تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
سلام به همگی

-مرسی از تبریکاتون ،

منم تولد همه آذریها و آبانیها رو با یه کم تاخیر تبریک میگم، ایشالا ۳۱ سالگیتون بهترین سال زندگیتون تا حالا باشه.

-میخواستم یه شعر برفی بنویسم که حس و حال این دو سه روز تهران رو بچه های دور از تهران هم بدونن ، اما شعره از یادم رفت، یه شعری که این روزا تو رادیو زیاد میذارنش، محمد نوری خوندتش فکر کنم، اوممممممممممممم... هی یادم اومد:

 ببين باز مي بارد آرام برف                     فريبا و رقصنده و رام برف

عروسانه مي آيد از آسمان                    در اين حجله آرام و پدرام برف

بچه هایی که جمعه و شنبه یه جاهایی بالاتر از بزرگراه همت بودن می دونن که چه خبر بود، ماشینها تو خیابون تپ و تپ می خوردن به هم، استاد ما دیروز با شلوار جین و تی شرت زرشکی اومد سر کلاس (تو ایران این تیپ واسه یه استاد جا افتاده سر کلاس یه نموره عجیبه)، بنده خدا از جمعه که رفته بوده مهمونی دیگه نتونسته بود برگرده خونشون. خلاصه که این برف حسابی همه جارو ریخته بود به هم.

-نیلوفر جون، این حرفا چیه می زنی، تناسخ!!!! در این وبلاگو میخوای تخته کنی؟؟! ولی خداییش هر جور که فکر کنی این ایده تناسخ از همه ایده های دیگه بیشتر به عقل جور در میاد، من که احساسم اینه که یه زمانی یه جایی دزد دریایی بودم تو یکی از زندگیهام، شایدم نیوتن بودم، یا مثلا خود فیثاغورث، شاید،کسی چه میدونه!

- ربابه عزیز،  جدا هیجان انگیزه که آدم یه دوستایی تا این حد کار درست داشته باشه، webpage هم خیلی جالب بود، کی وقت کردی این همه مقاله و کتاب و .... فکر میکنم خیلی محشره که آدم در کنار پیشرفتهای علمی ، با یه فرهنگ دیگه که به نظر میرسه زمین تا آسمون با مال خودش فرق می کنه هم آشنا بشه و یه دوست با این مشخصاتی که نوشتی رو هم تو یه دوره ای تجربه کنه، نه؟

بیتا



 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:1  توسط مدیریت | 
یادمه روزهای خیلی خیلی سختی شده بود. می خواستم به قول معروف کم نیارم ولی دیگه مونده بودم. نمی خواستم هم کسی چیزی بفهمه که یا باعث نگرانیشون می شد ویا بازم باعث نگرانیشون می شد و هیچ. یادمه که یه شب که از دانشگاه اومدم سریع رفتم سر غذا آماده کردن و ظرف و ... یه دنیا هم فکر و مسئله تو ذهنم. چرا جواب مقاله هام نمی یاد٬ چرا راه حل مسئله جواب نمی ده ... تو همین آن یهو با چاقوی آشپزخونه زدم و دستم رو هم بریدم. سوزشش تا قلبم رو لرزوند. دویدم و اومدم وسط اتاق نشستم و دستم رو محکم گرفته بودم بیشتر برای اینکه خونه رو کثیف نکنه حالا بازم کارم زیاد می شه. مهدی کمک کرد و دستم رو پانسمان کردیم و من همونجا تصمیمم رو گرفتم. میرم و می خوام که بهم بیشتر وقت بدن٬ اینجوری دیگه نمی تونم.

فرداش با عزم راسخ به راه افتادم. اونروز باید تو مییتینگ ماهیانه گروهی که من رو بورس کرده بود شرکت می کردم. اونجا حرفی نزدم. مشاورم مثل همیشه بسیار مهربان برای اینکه من زودتر به دانشگاه و درسام برسم من رو با ماشین خودش برگردوند دانشگاه. می خواستم که پیاده بشم گفتم یا الان یا هیچ وقت. باید بگم. بهش گفتم من یه مشکلی دارم. شوکه شده بود.  گفتم من امسال درسم رو نمی تونم تموم کنم. فقط گفت الان چیزی نگو واسا. بعد از ماشین پیاده شد و همونجا که جای پارک نبود ماشین رو رها کرد جلوی در دانشکده. همین به من فهموند که تا چه حد قضیه براش مهمه. تصمیم گرفتم آروم تر داستان رو بگم چون به هر حال هفتاد سالشه و نباید خبلی به اعصابش فشار بیارم. از من خواست بریم یه جا صحبت کنیم. رفتیم اتاق مخصوص دانشجویان خارجی. طبق معمول شلوغ. یکی چت می زد یکی عروسک درست می کرد... مسوول اتاق که مثل یه فرشته مهربون بود تا ما رو دید فهمید موضوع مهمیه. سریع چای سبز برامون آورد و گوشه ای رو آماده کرد که حداقل صدامون بهم برسه. خودشم گفت کار داره و رفت.

