تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
گل مریم جون مرسی که می نویسی و ببخشید که ما اینقدر تنبلی می کنیم.

راستش را بخواهید من این ۳ هفته اخیر خیلی سرم شلوغ بود. بابک که رفته ایران (فردا بر می گردد) و من درگیر یک عالمه کار بازسازی خانه بودم. از پیدا کردن تعمیرکار تا انتخاب و خرید همه با خودم بود.

توی اینجا یک فروشگاه بزرگ است به نام Home Depot که همه جور وسایل ساخت و ساز خانه دارد. دیگر فکر کنم همه آنجا من و دخترهایم را می شناسند.

یک روز رفته بودم برای زیرزمین کف پوش بخرم. کف پوش را خریدم و یک رول ۱۲ فوتی بود و من می خواستم با ماشین خودم بیارم. ماشینم SUV است ولی دیگه ۱۲ فوت توش جا نمی شود. با آقای آمدیم که این را بار ماشین کنیم. کمکم کرد و گذاشت و در پشت یک کمی باز می ماند. ازم پرسید که طناب داری ببندی. من هم مثل اشکولها گفتم طناب برای چی. نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت خوب اگر نبندی تا راه بروی باد می زند زیر این در باز و... بعد رفت و برام طناب آورد و داد که خودم ببندم. گفت نمی تواند ببندد چون برایشان مسولیت دارد اگر یک کسی تصادف کند. من هم سعی کردم که خیر سرم ببندم ولی بنده خدا دید که من خیلی پرتم. دور و بر را نگاه کرد وقتی دید هیچ کسی نیست یواشکی بهم کمک می کرد. بعد یک آقای دیگر که داشت خودش بار می زد بهم گفت که اینطوری که این رول را گذاشته ام اگر ترمز کنم می خورد به داشبورد و داشبوردم داغان می شود گفت باید بهش تکیه بدهی و ... خلاصه همه مردم شهر یاری کنید شادی بار می برد.  البته ناگفته نماند وقتی بار به سلامت به خانه رسید خیلی احساس خوبی داشتم و..

فکر کنم اگر شرکت اخراجم کند می توانم بروم و به عنوان راننده وانت کار کنم. اگر کاری داشتید خبرم کنید.

خوب بهتر است بروم. ببخشید خیلی چرت و پرت نوشتم. بعدا بر می گردم و بهتر می نویسم.

خوب و خوش و سبز باشید.

شادی ر

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 برای حفظ سلامت موهاتون سشوار را در فاصله 15 سانتيمتری مو نگه داريد. 

 
پی نوشت ۱ : فقط برای اينكه گلمريم در گرداندن وبلاگ دست تنها نماند.

پي نوشت ۲ : ميخواستم از خاتمی بنويسم ولی ديدم بايد خيلی حرف بزنم و الان وقت نميكنم. فقط اينو بگم كه من تازه الان ميفهمم خاتمی چه  زجری كشيده بود تا يه خرده ايران را از انزوای بين المللی در بياره و الان چه زجر بيشتری ميكشه وقتی ميبينه هر چی كاشته بود به باد رفت...

                                                                                                                     رضیه 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

میگم یه پیشنهاد جالب! میخوام یوزر و پسورد وبلاگو بذارم یه گوشه این صفحه که بعد از این دوستای عزیزم مجبور نشن واسه نوشتن یه پست کوچولو کلی به مغزشون فشار بیارن و به این و اون کامنت  و اس ام اس بدن که پسورد یادمون رفته و اینا. خیلی راحت بیان تو و حرفاشونو بنویسن. هان؟ بهتر نیست؟ فقط موندم کدوم ور بذارمش که وقتی صفحه رو باز میکنید قابل دسترس تر باشه. اینور یا اونور؟ واسه اینکه جواب دادنه سختتون نباشه یه "ای " یا "او" تو کامنتدونی بنویسید کافیه. خودم میفهمم.

قربون همگی

گلمریم

پی نوشت: ترلان عزیزم مرسی . حتما میرم آزمایش میدم. چون بدجوری احساس بی کفایتی و خستگی میکنم. میخوام بشم همون آدم پرانرژی سابق. تنکس الات.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

یاد هفته پیش این موقع به خیر. کجائید اهالی؟ یه خبری بدید آخه. کلاس پیلاتس خیلی خوبه. تنها چیزیه که با جدیت دنبال میکنم. هر چند که هر بار دیر میرسم. همش رخوتناک و خواب آلودم. توی این ورزشگاه(زیتون) همه باید معاینه پزشکی بشن که شامل یکسری سوال و جواب گرفتن فشار خونه. دکتر دختر جوون و خوشایندیه. بهم میگه چرا رنگت پریده؟ میگم نمیدونم همشم بی حالم. میگه برات آزمایش خون مینویسم. دفترچه داری؟ میگم آره ولی همراهم نیست. قرار میشه دفعه بعد براش ببرم. خوشحال میشم اگه برای بیحالی مزمنم دلیلی منطقی پیدا بشه. کلاس زبانمو دوست ندارم. از کیش اومدم سفیر. معلممون رو دوست ندارم. دایره لغاتم محدودتر شده. دارم درجا میزنم گویا. دیرتر به اتفاقات عکس العمل نشون میدم. دیروز یه کمپرسی از کنارم رد شد که به گلهای کنار خیابون آب میداد. راننده اشاره کرد که برم تو ماشین تا خیس نشم. نتونستم به موقع تصمیم بگیرم. از کنارم رد شد و پامو خیس کرد. دکاتر عزیز اینها نشونه چیه؟

گلمریم بیحال

پی نوشت: اگه نیاید بنویسید به روزنگاریهای بی نمکم ادامه میدم!

پی نوشت ۲: راستی چیزی از سایت

goodread شنیدید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه های عزیز....آبگیری سد سیوند آغاز شده...روی تنگه بلاغی و نزدیک به آرامگاه کوروش پاسارگاد

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم،...من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام می‌گذارم. همه¬ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند...."

http://www.pasargadstudents.blogfa.com/   کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگاد

http://sivandprotest.blogfa.com/   علیه آبگیری سد سیوند

http://shahrivari.persiangig.com/  امضای اعتراض به ساخت سد سيوند

بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام

در راستای برنامه سفر زمینی به استانبول که روز پنجشنبه صحبت شد چند تا مطلب رو لازمه بگم:

اول اینکه با یکی از دوستان که آژانس مسافرتی داره صحبت کردم و می گفت مسافرایی که با قطار رفته بودن از قطار ترکیه بعد از وان کلی شکایت داشتن که درجه ۳ بود با کلی سرو صدا! به علاوه اینکه تعویض قطارشون در اونجا حدود ۵-۶ ساعت طول کشیده بوده!

دوم اینکه اینم برنامه قطارها 

سوم اینکه فکر کنم اواخر اردیبهشت هنوز کمی هوا سرد باشه و شاید خرداد بهتر باشه.

منتظر اطلاعات و نظراتتون هستم.

زهره خ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 20:57  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستای گلم
اومدم فقط سال نو را با تاخیر فراوان بهتون تبریک بگم و سال خوبی براتون آرزو کنم........ من تازه از سفر برگشتم و هیچ دسترسی به اینترنت نداشتم چون همش سر کار بودم و احتمالا تا چند روز دیگه دوباره میرم..... خوندن نوشته های این مدت کلی چسبید..... دمتون گرم.....
این سال جدید همش خبرهای غم انگیز با خودش داشته.... یه دوستی اینجا خودکشی کرده... یه دوستی در تهران تصادف ناجوری کرده و صورتش آش و لاش شده... یه دوستای دیگه ای در تهران به خاطر مستندی که می سازن گرفتار شده ان و خبری ازشون نیست...... و من از حجم این همه خبر بد که از لحظه رسیدنم به پاریس شنیدم کاملا درمونده ام و هی به آدمها تلفن می زنم که خبر بگیرم و عمیقا احساس ناتوانی میکنم. باز مثل بچگی هام دلم می خواد انقدر بزرگ می شدم که بتونم همه هیولاهای این دنیا را با یه فشار پام له کنم ولی دیگه تخیل های کودکانه ام حالم را خوب نمی کنه... فقط با خودم میگم باید بیشتر و بیشتر کار کنم و با تمام وجودم بجنگم برای خودم، برای دوستام و برای اینکه دنیا انقدر بد و بی انصاف نمونه....... ببخشید این همه غمباد را.......
خوب وخوش باشین
پرشنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:21  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 

با خودم عهد بسته بودم که هیچ دو پست پشت سر همی مال من نباشه. ولی مثل اینکه همه بانوان گرامی و دوشیزگان محترم اول سالی تو این بهار مست کننده که که هوا بس عالی و ترافیک بس سنگینه ، سرشون شلوغه و نمیتونن چار خط با ما اختلاط کنن. اومدم بگم که من دیروز بالاخره طلسم ورزش نکردن چند ساله رو شکستم و رفتم باشگاه( همون جیم خودمون!) یه ورزش جدید هم کشف کردم به اسم پیلاتس. توضیحات کافی و وافی رو میتونین تو وبسایتش بخونین. فقط همینقدر بگم که برای کسانی که کمردرد داشته باشن و یا شکستگی استخوان که تازه ترمیم شده، و خلاصه هر درد و بلایی که به خاطرش ورزشو گذاشتید کنار ورزش خوبیه و در جهت کاهش درده. خلاصه به شدت دنبال یک همراه میگردم. فعلا ساعت کلاس ۸.۴۵ تا ۱۰ صبحه. اگه کسی وقتشو داره اعلام کنه. پشیمون نمیشید. 

گل مریم مادر ورزشکار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش �اگر عمر دوباره داشتم...� او را در جهان معروف كرد . بخوانيد :

"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: " شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم * "

پی نوشت: خسته شدم بس که اومدم و هیشکی هیچی ننوشته بود.کجایید تنبلای بی سواد؟!

گلمریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 8:58  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دیشب کارم تا دیروقت طول کشید و برگشتنم افتاد به تاریکی شب. تو راه از خستگی بود یا چی که با خودم فکر می کردم این زندگی آیا واقعا درسته؟ قشنگیش چیه. تا کی باید اینجوری باشه و ... مسیر ایستگاه قطار تا خونه رو باید با دوچرخه برم. خیابون ساعت دیروقت شب خیلی آرووم و خلوت بود. آرووم می رفتم و تو خودم بودم که دیدم از دور ماشین پلیس می یاد. کمتر متوجه حضور پلیس می شم اینجا. اصلا یه جورایی جلو چشم نیستن. من تو پیاده رو بودم و مشکلی نبود هر چند خیابون تنگ و باریکی بود. دیدم یه ماشین پلیس نه٬ دو تا نه٬... خییییلی. شاید بیشتر از ۵۰ تا یا حتی بیشتر. بصورت آرووم می رووندن و یه نظمی داشتن. کم کم متوجه شدم نظمشون رو. داشتن زندانی ها رو حمل می کردن. یه ماشین که تمام پشت شیشه هاش حفاظ داشت بود و بعدش یه ماشین چراغ دار شخصی پلیس و بعدش از این مینی بوس کوچیک ها که همه اش از پایین تا بالا فلز بود. این نظم سه تایی برای همه ۵۰ تا ۶۰ ماشین تکرار می شد. دقت کردم شاید بتونم توی ماشین ها رو ببینم. داخل اون ماشین که شیشه و حفاظ داشت در قسمت عقب احساس کردم کسی هست ولی خیلی تاریک بود. از اون یکی ماشین بزرگترا هیچ چی دیده نمی شد. تو اوون ساعت تاریک شب این رژه غمگین بود و من رو یاد حرف یکی از بچه های اینجا انداخت که می گفت تو ژاپن ایرانی زندانی خیلیه و برای همین بعضی دانشجوها رو می برن به زندان بانها فارسی یاد بدن تا اونها بفهمن زندانی ها دارن با هم چی می گن.

غمی بزرگ بود برای من دیشب. فکر کردم اوونها می تونن آیا هر وقت خواستن آسموون رو ببینن. من چقدر ناشکرم که تا یه کم خسته می شم زندگی و هر چی درش هست به سئوال می کشم.

نیمه شب بود که صدای آژیر شنیدم خیلی بلند و ممتد. تو عالم خواب و بیداری و خستگی فکر می کردم شاید یکی از آدم خوبها که اشتباهی گرفته بودنش تونسته باشه فرار کنه و برای این الان دارن دنبالش می گردن. یه جوورایی تا صبح هشیار خوابیده بودم که اگه آدم خووبه اوومد و کمک خواست شاید بتونم کاری براش بکنم هر چند جا شمعی نقره ندارم.

