![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
هفته پیش شهرزاد از شب یلدای سال چهارم پرسیده بود و این که چیزی یادش نمیاد که چطور شد جمع شدیم و اون سالاد الویه شام از کجا پیداش شد. راستش کم حافظگی و فراموش کردن بعضی جزئیات به من هم سرایت کرده و خیلی دقیق یادم نمیاد که پیشنهاد کی بود و چطوری شد. اما چیزی که یادمه رو براتون می نویسم. اشتباهات احتمالی رو ببخشید و لطفاً اصلاحش کنید. روز سی ام آذرماه بود که نمیدونم یک دفعه از کجا و به واسطه کی به سرمون زد که چون آخرین شب یلدای دوران مدرسه است امشب رو در کنار هم و توی مدرسه بمونیم. خلاصه ما هم که کلانتر بودیم با تجربیها هماهنگ شدیم و رفتیم پیش خانم سعادت و ایشون هم با کلی تعجب و حیرت قضیه رو انداخت گردن خانم حائری زاده. بعد هم با این توجیه که امشب خیلی ها از قبل برنامه ریزی کردند و شاید نتونن بمونن و تازه چون خودتون هم وسایل کافی ندارید احتمالاً مجبورید که بعداز ظهر برید خونه و وسایل بیارید و کلی وقتتون تلف میشه و برای ما هم هماهنگ کردن چند نفری که باهاتون بمونن کمی سخته و تازه امشب شما میخواهید تا صبح بیدار بمونید و فردا سر کلاسها اذیت میشید، راضیمون کردند که از خیرش بگذریم و بگذاریم فردا که چهارشنبه است بمونیم و بعد هم صبح پنج شنبه با خیال راحت بریم خونه و استراحت کنیم و برای کنکور آزمایشی جمعه مدرسه آماده بشیم. عوضش مدرسه برای فردا شبمون شام تهیه میکنه و از سازمان هم برامون پتو میگیره. خلاصه فرداش که چهارشنبه بود قرار شد بمونیم و تازه کلی هم مهمون دعوت کردیم! ما که بدون استثناء همه معلمهای اون روزمون رو دعوت کردیم. آقای کاظمی طبق معمول توجهی نکرد! آقای حلی گفت که کار داره. خانم معین هم گفت که نمیتونه پسرش رو تنها بذاره و آقای باقری کلی استقبال کرد و با عذرخواهی از این که نمیتونه بیاد بهمون گفت که گرفتن فال حافظ رو فراموش نکنیم! برای اون شب هم قرار شد مهین خانم و خانم محمدحسین و خانم سعادت بمونن. عصر بعضیها رفتند بیرون و بعضیها هم موندند توی نمازخونه. خود خانم حائری زاده هم تا غروب پیشمون بود و اصلاً دلیل اصلی این که بعضیها بیرون رفتند همین بود! من و چند نفر از بچه ها توی کلاس بودیم و داشتیم نقاشیهای پای تخته سیاده رو که پشت وایت برد بودند نگاه میکردیم که خانم سعادت مچمون رو گرفت و با ما ایستاد به خوندن تخته و از دیدن اون همه لغت تار و مار مشکوک شد و از ایشون اصرار و از ما انکار که این تار و مار کیه و به کدوم بنده خدایی میگید تار و مار!! توی این فاصله هم مهین خانم زحمت تهیه الویه رو کشید و دراطلا هم از سازمان برامون پتو آورد و ما همش میگفتیم این پتوهای کهنه گاگولی چیه و ما اینها رو استفاده نمی کنیم. بعد از تاریک شدن هوا توی حیاط مدرسه یک کمی فوتبال بازی کردیم و مقدار فراوانی آواز خوندیم و در این شیطنتها خانم محمدحسین همراهیمون کرد و آوازهامون رو یاد گرفت. بعد که حسابی یخ کردیم و صدای من حسابی گرفت رفتیم و شام خوردیم و توی نمازخونه جمع شدیم و فال حافظ یک شب بعد از یلدا گرفتیم و کلی سرش مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. فال حافظ اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره که آزمودنش رو به فال کنکورمون گرفتیم و بیت آخرش رو به ناکامی و خراب کاری توی کنکور! ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست می گزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی زتخت خویش خلاصه بعد از کلی توی سر و کله هم زدن و شیطونی کردن و رفتن چند نفری که نمیتونستن تا صبح بمونن، نصفه شب بود که کم کمک از خستگی هرکی یک گوشه ای افتاد و خوابیدیم و البته به جز چند نفری که پتوها رو به جای تشک استفاده کردند، کسی به پتوها دست نزد. اما حدود ساعت 3 صبح بود که از سرما بیدار شدم و دیدم از شدت سرما هرکی یه دونه از این پتوهای گاگولی رو برداشه و دور خودش پیچیده! برای نماز صبح که بیدار شدیم با چند نفری یک دوری توی حیاط زدیم: حیاط سوت و کور و سرد و مه گرفته که با پروژکتور کمی روشن شده بود آرامش عجیبی داشت و نمی شد باور کرد که چند ساعت پیش چطوری اینجا رو روی سرمون گذاشته بودیم و در طول روز اینجا چه غوغایی داره. خلاصه صبح شد و با یک چای و بیسکوییت سرپایی توی آبدارخانه مهین خانم راهی خونه هامون شدیم تا بقیه خوابمون رو اونجا ادامه بدیم. یادش به خیر..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من که دسترسیم به اینترنت خیلی کم و محدود شده، اما اخبار و گزارشات حاکی از اونه که وبلاگ خیلی کند و سخت بالا میاد. اول از بیتای عزیز میخوام که با برداشتن آهنگها حجم وبلاگ رو کم کنه تا احتمالاً کمی بتهر بشه. بعد هم پیشنهاد گلمریم رو در مورد خریدن domain و .com کردن وبلاگ مجدداً طرح میکنم. از اونایی که دستشون توی کاره مثل بیتا و آرزو و مریم ق هم میخوام که زحمتی بکشن و در مورد هزینه این کار و این که چقدر روی بالا اومدنش تاثیر داره و این که از کجا خدمات بگیریم بهتره برامون اطلاعات تهیه کنند. ضمن این که شرط اول این کار که سهولت کار و دسترسی به سایته باید فراموش نشه. پس کارشناسان محترم بی زحمت زودتر خبرمون کنید. خوب شما هم حتماً شنیدید که اعلام کردند فیلترینگ سایتها و وبلاگها صحت نداره و جز چند سایت مشکل دار اخلاقی که تعدادشون به انگشتان دست هم نمیرسه جایی فیلتر نیست(؟!!؟؟) و احتمالاً اخیراً هم شنیدید که تمام سایتها و وبلاگها باید مجوز فعالیت بگیرند و در غیر این صورت فیلتر میشن. من اصلاً به بحثهای پیرامون این قضیه و آزادی و مسائل سیاسی و کلی چیزای دیگه مرتبط با اون کاری ندارم. فقط برام این سوال هست که از کجا و چطوری باید مجوز بگیریم. من اصلاً دلم نمیخواد این خونه امیدمون فیلتر بشه. درسته که خود من مدتهاست که دیگه نتونستم چیزی بنویسم و یا نوشته ها رو چند باره بخونم؛ یا اینجا مثل قدیمها نیست و خیلی کم رونق شده و بچه ها کمتر سر میزنن، اما با همه رکود و کم رونقی؛ باز هم وجود داره و هست. به قول بعضیها همین که من جایی و چیزهایی رو میخونم که میدونم کلی از دوستانم میخونن بهم یک احساس مشترک و همدلی میده. برای همین حتی اگه هفته ای یک خط هم اینجا نوشته بشه، اصلاً دلم نمیخواد که اینجا نباشه. پس اگه کسی چیزی در مورد این خبر شنید و یا فهمید که چطور باید مجوز گرفت لطف کنه و به بقیه خبر بده.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:25 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام خوب بالاخره فرصتی دست داد و ما هم چند خطی نوشتیم! راستش کامپیوتر خونه مشکل پیدا کرده و دقیقاً دو دقیقه بعد از اتصال به اینترنت کاملاً قفل میکنه و تا restart نشه دیگه تکون نمیخوره. دلم خوش بود که سر کار می نویسم و توی این دو دقیقه اتصال پستهای جدیدم رو می نویسم؛ اما از شانس خوشم کامپیوتر سر کارم هم ایراد پیدا کرد و mother board اون نزدیک سه هفته ای برای تعمیر رفته بود و حتی نشد چیزی بنویسم و مطالبم اینقدر کهنه شد که دیگه حوصله نوشتنش نیست. حالا بی زحمت اگه وقت کردید برامون دعا کنید که چند روزی بیکاری پیدا کنیم تا بتونیم کل ویندوز کامپیوتر خونه رو فرمت کنیم و بتونیم کمی بیشتر از دو دقیقه متصل بمونیم! حالا عجالتاً بنویسم و امیدوار باشم که بتونم توی این دو دقیقه ارسالش کنم. با کلی تاخیر تولد متولدین عزیز دیماه یعنی سعیده م چهارم دی، شهرزاد نهم دی و کینوش یازدهم دی رو تبریک میگم و برای همه آرزوی سلامت و شادی دارم. بگذریم. زینب خانم وقتی فهمیدم فقط چند کوچه با محل قرار فاصله داشتی و نتونستی بیایی خیلی ناراحت شدم. سه شنبه شب بود که زنگ زدم و خواهرت گفتند که احتمالاً جمعه میایی و شنبه میشه پیدات کرد- بگذریم که شنبه صبح هم که زنگ زدم کسی تلفن رو جواب نداد- کاش به یکی زنگ میزدی و می پرسیدی که قرار کجاست. حالا عجالتاً بگو کی هستی که بیایم خونه و ببینیمت. و اما از قرار پنج شنبه براتون بگم و جای همه اونهایی که نتونستند بیان رو خالی کنم. قرارمون به روال همیشه ساعت یک بعد از ظهر توی کافه آلبالو بود. ( همین جا تاریخ و روز قرار بعدی رو اعلام کنم تا یادتون باشه و براش برنامه ریزی کنید. قرار بعدی: 23 فروردین ماه سال 86، ساعت یک بعد از ظهر، کافه آلبالو) این دفعه از نظر تعداد مثل قرار شهریورماه کمی کمتر از همیشه بودیم، اما از نظر شلوغی و سر و صدا اصلاً کم نیاوردیم! خصوصاً که مهمانهای ویژه زیر یک سالمون یعنی جناب سام مرد کوچک گلمریم بانو، سرکار مهرآفرین و پریا خانوم نونهالان اکرم و فاطمه م در امر خطیر ایجاد صدا به طرز قابل توجهی مساعدت فرمودند و کافه آلبالویی ها و کل همسایگان همجوار رو به فیض رسوندند! از حاضرین بگم : ماندانا، بهناز، میترا، مریم شریف، شیوا، بهار، لادن، مهتاب م، ریتا، مصی، مهرناز، فروغ، مهکامه، گلمریم، اکرم، فاطمه م، زهره خ، فرزانه و اینجانب حاضر در صحنه! لادن شیرینی ولادت دخترش آرمیتی رو داد و از اولین لحظات تولد تا آخرین لحظات قبل از قرار کلی عکس از دخترش نشونمون داد، مریم شریف که از قرار فروردین 84 دیگه رویت نشده بود برامون کلی توصیه های پوستی تجویز کرد، فروغ و زهره خ و مصی و فاطمه م کلی عکس انداختند که امیدوارم زحمت ارسالش رو هم بکشند و در آخر برنامه هم ریتا یک خداحافظی مفصل کرد تا انشالله دو ماه دیگه راهی بلادغربت میشه توی اون نیمکره دلش برامون کمتر تنگ بشه، بهار هم که سرماخوردگی سختی داشت و اینقدر ساکت و آروم بود که نپرس. جای اونایی که قبلاً بودند و این دفعه تشریف نداشتند مثل ریحانه و شهره و آمی تیس و مهتاب ک و مریم ق و مریم ش و شکیبا و فاطمه ع و بیتا و آرزو و اعظم و ملیحه و فهیمه و ندا ص – با طنین خانومش که بهمون وعده دیدارش رو داده بود- و زهره پ و مهرآفرین و مینا و نسترن ب و پانته آ و پگاه و فائزه و پونه و ساتگین و شبنم ک و زهره م و اون ور آبیهامون مثل شهرزاد و رضیه و پرشنگ و آزاده ا و سحر و سعیده و شادی ز هم خالی. و در اینجا لازمه یادی بکنم از اونایی که هر دفعه قول میدن که بیان و آخرش نمیان! یعنی کینوش و سیما و .... خلاصه که آیـــــــــــی ملــــــــــــــت: اگه اینجایید و امکانش رو دارید خودتون رو به این قرارها برسونید که با این ترتیب که پیش میریم هر بار چند نفری به جمع اون ور آبیها می پیوندند و کمتر میشیم. پس این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است بشتابید! پی نوشت: ببخشید این یک ماه ننوشتن همه اون میلی اپسیلون استعداد نویسندگیم رو به باد فنا داده! نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:25 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مهتاب م جونم عزیز دلم تولدت مبارک.
قدیمیترین رفیق زندگیت، گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
عید سعید قربان بر همگی مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:40 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
شهرزاد خيلي خيلي عزيز
تولدت مبارک ( اگه اشتباه نکنم ديروز بود) به اميد ديدار رضيه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:30 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه اونایی که هنوز میتونن صفحه وبلاگ رو باز کنن. بابا منم گلمریم! مادر سام شیش دندونی. یادتون اومد؟ همون که اولش کلی مو داشت بعد موهاش ریخت و شبیه قورباغه شد. بعدش دوباره مو درآورد، بعد دو تا دندون . بعد هم کلی تب کرد و بالاخره چهارتا دندون هم از لثه بالاش داره جوونه میزنه. همون دیگه. خلاصه ما خوبیم دماغمون چاقه. روبراهیم چون تازه دوستامونو دیدیم و کلی حال کردیم توی یه روز برفی ملس. تو یه کافه کوچولوی گرم و صمیمی. البته شیوا نظرش اینه که دیگه باید جامونو عوض کنیم. خیلی تکراری شده. ولی من همچنان کافه آلبالو رو دوست میدارم و هر دفعه فکر میکنم نیلو و ماندانا چطور بین اینهمه کافه ای که اونجا هست این یکی رو انتخاب کردن. راستی زینب عزیز کامپیوتر خونه ما خراب بود و من نتونستم برات ایمیل بزنم. زنگ زدم به نیلوفر و اونم گفت که تو پروازت تاخیر افتاده و تازه پنج شنبه شب وارد میشی. خیلی حالم گرفت که تو بودی و نتونستی بیای. حالا هم اومدم محل کارم فقط و فقط برای اینکه اینجا بنویسم و بگم که جای همه اونایی که نیومده بودن خالی. عید همه اونوری ها مبارک. روزهای برفی اینوریها هم خوش و خرم. چون تهران واقعا حال و هوای خوبی داره. نمیدونم چرا ندا نیومد که ما خانوم طنین رو ببینیم؟ به جاش چشممون به جمال مهرآفرین دختر اکرم بسی روشن شد. تازه لادن هم بدون آرمیتی اومده بود و برامون شیرینی آورده بود. میترا و هم بدون بچه هاش اومده بود ولی فاطمه هم با پریا خانوم مجلس مارو گرم تر کرده بودند. منم با سام اونجارو گذاشته بودیم رو سرمون. خدا کنه زودتر بچه ها همت کنن و عکسهای سه نخاله رو برامون بفرستن. ریتا جونم اومده بود و از همه دعوت کرد که بریم استرالیا پیشش!! فعلا خدافس تا بعد. مادر سام شیش دندونی پی نوشت: پریا دندون پنجمشم داره درمیاره و مهرآفرین هم یه دونه دندون داره و کلی هم خوش اخلاق و خوش برخورده. ضمنا سام تنها مرد جمع بود و کلی مردانگی شو با جیغ و گریه و فغان ثابت کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 11:12 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|