![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام دوستان
خواستم بگم من هم هر روز اینجا میام.نوشته های شماها رو میخونم .خیلی وقته که خودم چیزی ننوشتم و بعد از این که نوشته شهرزاد عزیز رو خوندم فکر کردم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میتونیم باهاتون صادق باشم؟شاید علتش در مورد ننوشتن من این بود که یک مدت احساس کردم یک موج روشنفکری در وبلاگ حاکم شده که من باهاش خیلی غریبه بودم .بعد کم کم فکر کردم شاید کسی مثل من که یک زندگی خیلی معمولی داره به نوعی حرفی برای گفتن نداشته باشه یا حرفهاش خریدار نداشته باشه،کسل کننده باشه و بهتر باشه که ننویسه تا یک موضوع درست حسابی پیش بیاد که قابل نوشتن باشه....این احساس من بود و شاید در مورد دیگران دلایل دیگری داشته باشه. بچه ها ،ما حتی در قرار هایی که در کافی شاپ میگذاریم خیلی از دوستامون دیگه نمیان و این از دید من نگران کننده است.قرارهای اول یادتونه؟تعداد دوستانی که میومدن خیلی بیشتر بود.یعنی شما فکر میکنید ۳ ماه یک بار هم نمیشه که ۲ ساعت وقت برای با هم بودن پیدا کرد؟ یک شعر هم از زنده یاد منوچهر آتشی مینویسم چون خیلی این شعرو دوست دارم اگرچه ربطی به نوشته بالا نداره!!!! تو مثل لاله پیش از طلوع دامنه ها که سر به صخره گذارد ،غریبی و پاکی تورا ز وحشت طوفان به سینه می فشرم عجب سعادت غمناکی...... دوستتون دارم شیوا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 0:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
با این که این چند روزه بازم ییهو (باغ مظفری شد) چقدر کار رو سرم ریخته ولی باید اینو بگم. امروز داشتم با دوچرخه می آمدم طبق معمول تا ایستگاه قطار که متوجه شدم یه جایی نزدیک خونمون آتش گرفته.اکثر خونههای ژاپنی هنوز چوبیه که البته من متوجه خوبی خونههای چوبی نشده بودم تا اینکه این منزل جدیدمون بتونی هست و رطوبت از سر و کولمون بالا میره. به هر حال می خواستم این رو بگم که آتشسوزی یکی از جدیترین اتفاقات ناگوار شناخته شده است برای ژاپنیها یکی به همین دلیل معماریشون.امروز همین جور ماشین آتشنشانی بود که ییریز مییومد ها... حالا اینجا چی برای من جالب بود. اول اینو بگم که اکثر خیابانهای ژاپن بسیار باریکه بطوریکه من همیشه فکر می کنم فقط خطکشی خوب خیابانهاست که باعث تردد روان ماشینها می شه وگرنه تو این خیابانها دو تا ماشین که از روبرو میان بزحمت رد میشن. در بعضی تقاطع داخل شهر حتی آینه نصب شده تا ماشین ها بتونن در خیابانهای خیلی باریک تغییر مسیر بدن. حالا با این اوصاف خیابانها و در نظر داشته باشین ترافیک صبحگاهی، اولین زوزه (آژیر) رو که شنیدم گفتم بنده خدا اون طرفی که خونش داره میسوزه کو تا این ماشین گنده ها به محل بتونند برسند.ولی باور کنین چیزی که خییییلی برای من جالب بود طوری که کم مونده بود گریم بگیره این بود که انگاری یکی اومده باشه و به همه ماشینها دستور لازم رو بده طوری که همه انگار فریز شدند حتی تو چهارراهها.و این ماشین قرمز گنده ها همین جور جیغ زنون که البته به نظر من نیازی دیگه به جیغ نداشتن چون راه کامل براشون باز بود رد می شدن.اینم بگم تو خیابونهای اینها در این چند ساله من یه پلیس هم ندیدم که حواسش به ماشیتها باشه یا جریمه کنه!ولی امروز صبح انگاری خیابون شد یه صحنه ارکستر ولی بدون رهبر هیچ کسی هم خارج نزد.حالا همینها البته جای دیگه برسه نه اینکه وقت براشون مهم نباشه ها. اصولا تو هر چیزی هم دست و دل باز باشن تو وقت خیلی محتاط هستند که بههر کارشون سر وقت برسن. مقایسه نمیکنم ولی این منظره من رو یاد یه مثل رایج انداخت که میگفتیم راه پشت آمبولانس سریعترین راهه. تا یه ماشین آمبولانسی یا آتشنشانی رد شد بدو پشتش که دیگه راحت میریها. یادمه تو آلمان سوار یه تاکسی بودم رانندش ترک بود (بعضی وقتها من دوست دارم مدل ایرانی بازی بدونم هر کی کجایی و حتی با راننده تاکسی ها حرفزدن و ...) آره خلاصه یه آمبولانس صداش اومد و این بابا یهویی همچین رفت تو بغل خیابون که یه چرخشم افتاد رو جدول انگاری که یهویی واقعا برق گرفته باشدش.حالا من نمیدونم تو ترکیه همه همینجور اخلاق رانندگی دارن یا نه چون من تا حالا ترکیه نبودم. ولی میتونم به جرات بگم اگه این بابا هم این اخلاق رو نداشته تو اون محیط آلمان خیلی خوب همگام شده و این قشنگه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 4:59 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
در راستای صحبتهای پرشنگ من تصمیم گرفتم که یک موضوع جنجال برانگیز را مطرح کنم تا ببینیم چند نفر این وبلاگ را چک می کنند. فکر کنم خیلی از ماها یا ازدواج کرده ایم و یا در یک رابطه هستیم. بچه ها به نظر شما تعریف خیانت یک همسر یا پارتنر در یک رابطه چیست؟ اگر یک موقع بفهمید که مدتها پیش بهتان خیانت شده است چه احساسی بهتان دست می دهد و چه عکس العملی انجام میدهید. آیا برایتان مهم است که آن رابطه فقط یک رابطه جنسی بوده و یا احساسی هم پشتش بوده است. اگر آن رابطه شروع و تمام شده باشد آیا ترجیح می دهید که بدانید؟ فکر کنم برای خود من مهمتر از اینکه همسرم با یک نفر دیگر یک رابطه احساسی یا جنسی داشته است اینکه به من دروغ گفته شده باشد مهم است. بعدا بیشتر می نویسم. خوب و خوش باشید. شادی ر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:0 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
از اونجایی که من جدیدا بسی زبان انگلیسی دان و خارجی و این حرفا شدم باید به عرضتون برسونم که بنده عصر جمعه تو خونمون یه Swap party ترتیب دادم. حالا این Swap party چی هست؟ والا از شما چه پنهون این اجانب یه رسمایی دارن که بعضا همچین بد هم نیستن. مثلا هر از گاهی جمع میشن دور هم و هرکی هرچی که داره و نیازی بهش نداره میاره و با همدیگه عوض بدل میکنن. حالا ما هم با چند تا از دوستامون که تا حالا تعدادشون به ۱۳-۱۲ نفر رسیده یه همچین قراری گذاشتیم و اولیشم تو خونه ما برگزار میشه. شما هم میتونید بیاید و هر چیز قابل حملی که دارید و میخواهید عوض کنید بیارید. اونایی هم که بزرگتر از اونی هستن که بتونید بیارید تو جمع اعلام کنید تا هرکی خواست ازتون بخره یا در ازای چیز دیگه ای با هم ردوبدل کنید. آدرس و تلفنمو میذارم تو پست موقت. هر کی خواست بیاد یه ندا بده. پس قرارمون همین جمعه ساعت ۴ تا ۶ عصر. ضمنا چون پذیرایی فقط چای داریم هر کسی که اومد اندازه خودش یه بیسکوئیتی میوه ای چیپسی چیزی بیاره تا هممون با هم از همدیگه پذیرایی کنیم. به امید دیدار گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:15 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
چقدر خوشحالم که نوشته های دوستان عزیز را دوباره میبینم. دیگر اینکه با خواندن برخی پستها و کامنتها احساس کردم بعضی برداشتهایی که از آخرین پست من شده است، متفاوت از آنچه است که من قصد گفتنش را داشته ام. پس بهتر است کمی وارد مبحث گفتمان شوم.