آقای مشاور٬ دیگه اونجا نبود بلکه می تونستم چهره مهربان یه پدر رو ببینم. بهم گفت: ربابه سان حالا من مشاور نیستم پس همه چی رو بگو با هم راهی رو پیدا می کنیم و من بهت می گم چه جوری این مسئله رو به بقیه بگیم. من فهمیدم این یعنی نهایت مهربانی. برای یک ژاپنی که همه چی اول کار و مسولیته این حرف خیلی سنگین باید باشه. خارج شدن از قالب کار. بهش گفتم که دارم کم می یارم همین. دست منم نیست. من اگه شبها هم بیدار بمونم که مجله ها تا جواب مقاله هام رو ندن نمی تونم درسم رو تموم کنم. در ضمن انرژی هم دیگه برام نمونده حل مسئله و مقاله دیگه و ...

اونروز حتی چایش رو هم نخورد و همش تو تقویمش می گشت و یه چیزایی می نوشت. برای یکی دو هفته از من وقت خواست تا یه کاری بکنه. بهش گفتم از مسئله مالی مهمتر برام حالا مورد قولیه که دادم. تو این مدت چند هفته همه اش  با من تماس می گرفت و می گفت همه چی درست می شه و من نگران نباشم. کاری کرد که مسوول اصلی که رئیس یکی از بزرگترین شرکتهای کل ژاپن ه اومد با استادم حرف زد که مطمئن بشه من تنبلی نکردم و منتظر جوابی هستیم که براشم نمی شه کاری کرد. و بالاخره نتیجه این شد که بورسیه من رو تمدید کردند.

کارها جوری پیش رفت که در آخرین لحظات جواب مقاله ها اومد و دفاع کردم و در وقت معیین درسم تموم شد و نیازی هم به اون تمدید عملا نبود. ولی من همیشه یادم موند محبت رو. برای یکسال و نیم که اول مشاورم بود و بعدا دوست٬ هر یکی دو هفته با هم جایی قرار میگذاشتیم. همیشه به من و مهدی میگفت که به رابطه مهربانانه زوجهای ایرانی٬ فرهنگشون و محبت شون٬ قبطه می خوره. دوست داشت ایران و ایرانی ها رو از نزدیک ببینه. برای جایزه درسم خواست ما رو ببره مسافرت به یه کشور دیگه. بهانه آوردیم که وقت نداریم عوضش خواستیم قبول کنه و با ما بیاد ایران. اون هم قبوا کرد و اومد و با ما تهران و شیراز و اصفهان رو دید. یه هفته ای بود. در همین یک هفته خانواده هم خیلی تحت تاثیر اخلاق این مرد پیر قرار گرفتند. با سن زیادش تمام مدت محترمانه مطیع رسم و رسوم و اخلاق ایرانی بود. با اینکه با توجه به ثروت زیادش براش از نظر مالی هتل موندن هیچ مسئله ای نداشت ولی خواهش کرد در منزل بهش جا بدیم. می گفت می خواد حس و حال زندگی ایرانی رو درک کنه و این تو هتل ممکن نمی تونه باشه.

برگشتیم و همیشه از اون یک هفته بعنوان بهترین هفته عمرش یاد می کرد. باز هم زندگی عادی بود و ما کار کار و کار. وقت نمی شد حتی زندگی کنی. چند باری وقت کردیم همدیگه رو دیدیم. ازش خواسته بودیم بیاد خونه جدیدمون رو ببینه. گفته بود حتما. ولی نشد.

یه کسالت مختصر و بستری شدن و به باور من تنها شدن مطلق. اتاق بیمارستان مثل یه سلول انفرادی. تمیزو مجهز ولی. تا اینکه در عرض کمتر از دو هفته نابینا شد. یه بار که اتاقش رفتیم دیدیم داره یخچال رو می گرده ولی نمی تونه چیزی رو که می خواد پیدا کنه. سخته هفتاد سال ببینی و در عرض چند روز نابینا بشی. می گفت شاید مرگش برای خانواده بهتر باشه.

و من اون هفته بیمارستان نرفتم. تنبلی و کار مهدی و ... ولی همه اش تنبلی. تا آخر عمرم باید در این حس .... بمونم. هفته بعدش رفتیم می بردنش اتاق عمل. ولی بیهوش کامل بود. می گفتند سکته مغزی. ...

و حالا اون رفته. خانواده مراسم نگرفتند. گفتند وصیت خودش بوده. من فکر کردم شاید زبان ژاپنی نمی فهمیم و اشتباه متوجه شدیم. استادم با خانواده تماس گرفت. و گفت حق دارند! چون اموال و شرکت و سهام و ... خیلی مونده باید الان هر چه سریع تر به این کارها برسند بعدا خواستی می ریم خونشون چند هفته بعد. و این خونه جاییه که اولین بار که رفتم بیشتر از بزرگی و سبک نیم قرن تاریخش که همچنان مونده بود٬ بیشتر از اینها آشپزخونه اش من رو یاد سریال اشین انداخت و با خنده این رو گفتم و یادمه اون با چه غروری می گفت تو همین آشپزخونه به محل غذا داده می شده.

احساس می کنم چیزی دیگه اینجا نیست که بخوام ببینم. باید برای یکی دو سالی هم کارام رو رله کنم و تمام. و خوب حس می کنم بوی آشنایی رو که باز من رو به کوچ کردن می خونه. همون احساسی که سالها قبل من رو به این کشور آورد حالا یه جورایی بهم می گه که ورق های آخر این دفتره و اگه بخوام این حس رو ندیده بگیرم رها می شم در روزمردگی اینجا هم بطوری که زندگیم ارزش به روی کاغذ آوردن رو هم دیگه نخواهد داشت.

ربابه ر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام.

راستش من یه جورایی قاطی کردم. ببینم کسی میتونه کمکی به من بکنه؟! من نمیدونم بالاخره تناسخ درسته یا فردیت روح؟ ما با یک ماموریت خاص و به انتخاب روحمون به زمین می آییم و زندگی منحصر به فردی داریم و بعد از به انجام رسوندن وظیفمون روی زمین می میریم تا روز قیامت که دوباره زنده بشیم و به دور از آلام جسمانی زندگی کنیم یا روح ما از ابتدای خلقت همینطور توی اجسام مختلف زندگی کرده و شرایط گوناگونی رو تجربه کرده و اینقدر به این روند ادامه میده تا به تکامل برسه و سطح انرژیش اون قدر بالا بره که بتونه به سطح بالاتری دست پیدا کنه و بدون نیاز به جسم زندگی کنه؟ یعنی من توی زندگی قبلیم چی بودم و در چه شرایطی به سر بردم؟ مثلاً یک مرد جنگجوی بداخلاق بودم یا دختر کوچیکی که از اپیدمی طاعون مرده یا زنی که از پوست شکار زیرانداز درست کرده و کف غار پهن کرده؟ شاید هم ملکه یکی  از فراعنه مصر بودم یا راهب بودایی یا برده سیاه آفریقایی؟!!

ای بابا باز زدم به جاده خاکی! وقتی از دنیا بی خبری و کارت هم اینقدر نیست که همه وقتت رو پر کنه و اینقدر هم پر حرف نیستی که بتونی تمام روز رو با همکارات حرف بزنی و کتاب هم نمیتونی بخونی؛ خوب همین میشه که میشینی خونده های قبلیت رو مرور میکنی و هی فکر و خیال می کنی و آخرش میشه این پرت و پلاهایی که خوندید!!

از پرت و پلا گذشته کسی میتونه به من بگه بالاخره تناسخ روح درسته یا زندگی منحصر به فرد هر روح؟

 نیلوفر

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:52  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید.

سه شنبه که یک ساعتی وقت داشتم پای اینترنت باشم کلی زحمت کشیدم و فقط تونستم نوشته های قبلی رو بخونم و یک پست ناقابل بگذارم. کامپیوتر بدجوری مشکل پیدا کرده و به نظر میرسه که باید ویندوزش رو دوباره نصب کنم. مریم ش عزیز امیدوارم خودت و توت فرنگیت سلامت و شاداب باشید. اینجا هنوز هیچی تغییر نکرده و اوضاع به همون بی سامانیه که قبلاً نوشتم و این طور که معلومه امیدی به اصلاحش نیست! وضعیت کاری هم نابسامانه و  اصلاً احساس رضایت نمیکنم و تقریباً به افسردگی کاری رسیدم و همش دلم میخواد یا توی خونه باشم و یا در حال خرید!! هیچ حرف و انگیزه ای هم برای نوشتن ندارم. خوب بهتره تا بیشتر از این بذر انرژی منفی پخش نکردم مزاحمتون نشم.

نیلوفر

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM