![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام بر دوستان عزیز.
من الانه است که دیگه این معظل (کامپیوتر) رو خاموش کنم و از دانشگاه بزنم بیرون و خوب آخر هفته هستش و عشق است تعطیلی٬ هر چند فردا یه سر باید دوباره خودم و اینجا نشون بدم ولی بازم ذوق دارم. آخه هفته بعد دوشنبه هم تعطیله. یعنی خوشبختی از این بزرگتر میشه؟ آی من جوووووووون می دم برای تعطیلی. اینقده خوشحالم که پرم از شبنم و گل و اومدم کمی انرژی پراکنی کنم تو این وبلاگ عزیز. امیدوارم شما هم همیشه خوش باشین و شاد. ربابه شاد شاد به خاطر تعطیلی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:36 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام. چند روز پیش حسابی تب نوشتن داشتم که فرصت نشد. موضوع تقریبا تو ذهنمه ولی سوژه به باد رفته شاید. این روزها خیلی خودمو مرور میکنم. میرم تو گذشته ها. انگار دنبال چیزی بگردی که جایی جا گذاشتیش. دلم میخواد اونچه رو که به ذهنم میرسه جایی یادداشت کنم که طبیعتا اونجا همین وبلاگه. داشتم نامه هایی رو که تو زندگیم نوشتم مرور میکردم. اولین نامه های زندگیم رو وقتی ۹ ساله بودم نوشتم. برای برادرم که اون زمان سرباز بود. وسط جنگ. نامه هایی که براش مینوشتم یادم نیست ولی نامه های اونو یادمه که روی برگه های مخصوصی می نوشت که تو جبهه بهشون میدادند و برام عکس تفنگ و چیزای دیگه نقاشی میکرد. اون ۱۸ ساله بود و سرشار از انرژی . هروقت هم که به مرخصی میومد برام شکلاتهای قهوه ای خوشمزه ای میاورد که شبهای عملیات بهشون میدادند و از شهرهای مرزی هم روسری های رنگی و شلوار کردی و اینجور چیزها. برادرم الان مرد ۴۰ ساله غمگین و عصبیه که حوصله هیچی رو نداره و از پسر خوش قیافه اونروزها فقط چشمای قشنگش باقی مونده. همون سالها برای دخترعموم هم نامه مینوشتم. اونا اهواز بودن. باز هم وسط جنگ و نمیدونم چرا مونده بودن اونجا. دخترعموم ۲ سال بزرگتر از من بود. کلاس پنجم دبستان. هنوز چندتایی از نامه هاشو دارم. لحن نصیحت کننده یه دختر شاگرد اول سرشار از اعتماد به نفس رو داره. یادمه که اون تو فامیل محبوبتر بود. همه پسرای فامیل اونو دوست داشتن. یه قل دوقل بلد بود و من بلد نبودم. خوش لباس و خوش قیافه بود و کلا منو خیلی جدی نمی گرفت. فکر میکنم نامه نگاریهای های بعدی با مهتاب م بود که از کلاس دوم راهنمایی شروع شد و تا زمان دانشجویی ادامه داشت. توی اونها از همه چی حرف میزدیم. عکس میکشیدیم. جک و شعر برای هم تعریف میکردیم. نامه های مهتاب که واقعا خنده دار و بامزه بودن و توی اون سالهای خالی و بدون تفریح، نقطه عطفی به حساب میومدن. البته بیشترشونو از ترس خونده شدن توسط بقیه نابود کردم و فقط چند تا نامه بی بو و خاصیت باقی مونده که برای همونا هم مهتاب یه جلد خوشگل با کاغذ کادوی آبی و پلاستیک درست کرده. واقعا رفیق بامرامیه این مهتاب م عزیز که قدیمیترین دوست منه و محبتم بهش با همه دنیا فرق میکنه. این وسط نامه های زیادی هم با انواع و اقسام دوستای دیده و ندیده رد و بدل شد. اون زمونا که هنوز ایمیلی نبود و تلفن هم انقدر رادستمون نبود کلی نامه به هم میدادیم. حتی با دوستایی که میدیدیمشون هم حرفای ناگفته ای بود که نمیشد به زبون آورد و باید مینوشتی و چه لذتی داشت نامه ای که برات میومد . خصوصا توی خوابگاه. دوستی داشتم که فقط یک بار تو کل زندگیم دیدمش. انقدر از همدیگه خوشمون اومد که تموم زندگیمونو با نامه برای همدیگه تعریف کردیم. اون یک دوستی تو دانشگاه ما داشت و یک بار از کاشان اومده بود ببیندش . سر کلاس ادبیات کنار هم نشستیم و قصه شروع شد. مادرش وقتی لیلا به دنیا اومد سر زا رفت و این به نظر من خیلی سینمایی و خاص بود. عاشق پسری بود که عمرا خوانوادش با ازدواجشون موافقت نمی کردند. الان ازش یک عکس و چند نامه دارم و خبر ازدواج و بچه دار شدنش. همون پایان تکراری همیشگی! خوب این پست داره خیلی طولانی میشه. بقیش بمونه واسه بعد اگه حال نوشتنش و خوندش بود. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:25 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
یک اتفاق جالب: دیشب رفته بودم کلاس اسکیت. این کلاس حدودا یک ماهی است که شروع شده و از جلسات اول می دیدم که یک زوج دیگر ایرانی هم گویا در یک سطح دیگر کلاس دارند ولی خوب هیچوقت موقعیت نشده بود که بروم بهشان سلام کنم. بعضی وقتها با خودم می گویم شاید خوششان نیاید که هر غریبه ای فقط به صرف اینکه ایرانی است بیاید و باهاشان حرف بزند. بگذریم. دیشب بابک نیامده بود و من تنها رفتم و رفتم بهشان سلام کردم و شروع کردم به وراجی (خوشبختانه فقط ۵ دقیقه به کلاس مانده بود وگرنه بنده خداها سردرد می گرفتند) . می دانید که کی بودند. خواهر ندا صادقی. ندا جون خیلی خوشحال شدم که خواهرت را دیدم. دلم برای خودت هم خیلی خیلی تنگ شد. من می دانستم خواهر ندا کانادا است ولی نمی دانم چرا همیشه فکر می کردم که شرق هستند. دنیا خیلی خیلی کوچک است.
راستی از این شنبه رفته ام کلاس فوتبال. ۸ تا دختر هستیم و یک مربی آقای چشم بادومی. نمی دانید که چقدر ما را در زمین فوتبال دواند. باید قیافه من را بعد از تمرین می دیدید. ما را مجبور کرد که روی زمین بخوابیم (در آن زمین گل و شلی ونکوور) و لباس آبی آسمانی (استقلالی :)) من تبدیل شد به یک لباس سیاه. بچه ها بهم پیشنهاد کردند که دفعه دیگر شلوار سیاه بپوشم. بعد ار یک ساعت و نیم دواندن ما بالاخره اجازه داد ۱۰ دقیقه هم بازی کنیم. من هم که هی گلها را خراب کردم.ولی از اینها بگذریم خیلی خوش گذشت. هرچند الان پاهایم مثل چوب شده و حسابی درد میکند ولی حداقل این بهم یادآوری می کند که چقدر بدنم اوضاعش خراب است.
خوب و خوش و سبز باشید. شادی ر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:1 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:51 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
فرزانه جان تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:55 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
چند شب پیش علی گفت میشه برام فال حافظ بگیری؟ مدتها بود دیوان حافظو دستم نگرفته بودم. رفتم و از کتابخونه حافظ قدیمی خودمو برداشتم و برگشتم آشپزخونه بغل هود. جائی که علی معمولا سیگار میکشه وقتی سام خواب باشه. دیروقت بود. البته برای ما که این روزها همش خسته ایم. دیر ساعت ده مثلا. صفحه اولو باز کردم نوشته بود: ۵ بهمن ۱۳۶۸ هدیه تولد از طرف مادر! با همین انشای عجیب . یعنی ۱۷ سال پیش همین روزا تقریبا. یه دختر ۱۴ ساله که الان یادم نیست به چه چیزایی فکر میکرده و این جمله رو با چه احساسی نوشته. فقط یادمه که یه بار ماندانا این دیوانو دستم دید و ازم پرسید پدرت برای تولدت چی بهت هدیه داد؟ خجالت کشیدم بگم هیچی. بهش گفتم یه چیز بخصوص نمیتونم بگم. البته هیچی هم اونروزها چیز خاصی بود. ولی حالا خیلی معمولیه مثل هدیه ای که قراره علی یه روز که فرصت کرد بره و برای تولدم بگیره. خیلی بی معنی و در حد هیچ! ولی ازم قول گرفته که خودم این کارو نکنم چون خیلی ناراحت میشه. بگذریم داشتم فال میگرفتم. یادم نیست چی اومد و چی خوندم. فقط چشمم افتاد به یه نقطه سیاه که با خودکار مشکی، ۱۷ سال پیش اول یکی از غزلها گذاشته بودم. یاد اون نقطه های سیاه افتادم و اینکه به چه منظوری همه دیوان حافظو تورقی کردم و کنار بعضی از اونها با خودکار مشکی علامت گذاشتم. یاد دختر ۱۳- ۱۴ ساله ای افتادم که عاشق یکی از همکلاسیهاش شده بود. یادم نیست کیفیت اون عشق چه جوری بود و یا چه انتظاری از عشق داشت ولی یاد نامه های عاشقانه ای افتادم که مینوشت و بی اعتنائی که میدید. چقدر اون روزها براق و خنک و سرشار بودند. هرچیزی میتونست باعث شعف و یا دلتنگی بشه. هرنگاهی هر تماسی توی اون حیاط کوچک با ساختمون های آجری که از هر طرف روی سرمون بودند، معنایی داشت. چقدر احتمالا اون طفلک در معذوریت حضور سنگین من بود. خدای من ای ۱۴ سالگی ای لحظه بزرگ عظیمت... فکر کنم بیشترین شعرهای عاشقانه رو اون روزها میخوندم ولی به گمانم هنوز شعر نو رو کشف نکرده بودم. هنوز با غزل و دوبیتی و رباعی بودم و حافظ و خیام و عراقی. بعد نوبت حمید مصدق شد و اخوان و شاملو و دست آخر فروغ. بعد هم یه زندگی بدون شعر . داشتم از اون نقطه های سیاه میگفتم. توی اون شعرها یک اسم بود. اون اسم برای من مفهوم خاصی نداشت ولی برای اون آدم چرا و من برای دل اون کسی که زمانی دوستش داشتم اون نقطه های سیاه رو اول هر غزلی که اون اسم رو داشت گذاشته بودم. چه دنیای کودکانه ای. چه معصومیتی پشت اون نقطه ها بود که حالا گم شده. نه اینکه حسرت چیزی رو بخورم. زندگی همینه دیگه چیکارش میشه کرد. این نوشته پایین مال یه وبلاگیه که من خیلی دوست د ارم و دلم میخواست یه همچین قلمی داشتم. اگه حالشو داشتید نارنج رو یه نگاهی بندازید. خیلی ها همینند.
می دانند که دارند می روند. جیکشان در نمی آید.
انگار که می روند تا یک گوشه قایم بشوند و از دور به بهت و بیچارگی و شوک زدگی آدم از شنیدن خبر رفتن و نبودنشان زل بزنند.
می ایستند دست در جیب و به خیره شدن آدم به افق خیره می شوند.
می دانند که دارند می روند. به آدم نمی گویند که دارند می روند.
ودر یک آن آنهمه دوست داشتن آدم را تبدیل می کنند به بهتی که بلافاصله تبدیل می شود به انرژی برای جیغ زدن. بقیه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|