تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

به همت مسئولین بلاگفا و انجام پاره ای تغییرات سخت افزاری، اوضاع بلاگفا بهتر شده و تقریباْ راحت میشه وبلاگها رو دید یا نوشت. به امید این که دیگه مدیریت وبلاگ به روی هیچ نویسنده ای بسته نمونه. چند تا نکته که خوندنش خالی از لطف نیست:

ــ سه شنبه رفتم نمایشگاه تخصصی رشته مون: ایران پلاست. از بلیط هزارتومانی که دم در می فروختند خیالم راحت شد که نمایشگاه به روش معمول(!!!) کاملاْ تخصصیه و از مدلهای مختلف بازدید کننده و در انواع سنین از زیر هشت سال تا بالای شصت سال که دم هر غرفه فقط دنبال کاتالوگ و اشانتیون و کیسه پلاستیکی آرم دار و بعضاْ قطعات و ظروف پلاستیکی هستند خبری نخواهد بود، امـــــا زهی خیال باطل! پای صحبت غرفه داران ـ که اکثرشون یا همکلاسیها و هم دانشکده ای هستند یا پیمانکاران و طرفهای مرتبط کاری ـ که می نشستی فقط از اوضاع نابسامان کاری و ورشکستگی قریب الوقوع می گفتند و از بی برنامگی نمایشگاه نسبت به سالهای قبل به خاطر تغییرات کلان مدیران و سیاست گذاریها و دلیل همه اینها هم تنها برمی گشت به لغت احمدی کساد که از چندین نفرشون شنیدم! این وسط فریاد یکی از خانمهای غرفه دار که می گفت: بردند، لپ تاپمون رو دزدیدند و دویدنش به سمت نگهبانی نمایشگاه و اعلام این که این رفتنم بی فایده است دیگه عالمی داشت: توجه داشته باشید که یک نمایشگاه کاملاْ تخصصی رو بازدید می کردم...

ــ هفته قبل آماری اعلام شد که از ابتدای سال جاری در ایران روزانه ۸۵ نفر بر اثر تصادفات رانندگی جانشان رو از دست می دهند. با رانندگیهایی که من توی مسیر دیدم، مطمئنم که خود خدا مراقبمون هست که ما فقط روزانه ۸۵ کشته از تصادفات رانندگی داریم.

ــ یک بار یک مدل زیتون خوردم که اندازه یک خرمای معمولی بود و قیمتش حدود سه تا چهار برابر قیمت معمول زیتون. فکر می کردم نوع خاصی از زیتون حودمون باشه. دیروز توی فروشگاههای معدن زیتون ایران از این مدل زیتون دیدم و با پرس و جو و دیدن قوطیهای چهارکیلویی متوجه شدم که از یونان و ترکیه وارد میشه و قیمتش کیلویی هشت هزار تومانه (زیتون رودبار از کیلویی ۱۱۰۰ تومان شروع میشد و بهترین و درشت ترین نوع اون حداکثر ۲۵۰۰ تومان قیمت داشت) جالبتر این که این مدل زیتون خارجی در بسته بندی شیشه ای و با مارک زیتون شور ایرانی هم موجود بود. حالا این که چرا زیتون وارداتی باید توی معدن زیتون ایران به فروش بره مسئله خیلی مهمی نیست، این که چرا این زیتون رو با بسته بندی و اسم وطنی عرضه می کنیم؟!!

ــ از تمیزی و زیبایی در عین سادگی مساجد اهل سنت توی کردستان قبلاْ براتون نوشته بودم.و ذکر این که در هر ساعتی و هرجا که بخواهید در این مساجد به روتون بازه و میتونید نماز بخونید. عوضش توی منطقه ای که بیشترین مسافر رو داره باید کلی بگردید تا یک مسجد باز پیدا کنید تا بتونید نماز بخونید. حالا این خیلی مهم نیست. باید آخر تمیزی مسجد و اصول نظافت و.... رو ببینید تا بازم سرمون رو بالا بگیریم و بگیم ما مسلمانان شیعه خیلی خوبیم و فقط ما توی بهشتیم و بقیه همه دنیا جاشون ته ته جهنمه، به خصوص این سنی ها.....

ــ برای اعتراض به دکل کشی آرامگاه فردوسی میتونید اینجا رو امضا کنید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

و اما سفر سه روزه :

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و با اتصالش به دو روز تعطیل آخر هفته سفر سه روزه ای به شمال کشور رو تدارک دیدیم تا آب و هوایی تازه کنیم. قصد داشتیم هوای بارانی و لطیف و خنک مایل به سرد شمال رو در رامسر تجربه کنیم که به مدد سرماخوردگی شدید اینجانب و احتمال ریزش کوه و بسته بودن جاده  چالوس از جاده رشت و بندر انزلی سر در آوردیم. از زیبایی جنگلهای رنگارنگ شمال و هوای عالی پاییز که باعث میشه احساس رطوبت آدم رو اذیت نکنه که چیز جدیدی برای گفتن نیست. فقط چند خطی از جاهای جدیدی که تا حالا نرفته بودم براتون می نویسم: ابتدای منجیل یک جاده فرعی به سمت هرزویل جدا میشه که توی باغهای زیتون امتداد پیدا میکنه. از سر کنجکاوی و دیدن سرو تاریخی هرزویل از این مسیر رفتیم. زیتونهای سیاه روی درختها آماده چیده شدن بود و زیبایی خاصی داشت. سرو تاریخی رو هم دیدیم: درخت بلند قامتی که توی تابلوی توضیحات نوشته عمرش به سه هزار سال میرسه و ناصرخسرو در سفرنامه اش از اون یاد کرده. شدت باد توی هرزویل از منجیل کمتره و آدم نگران باد بردن لباسهاش نیست! نرسیده به رشت پارک جنگلی سراوان برای اقامت و خوردن نهار مناسبه. قایق سواری پر هزینه روی تالاب انزلی توی فصل رویش آلاله ها ـ البته بدون گل ـ آدم رو توی فکر می بره که چطور این تالاب ۲۲ هزار هکتاری این همه برای شهر مجاورش درآمد ایجاد میکنه و با انواع ماهیگیری و قایق سواری و گردشگر به منطقه رونق داده و تالاب شادگان به وسعت بیش از ۵۰۰ هزار هکتار، جز آلودگی و اعتراض مردم منطقه چیزی نداره. به نظر میاد مردم منطقه توی این وضع بی تقصیر نیستند: ماهی گیری حداقل کاریه که میشه توی این تالابها کرد که مردم شادگان از بهره برداری از این اکوسیستم بی نظیر و همزمانی آب شور و شیرین غافل موندند.  بعد هم منطقه جنگلی و ساحل گیسوم رو گشتیم که نرسیده به تالش قرار داره و جنگلهای زیبایی از درختهای سوزنی و برگ پهن منطقه است و بعضاْ ازگیلهایی که روی درختها و در حال رسیدنه میشه دید.....

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:5  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

بعد از یک سفر دلچسب سه روزه پاییزی و یک سرماخوردگی جانانه امروز برگشتم سر کار و خوشبختانه دو، سه روز دیگه هم اینجا هستیم و اینترنت داریم. پرشنگ عزیز: ممنون که بالاخره پاریسی شدی و مثل اون روزها نوشتی. تولدت مبارک.

عجالتآْ اینو داشته باشید: صبح توی رادیو پیام خبری رو اعلام کرد و من که حسابی حرصم گرفته بود موج رادیو رو عوض کردم و رفتم شبکه جوان و همون خبر رو یک بار دیگه شنیدم و بعد به کل از خیر رادیو گذشتم و خاموشش کردم. و اما خبر: خانم مجری رادیو پیام خوند که کار خیر نزد ایرانیان است و بس! در جلسه دیشب جوانان نخبه ـ واییییییییی که با این لغت چه کردند ـ با رییس جمهور، به درخواست یک جوان نخبه، رییس جمهور کاپشنشون رو به ایشون اهدا کردند. البته ایشون جیبهای کاپشن رو خالی کردند و بعد کاپشنشون رو هدیه کردند. آقای مجری شبکه جوان هم عین خبر رو به نقل از روزنامه ایران خوند و البته مثل خانم مجری اظهار نظری نکرد. فکر میکنم در مورد این عوامفریبی یا احساس محبوبیت و صمیمیت چیزی نگم بهتره. فقط یاد اس.ام.اسی افتادم که پارسال در مورد  عامل شیوع وبا ارسال شده بود و به فکرم رسید که این جوان نخبه، کاپشن مذکور رو برای ساخت سلاح میکروبی درخواست کردند یا .... بگذریم: ما رو چه به سیاست!

راستی کسی از ندا ص خبر داره که بالاخره بارش رو زمین گذاشت یا نه؟ چندباری بهش زنگ زدم که جواب نداده.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

من چند روز پیش رفته بودم مدرسه. طرح لباس دوران ما هنوز پابرجا بود( مانتوی توسی و مقنعه مشکی سر بچه ها بود.) خبر مهم اینکه یک پانلی درست کرده بودند و عکس افتخار آفرینان فرزانگانی را با سایز حدودا 13×18 در آن گذاشته بودند. البته در حال تغییر بود اما عکسهای لادن رضیه و شادی به عنوان افتخار آفرینان در آن وجود داشت.
یک موضوع دیگه هم اینکه برای گرفتن دیپلم بدون هیچ دردسری می توانید مراجعه کنید و اصل دیپلمتان را بگیرید. شانس آوردیم اینکه تعهد خدمت معادل سنوات تحصیل نداره وگرنه .دیگه واویلا.
به امید دیدن همگی.
زهره م