اما قبل از آن: اول اینکه من شکر خدا در اکثر موارد جزو اقلیتها نبوده ام!!! پس بنده رو قاطی خین و خین کشی نکنین پلیییییییییییییییییییز دوم اینکه کمی سخت است اگر ادعا کنیم برای هر یک از ما تمام افراد فرزانگان ۷۳ در یک مرتبه نزدیکی هستند. بالاخره با برخی نزدیکی و صمیمیت بیشتر وجود دارد و با برخی کمتر. سوم اینکه صادقانه اعتراف میکنم خاطرات خوب من از فرزانگان ۷۳ ( مخصوصا گروه اکثریت و اما: من در صحبتهایم فرد یا گروه خاصی یا خط فکری خاصی را مورد انتقاد قرار ندادم. من اساسا صحبتم بر سر این است که هر گونه مطلبی از هر یک از نویسندگان وبلاگ با رعایت حرمتها میتواند در اینجا گذاشته شود و دلیل ندارد که ما حس کنیم مطلبمان از مطلب بقیه بهتر یا برعکس بدتر است. ضمن اینکه هر مطلبی میتواند مخاطب خاص خودش را داشته باشد و ممکن است به عنوان مثال من و چند نفری که سلیقه شان مثل من است، از نوع نوشته های یک نفر به خصوص خوشمان نیاید، اما نوشته های همین فرد ممکن است خواننده خودش را از بین همین فرزانگان ۷۳ داشته باشد. ممکن است من از نوشته های یک نفر به خصوص خوشم نیاید یا نتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم. حالا چند راه دارم: ۱- ترور نویسنده که برای همیشه از شرش و نوشته هایش خلاص شوم! ۲- استفاده از الفاظ ناشایست (به خاطر دارید که فردی تقریبا از این راه وارد عمل شد) ۳- نادیده گرفتن نوشته های نویسنده و هر از گاهی وبلاگ را چک کردن به امید اینکه نویسنده ای دیگر همت به نوشتن کند. ۴- خودم دست به کار شوم و مطالب مطابق سلیقه خودم را بنویسم. با رد راه حلهای غیر عاقلانه ۱ و ۲ میتوان دید که مشکل به آسانی قابل حل است اگر حس میکنیم با سبک خاصی از نوشتن نمیتوانیم ارتباط برقرار کنیم. این را هم برای آن دسته از دوستان میگویم که احساس میکنند خود نویسنده ها و انتخاب کنندگان بهتری هستند (ببخشید تعارف که با خودمون نداریم. در وجود همه ما یک حس خودشیفتگی وجود دارد هرچقدر هم که بخواهیم به روی نیاوریم) که با مطالب مورد علاقه شان وبلاگ را مزین کنند و هم به آن دسته از دوستان که احساس میکنند ممکن است نوشته شان ربطی به سوژه فعلی وبلاگ نداشته باشد که بابا جان من اگه دلت خواست بیا طرحی نو درانداز و فکر باقیشو هم نکن که اگه بخواهی منتظر بمونی فرصت بهت برسه، شاید هیچ وقت نرسه. خوش باشین. شهرزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 5:34 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
این پایین نامه سرگشاده مهرجویی به ضرغامي ريیس صدا و سيما به نقل از مجله فیلمه. من خوندم و از حذفی های فیلم کف کردم. بخونید که شما هم کف کنین. یاد تاریخ خوندنمون تو مدرسه به اون شیوه حذفی و مثله شده افتادم. شاید به خاطر همینهاست که من هرگز تاریخ ایران را یاد نگرفتم و اینجا گاهی اوقات که آدمها ازم سوالهای دقیق راجع به تاریخ ایران میکنند در می مونم. به یاد هامون و علی عابدینی و به قدردانی از عمو مهرجویی اینو براتون اینجا میذارم.
پرشنگ چقدر اون صحنه قرار در کتابسرا را دوست داشتم. خانومه با اون مانتوی خوشگل سفید. کتابها. دمیان هرمان هسه. راستی کتابسرا هنوز براهه؟ این نوشته هه منو جدی جدی به دنیای هامون برد.... «نظارت بر نظارت رياست محترم صداوسيما؛ جناب آقاي ضرغامي با سلام و احترام بدين وسيله به استحضار ميرساند كه نمايش فيلم «هامون» از شبكة چهار سيما چند هفته پيش در برنامة «سينما ماورا» ــ براي بار سوم از شبكههاي سيما ــ برخلاف نمايشهاي پيشين كه حذفيات بسيار اندك داشت، اين بار حدود چهل مورد از اين فيلم حذف شده بود. از صحنههاي كوتاه تا بلند و نيز گفتوگوها. ميدانيد كه اين فيلم، به اعتبار منتقدان و تماشاگران و مدرسان رشتة سينما در دانشكدهها، از آثار مهم تاريخ سينماي ماست، و به اعتبار آنها نوعي «فيلمكالت» (ستوده و محبوب) به حساب ميآيد و بارها و بارها توسط تماشاگران مشتاق ديده و بررسي شده است. صحنههايي از اين فيلم حذف شده كه با هيچ گونه معيار اخلاقي، ديني و زيباشناختي مطابقت ندارد و كاري است بيمعنا و دلبخواهي، و انگار بيشتر به قصد مغشوش و نامفهوم ساختن آن صورت گرفته. جوهرة اصلي فيلم كه همان رابطة عشق و دين يا عشق و ايمان است كلاً از ميان برداشته شده. مثلاً صحنة تعليم نماز به هامون كوچك هشتساله توسط مادرش حذف شده. من به عنوان نويسنده و كارگردان اين فيلم هميشه فكر ميكردم كه اداي كلمات مقدس نماز در سكوت سينما، خود نوعي نماز جماعت است، كه تماشاگر و بازيگر، مردم همراه با هامون كوچك، در آن سهيم شدهاند... يا صحنة كوتاه گذاشتن گردنبند حضرت علي ع در كف دست هامون. اين صحنه نيز حذف شده. همة صحبتهاي مربوط به ابراهيم خليلالله و عمق عشق و اهميت ايمان او، همراه با صحبتهاي مربوط به كتاب «ترس و لرز» كيِركگور كه موضوع اصلي و ايدة فيلم است نيز حذف شده. صحنههاي ديدار هامون با مادربزرگ در خانة قديمي، و صحنههاي ديدار با مادرزن (خانم توران مهرزاد) نيز حذف شده. و نيز صحنههايي از عزاداري و سينهزني در خانة قديمي هامون. و صحنههاي بيمارستان و ديوانگي هامون. اما بيمعناترين حذفها صحنة دادن كتابها به مهشيد است كه در آن از ميان كتابهاي «آسيا در برابر غرب»، «فراني و زويي» و غيره، فقط كتاب «دميان» اثر هرمان هسة عارفمسلك آلماني حذف شده است. يا در صحنة ورق زدن كتاب نقشههاي ايرانزمين، كه از هخامنشيان، بعد ساسانيان و سپس سلجوقيان شروع و با صفويه و زنديه و قاجاريه و ايران معاصر اتمام مييابد، در اين صحنه نيز، سه امپراتوري بزرگ ايران ــ هخامنشيان، ساسانيان و سلجوقيان ــ حذف شده و فقط از صفويه به بعد مجازند حضور يابند. اين حذفيات چه معنايي دارند و چرا بايد روي يك فيلم سينمايي كه هفده سال از ساخت و نمايش آن گذشته و سيديها و ويدئوهايش در همه جاي دنيا پخش شده و به نمايش درآمده، پياده شود؟ حدس ميزنم كه خود جنابعالي هم از شنيدن اين مطلب به اندازة من و بسياري از بينندهها و دوستداران اين فيلم شگفتزده شدهايد... از اينجاست كه ضرورت «نظارت بر نظارت» پيش ميآيد، تا بتوان براي اين هرجومرج نظارتي، اين بيمنطقي و غرضورزيهاي مفرط فرهنگي كه بر آثار بهخصوص نمايشي ايراني حاكم است، راه حل درستي پيدا كرد. و من مطمئنم كه اين مهم با بازنگري توسط شما و كارشناسان ارجمندتان در سازمان صداوسيما، قابل حل خواهد بود. ولي جناب آقاي ضرغامي، موضوع ديگري كه بسيار باعث تأسف اينجانب شد حقيقت اين مطلب بود كه در برنامة «سينماماورا» كه يكي از برنامههاي خوب سيماست، صحبتهاي ارزشمند و گرانقدري كه گردانندگان اين برنامه، آقاي عالمي و مفسران خوشسخن و خوشفكر ايشان مطرح كردند، دربارة عشق و ايمان و ترس و لرز و افكار و انديشههاي يونگ و هايدگر و نيز هگل و نظرية او در باب اهميت امپراتوري هخامنشيان در تاريخ جهان به عنوان اولين نمونة مديريتي كشوري متمدن در پياده كردن نظم و قانون كشورداري در جهان و غيره، همه به صحنهها و ديالوگهايي ارجاع ميداد كه از فيلم كلاً حذف شده بودند و بدين ترتيب براي تماشاگري كه براي اولين بار با يك فيلم تكهپاره و مثلهشده و بيسروته روبهرو شده، بيشتر به گيجي و اعتشاش ذهني او اضافه ميكرد تا پالاييدن روح و آگاهي بخشيدن به او. با تقديم احترام داريوش مهرجويی» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:38 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
من هم از کسادی وبلاگ خیلی دلخور بودم و شاید خودم هم خیلی دیر به دیر وبلاگ را چک می کردم. ولی خیلی خوشحال شدم وقتی متن پرشنگ را خوندم. پرشنگ جون همیشه از خوندن نوشته هایت خیلی خیلی لذت می برم. از اینکه کسایی مثل طرلان که فکر نمی کردم اینجا را اصلا چک کنند اثری دیدم هم خیلی ذوق زده شدم. طرلان جون نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. دلم برای اون روزها که کله داداشهایمان را می خوردیم تنگ شده است.چند وقت پیش یکی از دوستهای قدیمی ام را بعد از مدتها دیدم. بهم می گفت که اصلا عوض نشده ای و همان Hyper Active ای که بودی هستی. با خودم گفتم باید من را با طرلان می دیدی. نمی دونم بچه ها ما همه خیلی خاطرات مختلفی از مدرسه داریم. ولی من هرچه خاطره از مدرسه دارم (البته شاید شخصیتا چون خیلی حافظه بدی دارم از هرجا و هر مکانی که دور می شوم فقط خاطره خوبش برام می ماند) خیلی خاطره خوب است. من خیلی چیزها را مدیون مدرسه هستم و وقتی رفتم دانشگاه خیلی توی ذوقم خورد به نظرم آزادیهای ما توی مدرسه خیلی بیشتر از محیط دانشگاه بود و به حرف ما خیلی بیشتر ارزش داده می شد تا توی دانشگاه. نمی دونم که یادتان است که من سال دوم و ثلث اول سال سوم هم تجربی خواندم. خدا پدر مادر خانم کلانکی را بیامرزد با آن زمین شناسی درس دادنش که من از امتحانش شدم نیم از پنج و فهمیدم من یکی اگر بخواهم این راه را ادامه بدهم خل می شوم. بعدش داشتم برای خانم پاکروش توی کارگاه تعریف می کردم (که دوست ندارم تجربی باشم ولی پدرم می خواهد من هم مثل برادرم دکتر شوم...) که گریه ام گرفت و خانم حایری زاده توی راهرو من را دید و من ماجرا را برایش تعریف کردم. همانروز با پدرم صحبت کرد و من تغییر رشته دادم. نمی دانم واقعا چقدر مدیر مدرسه توی ایران است که به تک تک بچه ها اهمیت بدهند و فکر کنند. من که همیشه مدیون او و مدرسه هستم. از بچه ها هم بگویم. من بچه خیلی اجتماعی نداشتم و همیشه شاید در پیدا کردن یک دوست جدید راحت نبودم و هیچوقت هم فکر نمی کنم که از گروه خودیهایی که شهرزاد می گفت بوده باشم. ولی یادم نمی آید که توی سالهای آخر هیچگاه کنار گذاشته شده باشم. یک بار دیگر هم می گفتم که من اولین پیتزایم را توی تولد پرشنگ خوردم. هرچند آنقدر به گروه پرشنگ اینها نزدیک نبودم من را تولدش دعوت کرده بود و خوب همین خیلی خاطره خوبی بود. راستی یاد اون میهمانی آخر سال چهارم خونمون افتادم که خیلی از شماها آمدید و خیلی بهم خوش گذشت. یادم است که برام لوازم آرایش خریده بودید و نمی دانم بهار بود یا کس دیگری که حسابی نقاشی ام کردید. من خنگ هم فکر کنم تا یکی دوسال پیش هیچوقت یاد نگرفتم که چطوری آرایش کنم. هنوزم مطمین نیستم که یاد گرفتم یا نه. آخرش هم بگم که همتون را خیلی خیلی دوست دارم. هفته پیش داشتم با یکی از دوستانم درباره وبلاگ حرف می زدم و گفتم که خیلی جالب است که من این دوستان را بعد از ۱۰ سال دارم می بینم (مجازی) ولی شخصیتشان اصلا عوض نشده فقط یک کمی بزرگتر شده اند. فقط بیایم همان صداقت بچگیمان را نگه داریم و به گروه آدم بزرگها نپیوندیم. راستی اگر وقت داشتید این لینک را بخوانید: http://tajrobehaye-zananeh من یک تجربه مشابه با این (البته فعالیت من اصلا سیاسی نبود و به دلیل قدم زدن با یک پسر در پارک جزو مفاسد به حساب می آمدم) داشتم ولی خواندن این متن تمام آن خاطرات را در وجودم زندگی کرد. آن ترسی که شاید تا ۳-۴ سال بعد از اینکه از ایران خارج شده بودم هنوز توی وجودم بود. برای امضای پتیشن شیرین عبادی هم می توانید اینجا بروید: http://www.we-change.org/spip.php?article11 راستی سایت بالاترین هم کار یکی از دوستهای من است به نظر من ایده جالبی است. اگر تا حالا نرفته اید شاید بد نباشد که یک سری بهش بزنید: خوب و خوش و سبز باشید. شادی ر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 21:32 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به بههههههههههههه بوي خون مياد ما که گفتيم اين فرزانگان بد کوفتيه شما باور نکرديد شايد يه علتش همين باشه که ينقدر آدمو درگيرI.Q ميکنن که E.Q را بي خيال ميشيم و...... من خودم هنوزم از هر ساختمون اجر قرمزي بدم مياد و فکر ميکنم مادر اديسون عاقلترين آدم دنيا بود که بچشو نفرستاد مدرسه. ضمنا اگه قرار بود همه با همديگه حال کنيم و رفيق فابريک باشيم که قديس شده بوديم تا الان!! بابا بياين هر چي ميخوايد بنويسيد فوقش يکي نميپسنده سروته قضيه با يه فحش خ .م و روبوسي بعدش هم مياد . به همين سادگي به همين خوشمزگي پيوست 1: هر وقت نااميد شديد ياد وضعيت سگي من بيفتيد که سر پيري دارم درس سيستم کنکوري ميخونم و از کار و زندگي افتادم و ميدونمم چيزه به درد بخوري قبل نميشم و هدر دادنه 1 ساله ديگه عمر اينجوري ميفهميد چقدر خوشبختيد پيوست2 :ما رفتيم تا بعد امتحان دم لونه منم ديگه چيز نريزيد ممنون ميشم شهره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:6 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بروبچ چ مهربون ! – اول اینکه دیشب بازهم –و نمیدونم واقعا چرا – تلویزیونمون "انجمن شاعران مرده" را گذاشته بود و من ننشستم که باز نگاه کنم اما سات قبلش بهم اس ام اس داد که کانال .. انجمن رو نشون میده..............با یه جمله کوچک ، که انگار زیر پوستم است "carpe diem" و منو یاد سال سوم و نمایش و مهسا میندازه.... دکترها!:، من از بحث با این عنوان که "چرا اینجا کساد است یا کپک زده خوشم نمیاد! ولی بامزه است که انگار "چی چی" می ریزن دم لونه مار که میاد بیرون؟! چی می ریزن واقعا؟؟ ! .. J J من مست نیستم – الان – ولی فکر کنم همین مستانگی عجیبی که توی نوشته ام دارید ملاحظه میکنید است که باعث شده این مدت ننوشتم .....خیلی جالب است ، اون هیجانی که همه مون داشتیم اولش – ه ن و ز م داری م – من میییییدونم .. یه چیزی مث پنبه و آتیش ایم ما– البته این معمولا یعنی یه چیز دیگه! – ولی واقعا همینطور است و انگار گاهی پنبه و آتیش میتونن از کنار هم رد بشن و هیچ مرگی شون نشه ......به هم گیر نکنن ... کینوش رو که دیدم امسال آنچنان گروگر باهم (حرافی میکردیم) که کف خودمون بریده بود .. و پرشنگ و نسترن که اومده بودند پیش ما ، بنظرم میومد که الانه که دلم هرری بریزه پایین .. چه خواهری عمیقی در ته دلم احساس میکنم ... و همینکه شما هراز گاهی و همیشه در خوابهای من حضور دارید.................... همین مستانگی و بهم ریختگی بود در مورد من! ولی حالا که ماره رو از سوراخش کشیدین بیرون همه حرفایی که این مدت هر از گاهی که میامدم حرفاتونو می دیدم میامد تو کله ام رو میگم:1- هی ی ی ی ! چقدر بهم گیر میدین؟ !!!!!!!!!!!!!!! خیلی باحالین ! ، یعنی خیلی خنده داره ، این گیر ها!!!! به "یه فرد" "یه گروه" دیگه راحت تر از این ؟ : یه صفحه است که هرکی هرچی دلش بخواد بنویسه یا - ننویسه !!!!!!!! از نوشته هر کی خوشش بیاد – یا نیاد !!!!!!!! اتتتفاقا یکی از گوشه های تقریبا همیشه همراه با خاطرات من از دبیرستان در کنار همه همه حس دوستی ، درگیری ها و تضاد ها و کلکل هاست! و اتفاقا شاید اونها عمیق تر توی ذهنم مونده اند!.......ولی راستش خییییییلی خنده ام میگیره که بعد از این همه سال باز هم حس های کل کل و اینا ، با یه شدت زنده و به روز وجود داره!:)))))))))))))هاهاها! بعد هم انقد گیر ندین که چرا کساد شد ، چرا براه شد؟!!! : مامانی من (مامانبزرگم) یه قصه ای برام تعریف میکرد ، یه موقعی ، . . که فکر کنم (من آلزایمر دارم) فکر کنم ایاز، غلام شاه محمود (من شرمنده ام اگه از ذهن پریشونم دارم قصه رو عوض میکنم) ، یه شب که طبق معمول تو اتاق شاه خوابیده بود (چون شاه خیلی دوستش داشت ) ، (ربطی به بروک بک نداره) ، خواب دید یه نفر داره به شاه حمله میکنه و توی عالم خواب دستش رو با شمشیر بالا برد که اونو بکشه و وقتی بیدار شد دید که با شمشیر ، بالای سر شاه است ، شاه بهش گفت مردک تو داری چه کار میکنی؟ ..گفت :قربان ، خواب شد...- مردک ، یعنی چه خواب شد؟ چی خواب شد؟ باز ایاز فقط میگفت خواب شد....... و شاه دستور داد جلاد ببره و بکشدش جلاد هم حسب همین قصه ها برد و ولش کرد تو یه شهر دوری ، ............ ایاز اونجا گندم میکاشت و هر سال سر سال محصولش رو درو میکرد میبرد میسپرد به پیرزنی که پیشش زندگی میکرد ، و میپرسید :چندتا کیسه گندم من پیشت دارم ؟ پیرزنه میگفت یه خرمن ، تا هفت سال آزگار ، هر بار که پرسید پیرزنه باز گفت یه خرمن ! ،....... تا سال هفتم که محصول را برد و پرسید من چند تا کیسه گندم پیش تو دارم ؟ پیرزنه بهش گفت آخه مردک تو دیوانه ای ؟ 7 سال است داری تمام محصولت را میدی به من و هیچ نمیگی؟ چرا این کار را میکنی ؟ ایاز بهش گفت : بیدار شد! گفت چی بیدار شد؟ ! ..... و ایاز برگشت بسمت پایتخت و بین راه بود که شنید شاه خوابش رو دیده و از جلاد پرس و جو کرده و حالا سراغش را گرفته و بدنبال او کس فرستاده که برش گردونه!..............وقتی رسید به شاه ، شاه ازش پرسید چی شد که برگشتی ؟ گفت قربان بیدار شد ! ........................................دوستان ملاحظه میکنید این آشفتگی چه میکنه ! 3ساعت است دارم براتون داستان میگم ، و حالا شما هم اجازه بدید اگه وبلاگ خواب شد یا بیدار شد ، و زیاد هم به سایز اندام دوستان !!به آدمها و گروه ها و غیره گییییییییر ندین ! علاوه بر این ماجرا ، بحث بسیار تلخ دیرین امریکا و هسته انرژی ما که مدتها و همیشه در وبلاگ بحث برانگیز بود جدی و نزدیک شده و دم گوشمون نشسته .....و .....باقی نامعلوم............................................................... بهار - راستی فیلمهای امیر کاستاریکا رو دیدین؟ من و بابک چند وقته داریم بدجور باهاش حال می کنیم.........علی الخصوص "underground"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:40 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
حرفهای خودمونی شهرزاد بهم این شهامت رو داد که یه دو کلمه هم من بدوم تو جمع. راستش خیلی وقته (سالهاست) که دیگه اینکه اگه چیزی بگم بقیه چی فکر می کنن و ... برام مهم نیست ولی خوب هنوز یه جورایی برام مهمه که چیزی که می نویسم اگه کسی می خونه زیادی عصبی نشه چون برای سلامتی خوب نیست. به هر حال بذارین راحت حرفام رو بزنم چون این حقمه و البته اینکه بخونید یا نه هم حق شماست. و اینکه وبلاگ خسته بشه و چه و چه مشکل جدیتریه که به نظر من به شخصیت خود ما بستگی داره که تا چه اندازه نظر بقیه رو تحمل میکنیم یا برای نظر خودمون ارزش قایلیم و میخواهیم مطرح کنیم. به هر حال یه وقتی هم باید یاد بگیریم اینهمه که میشینیم کنار هم و از رهبر و رییسجمهور و ... تا آدم ساده بقال اینجا و اونجا انتقاد میکنیم یه دو کلمه هم از خودمون انتقاد کنیم. آخه تا کی تو حباب فکری خودمون وول بزنیم که "من بهترینم" "من تیزهوشم" "مدرسه من فلان بوده و خودم بهمان"... اول از همه بگم که برای من واقعا فرزانگان برای سالها بصورت قلعه مخوفی بود که توش باید همیشه نگران نمره دیکته و کلاسهای بی مزه شیمی و زبان انگلیسی و .. میشدم. معلمهایی که هنوزم اگه ببینمشون ازشون خواهم پرسید چرا ظالم بودند به شخصیت آدمها. بچههایی که (ناخودآگاه شاید) ولی به هرحال فخرمیخروختیم به هم با هر چیزی که دستمون میرسید خوب برای اینکه بچه بودیم دیگه. از گروهبندی با هم بگیر تا تعداد فیلمهایی که دیدیم وزبان و موسیقی و خانواده و .... فرزانگان جایی بود که برای اولین بار یه معلم در رو باز کرد و اومد تو و همیییین جور تمام حروف انگلیسی رو پای تخته نوشت و بعدم گفت حالا ورق درآرین دیکته. و جالب اینجا بود که خیلی ها هم نمره کامل گرفتن! خوب یه بچه 10-12 ساله حتما فکر می کنه که عجب آدم های تیزهوشی هستن این دوستان و اصلانم به مخش نمی رسه که شاید جماعتی قبلا یه جاهایی یا کلاسهایی اینها رو خونده باشن و خوب در نتیجه خجالت می کشه که خودش نمره اش خوب نشده. بخوام از این خاطرات بگم باید 7 سال بشینم و بنویسم. بعدا شاید این کار رو بکنم ولی الان جای این حرفها نیست. فقط بگم که بنظر من فرزانگان رو اگه بزرگ سایز کنیم قابلیت این رو داشت که منجر به انقلابی مثل انقلاب فرانسه بشه. برای من فرزانگان جدای از 7 سال خاطرات جور واجورکه خیلی از بدهاشون رو واقعا از ذهنم همون وقت بیرون کردم تا بتونم نفس بکشم (همون جور که ورقه دیکته ام رو راحت می چپوندم تو سطل) یه چیز منحصر به فرده. شاید این چیزی بود که آدمهایی مثل خانم حائری خودشون رو کشتن به ما یاد بدن ولی من بعد از سالها و وقتی دیگه خودم شدم و خودم تنها سعی کردم بفهمم. نمی دونم چه جور بگم پس سعی می کنم با مثال بگم. اگه یه زمانی تو اون وقتها برام مهم بود که قشنگ حرف بزنم یه جوری شاعرانه ولی حالا می بینم بابا جان می شه تو یه مملکت که هیچ کی زبونت رو نمی فهمه زندگی کنی و واقعا بعضی روزها احساس خوشبختی هم داشته باشی. دیگه حالا خیلی برای من مهم نیست که زور بزنم و شاعرانه حرف بزنم ولی خوب قبول دارم اونی که می تونه شاعرانه حرف بزنه قدرتی داره که من ندارم. ولی در عوض این رو هم حالا همهاش تو ذهنم هست که اگه نمیتونم شاعرانه حرف بزنم درعوض تو یه جاهایی میتونم نظرات تازه بدم و رو نظریهام برای ساعتها بحث کنم. یه زمانی شاید اگه یکی میگفت "بعضیها" حرفهای خسته کننده زدند یا ... میگشتم ببینم در ساعات یا روزهای گذشته آیا من حرفی زدم یا نه و چقدر احتمال داره من جزو اون "بعضیها" باشم ولی حالا اگه همچین چیزی پیش بیاد فقط دوست دارم اون شخص اگه نظری داره واضح بیان کنه و اگه که نه پس لابد حرفش اون همه مهم نبوده حتی برای خودش که وقت و همت بذاره تا برای بقیه روشنش کنه. پس بیخیال. فکر موهای سرت باش که یه وقت سفید نشه. الان خیلی وقتها بهم میگن خودخواه شدم. و برای من این یعنی بهترین "تمجید" چون زمانی تو همین فرزانگان خودمون من نه تنها خودخواه نبودم بلکه دیگریخواه شده بودم و روزگارم هیچ بود. اینجا یه شکلاتهای خیییلی تلخی هست که موقع مساقرت و رانندگی طولانی کافیه یکی ازش بخوری کلا خوابتو میپرونه. برای من فرزانگان مثل این شکلات میمونه. تلخ بود خیلی وقتهاش ولی یه جورایی از خواب خرگوشی بیدار میکرد آدم رو. نمیفهمم چطور شماها هرچی خاطره دارین همهش خوبه از زمان مدرسه ولی برای من اینطور نبوده و نیست و خوب خیلی هم طبیعیه. فرزانگان مثل هرچیز دیگهای در زندگیم بوده و هست. دوستانی که داشتم همون قدر دوست دارم که دوستان بچگیام رو یا دانشگاهم رو. اگه بخوام بیشتر از این بزرگش کنم و بگم همه همیشه برای سالیان دراز با هم خوب خوب بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم یا مثلا بگم فقط ماها حرف هم رو میفهمیم و لاغیر خوب بعد از یه چندتا مطلب نوشتن یا کامنت گرفتن یا نگرفتن میخوره تو ذوقم چون به نظر من واقعا این طورها هم که خودمون رو تحویل میگیریم نیستش بابا. یادمه همیشه سر "جبر و اختیار" با معلم ها بحث می کردم. هنوزم والا نفهمیدم کدوم به کدومه. این رو برای دو چیز می گم. یک اینکه جبر(موقعیتهای خانوادگی و ...) بوده یا همت والی که ماها فرزانگانی شدیم و یه نوجوان دیگه ای مثلا یه کاری میکنه وبرای همون کار به سن ۱۸ سالگی که رسید بدار می زننش. دوم اینکه این چه جور تیزهوشیه (خودم رو می گم) که بعد از چند سال هنوزم جواب این یه سوال رو پیدا نکردم. مطلبم خیلی طولانی شد ولی هنوز یه دنیا حرف دارم. دوست دارم بیشتر براتون بگم از اون دختر بچهای که دوست نداشت تو خیلی از جمعها باشه و هنوزم البته همونه. با این تفاوت که الان اگه تو جمع بیفته خوب پیش اومده و بعدش دوباره میخزه تو تنهاییش جایی مثل قطاری مترویی و شروع میکنه آدمهایی که دیده مرور کردن و این بزرگترین لذته براش. شاید بعدها وقت بشه و بیشتر با هم حرف بزنیم. فقط اینم بگم که فرزانگان تجربه منحصر به فردی برامون بوده شاید برای اینکه فقط یه بار مدرسه راهنمایی و دبیرستان رفتن رو تجربه کردیم همین. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:25 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
دوست دارم روزهای فرزانگان را دوباره تصور کنم. هیاهوها، شیطنتها، نمایشها، سرودها، ...
حرفی را میخواهم امروز بزنم که میدانم باعث رنجش تعدادی از عزیزان خواهد شد و در کنار آن این نکته را اضافه میکنم که هیچگاه قلم خوبی نداشتهام (سال اول دبیرستان وحشت مشروطی از نمره انشا رهایم نمیکرد). پس خلاصه مینویسم و آماده مذاکره بیشتر برای دوستانی که آماده گفتمان هستند. یادم میآید آن روزها گروهی در بین دوستان بودند که فعالیتهای غیرخودیها را چندان جالب توجه نمیدانستند (آخ که این لغت غیرخودی چقدر اینجا کارآمد است). این گروه از دوستان در اکثر اکثر اکثر اکثر اکثر مواقع رهبر بودند و بقیه هم به نوعی تابع. توجه کنید که نمیگویم حتما باید حرف همدیگر را جالب توجه بدانیم. نه اعتراض من به این قسمت نیست. اعتراض من به قسمتی هست که در اکثر اکثر اکثر اکثر اکثر مواقع تصویری که از فرزانگان ۷۳ ظاهر میشد تصویر یک گروه مشخص بود و نه همه فرزانگان ۷۳ و تصمیمی که گرفته میشد، باز هم تصمیم همان گروه مشخص و نه تصمیم همه فرزانگان ۷۳. مدرسه فرزانگان از تمام نقاط تهران شاگرد داشت. شرق تا غرب، شمال تا جنوب، از مذهبیترین گروه جامعه تا غیر مذهبیترین و خلاصه تنوع عجیبی در بین دوستان مشاهد میشد که من در برابر همه این عزیزان سر تعظیم فرود میاورم. به تبع این تنوع، هر کسی تایپ خودش را پیدا کرده بود و چنانچه هنوز هم میبینیم، رفقای آن سالها هنوز هم رفیق هستند و دوستان، دوست و همکلاسیهای آن روزها، همکلاسیهای سابق. هیچ دلیلی هم ندارد که دو آدم با دو طرز تفکر متفاوت رفیق هم باشند، هرچند که غیر ممکن هم نیست. آنچه که من امروز دیدم و مرا بر آن نوشت که اینگونه بنویسم، این است که هنوز هم شاید قرار است تصویر فرزانگان ۷۳، تصویر یک گروه خاص باشد و نه همه فرزانگان ۷۳ و اگر افراد با سلایق دیگر مطالبی نوشتهاند، وبلاگ را کساد و ساختار آن را عوض کردهاند. رضیه عزیز زیبا نوشت. یک به یک جملاتش زیبا بود و دوست داشتنی (مثل خودش). وبلاگ متعلق به همه است. از هر چه که دلمان خواست به بقیه بگوییم بنویسیم. نمیخواهد زیاد بنویسیم. یک پاراگراف کوتاه یا حتی یک خط از هر نوع طرز تفکر، میتواند خیلی خواندنی و جذاب باشد و مخاطب خاص خودش را هم داشته باشد. و در پایان، این آموخته نازیبا از فرزانگان را به دور بریزیم که بهترین و آدم حسابیترین و کار درست ترین ما، تحصیلکردهترین و ... ما است. با احترام شهرزاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:13 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام :)
جدا؛ شرمنده شدم از اين همه خير مقدم و خوش آمد گويي و حالت چطوره و ... :))) تازه سه تا كامنت هم داشتم :))))) چقدرم مربوط بود :)
پرشنگ جان خيلي جالب نوشته بودي دست گلت درد نكنه :) من از سهم ْ يك خط بنويسيد ْ م ميخوام استفاده كنم و بگم خيلي سر اينكه چرا كسي چيزي نمينويسه گير نكنيم ... همه مشغوليت هاي شغلي ، درسي و يا خانوادگي دارند و شايد توي بعضي مقاطع زماني اوج بگيره و براي اين شق زندگي اجتماعي شون كمتر بتونن وقت اختصاص بدن ... اما در حالت عادي به قول رضيه عزيز 10-15 دقيقه در هفته وقت آزاد براي هر كسي كه بخواد پيدا ميشه ... حقيقتش چند باري كه من سر زدم با موضوعاتي كه مطرح ميشد زياد رابطه برقرار نميكردم و چون نميخواستم پابرهنه بدوم وسط موضوع جديدي هم مطرح نميكردم :) اما خب پر واضحه كه كم كاري از خودم بوده :)
{ خيلي بيشتر از يك خط شد }
نيلوفر جان اون داستان كارنامه خيلي باحال بود مرسي :)
اعظم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:31 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
در راستاي اعلام برائت بعد از نوشته قشنگ پرشنگ عزيز من هم گفتم يه اعلام وجودي بکنم. در ضمن پرشنگ گلي من شمارت را گم کردم ولي شماره خودم را در پست موقت ميگذارم. طرلان جان کجايي که دلمان برات يه ذره شده. من هم فونت فارسي ندارم ولي در اين سايت http://www.pitchup.com/pin2pa/ پينگليش تايپ ميکنم و بعد با همين سايت اديت ميکنم. وقت گيره ولي به هر حال بد نيست. امتحان کن. البته نکته کنکوري اينه که حتماً متن انگليسي را يه جا save کني تا اگه در حين اديت يهو متن پريد آه از نهادت برنياد. با backspace هم ضمن اديت کار نكن که نتيجه بدي داره. آزاده جان تغيير سبک نوشته ها شايد يکي از دلايل اصلي سکون وبلاگ باشه ولي به هر حال اينجا مال هممونه و هيچ کدوم نبايد به هيچ دليلي عقب نشيني کنيم!! بنا بر اين بابا جان تو رو خدا هر جا هستيد و هر جوري که فکر مي كنيد بنويسيد. فکر کنم هر کدوم حداقل 10 دقيقه در هفته وقت داريم که براي اينجا بذاريم نه؟ يه چيز ديگه هم ميخوام بگم که فقط يه نظره و شايد چرند باشه. فکر کنم اگه هر کس سعي کنه بيشتر از يه پست در روز نگذاره کم کم بچه هاي بيشتري تشويق به نوشتن بشن و تنوع نوشته ها بيشتر شه. ميدونم که خيلي وقتها خيلي از دوستان فداکاري ميکنند و جور بقيه را ميکشند اما ممکنه براي بعضيها هم خواندن چند تا پست پشت سر هم و مشابه باعث بي انگيزگي بشه. زياده عرضي نيست. ارادتمند رضيه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به لطف دوری از اینترنت به کلی از اخبار و سیاست دور موندم و بحثهای سیاسی رو ترک کردم. تلویزیون که معمولاً توی خونه داره خاک میخوره و دهات محل کار ما روزنامه قابل خوندنی پیدا نمیشه. تنها منبع کسب خبر ما شده چند خط اخبار رادیو توی ماشین، تازه اونم اگر صدای رادیو صاف باشه و زیاد خش نداشته باشه. خلاصه دیروز عصر توی راه اخباری رو شنیدم و با کمی تعجب زیاد روش دقت نکردن. نصفه شب که بیخواب شده بودم یکهو این آمار و ارقام اومد توی ذهنم و بعد از یک محاسبه ساده بدجوری به اصل آمار شک کردم! به نظرم آمار نداشتن بهتر از آمار غلطه. میگید نه؟! به اینها توجه کنید:
# طبق اعلام غیر رسمی سرشماری عمومی نفوس و مسکن جمعیت شهر تهران 7 میلیون نفر می باشد. خوب حالا با یک محاسبه ساده به این نتیجه می رسیم که: ـ هر نفر در تهران از نوزاد شیرخواره تا پیران ساکن خانه سالمندان روزانه 100 ساعت وقت در سفر داخل شهری تلف می شود. توجه کنید: 100 ساعت برای هر نفر در هر روز. ـ تنها یک میلیون نفر از ساکنین کوچک و بزرگ تهران هیچ وسیله نقلیه ای ندارند. ـ .... توجه کردید؟!! حالا یا این آمار غلطه، یا هم این آمار غلطه و هم آمار سرشماری عمومی نفوس و مسکن، یا حال نویسنده و گوینده اخبار رادیو خیلی خرابه! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:11 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پدر، با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن(( به نظرتون چرا ما همیشه به بدترین حالت ممکن فکر می کنیم و بعد هم خوشحال میشیم که این بدترین حالت رخ نداده؟! چرا نمیشه فکر کنیم که میشه اوضاع بهتر از این باشه و برای دست یافتن بهش تلاش کنیم؟...... نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
از اون جایی که هیچ کدومتون به باسن های مبارک تکونی نمی دید که چند خط بنویسید و از اونجایی که وبلاگ دیگه حتی نای مگس پروندن هم نداره و امید من به اینکه آزاده ط عزیز پیداش می شه و گلی به جمال این سایت می زنه نقش بر آب شده من بعد از گذروندن یک امتحان سخت در دانشگاه و در حالی که از دیشب تا حالا یک دقیقه هم نخوابیدم (ایثار رو دارین؟ :))اومدم چند خط بنویسم و خجالتتون بدم..... اصلا برای دل گلمریم جونم می نویسم که خیلی این روزا سر دماغ نیست اگرچه میدونم میدونه که این نیز بگذرد.... خوب اول از همه براتون بگم که من توی راه در مترو خوابم برد و فکر می کنین خواب کی را می دیدم؟ خانوم مختاری. که توی خواب من معلم سه تار بود!!!!! و شاگرداش من و نشید و لیلا سادات و فرین !!! از اون بامزه تر اینکه کلاساش توی مدرسه برگزار می شد ولی ما به سبک اجنبستون سر لخت و کون لخت بودیم!!!! استغفرالله...تف تف .... با ایموناش گوشاشونو بگیرن چون قضیه بیشتر از اینا بیخ پیدا کرد :) ... والله نمی دونم بقیه اش را تعریف کنم یا نه ؟؟؟؟ :) ضعیف القلب که نداریم هان؟ فکر کنم شخص شخیص فروید هم در قبر بلرزه و آخر سر منو به اسم مفسد فی الارض آق کنین . پس نمی گم. بذارین یه قصه soft تر پیدا کنم ..... آهان، به نظرم میاد که بهتره یک سوژه بلوا پیدا کنم چون تنها بارهایی که حضور دوستان به شکل فعال در وبلاگ به چشم خورده وقتهایی بوده که سوژه های قلقلک دهنده مطرح شده اند ولی بهتره اینجور سوژه ها مثل همجنس بازی و غیره را دوستان مودب تر از من مطرح کنند که واکنش بر انگیز باشه چون من که در هر صورت انتظار زیادی ازم نمیره :)......پس چیکار می تونم بکنم که بهتون انگیزه بده که دو کلوم بنویسین هان؟ ...
بابا ما فکر کردیم به مدد این وبلاگ نه فقط از حال دوستان بلکه از و حال وهوای زندگی چهار گوشه دنیا مطلع میشیم ! خوب بیایید با هم آنالیز کنیم ببینیم چرا کسی نمی نویسه :)، یکی از دلایل اصلیش برای بر و بچز تهران می تونه کندی بلاگفا و مسايل مربوطه باشه خوب دیگه چی ؟ گرفتاری؟ خوب یعنی همه یهو در این چند وقت اخیر گرفتار تر شدیم؟ تمبلی؟ بی انگیزگی؟ یعنی وبلاگ هیجان و جذابیتش کمتر شده، لابد اولش همه هیجان زده ان که همدیگه رو دوباره پیدا کردند ولی بعد که این خجستگی میگذره می بینن که اصلا از اولش حرف زیادی برای گفتن به همدیگه نداشتن! شاید چون با همه نزدیکی و گذشته مشترک، حال و آینده مشترکی ندارن؟؟؟ دارم فقط فرضیه می بافم و سوال می کنم! دلخور نشینا ! شاید هم آدما حرفای زیادی برای گفتن به هم دارن ولی وقتش یا زبونشو ندارن...اون تیکه «وقت» را برای اون ور آبیها می تونم راحت تجسم کنم چون تو اجنبستون آدما انقدر «گرفتار»ن و معتقد به اینکه «معاشرت» کردن کار وقت گیریه که خوب رفت و آمد ها به یک «مینیمم مفید» میرسه... تو شهر خودمون ماشالله معاشرین من جمله خاله و عمه و دایی و عمو و بقیه عزیزان این فلسفه بافی ها و چرتکه اندازیها تو کتشون نمی ره و خوشبختانه یا بدبختانه تو را از سولاخت بیرون می کشند. شاید هم اصلا این دنیای مجازی اینترنت فقط برای «وصل» کردن آمده... ولی رابطه که نمی تونه فقط یک اتصال باشه، اون هم یک اتصال بریده بریده و مقطع! رابطه به گوشت و پوست احتیاج داره، به حضور، به خنده شیرین بهناز که اون گوشه کلاس ریز ریز یک چیزی به کینوش می گه و صورت کینوش که یهو از هم باز می شه، به تنه زدن به هم دیگه توی صف،، آره رابطه به تصویر... به تصویر «زنده» احتیاج داره، اینترنت خیلی انتزاعیه... پس چجوریه که بعضی آدما پای اینترنت با هم آشنا می شن، عاشق می شن حتی ازدواج می کنن؟؟؟؟ برگردیم به بحث اصلی... :) حالا بالاخره ما نفهمیدیم چرا جماعت دیگه نمی نویسن، کینوش که جامعه شناسه بهتر می تونه ما را راهنمایی کنه :) شما هم نظرات و پیشنهادات خود را به آدرس فرزانگان-زیر پله ها کنار آزمایشگاه شیمی ، مهین خانوم بفرستین. نه اصلا بابا نفری یک خط بنویسین که چرا نمی نویسین. اینجوری هم ما را از جهالت در می آرین هم یک خدمتی به جامعه شناسی می کنین. اگه در چند وقت آینده با میل و رغبت خودتون نوشتین که هیچی و گرنه مجبور می شیم به زور متوصل بشیم و از نیلوفر بخواهیم که حاضر غایب کنه و دونه دونه تون را صدا بزنه. آخ آخ یاد این افتادم که خانوم حايری جلوی دونه دونه مون می ایستاد که اعتراف کنیم کی زوزه کشیده. خلاصه هوای کار خودتون را داشته باشین. فقط یک خط کافیه. حتی یک کلمه. مختون را خوردم. بچه ها، سللا مت باشین. پرشنگ کرمکی بیتی شعر از شاعر: (جای ارکیده و خانوم آهنی خالی:) ) حضور مقطع ما برگ ریزان باد سرای این بلاگفا بی زمستان باد اگرچه خبری ازتان نیست ولی اجاق خانه تان شراره باران باد ( شماره آتشنشانی شهرتون را که انشالله بلدین!) دیدین چند تا پاراگراف نوشتم... یاد بگیرین :)... از فردا شروع می کنم به کامنت نوشتن برای خودم :))) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:15 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
نیلوفر رضیه گل مریم آزاده ط بیتا شهره پرشنگ زهره خ بهار |