![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام به همه دوستان گلم
خوشحالم که بعد از مدتی که دوباره به وبلاگ سر زدم پستهای زیادی دیدماز کسانی که خیلی وقت بود نمی نوشتند. امیدوارم همگی خوب و پر انرژی باشید و زیاد بنویسید. گلمریم عزیز تولدت خیلی مبارک باشد و در کنار سام و همسرت زندگی شاد و لبریز از لحظه های خاطره انگیز داشته باشی. منم خیلی وقتا به موضوعی که رضیه مطرح کرده بود فکر می کنم. شاید همه ما کم و بیش از موج مهاجرتی که بعد از انقلاب راه افتاد و هر چند سال یکبار هم بنا به دلیلی تشدید می شه صدمه دیدیم و از اعضای خانواده و دوستامون یکی یکی دور شدیم. در اطرافم خونواده های متلاشی شده زیادی می بینم، آدمایی که هر کدوم به دلیلی کندن و رفتن، تکه هایی از روح و گذشته ما رو هم با خودشون بردن. دیگه از رفتن به فرودگاه برا بدرقه کردن اونایی که میرن و می دونی دیگه شاید هیچوقت برنگردن خسته شدم. ولی حالا که سنم بالاتر رفته و به این فکر می کنم که چرا موندنو انتخاب کردم احساس پشیمونی نمیکنم. همانطور که خیلی از کسانی که کندن و رفتن هم احساس پشیمونی نمی کنن یعنی به این نتیجه رسیدم که زندگی هر فرد یه اتفاق منحصر به فرده و هیچ جواب کلی و عمومی برای همه وجود نداره. تو این مسیر کوتاه زندگی قله سعادت و خوشبختی و پیشرفتی وجود نداره چرا که هر وقت به هدفی می رسی، درست در نقطه رسیدن انگار حس میکنی که اصلا تو دنبال یه چیز دیگه بودی و این اون چیزی نبوده که تو می خواستی و شروع میکنی یه هدف دیگه برا خودت بذاری. انگار مهم این نیست که به چی میرسی، مهم اینه که چه مسیری رو طی کردی و تو این مسیر چقدر زندگی کردی، چقدر عشق ورزیدی،چقدر زیبایی های زندگی رو دیدی، چقدر لحظات بی نظیری رو تجربه کردی و این تجربه ها گاهی واقعا می تونه از چیزای ساده ای حاصل بشه. برای احساس خوشبختی کردن از این که زنده ای و می تونی یک روز دیگه عزیزانتو در آغوش بگیری، با دوستات بگو بخند کنی ، یه شعر یا کتاب قشنگ بخونی، یا یه موسیقی قشنگ بشنوی نه واقعا مهمه کجای این دنیا باشی نه واقعا مهمه که چقدر پول داشته باشی یا مدرک تحصیلیت چی باشه یا معروف و مشهور شده باشی. اون چیزی که می دونم اینه که همه جای دنیا نوع بشر با دغدغه های یکسانی دست و پنجه نرم می کنه. همه مادرای دنیا عاشق بچه هاشونن. همه عشاق دنیا با شور و اشتیاق مشابهی همدیگرو در آغوش می گیرند و همه دوستای واقعی همه جای دنیا حاضرن جونشونو برا هم بدن. شاید یه مشکلی که ما ایرانیا داریم اینه که عادت داریم همش خودمونو با پیشرفته ترین ملتا مقایسه کنیم و از بدبختی خودمون بنالیم و به زمین و زمان و توطئه هاشون بد و بیراه بگیم که جلوی پیشرفت ما رو گرفتن ولی می تونیم خودمونو با چند میلیارد نفر آدم دیگه ای مقایسه کنیم که تو کشورهای غیر پیشرفته دنیا شرایط زندگیشون خیلی بدتر از ماست ولی انقدر ابراز یاس و ناامیدی و بدبختی نمی کنن. توی هند یه راننده تاکسی به ما گفت که اگه من چند تا مسافر خوب به تورم بخوره بقیه روزو می رم خونه که بقیه مسافرا نصیب همکارام بشه و روزی اونا هم برسه و این برا من که ایرانیم عجیب ترین فلسفه ای بود که تا حالا شنیده بودم. بنظرم شاید علت این که ما ایرانیا همش احساس بدبختی می کنیم بیشتر از نوع نگاهمون به زندگی و فلسفه حیاتمونه وگرنه کم نیستن ملتهایی که به مراتب از ما فقیر تر و بدبخت ترند ولی انقدر ناامید و مایوس نیستند. بهرحال امیدوارم احساس دلتنگی رضیه عزیز و بقیه دوستامم برطرف بشه و بتونن زودتر عزیزانشونو دوباره کنار خودشون ببینن شکیبا |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
میل باکسم رو که باز کردم رو یاهو خبر روز رو دیدم در مورد سخنرانی دیروز بوش در مورد ایران. با هیچ چی کار ندارم ولی میخوام همین رو بگم و برم که الانه استادم میاد» برام خیلییییی خداییش عجیبه می شینن تو یه تلویزیون حرف و حرف که به ایران حمله می خواین کنین یا نه. من موندم اگه مثلا ما تو تلویزیونمون همین بحث مطرح بشه چی میشه اونوقت. آقای کلانتر محل هر کاری کنه قبول ولی بقیه... البته خود بقیه هم آخه همچین تحفه بازاری نیستن مشکل اینجاست. ببین روزمون رو با چی شروع می کنیم ما..
ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:54 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
رضیه جون تازه متنت را خوندم.
نمی دونی چقدر نوشته ات بهم چسبید. من هم مدتهاست که از خودم این سوالها را دارم می کنم ولی شاید هربار یکجوری خودم را توجیح می کنم و گول می زنم. رضیه جون نمی دونی چقدر آن روز بعد از اینکه باهات حرف زدم حالم بهتر شد. نمی دونی نامه ات چقدر به من اعتماد به نفس داد. چه احساس خوبی است که بدانی یه دوست به این عزیزی در یک گوشه دنیا داری که هر وقت دلت خواست می تونی بهش زنگ بزنی و حسابی براش گریه کنی. من خیلی خوشبختم که دوستی مثل تو دارم. حالا مهم نیست که تو کجایی و ما هر چند وقت یکبار همدیگر را می بینیم یا با هم حرف می زنیم. مهم این است که همیشه برای هم هستیم. A FRIEND is a tissue when you can't stop crying گل مریم عزیزم تولدت مبارک. امیدوارم که حسابی خوب و سرحال باشی. سام کوچولو هم که حسابی بزرگ شده. از طرف من یک ماچ آبدارش بکن. خوب و خوش باشید شادی ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:35 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام :) اين مطلب به نظرم جالب اومد :
داستان :
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند .
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود
ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست .
به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،
لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .
وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم
و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند .
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته
به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم .
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،
هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم .
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد .
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم
که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست .
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود
شاد باشيد ، اعظم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیدن یک آدم جدید گاهی مثل سفر به یک سرزمین جدید است . رفتن به ژرفای درونی انسانی که راه درازی آمده تا امروزش را با تو قسمت کند مثل خواندن یک رمان تازه است. امروز من رمان قشنگی خواندم که پر از امیدم کرد..... امروز یک روز سرد و آفتابی ژانویه را به دعوت دوست نازنین و تازه ای در ساحل آرام دماغه خلیج جنوبی Cape Cod گذراندم . من هم مثل رضیه دلم گرفته بود از هراس جنگ . کمی آرامتر شده ام از شنیدن پاسخ دموکراتها به این گاوچران بدوی ولی هنوز دو سال دیگر مانده تا این ها بروند . روزها بود که تنها گریزم از این هراس شوم در لا به لای مشغله های روزانه برنامه هر شب جان استوارت بود. جان استوارت طنز پرداز سیاسی لیبرالی است که مدتیست تنها یکه تاز حقیقت گویی در شبکه های اصلی تلویزیون اینجاست. به جز نیم ساعت برنامه دغدغه بود و دلهره.... چه دلگرمی بود اما شنیدن حرفهای سوزان . بازهم مطمئن شدم که آدمها همیشه آدمند فارغ از زمان و مکان تولدشان. سوزان هم مثل من از جنگ و جنگ افروزان بیزار است و گریزان . سوزان برایم از تظاهرات ضد جنگش گفت و از روزها راه رفتن برای صلح. از کافه کوچکی که آرزوی زندگیش بوده برای دور هم جمع کردن هنرمندان و سبزها . از ورشکستگی کافه اش. و از اینکه حتی برای پیدا کردن شریک زندگی اش سرویس اینترنتس سبزها را انتخاب کرده. نه همه سیاه نیستند...شاید بزودی سبزها جای سیاهها را بگیرند! آزاده ط
پیوست . جان استوارت قهرمان ابن روزهای من است. در فرصت بعدی از او بیشتر می نویسم! رفرنس این عکس فرهنگنامه ویکیپیدیاست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 5:0 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
دلم خيلي گرفته. خيلي زياد. گفتم يه خرده اينجا بنويسم بلکه آروم شه. يه صدايي دائم توي سرم ميپيچه: لعنت به جدايي. لعنت به اينکه توي يه کشور جهان سوم دنيا آمدي. لعنت به اينکه رفتي مدرسه فرزانگان و دکتر شدي. لعنت به اينکه شانس اوردي, موقعيت خوبي پيدا شد, رفتي تا امتحان کني. لعنت به اينکه ديدي و وسوسه شدي. خواستي بهتر زندگي کني. لعنت به شيطان جهانخوار. لعنت به شيطان آدمخوار. لعنت به جدايي. تو يه دو راهي وحشتناک گير کردم. يه کشمکش که احساس ميکنم داره قلبم رو پاره ميکنه. امروز يکي بهم ايميل زد: The reason I insist a bit on you coming over is to spend as much time as possible together so that later on when we will be far from each other we will have some shared memories to remember و من مثل بهت زده ها خوندم و اشک ريختم. انگار يه نفر با صداي بلند منو از خواب بيدار کرده باشه. از رويايي که شايد ناخداگاه به عنوان يه مکانيسم دفاعي توي ذهن خودم ساخته بودم و سعي مي كردم چيزي رو بيرون از اون نشنوم و نبينم از اينکه سعي مي كردم فقط به خوبيهاي راهي که انتخاب کرديم فکر کنم. يه نفر, يه نفر که خودش کوله بار سنگيني از سالها جدايي رو به دوش ميکشه منو از اين پيله اي که دور خودم تنيده بودم دراورد و چشمهامو باز کرد تا ببينم که من اگه هستم اگه نفس ميکشم اگه قلبم ميزنه به خاطر اين احساسيه که توي تمام رگهاي بدنم جريان داره به خاطر عشقيه که توي تمام سلولهاي تنم پنهان شده. به خاطر خانوادمه به خاطر دوستانم به خاطر تمامي اونهايي که دوستشون دارم و دوستم دارند و اگه بهترين جاي دنيا هم باشم اگه در پيشرفته ترين مرکز پزشکي دنيا کار کنم اگه تا آخر عمر تامين باشم اگه بچه ام در بهترين شرايط بزرگ بشه نميتونم دور از اونها خوشبخت باشم. به نظر شما تعريف خوشبختي چيه؟ نميدانم. گيج شدم. براي شما مي نويسم براي اينکه ميدونم ميفهميد چي ميگم. براي اينکه با هم بزرگ شديم و كلي خاطره با هم داريم. پيش خودم فکر ميکنم تعريف خانواده چيه؟ پدر و مادر خواهر و برادر, آدمهايي که چند سال دور هم زندگي مي کنند و بعد هر کدوم ميرند دنبال زندگيشون, دنبال ايده آلهاشون که طبعا با هم يکي نيست. بعد هر کدوم سر از يه جاي دنيا درمياورند و هر از گاهي تلفني, ايميلي. و... بزرگ شديم بي اينکه بفهميم. و هر چي بزرگتر شديم از اونهايي که دوستشون داشتيم بيشتر فاصله گرفتيم. توي روزمرگي ماشيني زندگي حل شديم. هر چي زمان گذشت ديواري که دور خودمون چيده بوديم بلندتر شد. و ابلهانه به خودمون گفتيم: دارم پيشرفت ميکنم دارم زندگي جديدي را تجربه ميکنم دارم مستقل ميشم. بزرگ شديم و هر چي که گذشت منِ وجودمون بزگتر شد. بزرگ شديم و هر چه که گذشت عشق به زندگي عشق به آدمهاي دور و برمون عشق به اونهاي که دوستشون داشتيم توي دلمون کوچيکتر شد. براي تو مي نويسم شادي عزيزم که تمام سال چهارم دبيرستان تمام روزهاي دلهره کنکور روزي يک ساعت با هم تلفني حرف ميزديم و نگراني اين نبود که مزاحم وقت همديگه ميشيم. و حالا کجاييم. به قول خودت اگه از ونکوور کره زمين را سوراخ کني ميرسي به تهران. براي تو مي نويسم آزاده عزيزم که به خاطر اينکه روزها نيم ساعت بيشتر با هم باشيم با اتوبوس سيدخندان ميامدم خانه و بعد از سر خيابان معلم تا خانه کلي پياده راه مي رفتم. و حالا انقدر از هم دوريم که حتي شب و روزمان با هم فرق دارد. مسخره است نه؟ لعنت به جدايي. به خودت ميگي: يعنی واقعا ارزششو داره؟ ارزش داره از تاريخت، فرهنگت، خاكی كه توش دنيا امدی و بزرگ شدي، از خانوادت، دوستانت، مردمت، ... بكنی و بری به دنبال يه زندگی جديد، به دنبال يه زندگی بهتر؟ بهتر از چي؟ بهتر به نسبت چي؟ چی به دست مياري؟ چه چيزايی رو از دست ميدي؟ و بعد به خودت جواب ميدي: خيلی وقته كه خيليها همين كار را كردند. كندند و رفتند. خيليها. خيلی از همونهايی كه الان قلب تو براشون ميطپه. كندند و رفتند. و با رفتنشون يه تكه از قلب تو رو هم با خودشون بردند. و جای اون يه تيكه هميشه در قلبت خالی موند. و هيچ كس و هيچ چيز نتونست جای اونو پر كنه. نه روزايی كه خودت را در درس و كارت غرق كردی تا اين همه ياد و خاطره مغزتو منفجر نكنه. نه روزايی كه در تنهايی نشستی و اشك ريختي. اين رسم زمونه است. بايد كند و رفت. يه صدايی توی سرت ميخونه: عجب رسميه رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه ميرن آدمها از اونها فقط خاطره هاشون به جا ميمونه" بايد كند و رفت... و باز هم خودت را در كار و درس غرق ميكنی تا اين هم تيكه خالی را در قلبت حس نكني. ولی مگه ميشه. لعنت به جدايی. رضيه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 19:12 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام مامان عزیز الکی خوش مهربونم! امسال میتونم از یه دنیای واقعی با یه ماچ واقعی تولدتو تبریک بگم. میبینم که از رفقا خبری نیست و مثل پارسال که هی همه قربون همدیگه میرفتن و تبریک و تهنیت میگفتن نیست. بی خیال قشنگیش به همین هرسال یه جوری بودنشه مگه نه؟ میگم بندرعباسم خیلی خوش گذشتا. چه تحویلی گرفتن مارو ملت. خودمونم باورمون شد که علی آبادم شهریه واسه خودش و سام هم پسریه واسه خودش! خواستم بگم که گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد. حالا اگه میبینید ما هی اینگلیسی باهاتون صحبت میکنیم و شعر میگیم و اینا به خاطر اینه که از وقتی تو شکم مادرمون بودیم تو این کلاس زبانا بودیم و مامانمون هی فیلمای هنری صحنه دار دیده و دوستاش براش کتاب و سی دی از اقصا نقاط دنیا فرستادن و برامون شعر میخونده تو دلش و هی میگفته : ای هفت سالگی، ای لحظه بزرگ عزیمت... این شد که ما هم سرمون تو حساب و کتابه. میفهمیم یکی میگه کارپه دیم یعنی چی. یا مثلا من به جنگل رفتم تا آگاهانه زندگی کنم از کجا آب میخوره. خوب زیاده عرضی نیست. از همه رفقایی که میسیجاْ و تلفناْ تولد مامانمون اینارو بهش تبریک گفتن یا میخوان بگن تشکر میکنیم. البته مامانمون میگه سی و دو سالگی دیگه حس و حال ۲۵ سالگی رو نداره که هی به آدم تبریک بگن و اینا. میگه این بچه بازیا دیگه از ما گذشته و کلی حس آدم بزرگی بهش دست داده. ولی خوب ... راستی از سفر که برگشتم ماما بزرگم به مامانم گفت این بچه یه خورده جون گرفته دو روز با خودتون بوده. والله بشینی خونه بچتو نگه داری بهتره. اگه با این دو تا گوشای خودم نشنیده بودم باورم نمیشد خواهر. چه حرفا به این مامان من میزننا. نمیدونن بشینه خونه دیوونه میشه. خلاصه از من گفتن بود. سام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|