![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
بچه ها سلام.
پیشاپیش فرارسیدن سال جدید را تبریک می گم. هوا که خیلی خوب شده و درختهای دور و بر خونه ما شکوفه های بنفش دادند. بعضی هاشون هم برگهای کوچولو. ما که امسال خیلی به خودمون رسیدیم. خونمون رو رنگ کردیم. فرشهامون رو شستیم. قابل توجه مامان ها اینکه دختر گلمون دیگه خانم شده و دستشویی اش را می گه. این بود که ما هم خونه زندگی رو صفا دادیم. اما حالا که نگاه می کنم می بینم زهرا خانوم تو این دو سه سال حسابی خدمت همه چی رسیده است. شاید مجبور شیم یه ویترین دیگه بخریم چون حسابی داغون شده و ... راستی یک خبر اینکه سرعت اینترنت ما فوق العاده بالا رفته چون یک خط دو مگا برامون کشیدند. بلاگفا که سهله- دیگه می تونیم برنامه های زنده تلویزیونی رو ببینیم و ... دلتون بسوزه! یک خبر بد اینکه دانشگاهی که من توش درس میدم و تازه دارای این خط اینترنت شده- داره منتقل می شه اصفهان و من نمی دونم باید چیکار کنم. هنوز تکلیف ما معلوم نیست. اگه من بخوام برم شوهرم رو که نمی تونم با خودم ببرم. این مشکل برای همه متاهل ها وجود داره. ولی اکثرا بی خیالند. می گن عزا وقتی برای همه باشد- عروسی است! حالا کی تو اصفهان خونه داره اجاره بده به ما؟ راستی آزاده خانم تولدت مبارک. خوب و خوش باشید زهره م
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بهار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
امروز صبح با کلی شیون و فغان سام رو گذاشتم مهد و اومدم بیرون. دم در یه مامان دیگه داشت بچشو با پوشک و دم و دستگاهش از ماشین در میاورد. صندلی ماشین بچه توجهمو جلب کرد. خواستم درمورد قیمت و مدلش سوال کنم. فکر کردم که خوب نیست یه دفه برم سر این موضوع. رفتم جلو و سلام کردم و گفتم تازه پسرمو آوردم اینجا . شما چند وقته کوچولوتونو میارید این مهد؟ گفت که دخترش یک ساله و نیمه است و از ۷-۸ ماهگی اومده مهد و خیلی هم راضیه. شبنم جون واقعا مایه میذاره و از این حرفا. دیگه وقتش بود که در مورد صندلی سوال کنم. گفت که چینیه و نسبت به مدلهای دیگه بازار ارزونتره. ولی برای ما کادو آوردن.(خدا بده شانس) اگه خواستید براتون میپرسم که از کجا خریدن. بعد خودشو مامان نیکا معرفی کرد. منم گفتم که مامان سام هستم و خیلی ممنون و اینا. فکر کردم استحاله شدم از گلمریم به مامان سام. دیگه یواش یواش از خودم هیچی نمیمونه و میشم یه مامان. بدون چهره، شایدم بدون فکر. در جهت فرزندان و خانواده. تو همین فکرا بودم که یه ماشینی که داشت دنده عقب میومد خیلی خوشگل از روی شصت پام رد شد و جیغ منو درآورد. البته به خیر گذشت و طوریم نشد. خلاصه که بدجوری ریز شدم و کسی نمیبیندم. گلمریم *به یاد فیلم I AM SAM |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام :) گاهي وقتا كه ميخوام افكارم رو مرتب كنم يا از مشغله هاي كاري و فكري ام كم كنم ، وسايلم ؛ كمد لباسها ؛ كتابخونه ؛ كيف دستي ؛ كامپيوتر و محتوياتش ؛ email , كشو - ميز - كمد - اتاق كارم رو مرتب مي كنم ... و اين كار خيلي بهم كمك ميكنه .. يه حس سبكي بهم ميده ... انگار كم كم بارهايي كه هي بخودي تمام روز دارم حملشون ميكنم رو زمين ميذارم ... خيلي وقتها توي اين مرتب كردنها و بيرون ريختن چيزهايي غير ضروري ، چيزهايي جالبي هم پيدا ميكنم كه خوشحالم ميكنه شايد يه چند وقتي هم دنبالش بودم ... به لحاظ رواني هم كمك ميكنه تا وقت و انرژي براي رسيدگي به كارهاي ديگه داشته باشم ... اين موضوع براي خيلي ها سازنده بوده و توصيه شده ...
....
خلاصه بعد از مدتها فرصتي دست داد تا يه چند تا كتاب شعر رو ورق بزنم و اينها مرور كردم و لذت بردم :
،،،نشاني،،،،،
دلتنگ غنچه ايم ، بگو راه باغ كو؟
خاموش مانده ايم ، خدا را چراغ كو ؟
كو كوچه اي ز خواب خدا سبزتر ، بگو
آن خانه كو ، نشاني آن كوچه باغ كو ؟
چشم و چراغ خانهء ما داغ عشق بود
چشمي كه از چراغ بگيرد سراغ كو ؟
دلهاي خويش را به گواهي گرفته ايم
اما در اين زمانه خريدار داغ كو ؟
شب در رسيد و قصهء ما هم به سر رسيد
كو خانه اي براي رسيدن ، كلاغ كو ؟
-------- قرارداد--------
اي درخت آشنا
شاخه هاي خويش را
ناگهان كجا
جا گذاشتي ؟
يا به قول خواهرم فروغ
دستهاي خويش را
در كدام باغچه
عاشقانه كاشتي ؟
اين قرارداد
تا ابد ميان ما
برقرار باد
‘ !چشمهاي من به جاي دستهاي تو‘
من به دست تو
آب مي دهم
تو به چشم من
!آبرو بده
من به چشمهاي بي قرار تو
قول مي دهم
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
!ما دوباره سبز مي شويم
----------------------------------------------
هر دو شعر از قيصر امين پور بود . شاداب باشيد -
اعظم
------------------{ نميدونم چرا نوشته هاي من همه پشت سر هم مياد توي وبلاگ - توي اديت خطوط زير هم هستند :)) }
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:48 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
وای من خیلی هیجان دارم. سام رو گذاشتم مهد و اومئم سرکار. یعنی الان بچه ام داره چیکار میکنه؟ مربی که تحویلش گرفت و از عادت ها و قلق ها و بدقلقی هاش پرسید انقدر ناز و مهربون بود که خودمم دلم میخواست بمونم پیشش. چقدر بعضی فضاها حس خوبی به آدم میدن. جای گرونی هم نیست که بگم به خاطر پولی که میگیرن آدمو تحویل بگیرن. انقدر شرایطو سهل و ساده کردن که آدم اصلا بهش سخت نمیگذره. ولی از مهد که اومدم بیرون دستام خالی بود. یه جور عجیبی خالی. سام جونم الهی که قربونت برم مادر. الهی دانشگاه بری . خارج بری. بری کلاس اول. عاشق معلم کلاس اول دبستانت بشی. بعد عاشق دختر همسایه. الهی که زندگی رو با همه وجودت تجربه کنی و لذت ببری ازش. کوچولوی عزیز دوست داشتنی من.. وای ببخشید این پست لوس کسالت بارو. خوب باید برای یکی تعریف میکردم خوب. راستی ما دیروز هم سواپ پارتی داشتیم ولی انقدر سرم شلوغ بود و کار و گرفتاریهای روزمره داشتم که فرصت نکردم کسی رو خبر کنم. ولی خیلی کار باحالیه. واقعا عالی بود. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:48 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستان
خیلی دلم برای همه تنگ شده.فکر میکنم این قرارهای سه ماه یک بار "دوزش" برای بیماری دلتنگی من خیلی پائینه. من هر روز نوشته هاتونو میخونم. البته خیلی کم مینویسین.شاید به خاطر اینه که نوشتن هم حس و حال خودشو میخواد و الان چند وقتیه که همه مون بدجوری رفتیم توی حال و احوال خودمون.. من وقتی نوشته های شمارو میخونم احساس میکنم بیشتر شما دلتنگ گذشته هاتون هستید اما من از نگرانی آینده هراس دارم و با این که اعتقادم به اینه که فقط لحظه حال را باید دریابیم اما عمل کردن به این باور برام خیلی سخته نمیدونم کجای راه را اشتباه رفتم.یا کجای راه را دارم اشتباه میرم که زندگیم پر از چیزهایی ست که دوست ندارم و خالیه ازچیزهایی که دوست دارم.... و دفتر مشق شبم پر است از جریمه یک لغت که اشتباه نوشته ام آن را از دبستان تا دالان دانشگاه......
شیوا |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مهمان عزيز، شيوا جان،
ممنون كه برايمان نوشتي. در مورد حسودی بايد بگم هميشه آدمها نسبت به زمان گذشته احساس نوستالژی دارند و فكر ميكنند گذشته خيلی بهتر از حال بوده. ما هم 14 سال پيش كه هم سن و سال شما بوديم اينقدر قدر روز های پاك با هم بودن را نميدانستيم. مطمئن باش شما هم اگر 14 سال ديگر برگرديد و به روز های مدرسه فكر كنيد احساس خوبی پيدا ميكنيد. نميدانم، شايد شما هم فكر كنيد يكی از بهترين دوران عمرتان بوده. زمان ما هيچ چيز ايده ال نبود، بهتر بگم، خيلی از ايده ال فاصله داشت. ما بيشتر دوران كودكيمان را در جنگ گذرانديم. يكی از خاطرات برجسته همه ما مارش نظامی اول اخبار است و خبر عمليات روز. صدای آژير قرمز و دلهره هميشگی كه اين بار موشك روی سر كدام بيگناهی می افتد. بگذريم، الان هيچ كس حال و حوصله حرف زدن از جنگ را ندارد. اين سرود ملی كه گفتی چيه؟ ما سرود زياد داشتيم، خيلی زياد!! شاد و موفق باشي. رضيه ميترا جان، خيلی باحال نوشتي، "آی تنبلهای فرزانگاني!!" فكر كنم ديگه كار از موضوع جنجال برانگيز و اين حرفها گذشته، انگار كسی حس فحش دادن هم نداره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
چند روز پیش پنجره آشپزخونه رو باز گذاشته بودم که هوا عوض شه و داشتم لباس سام رو عوض میکردم که صدای خش خشی از طرف آشپزخونه به گوشم رسید. سرمو که برگردوندم یه کفتر روی لبه اوپن نشسته بود. یه جیغ کوچولو کشیدم که هم سام ترسید و به گریه افتاد هم کفتره رفت نشست بالای پرده. یادم افتاد که نباید هول شم و پسر کوچولومو بترسونم. گذاشتمش تو تختش و زنگ زدم سرایدار اومد برای پروندن کفترک. پیرمرد که اومد و صندلی گذاشت زیر پاش و رفت بالا کفتره انگار نه انگار از جاش جم نخورد. آروم گرفتش تو دستاش و بردش بیرون. پرسیدم چطور در نرفت؟ گفت جوجه کفتر بود. طفلک. ولش کرد سمت پنجره نورگیر. نفهمیدم تونست لونشو پیدا کنه و برگرده روی کانال کولر ما یا نه؟ مامانش که یه بند داشت قور و قور میکرد و صداش میزد. خدا کنه رسیده باشه خونشون. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:57 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|