ربابه ر

پینوشت: بچه ها طبق معمول خوشحال می شیم اگه کسی از جمع دیروز عکسی گرفته برای ما هم بفرسته.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 6:20  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

خیلی خوش گذشت. کلی روحیه گرفتم. یک پیشنهاد جالب بهم شد. به عبارتی به یک مهمونی دعوت شدم که یه سری آدم که تا حالا ندیدمشون و فقط وبلاگاشونو خوندم هم میان. شکبی جونم مرسی. حالا تا فردا شب باید دید چی میشه. دیگه اینکه جای همه اونایی که نیومدن خالی.

یه خبر بد: ماشین مصی رو امشب دزد زد! شیشه های جلوی ماشین رو شکستند و ضبطو با داغون کردن داشبوردش برداشتن. ای دزد بی مرام الهی خون به جیگر شی که حال خوب رفیق منو به حال بد تبدیل کردی. چرا باید اینهمه اتفاق بد واسه یه نفر بیفته؟!

گلمریم

پی نوشت: هیچی

پی نوشت ۲: همی الانه رفتم یه سری به وبالگ (جمع وبلاگ) دوستانی که قراره فردا ببینیمشون زدم. بعضی پستها رو خوندم تا یه وقت سوتی ندم و از طریق صحبت کردن راجع به موضوعات مورد علاقشون دلشون رو به دست بیارم. کار خوبی کردم. نکردم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:8  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
ممنون از کامنت ها به پیام قبلی. وارد بحث نمی شم هر چند دوست دارم این کار رو بکنم. ولی اینجا بیشتر در این روزهای شلوغ کاری می خوام افکار و مشغله های خودم رو بنویسم و فعلا اینکه از این حرفها دفاع کنم و ... امکانش نیست. شاید وقتی دیگر اگه برام مهم بشه.

ولی یه موضوع دیگه در مورد لباس افرادی که گفتم می خوام اضافه کنم. از چیه که لباس این افراد از هر فرقه ای که باشند یه جورایی زیادی گشاده و راحت. و دیگه اینکه اگه یه وقت پیش بیاد اونها هم کاری انجام بدن آیا با این لباس ها امکانش هست و یا اینکه اصولا کار کردن برا بقیه است. و در آخرم اینکه ازادی و این حرفها قشنگه خیلی قشنگ. ولی می خواین بگین اونهایی که این شمایل رو به عنوان مذهب یا هر چیز دیگه ای دارند تا حالا هیچ وقت امتهایی رو مجبور نکردن یه چند صباحی لباس تنگ نپوشن و یا بعدش لباس گشاد و بعدش مدل مو ... تا اونجا که من فهمیدم آزادی و یا اونی که می گن دموکراسی خوب حرفهای قشنگه همین. این گوشه ای از نظرات منه و خوب فکر می کنم ادامه ندم بهتره هم برا خودم هم برا این وبلاگ و ... به دلیل همین ازادی دیگه و لباس گشادی و ....

ربابه ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 9:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
زود بگم و برم. اول اینکه خوش باشین تو جمع شدن و با هم بودن.

بعدشم اینکه امروز تو قطار یه روحانی رو دیدم که مدل ایکیو لباس پوشیده بود. این سئوال برام پیش اومد. چرا این جماعت هر جا می رن با همون لباس خودشون می رن و مثل بقیه نیستن. حالا مگه مثلا دکتر و تعمیرکار و ازمایشگر و .... دیگه که هر کدوم برا خودشون لباس کار مخصوص دارن با همون لباس میان تو خیابون که این جماعت فرقی هم نمی کنه بودا یا مسیحی و.... این لباسشون رو می کنن تو چشم امت. البته دلائلی به ذهنم رسید ولی کمی مغروضانه باید باشه  (راستی دیکته مغروضانه درسته؟ حال ندارم تو نت چکش کنم پس همین جوری قبولش کنین باشه) من باید برم...

ربابه ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 5:57  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
قرار فردا یادتون نره.

با عرض پوزش از شیوای عزیز٬ همون جای همیشگی٬ ساعت ۱.

لطفا بیایید٬ گرفتاریها از دستمون در نمیرن. سرجاشون میمونن تا بریم سر قرار و برگردیم. به امید دیدار

                                                                                                             ماندانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان