوم تر شده بودن. چقدر عکستون توی اون رستوران رو دوست داشتم. به نظر شش تا خانوم شاد و موفق و مطمئن میرسیدید. کلی بهتون بالیدم و خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم. ببخشید این پست کسالت بار رو. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
زهره - مهرناز - کینوش - مریم - فریناز - . . . روز تون مبارک زهره م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اینقدر این قرار و دیدن بچه ها برام هیجان انگیز بود که واقعا نمیتونم بنویسم و یه جورهایی زبونم بند اومده.
امیدوارم بتونیم به زودی این قرارها رو تکرار کنیم٬ چقدر حس کردم فاصله ها نیست شده. خیلی حس خوبی بود. راستی سرور دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی این وبلاگ رو غیر مجاز تشخیص داده و بازش نمیکنه٬ برای همین باید از مدیریت بازش کنم و بخونم و کامنت هم نمیتونم بذارم. دوستتون دارم.ماندانا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها ، برنامه امروز با کمک شکیبا ، شد ساعت ۷ عصر(یه کم زودترک بیاین) - - من به شماره هایی که داشتم اس ام اس زدم ، شماره خودمو میذارم توی پست موقت ، آدرسو ازم بگیرین و بیاین
بهار. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
وای اینو کجا گذاشته بودمش... اینجام که نیست. پس کجاست. آه پیداش کردم. زود وصلش می کنم. همینجوری هم ۵ -۱۰ دقیقه منتظر گذاشتمشون ... واییییی این که قبلا اینستال بود پس چرا خونده نمی شه. آها یادم افتاد چند وقت پیش همه چیرو پاک کرده بودم همینجوری بیخودی ها... اتوماتیک هم که اینستال نمی کنه... وایییی حالا این CD کجاست... بازم گشتن و پیدا نکردن. بالاخره بین چند تا فیلم پیداش می کنم .. و حالا خوب اینستال شد. باید کار کنه پس چرا نمی شه... آره خودشه. از بس این کامپیوتر قدیمیه. همین ۵ سال پیش هم که گرفتمش قدیمی بود حالا که دیگه هیچ. ولی همیشه دوست داشتم حداقل تو خونه کامپیوتر قدیمی باشه تا یه جورایی باهاش کلنجار برم و وقتی مجبور شد حرفم رو بخونه اونوقت حس کنم که این ماشین بالاخره کم آورد. ولی حالا آرزو می کنم کاش کامپیوتر دانشگاهم بود.... ولی خوب این مشکل هم حل شد و حالا.... آره من که بچه ها رو می بینم و آزاده هم می گه که اونها هم من رو می بینن. احساس می کنم واقعا پیش همیم. فرینازو شادی و مهسا و نسترن هم هستند. هیچ فرقی نکردن. ولی بازم بیشتر می خوام. می خوام کاش می شد در یه لحظه به جای صدا و تصویر٬ خودشون رو اینجا داشتم.... شاید ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه اینم بشه ولی فعلا خیلی عقبیم تو این تکنولوژی که برای همه چیز باید بیل بزنیم... از ذوقم عروسکی که تازه همین امروز گرفتم نشون می دم. برام جالبه که بچه ها ازش خششون می یاد و مثل خیلی ها بهم نمی گن آخه این چیزا چیه پولتو می دی و نگه می داریشون... یه چیزی عجیبه. چرا اصلا احساس نمی کنم که حداقل ۷-۸ سالیه که ندیدمشون. انگاری که همیشه نزدیک بودیم ولی آخه چجوری...
بچه ها خیلی خوشحال شدم دیدمتون. امیدوارم شب هم بتونم بقیه رو ببینم هر چند مطمئن نیستم. امیدوارم هر کجا هستین خوش باشین همیشه. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها - دقیقه نودی شد...........احتمالا فردا یه برنامه داریم ، جاش - ساعتش - و بودن نبودنش معلوم نیست ، اگه که دوست دارین بیاین، به نزدیک ترین فرد موجود بزنگین... ممکنه ۱۰ صبح باشه ، شایدم عصر ...۶و۷ - بعداز ساعت کار. تا الان هم اینترنت پرسرعت پیدا نکردیم تقریبا.....
بهار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|