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:23  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستان عزیز فرزانگانی سام علک
احوالاتتون چطوره؟
من بالاخره بعد از کلی گرفتاری تونستم بیام اینجا که یک چند خطی براتون بنویسم بعد متوجه شدم که گویا گرفتاری هم مثل سایر امراض دنیا مسریه و کلی از بچه ها هیچ خبری ازشون نیست، جای تک خطی های ریتا و بهار از همه بیشتر برام خالی بود. بابا کجایین؟ چه خبره ؟ میبینم که آپولوها بد جوری آماده پروازن :)
اما از خودم براتون بگم که بعد از اقامت تابستانی طولانی در تهران، فرود بر خاک اجنبستان با تاخیر و سختی صورت گرفت، ولی حالا واقعا پاریسم و دوباره وارد ریتم زندگی اینجا شدم. جاتون خالی هفته پیش یک سری رفتیم آمستردام برای شرکت در اولین فستیوال موسیقی زیرزمینی ایران!!!! که خیلی عالی بود و کلی گروه بودن از اوهام و زدبازی و هایپرنوا و آبجیز و تارانتیست و غیره و ذالک. من کلی دلم سوخت که این اتفاق توی خود ایران نمی افته ولی خوب همینش هم برای من هم کار بود و هم تماشا و عمیقا امیدوارم که این اتفاقها ادامه پیدا کنه. دیگه جونم براتون بگه که من تا دو هفته دیگه وارد سی سالگی میشم ... ولی هیچ کدومتون نیستین که کله من را فرو کنین توی کیک ...
از دیدنتون توی ایران واقعا لذت بردم اگر چه جای خیلی ها خالی بود، بهار خانوم باز هم مرسی. شکیبا جونم ببخشید که نشد یه قرار حسابی با هم بذاریم من واقعا دو هفته آخر مشغول کار بودم و چون علیرضا هم رفته بود می تونستم با خیال راحت (!) به کارام برسم. گلمریم عزیزم مرسی از کتابها. ریتا جونم من آخر سر پیش همون دکتری که میشناختم رفتم و نتیجه این شد که دو هفته مشت مشت به من قرص تپوندند و من سلامت و شنگول نشدم که نشدم بعد دوباره به آقای دکتر مراجعه کردم چون همش سردردهای وحشتناک داشتم، غیر از اینکه از خوردن این همه قرص هم جدی جدی حالم بد بود، آقای دکتر فرمودند باید دوز قرص ها را بیشتر کرد!!!! من هم ناگهان تصمیم گرفتم که به کل قرص ها را قطع کنم!!!! واقعا سخت بود چون این قرص های کذایی اعصاب را گویا برای یک عمر به آدم می دهند و قطع کردنشان مساوی شد با سقوط به اعماق جهنم.... دیگه سرتون را درد نیارم که دو هفته ای هم طول کشید تا سردرد ها و افسردگی های ناشی از ترک از بین بره و بعد یهو حالم خوب شد و دیگه ویر مراجعه به دکتر اعصاب تا ابد از سرم پرید.
دیگه همتون را سفت سفت میبوسم و به امید دیدار. باز هم مزاحمتون میشم.
پرشنگ
پ.ن. رضیه تو پاریسی؟ یه زنگی به من بزن... من آخر این هفته میرم سفر ولی هفته دیگه همش پاریسم و می تونیم یه وقتی یه کافه ای با هم بزنیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:16  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 

دوستای خوبم مرسی که حالمو پرسیدید. فکر کنم باید برم پیش روانشناس یا روانپزشک یا چه میدونم روانگردان! چون حال بدیم خیلی داره تکرار میشه و همش در آستانه گریه ام. ولی نیومدم زنجه موره کنم. اومدم براتون حرف بزنم. پس قصه هامو گوش بدید و بخونید:

۱-  هر از گاهی پای پیاده در حالی که کالسکه نارنجی سام رو هول میدم از شیب کوچه ای که با رضیه کشف کردم بالا میرم. همون کوچه ای که یه در قشنگ چوبی روی دیوار سیمانیش هست. یادت میاد رضیه؟ اون کوچه خصوصا وقتی که میرسم به در خونه ای که زمانی خونه برادرت بوده، منو به شدت یاد تو میندازه و بعد از ظهر پنج شنبه ای که با هم از اونجا رد شدیم و حرفای معمولی زدیم . اون حرفها معمولی بود. خیلی معمولی. ولی نمیدونم چرا یه جایی تو دلم حک شد مثل یه رویای شیرین. مثل طعم خوب یه خاطره. چند روز پیش رفتم پیش مامان رضیه. آخه ما با هم همسایه ایم. تنها آشنای منه که پای پیاده میتونم برم خونشون! خوبی رفتن پیش مامان رضیه اینه که اون یه مامانه. ( چه عجیب!) یعنی میتونم حرفایی رو که رو دلم مونده بهش بگم. ولی در عین حال مامان خودمم نیست که خیلی غصه بخوره. میفهمید که چی میگم؟ اگه مبهمه هم خیلی مهم نیست. بگذریم...

۲- دیروز کشف کردم که سام داره دندون در میاره. یه دفعه حالم خیلی خوب شد. انگار امید بود که داشت از ته دلم جوونه میزد و میومد بالا. حالا من میگم دندوناش داره جوونه میزنه . مامانم میخنده و میگه: نیش میزنه نه جوونه! به هر حال به زودی براش دندونی میپزم . پایه اید یه سر بیاید خونمون دندونی خورون. اکرم جون سام هم سینه خیز میره. خیلی قشنگه اینکارش. همه فرشارو دادیم شستن و سعی کردیم که همه جارو فرش کنیم. علاقه عجیبی هم به خوردن ریشه های کنار فرشها داره. تو روروئک سواری هم تکه بچم. اگه مسابقه جیغ کشی بین بچه های بچه فرزانگانیها برگزار بشه بچم جزو سه نفر اول خواهد بود! کلا در هر ثانیه بدون اغراق سی تا حرکت از دست و پا و سر و انگشتاش سر میزنه. ولی قد و وزنش رشد خوبی نداشته. که با این همه حرکت به نظر عجیب نمیاد. آزمایش ادرار دادم براش که خوشبختانه چیزیش نبود. دیگه جونم براتون بگه دیگه شیر خودمو نمیخوره. یعنی انقدر این روزها عصبی و کلافه ام که فکر کنم شیرم مزه تلخ بدی میده. مهم نیست. دیروز رفتم یه مهدکودک سر زدم نزدیک خونمون. همونی که رضیه بهم معرفی کرده بود. چقدر فضای داخلی مهدها دلگیره. دلم سوخت که بخوام بذارمش توی یه همون اتاق کوچیک دلگیری. بچه هام داشن گریه میکردن و اصلا چهره هاشون شاداب نبود. شهریه هم برای تمام روزهای هفته ساعت ۷ تا ۵/۵ ، ۹۰ هزار تومن بود. شما هم اگه جای خوبی سراغ دارید معرفی کنید. البته غرب تهران. حول و حوش سعادت آباد و شهرک غرب. حالا یکی دو ماه بعد درموردش تصمیم میگیرم.

دیگه عرضی نیست.

گلمریم

پ. ن: سریال لبه تیغ رو هفته پیش دیدید؟ یه سریال ایرانیه که از هفته پیش با بازی پرستویی و معتمد آریا و پسیانی شروع شده. کارگردانش آقای هنرمنده. همون کارگردان مرد عوضی.بازیها معرکه اند. اگه وقت داشتید امشب ببینیدش. فقط خدا کنه مثل همه سریالهای ایرانی یه آخوند بامرام و مردمی و یه شعار مذهبی گل درشت تهش نچسبونن! آمین یا رب العالمین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من حالم خوبه و سرم خیلی شلوغه. احتمال خیلی خیلی زیاد تا شنبه هم نیستم.

خوش و خرم وسلامت باشید

نیلوفر

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:52  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

نیلوفر عزیزم و همه دوستان خوب فرزانگانی سلام
حالا که بعد از ماهها بیخبری و دوری از وبلاگ بعلت جابجایی خونه وبعد هم خرابی کامپیوتر تونستم یه سری اینجا بزنم یه کمی دلم گرفت، اول بخاطر وجود آدمهایی که به خودشون اجازه میدن اینطوری وارد یک فضای دوستانه ای که به اونها تعلق نداره اینطوری اظهار نظر کنن و دوم بخاطر کمکاری خودمون در نوشتن. من که از اول جزئ تنبلهای وبلاگ بودم ولی حالا دیگه حتی فرصت نمیکنم توی متن بنویسم نمیدونم اصلا password تغيير كرده يا نه؟ بهر حال چند خطي رو باوجود ورجه وورجه كردنهاي مهرآفرين نوشتم كه بگم منم هستم لطفا بيشتر بنويسين.
راستش قبل از اين ركود مي خواستم راجع به يك دغدغه فكريم اينجا بنويسم تا شماها كه بيشتر از هر كسي قبولتون دارم درباره اش نظر بدين و منو راهنمايي كنين ولي هم فرصت نكردم و هم ميترسم كه اونطور كه ميخوام نظر نديد. نميدونم شايد هم يه روز فرصت كردم و مشكلمو مطرح كردم.
نيلوفر جون خيلي دوست دارم و واقعا ازت ممنونم بخاطر اينهمه جديت و توجهي كه به دوستات داري.(اگه ميشه كامنتمو بذار توي متن اصلي )
مادر نمونه و پركار اكرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:34  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلاااااااام دوستهای عزیزم. شادی جون دل به دل شدیدا راه داره! دیشب داشتم فکر میکردم یه ایمیل به همه بزنم و حرفای دلمو که عادت دارم اینجا براتون بنویسم ، توش بگم. امیدی نداشتم که بتونم تو وبلاگ بنویسم. جونم براتون بگه سر و دست و دلم پره. سرم از افکار مختلف، دلم از دست دنیا و زندگی خاکستری و دستام از بار و کار و سام و خلاصه بگذریم... ملالی نیست جز دوری دوستان.

امیدوارم بتونم برگردم چون  فعلا باید برم شکم گشنه رو از مقداری غذا پر کنم تا بتونم ادامه بدم!

گلمریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:45  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

این خبر رو بخونید.

آخه یکی پیدا بشه بگه توس شهر به این بزرگی، نمیشد مسیر دکلهای فشار قوی رو طوری تنظیم کنید که توی محدوده آرامگاه فردوسی قرار نگیره که این اثر بتونه جهانی بشه؟ چرا همه عوامل ـ بخوانید بی فکری و بی برنامگی ـ دست به دست هم میده تا علم و تکنولوژی رو در تضاد با حفظ تاریخ و آثار گرانقدر تاریخی ما بکنه؟! چرا سدهامون دقیقاْ باید برای زیر آب فرستادن آثار گرانبها و منحصر به فرد تاریخیمون باشه، دکلهای برقمون منظره یک سری آثار دیگه رو خراب کنه، قطار از وسط تخت جمشید رد بشه، آسمان خراشهامون توی مهمترین میدان تاریخی مثلاْ پایتخت فرهنگی جهان اسلام ساخته بشه و .....  برای تکمیل اعصاب خردی، لطفاْ یک سری هم به اینجا بزنید.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:37  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
راستش نمی دونم چی بگم.

بگم که من هم هر روز به وبلاگ سر میزنم و من هم جزو آن آدمهای تنبل هستم که نمی نویسم. (راستش من فکر کنم تنها وبلاگی که درست و حسابی می خوانم این وبلاگ است. شاید چون خیلی درگیر هستم و یا شاید خیلی تنبل).

بگم که این چندوقت که بلاگفا مشکل داشت من خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود. با اینکه شاید ۹۰٪ مطالب را نیلوفر می نویسد ولی بخاطر وجود همین وبلاگ و اینکه فکر می کنم خیلی های شماها آن را می خوانید احساس نزدیک بودن به همه اتان را میکنم.

بگم که نیلوفر جان دستت درد نکند که اینجا می نویسی و اینجا را زنده نگهداری و اینکه آره همیشه یک سری آدم هستند که مخالف هستند و نظراتشان را خیلی بد و توهین آمیز بیان می کنند. ولی خوب این تاوانی است که باید بابت آزادی بیان داد. مهم این است که تو اینقدر قوی باشی که این انرژی های منفی درت اثر نکند. خودت خیلی قشنگ بررسی کرده بودی و جواب داده بودی.

بگم که ۱۵ روزی هست که می خواهم بخاطر تبریکات تولدتون به من و دخترام ازتون اینجا تشکر کنم ولی امان از این تنبلی. میترا جون خیلی دلم برات تنگ شده دختر.  نیلوفر جان نمی دانی اینکه یاد شعر یک روزی همچین روزی ... هستی چقدر خوشحالم کرد.

بگم که بالاخره مامان و بابام هفته پیش آمدند پیش ما. از شانس بد من هم این هفته خیلی سرم سر کار شلوغ بود. بابام که حسابی دلش به حال من سوخته.

بگم رضیه جون خیلی خوشحالم که رفتی فرانسه پیش شوهرت و خیلی از اینکه باهات حرف زدم لذت بردم.

بگم که گل مریم جون کجایی. برامون بنویس. یک کمی وقت پیدا کنم حتما دوباره بهت زنگ می زنم.

بگم که فکر کنم باید یک موضوع جنجال برانگیز پیدا کنیم تا شاید همه ما شروع کنیم به نوشتن و بحث کردن. البته شاید همین پست توهین آمیز همین موضوع جنجال برانگیز باشد.

آخرش (The last but not the least)هم بگم که نیلوفر جان دستت درد نکند و واقعا خسته نباشی. خدا قوت.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

صبح ابری پاییزتون به خیر

قبل از هرچیز سری بزنم به تقویم تاریخ و یادآوری آبان ۶۶ و شروع دوره راهنمایی و ....

امروز توی فکر بودم که از کجا شروع کنم و چی بنویسم که خوشبختانه خود وبلاگ موضوع خوبی به دستم داد. صفحه وبلاگ رو باز کردم و نوشته ای محکم در دفاع از وبلاگ رو دیدم که تا وقتی به انتهاش نرسیدم نفهمیدم که مال شهرزاده. باز از کامنت نامحترمانه ای گفته بود و افکار بیمار و از این حرفها! مدیریت وبلاگ باز نمی شد و از روی خود وبلاگ کامنتها رو پست به پست باز کردم. فکر می کردم چون آخرین پستی که نوشتم در مورد آخرین کتاب پائولو کوییلو و گفتن از خانم بدنام داستان بوده یک فکر بیمار در این مورد چرت و پرت نوشته. اولین چیزی که دیدم کامنت میترا بود و این که ناراحت نوشته این آدم روانی نشم.(نیلوفر جان،مطمئن باش این نوشته بالایی را یک ادم روانی که اصلا هم فرزانگانی نیست،نوشته.یک دیونه ای مثل همون قبلیها که قبلا مزاحم وبلاگ میشدند! در هر حال بدون که نوشته هایت تنها راه امیدی که برای ما باقی مانده و من یکی که همیشه به اراده و سعی و تلاش تو غبطه میخورم. نوشته این روانی را هم پاک کن!) بعد هم کامنت شهرزاد بود که با یادآوری جمله ای از ارکیده از حفظ حرمتها گفته بود.(من اون کامنت بی ادبانه را که بین کامنت ماندانا و میترا بود پاک کردم. متاسفانه یکی از راههایی که آدما برای مطرح کردن خودشون پیدا میکنند توهین به دیگران و داستان پردازی هست. جمله زیبایی را یکبار در وبلاگ ارکیده عزیز خواندم با این مضمون : توهین حقیرانه ترین راه ابراز وجود هست (ارکیده جان، اصل جمله را دقیق به خاطر نداشتم). دنیای ارتباطات الکترونیکی هم بهترین راه برای جعل و توهین و سپس رد گم کردن هست. خلاصه که همیشه در هر راهی که قدم برداریم، همیشه افرادی پیدا میشوند که به خاطر ضعف شخصیتی و هزاران کمبود دیگری که دارند سعی میکنند بازدارنده ما باشند. من از همین جا به نیلوفر عزیز درود میفرستم و دستان او را میبوسم. باز هم میگویم اینجا را بدین منظور ساختیم که هر از گاهی به دلخواه بخشی از زندگیمان را با دیگران تقسیم کنیم. این بخش میتواند اتفاقی که در محل کار برایمان افتاده باشد، میتواند خاطره مهمانی شب قبل، مقاله ای که در روزنامه خوانده ایم، فیلمی که دیده ایم، شیطنت فرزندمان، یک دستور آشپزی، ... یا هزاران مطلب دیگر باشد. پس حرمتها را نگاه دارید که به راستی توهین حقیرانه ترین راه ابراز وجود است.) بعد رسیدم به کامنت جناب مظاهری پور که خواسته بودند کامنت قبلیشون رو بخونم. رفتم سراغ پست قبلی و اول کامنت دوم رو که مال ایشون بود رو خوندم که از اعلامیه حقوق بشر و حق هرکس برای گفتن حرفهاش گفته بودند و مثل همیشه منو به نوشتن تشویق کرده بودند.( به دلیل احترام به حریم گروهی شما دوستان . قصد داشتم فقط خواننده باشم . اما این نوشته و ناراحتی دوستان از آن من رو برآن داشت تا توجه نویسنده وخواننده هارا به نکته ای جلب کنم وآن مواد 18 و 19 اعلامیه حقوق بشر است که براساس آن تمام انسانها میتوانند عقیده داشته باشند و با شیوه های صلح آمیز عقیده خودرا بیان کنند . خانم نیلوفر نه تنها نویسنده خوبی است بلکه توانایی خوبی در تحلیل مسائل دارد . نویسنده متن م هم میتواند از نوشته ایشان متنفر باشد ومن هم میتوانم ابراز علاقه کنم به نوشته های خانم نیلوفر. اما مشکل تاریخ فرهنگی ایران اینست که همیشه با مردمی طرف بوده که استراتژی های اصلاح این جامعه را میدانستند وخود را مصلح ومنتقد جامعه خود میدانستند . ما همیشه در ایران با آدمهایی طرف بودیم که میخواستند جهان را نصیحت کنند وکشوریکه تمام تاریخش توصیه به دیگران شده . اما اگر در طول هفت هزار سال تاریخ مدونی که داشتیم تنها میتوانستیم فقط یک ثانیه به جای خودمان حرف بزنیم ملت رستگاری بودیم کاری که ایشون به خوبی انجام میدهد . او به جای خودش صحبت میکند.) از اونجا که سعی میکنم زیاد بدبین نباشم؛ بازم نفهمیدم جریان چیه تا بالاخره کامنت اول رو که م ـ سرکار مریم خانم که آدرس e-mail خودشون رو هم  برامون گذاشتند ـ  خوندم و برای ثبت در تاریخ وبلاگ اینجا میارمش: (راستش خیلی وقت بود که دلم می خواست یه سری به وبلاگ بروبچه های فرزانگان بزنم. دلم برای همه اون روزای خوب تنگ شده٬ اما حقیقتش از وقتی که متوجه شدم تنها سخنگو و متکلم وحده تو این وبلاگ کسی نیست جز نیلوفر  یه جورایی حس بدی بهم دست داد... حالا دیگه یاد روزهای بد اون دوران افتادم.حالا خوب به خاطر میارم دختر نحیف با صورت رنگ پریده و پلک های همیشه متورم و چشمهای بیمارگونه ای که هیچوقت نمی تونست اعتماد کسی رو به خودش جلب کنه... درست مثل جسد سرد و بی روحی که تازه از توی قبر تویه گورستان متروک بیرون اومده و بعد از سالها تظاهر به زندگی و هیاهو در میان آدمهاهنوز گیج و منگ ( اما با اعتماد بنفس!!! ) داره سعی می کنه تا جای خودش رو بین همین آدمها پیدا کنه . بله این اون دختریه که من از اون سالها به خاطرد ارم... و حالا از نوشته هاش پیداست که تو این چند سال هم تغییری نکرده.نوشته های بی سروتهی شبیه یه گزارش لحظه به لحظه مسخره از محل کار مسخرش که اگه بگذاریدش کنار دفتر خاطرات یه دختر بجه پانزده ساله شاید مطالب بهتری توش پیدا کنید! اما رد پای اعتماد بنفس عجیبی که تو نوشته هاش هست واقعا جای تحسین داره. اون کتاب راز داوینچی رو طوری معرفی می کنه انگار نویسندش کتاب رو به این خانوم تقدیم کرده ( اغلب شما می دونید که این کتاب چند ماه پیش وارد بازار شده و حتی قبل از اون فیلمش ٬ و صحبتها در مورد موضوع داستان تو محافل مختلف انجام شده و به پایان رسیده ) بگذریم...من فقط می تونم تاسف بخورم برای دوستانی که خیلی هاشونو می شناسم و دوستشون دارم اگرچه مدتهاست که ندیدمشون. امیدوارم اونهایی که بهم نزدیکتر بودن بتونن منو به خاطر بیارن. ومتعجبم از اینکه هر ازگاهی پای صحبت دختری می نشینید که امثال اون متاسفانه در جامعه ما کم نبوده و تاوان کشیدن بار اندیشه های پوچ و توخالی آنها بر عهده فرزانگان راستین و گمنام همین جامعه است. به امید آنکه ایزد یکتا که در آفرینش موجودات ریز مغز ازهبهٔ کمترین و برترین نعمت های الهی که همانا صورت و سیرت زیباست دریغ ورزیده ٬ راهنمای همگی ما در راستای پرورش اندیشه های خود و فرزندانمان باشد. به امید آن روز... ) راستش اول یک کم گیج شدم؛ خصوصاً که با این عقل ناقصم هرچی فکر کردم معنی سه خط آخر ایشون ـ آرزوی ایشون از ایزدیکتاـ رو اصلاً نفهمیدم. تنها چیزی که مطمئن شدم این بود که ایشون من و خیلی از ماها رو میشناسن ( چون هرچی فکر کردم یادم نیومد که جایی توی وبلاگ فامیلم رو نوشته باشم) بعد یادم اومد که قبلاً هم کامنتهایی با عنوان م رو از وبلاگ پاک کرده بودم. مثلاً یکیش کامنتی بود که بهتره به جای اینجا نوشتن برم به زندگیم برسم تا شوهرم دوباره طلاقم نده. راستش اولش از این قضاوت غیر منصفانه دلم گرفت و خواستم چند خطی در رد حرفهای ایشون بنویسم، اما بعد یک دفعه یاد حرفهایی افتادم که دیشب با همسرجان می زدیم و پشیمون شدم. دیشب داشتم در مورد یک مسئله کاری و روحیه بعضی همکاران و به ویژه واحد مهندسی دفتر مرکزی می گفتم که فکر میکنن خدای علم و تجربه هستند و هیچ کسی رو قبول ندارند و فقط از خودشون تعریف میکنن؛ در حالی که سن و سال و تجربه و سابقه کاری من از خیلیهاشون بیشتره و  فقط چون مثل اونها ادعای دونستن نمی کنم و سر و صدا ندارم فکر میکنن که هیچی سرم نمیشه و بدم نمیاد چند دفعه ای حال بعضیهاشون رو بگیرم تا بفهمن که خدای مهندسی نیستند و..... همسرجان بهم توصیه جالبی کرد: این که سعی نکن توی این وادیها بیفتی و بخواهی خودت رو به اطرافیانت اثبات کنی؛ با رعایت این که نذاری حقت پایمال بشه یا به زور ازت کاری که بهت مربوط نیست خواسته بشه سرت به کار خودت باشه و به این جور آدمها کاری نداشته باش. مرور زمان و کار کردنهاتون خود به خود ثابت میکنه که کی چی کاره است و با روحیه ای که من از تو میشناسم این کارها فقط برات انرژی منفی داره و اعصابت رو تحریک میکنه و ... بعد که یاد این حرف نغز همسرجان افتادم از دفاع کردن از خودم پشیمون شدم و گفتم همون طوری که من توی دنیای مجازی حق دارم و آزادم که هرچی دوست دارم بنویسم و حق دارم که هرچیزی رو که دوست دارم بخونم یا نخونم و حق دارم هر طوری که دلم میخواد فکر کنم، ایشون هم مختارن که این جوری فکر کنن و بنویسن و .... فقط نمیدونم ایشون که از من و نوشته و طرز فکرم خوششون نمیاد چرا از این آزادیشون استفاده نمی کنن و از روی اجبار نوشته های من رو میخونن تا اثبات من رو ببینند. به نظرم ایشون مجبور نیستند وبلاگی رو بخونن  که تنها نویسنده و متکلم وحده اش منم. به هرحال مطمئنم که اهالی فرزانگان73 اگه دلشون نمیخواست من اینجا بنویسم اینقدر صراحت داشتند که بهم بگن و من با این همه اعتماد به نفس برای جلب اعتماد دیگران و کسب محبوبیت جای دیگه ای می رفتم. شاید بی ربط باشه و شاید ناشی از اعتماد به نفس ضعیفم که خواستم مرور سریعی روی خاطراتم داشته باشم تا صحت حرفهای ایشون رو  امتحان کنم؛ اما همون لحظه یک خاطره شیرین جلوی چشمم روشن شد و تلخی حرفهای ایشون ـ حتی اگه حقیقت محض باشه ـ رو از ذهنم برد: اون لحظه ای که توی اتوبوس و موقع برگشن از نور یک ستاره زرد رنگ کاغذی رو روی مقنعه ام چسبودند و تشویقم کردند که در پشت ستاره حلبیم قلبی از طلا دارم و از اون روز دیگه حتی خانم آزاده هم رسماً منو کلانتر می دونست و .....

در هر حال حق با ایشونه: اعتماد به نفس من بیشتر از اونه که با این حرفها دست از نوشتن بردارم.....

نیلوفر

 بعداْنوشت ۱: بالاخره معنی سه خط آخر رو فهمیدم: این که ایزدیکتا در کمال لطف خودش آدمهایی کوچک مغز رو از نعمت زیبایی صورت و سیرت محروم کرده. با توصیفی که ایشون از چهره من داشتند هم کاملاْ میخونه!!

بعداْ نوشت ۲: مدتها بود که به خاطر مشکل بلاگفا قسمت آخرین نظرات خوانندگان باز نمی کرد. وقتی چند دقیقه پیش تونستم وارد این صفحه بشم از تعجب چشمام باز موند! خانم م متن انتقادیشون رو برای ۱۵ تا از پستهای وبلاگ نوشته بودند. یعنی بعد از این که شهرزاد کامنت اول ایشون که قبل از ساعت ۱۸:۳۰ دیروز نوشته شده بوده پاک کرد، ایشون طی یک اقدام پرزحمت و طی ۲۵ دقیقه برای ۱۵ تا پست که حتی نویسنده بعضیهاش من نبودم(تیزهوش کیست، جهان سوم و تفریح روز تعطیل) عین همون متن رو کامنت گذاشتند. به اراده قوی ایشون تبریک میگم که با وجود مشکلات بلاگفا اینقدر مصرانه سعی در بیان حرف خودشون و شناسوندن من به دوستان چندین و چند ساله ام ( از ۱۲ تا ۱۹ سال) داشتند. بابت این زحمت بی چشمداشتشون ازشون تشکر میکنم و امیدوارم همون قدر که من رو شناختند و از اسرار روان من اطلاع دارند، خودشون و انگیزه های این کارشون رو هم بشناسند.

شرمنده اتلاف وقت همه دوستان عزیز بابت این جملات نه چندان مرتبط: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:23  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان