![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
- سلام
- ببین دیرم شده خدافس - .... گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مریم م عزیز خیلی خیلی تولدت مبارک
امیدوارم که در کنار نیما و نی نی خوشگلت خیلی خیلی سبز و خوشحال و راضی باشی. اینطور که معلوم است (البته بنا به ارکات. من که هیچوقت حافظه خوبی نداشتم و هیچ ادعایی هم ندارم )مریم و آزاده فقط یک روز با هم اختلاف سن دارند. همه خوب و خوش باشید. شادی ر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:4 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:51 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام.
من برگشتم. نمیدونم چرا نمیتونم برم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اصلا نمی شه بنویسم... ولی یه چند وقته خیلیییی فکر مریم ش رو می کنم. ازش خبری نیست چرا. امیدوارم خوب باشه و همه چی براش روبراه و راحت پیش بره. تا بعد... ربابه ر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:24 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
برای آزاده ســـــــــــبز این روزها............................................................................................بهار |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:39 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
یه کسی که یادم نمی آد کی می گه اونجایی خونه آدمه که دوستاش باشن، با این ایده خونه ما به گندگی این دنیاست.... از دیدن نوشته ها که دوباره مثل جویبارهای کوچولو به وبلاگ روانه شدن چشام برق می زنه و همه خستگی روز از تنم در میاد... عین بچه ها هیجان زده ام و دلم نمی آد صفحه وبلاگ را ببندم... تو اغلب نوشته ها به این کلمه : «بچه ها» برمیخورم... چه آهنگ خوبی داره.... بچه ها... بچه ها... مزه بچگی میده این کلمه «بچه ها»... با خودم می گم دوستای آدم اونهایی ان که بی اختیار «بچه ها» صداشون میزنی! ( یا به قول امروزی ها «بر و بکس» :) ) !
ارکیده گل خوندن نوشته ات کلی کلی حال داد من هم تزم سال دیگه تو ایرانه و من هم مدتی ایران خواهم بود... نکنه هر دومون داریم روی یه موضوع کار می کنیم :)))))) نیلوفر نیست که ما رادرست راهنمایی کنه ولی تو واقعا از همه کوچیکتری؟ یعنی تو ۵۵ی نیستی؟ راستی رو کنین بینیم چند نفرتون اژدها نیستین؟ (آمارگیری های پرشنگی :))))) پس چی هستین؟ :)) من شناسنامه مو دستکاری کردن... برای هر کی اینجا می گم تعجب میکنه گویا در ممالک مترقی پدر مادرها عجله ای برای مدرسه فرستادن بچه هاشون ندارن... ولی شما ۵۶ ها شناسنامه تونو جعل کردین یا دو سال یکی کردین؟ سریع منو از جهالت در آرین لطفا... چه هول بودیم ها!!!! انگار آخر راه حلوا خیر می کردن... بهار جونم... من آدم واقعا پر رنگی که از اهالی اولیا مدرسه همیشه تو ذهنم میاد شخص شخیص خانوم حايریه... هرگز هرگز اون موقع ها فکر نمی کردم که یه روزی در سی سالگی انقدر به قدردانی و احترام یادش کنم.... دمش گرم... بعضی اوقات فکر میکنم کافی بود فقط یه چیزهایی یه جور دیگه بودن تا همه چی به کل یه جور دیگه باشه!!!! صلوات !!!! (خودم می فهمم چی می گم :)))))) ربابه خانوم.... بهار ژاپن باید پر از شکوفه های صورتی باشه و درخت های مینیاتوری! تخیل می کنم ؟؟... زودتر سلامت شو... مواظب خودتون باشین..... مرسی که هستین... پرشنگ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:47 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
این ماجرای تاثیرات بهار امروز همین جوری داشت اشک منو روون میکرد......به کوچکترین چیزی گریه ام میگرفت......دیشب تقریبا تصادفا سالنامه مدرسه رو ورداشته بودم و تنهایی قاه قاه میخندیدم به هر صفحه و هر معلم و فضا و داستانی که میرسیدم......راستی بعضی ها چقدر تاثیرگذارتر و در یاد ماندنی تر بودند........و دلم برای ناظم ها سوخت ! از دم !........کاظمی با اون کینه دیرینه اش با من ، چه عکس جوونی داده از خودش !!! . . . کتابدارها.... جالبه من بعضی ها رو اصلا یادم نمیومد یعنی حضورشون کمرنگ بود... وای فریناز خداوند خفه ات نکند ! از تصویر آزمایشگاه شیمی یک ساعت میخندیدم به یاد -منفی هایی که تو توی دفتر یارو واسه گروهمون +مثبت میکردی!!!!!!!!!!!!!!! ها ها ها ! ! ! ........
دوستار همه سیالات
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:48 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
وای چقدر خوبه که بچه ها دوباره دارن می نویسن ها. کمی گرم میشه اینجا اونوقت٬ هرچند که من نمی دونم چطورشد که مریض شدم و موندم خونه. الان ۳ ظهره از خواب تازه پاشدم. فکر کردم خوب شدم ولی همین دو خطم نوشتم دنیا شروع کرده چرخیدن چه برسه برم دانشگاه و ...
شهرزاد جان نمیدونی دلم چه ویری رفت که تو داری برای عید می ری ایران. خیلی خیلی بهت خوش بگذره. آزاده جان تولدت با تاخیر البته ببخشید٬ مبارک. درست نفهمیدم موضوع خیانت رو تو پست قبلی نسترن مطرح دوباره کرد؟ منم خیلی دوست دارم بچه ها در این زمینه صحبت کنن برام جالبه. خودم بتونم حتما مینویسم اگه اینهمه این کلمه ها نچرخن. راستی پرشنگ جان حتما مواظب خودت باش از کار زیاد یه وقت خسته و مریض نشی. منم چند وقت به قول تو خرکاری کردم که برای عید که خانوادم می یان کارام سبک باشه حالا فکر کنم اونها هم که بیان من باید همش فین فین کنم. خیلی دردناکه. راستی بهار جان نوشته هات به قول گلمریم سیاله و برای من هم خیلی جالبه که همش بیاد "بهار" میوفتم وقتی امضا اخرش رو می بینم. زهره جان باید خیلی مزه داشته باشه که سال نو را با شادی و شعف کوچولوت زهرا تحویل می کنی ها. اینطور که من این پست رو نوشتم مثل وصیت شده ها نه؟ آخه یه کیلو پست مختلف خوندم اینجا همه شونو می خوام کامنت داده باشم. ولی دیگه بسه. بچه ها چطوره برای اولین پست سال نو یه جایزه ای تعیین کنیم؟ یه چیزی که همه از هر گوشه دنیا در تهیش بتونن شرکت کنند. چی میتونه باشه؟ اینکه تهیش شده تا سال دیگه هم طول بکشه شاید مهم نباشه. سلامت باشین همیشه. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:5 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
دوستای گلم
چه خوشحالم که یهو دوباره همه دور همن!!! و بساط چاق سلامتی به راهه...گلمریم بانو لطف کرد و پسورد را برای من فرستاد ومن هم از این فرصت استفاده می کنم تا سلامی کرده باشم.... این روزا خیلی کار می کنم و از فرط دلشوره کار تقریبا اصلا غذا نمی خورم!!! فکر کنم کاملا تبدیل به یک اسکلت بشم!!! سیگار، قهوه و خرکاری.... دلم یهو براتون لک زد.... فکر کنم حال و هوای بهاره ! امروز تو دانشگاه با یک سفره هفت سین مواجه شدم! و دلم پر کشید به سوی ایران، چند روز پیش هم مثل خل ها یه تصویرهایی که یه شب تا صبح تو ماشین از اتوبانهای ایران سال قبل گرفته بودم هی نگا کردم و به یه دوستی به اصرار نشون می دادم که ببین این تهرانه ها! اون هم طفلکی تو این مایه ها بود که خوب حالا که چی نوبر که نیست و من هی با اصرار می گفتم ببین این اتوبان را که بریم پایین میرسیم به دانشگاه تهران، این ماشین را می بینی اسمش پیکانه!!!! خلاصه بچه ها دلم بدجوری تجریش دم عید می خواد، فقط تو تهرانه که واقعا بوی بهار را تو خیابون حس می کنی، جنب و جوش و خونه تکانی و ... خوش و خرم باشین پرشنگ راستی این داستان خیانت و اینها چیه؟ جالبه! حالا راستی راستی می خواین نظر واقعی مون را بدیم ؟ و بی خیال عفت عمومی و اینها دیگه :) غلط نکنم یا تاثیر سی سالگیه و اینجور که می گن «شکوفایی زنانگی» یا شاید شکوفه های بهاری و فصل جفت گیری! :))))))) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:19 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام به همه
یادمه چند ماه پیش شادی یه پست گذاشته بود که اگه یه روز بفهمید همسرتون بهتون خیانت کرده چه می کنید؟ حالا من می خوام این سوال رو از یه زاویه دیگه مطرح کنم. آیا هیچ وقت خودتون به فکر خیانت افتادین؟ اصلا خیانت کردن دقیقا به چه معناست؟ یعنی با کس دیگری همبستر شدن؟ یا احساسات خفیف تر هم تو این مفهوم می گنجند؟ شاید براتون پیش اومده که از صحبت با شخص خاصی خوشتون بیاد. یه مهمونی رو به خاطر بودن فلانی برین وقتی که شخص ایکس رو می بینید خوشحال بشید. ای ادم می تونه از همکارها اشناها و دوستان یا فامیل باشه. گاهی فکر می کنم چنین مسائلی حق منه و ربطی به ازدواجم نداره. یا اونقدر جزئی و کوچیکه که اصلا به حساب نمی آد . بعد فکر می کنم که همسرم هم چنین حقی داره و حتما هستند خانمهایی که برای اون به نوعی خاص محسوب می شن. تا اینجای ماجرا هیچ ایرادی نیست. سوال مشکل اینجاست که اون مرز نامرئی که نباید ازش رد شد کجاست. نمی دونم فیلمunfaithfully رو دیدید. یادمه وقتی که فیلم رو دیدم کاملا احساس زن داستان رو درک می کردم. گاهی آدم فقط دنبال کمی هیجان یا تفریحه. بعد یکهو می بینه که داره به فاجعه نزدیک می شه. دلم می خواد شما هم نظرتون رو بگید. آیا بچه هایی که خارج زندگی می کنن معیارهاشون با بچه های داخل ایران متفاوته؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:33 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
نمیدونم چرا چشمم به هر بچه ای که میافته سام رو میبینم. چند شب پیش سینما چهار یه فیلمی نشون داد به نام "روغن لورنزو" درمورد یه بچه ای بود که یه مریضی خاص و نادر داشت و علاجش هنوز پیدا نشده بود. این بچه ذره ذره آب میشد و از بین میرفت تا بالاخره با پشتکاری که پدر و مادرش نشون دادند تونستن جلوی پیشرفت بیماریشو بگیرن. خلاصه خیلی آموزنده و اعصاب خوردکن بود. سوزان ساراندون نقش مادر بچه رو بازی میکرد. یه لبلاس بدترکیب مردونه هم تنش بود تو کل فیلم. علی گفت این چه لباس مسخره ایه پوشیده؟ گفتم اگه لباس درست و درمونی تنش بود که فیلمو به من و تو نشون نمیدادن! خلاصه میخواستم بگم که خصوصا موهای بچه منو کاملا یاد سام می انداخت و قلبم از اول تا آخر فیلم تو مشت یه کسی داشت فشرده میشد از غم. حالا وقتی عکسای جوجو بیرقدار رو میبینم هم یه شباهتی بین اون و سام میبینم و مدام قربونش میرم. بعد فکر میکنم که چقدر بقیه برای بچشون مایه میذارن و از لحظه لحظه زندگیش و حرفاش و کاراش عکس میگیرن و مینویسن و اینا. ولی من تنبل هیچ چی. فکر کنم یه ماهه یه دونه عکسم ازش ننداختم. چون دوربینمون انگار ویروسی شده و هی باید فرمتش کنیم. حال و حوصله فیلم برداری هم که نداریم چون فیلما پرشده و نمیتونیم فرمتشون کنیم تا دوباره فیلم بگیریم. خلاصه اینا همش از مشکلات داشتن مامان بابای زیر سیکله! گلمریم پی نوشت ۱: چه حسی بهت دست میده وقتی داری تند و تند یواشکی وبلاگ مینویسی یه هو رئیست بیاد بالا سرت و تا تو صفحه بلاگفا رو کوچیک کنی و بیاری پایین بهت بگه ما که بالاخره اینارو میخونیم دیگه چرا قایم میکنی؟!! پی نوشت ۲: دستتون درد نکنه که رنگ صفحه رو عوض کردید. الهی خیر ببینید از جوونیتون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:31 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. چقدر خوشحالم که میبینم که در راستای جنب و جوش بهاره، پستهای جدید به وبلاگ اضافه شده. اینجا هم یواش یواش بهار داره خودشو نشون میده. شکوفه های صورتی (که اول فکر میکردم شکوفه های درخت هلو هستند، ولی بعدش دیدم که از هلو خبری نیست) در تمام شهر به چشم میخورند و از سرمای هوا هم کم شده و خلاصه اینجا هم بوی بهار به خوبی حس میشه. ولی خوب ما نه فقط بوی بهار که داریم بوی عید نوروز رو هم حس میکنیم. چمدونها گوشه اطاق به صف بسته شده اند تا چند روز دیگه تو خونه مامان اینا باز بشن و خلاصه حالمون قراره خیلی خوب باشه (هرچند که من همیشه دچار استرس قبل از مسافرت هستم). ظاهرا به قرار فصلی دوستان نمیتونم برسم. ولی خوب تمام سعی خودم را خواهم کرد که تا حد امکان با دوستان ملاقاتی داشته باشم. تا ببینیم که چی میشه.
به هر حال اگه نتونستم برای تبریک عید بیام و بنویسم، از همینجا فرا رسیدن سال نو رو به همه دوستان تبریک میگم و آرزو میکنم سال خیلی خوبی داشته باشین. با بهترین آرزوها شهرزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 4:21 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|