تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

جستجو در مورد رمز داوینچی و خبر کتابهای پر تیراژ، امروز منو به چند تا سایت در مورد کتاب و کتابخوانی رسوند. توی یکیشون۵۰ کتاب برتر قرن رو خوندم. خبرش قدیمی و احتمالاْ دید باشید، اما حیفم اومد که اینجا ننویسمش. البته بدون هیچ اظهار نظر شخصی!

۱- آلبركامو، بيگانه
۲- مارسل پروست، در جست وجوى زمان از دست رفته
۳- فرانتس كافكا، محاكمه
۴- آنتوان دوسنت اگزوپرى، شازده كوچولو
۵- آندره مالرو، انسان اين طور زندگى مى كند
۶- لويى فردينان سلين، سفر به انتهاى شب
۷- جان اشتاين بك، خوشه هاى خشم
۸- ارنست همينگوى، زنگ ها براى كه به صدا درمى آيد
۹- هنرى آلن فورنير، مائولنس بزرگ
۱۰- بوريس ويان، كف روز ها
۱۱- سيمون دوبووآر، جنس دوم
۱۲- ساموئل بكت، در انتظار گودو
۱۳- ژان پل سارتر، هستى و نيستى
۱۴- اومبرتو اكو، نام گل سرخ
۱۵- الكساندر سولژنيتسين، مجمع الجزاير گولاگ
۱۶- ژاك پرور، پاروله
۱۷- گيوم آپولينر، الكل ها
۱۸- هرژه، گل آبى
۱۹- آنه فرانك، دفترچه خاطرات
۲۰- كلود لوى اشتراوس، مدارگان غمگين
۲۱- آلدوس هاكسلى، دنياى قشنگ نو
۲۲- جورج اورول، ۱۹۸۴
۲۳- گوسينى و اودرسو، آستريكس فرانسوى
۲۴- اوژن يونسكو، آوازخوان طاس
۲۵- زيگموند فرويد، سه رساله در مورد تئورى جنسى
۲۶- مارگارت يورسنار، شعله سياه
۲۷- ولاديمير ناباكوف، لوليتا
۲۸- جيمز جويس، اوليس
۲۹- دينو بوتزاتى، صحراى تاتار ها
۳۰- آندره ژيد، سكه تقلبى
۳۱- ژان گيونو، سرباز روى بام
۳۲- آلبرت كوهن، زيبايى مرد
۳۳- گابريل گارسيا ماركز، صد سال تنهايى
۳۴- ويليام فاكنر، خشم و هياهو
۳۵- فرانسوا مورياك، ترز دسكوئرو
۳۶- ريمون كنو، زازى در مترو
۳۷- اشتفان تسوايگ، آشفتگى احساسات
۳۸- مارگارت ميچل، برباد رفته
۳۹- دى اچ لارنس، عاشق خانم چترلى
۴۰- توماس مان، كوه جادو
۴۱- فرانسواز ساگان، صبح به خير تريستس
۴۲- وركور، خاموشى دريا
۴۳- ژرژ پرك، زندگى _ دستورالعمل
۴۴- آرتور كانن دويل، درنده باسكرويل
۴۵- جورج برنانو، خورشيد سلطان
۴۶- فرانسيس اسكات فيتس جرالد، گتسبى بزرگ
۴۷- ميلان كوندرا، شوخى
۴۸- آلبرتو موراويا، تنفر
۴۹- آگاتا كريستى، شاهد
۵۰- آندره برتون، ناديا 

اصل خبر اینجا به نقل از این سایت نوشته شده.

راستی من تا حالا این جمله آلفونس آله رو نشنیده بودم: «دروغ به سه دسته تقسيم مي شود: دروغ مصلحتي، دروغ شاخدار، آمار!» به نظرم خیلی جالب اومد!

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

جهت اطلاع عموم ملت عزیز عرض کنم که بنده بابت پست نیمچه کفرآمیز قبلی آدمیزاده مانده و تا این لحظه هنوز سوسک نشده ام.

امروز آخرین روز مهرماه است و در آستانه آبان ماه تولد آبانی های عزیز رو تبریک میگم: شادی ر که تولدش همین فرداست. مژده که تولدش پنج شنبه همین هفته است. مینا که هیجدهم ماهه و رضیه و زهره پ که متولد بیست و پنجم آبان هستند. اگه کس دیگری از قلم افتاده لطفاْ خودش اعتراف کنه.

شادی جان تولدت مبارک. شعر یک شبی همچین شبی شادی کوچولو دنیا اومد رو برات نمی نویسم که تکراری نشه! اگه دوست داشتی برو اینجا  و از اونی که پارسال برات نوشتم بخونش! به امید تبریک تولد صد و بیست سالگیت در کنار نواده ها و نتیجه ها و نبیره هات.

نیلوفر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 14:42  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اردن و کویت امروز رو عید فطر اعلام کردند، عربستان و هفت تا کشور عربی هم فردا عید فطر میگیرن. اینجا هم صد تا تیم آموزش دیده جهت استهلال اعزام شده اند و دو تا هواپیما هم فردا شب توی آسمون دنبال ماه میگرده تا معلوم بشه بالاخره سه شنبه عیده یا چهارشنبه. من حوصله بحث مذهبی یا سیاسی ندارم. از نجوم هم هیچ اطلاعی ندارم. اما با همین عقل ناقصم نمی فهمم چطور توی یک محدوده نه چندان گسترده جغرافیایی که از شرق تا غربش کمتر از دو ساعت اختلاف ساعت دارن بین رویت هلال ماه میتونه چهار روز فاصله باشه؟ بگذریم از سوال همیشگی من که نمی فهمم مگه شب قدر که این همه عظمت داره توی جاهای مختلف فرق میکنه؟ یادم نیست کی بود ولی از قول پیرمردی از فامیلشون میگفت که حالا میفهمه چرا دعاهای ما مستجاب نمیشه و موفق به تغییر تقدیرمون توی شب قدر نمیشیم: چون روزها رو اشتباه می کنیم و توی روزهای اشتباه دعا می کنیم. من خیلی به دعاهای خاص روزهای خاص اعتقاد ندارم و عقل کوچیکم میگه که مهم خواستن از خدا با تمام وجوده و از ته دل گفتنش. هیچ ربطی هم به ذکر خاص به زبونی که درکش نمی کنی، توی موقعیت خاص و روزهای خاص نداره. اما اونایی که این طوری تجویز میکنن هیچ به این فکر میکنن که جا به جا کردن این روزها چه تاثیری داره؟ شاید هم خودشون میخوان که مردم اینجوری سرکار باشن.... فقط خدا میدونه. راستی به نظرتون من الان با گفتن این حرفها سوسک میشم؟!!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

یک جایی پیدا کردم که کلی کتاب فارسی میشه ازش download کرد. البته خیلیهاش فیلتره. اما بالاخره چند تا هم که بشه گرفت غنیمته! اینجاست البته اینجا هم چند تایی داره.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:58  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

حالا که من میتونم وارد مدیریت وبلاگ بشم کامنتهای ربابه رو توی متن می نویسم. حیفه توی متن نباشن! با اجازتون ربابه خانوم! (نیلوفر)

نیلوفر جان من خودم از صبح که یعنی نصف شب ایران جونم چند بار خواستم این صفحه رو باز کنم نشد. در مورد کامنت دادن هم جونم برات بگه احتمال باز شدن صفحه کامنت تازه خیلی کمتره و بعد از نوشتن هم معلوم نیست بالا بیاد یا نه. دیگه تو صفحه چیزی نوشتن که اصلا این روزها امکان نداره. من موندم آخه چرا این سیستم اینهمههههههه باید پرت پرت کنه تا بالا بیاد. واقعا دوست دارم دلیلش رو بدونم. نکنه آى دی ما ما رو رد می کنه. !!! احساس مهم بودن بهم دست داد.

وه حالا که می شه نوشت بذار یه کم بنویسم دق دلیم درآد. ببین جونم این لیستس که گفتی همین بس که با بامداد خمار شروع شده. خیلی دوست دارم یکی به من یاد بده چه داستانی خوبه و چی خوب نیست. مثلا من بامداد خمار رو که خوندم تقریبا مث این بود که یه مطلب روزنامه بخونم. در عوض مهدی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود می گفت من اگه شوهر این رو ببینم بهش حالی می کنم!!! یا مثلا من می تونم بگم رمز داوینچی خوب کتاب بدی نبود ولی چیزی که حک بشه تو ذهنم هم نبود. یه چیزی مثل ابله یا مثل خرمگس....

آقا بازم بالا اومد پس می ریم موضوع بعدی
در مورد دلتنگ شدن به تهران عزیز که نگو دلم خونه. بارون می گی. اینجا بارون می یاد ها ولی اصلا اون بو رو نداره. راست می گم. یه جوریه انگار کنی که شیر آب بازه حالا با فشار کم و زیاد. چین تو پکن یه بار بارون نم نم زد و همون بوی بارن خوردن تهران اومد. فکر کنم برای اینکه اطراف پکن صحرا اومده و داره می آد! برای همین بارونش بوی خاک می داد. اینجا باروون یعنی لباس نشور که حالا حالا ها خشک نمی شه همین.
و یه چیز دیگه. من درک کردم تفاوت ایرانی و ژاپنی چیه. یه ژاپنی آسمون رو می بینه و به محض رویت یک قطره باروون یا مثلهم سریع چتر بر میداره ولی یه ایرانی مثل من زمین رو میبینه و تا وقتی شر شر آب باروون راه نیافتاده حالا حالا ها چتر بر نمیداره. زیر باران باید ....

دیگه چی بگمممم... آها اینو بگم که امروز سالگرد عرووسی مونه. ولی خوب اینجا این لوس بازیارو برنمیداره. مهدی رفته سر کار چون نمی شد تعطیل کنه. منم رفتم مغازه کیک فروسی کمی نگاه کردم و اوومدم. همینم فکر کنم چاقم کنه.
رفتم سالن بدنسازی برای ورزش چند وقت پیش یه کلاس گذاشتن که با دستگاهها چه جور کار کنیم. دو ساعت توضیح دادن. حالا من همون یه روز وقت داشتم ورزش کنم که اوونم همش درس ورزش رو دادن و بعد که قبول شدیم کارت دادن که بفرمایید سالن. منم که دیرم شده بود چند تا حرکت کردم و بدم برگشتم از اوون روزم دیگه وقت نکردم برم سالن. حالا با اینکه معتقدم آدم تو دو روز زندگی هم باید بخوره که لذت ببره و هم ورزش کنه که سلامت بموونه ولی از اونجا که برای مورد دوم وقت نیست مورد اول رو هم مجبورا باید مواظب بود. هر چند که همیشه امکانپذیر نمیتونه باشه.

آقا مردم از من گفتن الان این کامنت دوونی باز کرده وقتشه ها. هر چی می خواین بنویسین. منکه دیگه حرف ندارم ولی حاضر نیستم این سوراخ دعا رو حالا حالا ها ول کنم. می دوونین مثل چی می مونه. اینجا یه مدل قمار هست اسمش پاچینکو ه. فکر کنم باید در موردش شنیده باشین. از استاد بگیر تا کاسب و پولدار و هوملس و همه و همه اقشار جامعه تو اونجا می بینی. خلاصه دستگاههای بازیه که اگه ببری خوب پول خوبی می ده. و جالبش اینجاست که می کن اکه یه دستگاهی باز کنه(یعنی شروع به پول دادن کنه) دیگه همین جور پول می ده. من کسایی رو دیدم اندازه حقوق یه ماهشون رو تو یه روز در آوردن. البته این آدم خودش خیلی بدبخته چون برای به همچین بختی رسیدن چندین ماه حقوقش رو باخته. به هر حال می خوام بگم این کامنت دونی ما هم الان باز کرده و خلاصه بخت به ما رو کرده.
آها اینم بگم من خودم تا حالا پاچینکو نرفتم. راستش رفتم ولی یه دقیقه بیشتر خداییش طاقت نیاوردم و اومدم بیرون. آخه بینهایت بینهایت صدای موسیقی بلنده طوری که انرژی صوتی رو دقیقا احساس می کنی و انگار که رو امواج سوارت می کنن. دیگه اینکه بوی سیگار. مث چی بگم انگار نشته باشی تو فیلتر ته سیگار اینهمه غلیظ و نزدیک. فکر کنم همه اینها لازمه برای اینکه یه حسی به مردم بده که پولی رو که بخاطرش چقد زحمت کشیدن راحت برای این بازی ها کا تو خونه با کامپیوتر هم می تونن انجام بدن ببازن.

راستی یه چیز از پاچینکو یادم رفت بگم. تحقیق کردن ببینن چرا ژاپنی ها اینهمه به این قمار بچه گانه علاقه دارن و پول می بازن. و واقعا هم پول می بازن ها بطوریکه صاحبان این اماکن از خلافهای درجه توپ ژاپن هستن که بهشون می گن یاکوزا. خلاصه کاشف به عمل اوومده که از اوونجایی که ژاپنی ها در یک محیط کاملا آرووم از صبح تا شب هر روز هفته کار می کنن و هیچ شانس این رو ندارن که باختن رو تجربه کنن و یا زمین خوردن رو برای همین از پاچینکر و حتی از باختش نا خداگاه خوششون می یادو راست می کم از خودم در نیاوردم. حالا ببینیدها. ملت از بس پول ته جیبش کرم خورده و دوست داره شکست و پول باختن رو تجربه کنه می ره یه همچین جایی. و باید اینجا باشین خودتون ببینید. زندگی اینها تماما سکوت و آرامشه. همه اش بوی عود و سکوت و سکون. حالا خوب معلومه برای از خود در آمدن هم که شده دوست دارن برن یه جای تماما شلوغ و دود سیگار و از همه چی بهترم اینکه پولشونم از دست بدن!!

اینم بگم و برم. من امروز در راستای غذای سلامت زندگی خوب تصمیم گرفتم آش شیر درست کنم. یه پاکت شیر و کمی برنج و مقدار بسیار بسیار زیاد انگیزه. جونم براتون بگه دو بار سر رفت و حسابی اجاق گاز رو کثیف کرد. منم دیگه با اینکه هنوز کامل نپخته خاموشش کردم و از خیرش گذشتم. یه بار اوومدم آشپزی کنم کم مونده از حرص جنون بگیرم. حالا بدون کلسیم و یه چند قلم ویتامین تلک تلکی می شه زندگی کرد ولی همین یه عدس عقلمون رو هم ضایع کنیم و به درجه جنون برسیم دیگه زندگی یعنی پایان. شوخی نیست در طول یک روز دو بار گاز تمیز کردن. سهم یه ماهمو یه روزه انجام دادم. دیگه نشنوم کسی از فواید آش شیر حرف بزنه. تازه منکه شکرو شربت خوشم نمی یاد راضی شده بودم عوض شکر نمک بریزم ولی اوونم دیگه فایده نداره.

واااای نیلوفر جان دستت درد نکنه. احساس می کنم من را از اعماق سکوت به آفاق سخن رساندی. اوووووووو چی شد.

ربابه ر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیبای پاییزیتون به خیر. بعد از باران شبانگاهی دیشب (و باد و بارانهای چند روز اخیر) هوای صبح تهران واقعاْ عالیه و به راحتی میتونی نفس بکشی و بوی باران بخوری و کوههای اطراف و منظره شهر رو ببینی. آیــــــــــــــــــــــــــی ملت اون ور آب: این همون تهرانیه که میشه دوستش داشت و براش دلتنگ شد. جاتون خالی.

این روزها وبلاگ خیلی سوت و کور شده: نوشتن مطلب و نظر دادن که هیچ، حتی انگار کسی سر هم نمی زنه. لااقل شمارنده کنار صفحه که این طوری میگه(۲۴۹ بازدید در یک هفته خیلی عجیبه. یک زمانی تعداد بازدیدهای روزانه بیشتر از این بود) پریروزها زده بود به سرم از یک هکر حرفه ای بخوام وبلاگمون رو هک کنه تا برای به دست آوردنش دوباره همه با هم جمع بشیم! اما بعد گفتم حتماْ بازم بلاگفا داره اذیت میکنه و نمیشه به راحتی واردش شد و.... امروز صبح هم که هرکاری کردم نتونستم صفحه اصلی رو باز کنم و گفتم فعلاْ نمیشه قضاوت کرد و بهتره برنامه هک شدن وبلاگ رو عقب بندازم!! خلاصه بدونید که اگه اینجا بدون بازدید بمونه هک میشه هــــا!!

امروز خبری خوندم در مورد پرخواننده ترین کتابهای ایرانی و نویسندگان اونها. جالبه که سه کتاب پرتیراژ تاریخ نشر داستان ایرانی توسط نویسندگان زن نوشته شده: بامدادخمار فتانه حاج سیدجوادی، چراغها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد و دالان بهشت نازی صفوی. توی لیست پر فروشها اسم فهیمه رحیمی هم هست. کتابهاش رو حتماْ یادتونه که دوم دبیرستان چطوری سرکارمون میذاشت؟!! متن کامل خبر رو میتونید اینجا بخونید. توی ادامه مطلب هم میارمش. خلاصه این که گل مریم جون لطفاْ زودتر دست به کار شو که به این لیست باید اسم تو هم اضافه بشه.

پی نوشت: ریتا جون دیشب توی خواب دیدم حالت خوش نیست و رفتی توی گچ! یک خبری بده ببینیم چطوری. امیدوارم که مشکلی پیش نیومده باشه.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 8:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

توی مجموعه ما قراره که دوشنبه بعد از ظهر توسط مدیران میانی جلسات ساخت داخل برگزار بشه و در مورد مسائل مربوط به قطعاتی که قراره تولید داخل بشن صحبت و تصمیم گیری بشه. البته عملاْ فاصله دو جلسه به دو تا سه هفته می رسه و صورت جلسه قبلی هم معمولاْ یک روز مونده به جلسه بعدی توزیع میشه و ما می فهمیم که چه کارهایی رو باید انجام می دادیم و خبر نداشتیم. بگذریم. اینو گفتم تا براتون تعریف کنم که چه اتفاقی برای تاریخ رسمیمون افتاد. سه شنبه همکارجونم صورت حلسه رو دریافت کرد و بعد با تعجب تاریخ بالاش رو خوند: ۱۷/۹/۱۴۲۷ من این شکلی شدم و پرسیدم یعنی چی؟! بعد یکهو یک چیزی توی مغزم روشن شد و به تقویم روی میز نگاه کردم و دیدم الان توی سال ۱۴۲۷ هجری قمری هستیم و معترض شدم که یعنی چی؟!! اینا تاریخ یک جلسه رسمی رو به قمری نوشتند؟! حالا جالب این بود که وقتی دقت کردیم دیدیم که روز رو به شمسی و ماه و سال رو به قمری نوشتند. یعنی جلسه روز دوشنبه ۱۵ ماه رمضان بوده و نه ۱۷ ماه! و تاریخ انجام کارها هم ۲۴/۹/۱۴۲۷ یعنی چهارشنبه هفته بعدش ـ یعنی فردای قصه ـ تعیین شده. بعد از کلی غر زدن که اینا به چه حقی این کار رو کردن خودم رو زدم به ندیدن صورت جلسه و تحویل کارها و به همکارجونم گفتم که اینو بذار تا رئیس ببینه و لزومی هم نداره که ما دیده باشیم! ظهر رئیسمون اومد و صورت جلسه رو دید و بعد گفت که فلان مورد باید تا فردا که میشه تحویل بدید و صورت جلسه رو داد دستم. من هم در کمال خونسردی گفتم تاریخ تحویل کارها ۲۴/۹/۱۴۲۷ زده شده! یعنی ۴۲ سال و دو ماه دیگه. تا اون روز اگه بازنشسته نشده باشم حتماْ تحویلتون میدم و کاغذ صورت جلسه رو بهش برگردوندم! رئیسمون این شکلی  شد و دیگه هیچی نگفت. چند دقیقه بعد رفت بیرون و بعد از مدتی برگشت و بی سر و صدا به همکار جونم گفت این رو بده بچه ها مواردش رو ببینن و بعد بایگانیش کن. دیدیم تاریخش رو به تاریخ رسمی مملکت، یعنی هجری شمسی درست کردند. من و همکارجونم هم یواشکی چشمک زدیم و به روی خودمون نیاوردیم که چی شد!

البته وقتی یکی از آقایون ائمه جمعه پیشنهاد داده که تاریخ رسمی کشور به هجری قمری تبدیل بشه دیگه از این جماعت متملق و پاچه خوار چه انتظاری میره؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 15:54  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من اومدم. ببخشید که دیر شد. راستش بدجوری درگیر بودم. کتاب بسیار جالب و زیبایی ستم رسیده بود که هم هیجان خوندنش رو داشتم، هم فرصت و مجالش نبود. از طرفی از اون کتابهاست که دلت میخواد مثل یک غذای خوشمزه آروم آروم بجوی و قورت بدی تا مزه اش مدتها زیر زبونت بمونه و تازه از ترس این که تموم نشه دلت نمیاد بخونیش. با درگیری ها آخر هفته و کارهای خونه حدود ۱۰۰ صفحه ای از کتاب رو خونده بودم و می خواستم همینطوری آروم آروم پیش برم و یک هفته ای با این کتاب مهرورزی کنم!! اما صبح که رفتم ماموریت و توی راه رفت و برگشت حدود ۶۰ صفحه دیگه خوندم و بعد دیگه نتونستم کتاب رو زمین بگذارم و از بعد از برگشتن از ماموریت از جام تکون نخوردم و حتی به همسرجان هم زنگ نزدم و فقط زبون روزه نشستم کتاب رو جویدم و بلعیدم. واقعاْ عالی بود. خیلی وقت بود که به چنین لذت و هیجانی نیاز داشتم. کتابی که به نظرم از همه نظر حرفی برای گفتن داره: هم یک کتاب پلیسی و جنایی قابل قبوله و هم تحلیلها و مستندهای تاریخیش. فقط من موندم اگه این کتاب درست باشه باید به کل دین مسیحیت شک کرد! از این همه توصیف که بگذریم باید بگم این کتاب چیزی نیست به جز رمز داوینچی. من ترجمه نوشین ریشهری از انتشارات نگارینه رو خوندم به نظرم ترجمه خوبی داشت. قویاْ پیشنهاد میکنم که این کتاب رو بخونید.

شیوای عزیز: عجالتاْ این کتاب رو بخون. بعد هم بهم بگو که در چه موردی بهت کتاب معرفی کنم. ضمن این که من هم مثل گلمریم اگه بخوای میتونم تعدادی از کتابهام رو در اختیارت بگذارم. فقط بگو که چی میخوای.

راستی یادم رفت بگم: کتاب رمزداوینچی رو همکار جونم بهم هدیه داد و من از همین مکان سوءاستفاده کرده و ازایشون مجدداْ تشکر میکنم.

بعداْنوشت: متن کامل کتاب با ترجمه دیگری ـ که به نظر من خیلی روان نبود ـ رو می تونید از اینجا download کنید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
"هنوز هم گاهي لباس هايي را مي پوشم كه تو دوخته اي
اين وقت هاست كه تمام قد در آغوشم مي كشي تا همان طور عريان براي خودم گريه كنم"

از وبلاگ کوب که برای مادر درگذشته اش نوشته..

راستش یه وقتایی حرفایی دارم که دلم میخواد اینجا بنویسم. دوستایی که دلم میخواد بهشون زنگ بزنم و ایمیلهایی که بفرستم. ولی یه وقتایی خودمو سانسور میکنم مثل دیروز که با معصومه ط رفتیم یه حموم عمومی قدیمی که یه خانومی تنمونو کیسه کشید! خواستم از حس و حال اونجا براتون بنویسم بعد فکر کردم که نبادا بد باشه که یه زن از حموم رفتن بنویسه. یه وقت کامنتهای ناجور برام بذارن و هزار تا چیز دیگه. ولی اغلب اوقات خسته ام و نا ندارم. باید نیمه وقت کار کنم ولی فعلا یه کاری دستمه که تا تموم نشه مجبورم هر روز بیام. شبها حداقل سه بار بیدار میشم که به سام شیر بدم به همین خاطر روزها خسته  و خواب آلودم. دلم میخواد برم کلاس ورزش و وزن کم کنم. اصلا هیکلمو دوست ندارم .دیشب که داشتم کمد لباسامو مرتب میکردم از دیدن  لباسایی که دوسشون دارم و دیگه اندازم نمیشن دلم گرفت. جالبه که یه روز باید با این واقعیت که تغییر کردی و دیگه اون آدم سابق نیستی( حالا تو هیکل یا سلامتی و قیافه و اینطور چیزها)  روبرو بشی. وقتی عکس میندازیم چهره این گلمریم جدید برام ناخوشاینده. این زن سی ساله تپل ، با اون چهره ای که از خودم تو ذهنم دارم خیلی فاصله داره. هنوز بهش عادت نکردم. هنوز امیدوارم که همونی بشم که بودم. خنده داره نه؟ دغدغه های ذهنی مسخره! بگذریم. کلا خوبم. شیوا جون در مورد کتاب هم شماره تلفنمو میذارم تو پست موقت. اگه دوست داشتی بهم زنگ بزن. ربابه جان نمیدونم از تغییر فصله یا چی که آدم یه خورده احساس اندوه میکنه. امیدوارم زودتر فرصت کنی و بنویسی. خوب مثل اینکه هنوز یه چند نفری موندن که گاه گداری به این وبلاگ سر بزنن. مهم نیست . به نظر من همه چی سیر طبیعی خودشو طی میکنه.

گلمریم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:30  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه

امروز من سر کار نرفتم چون باران تندی میبارید البته بهانه بود میخواستم تنبلی کنم....

مریم ق عزیز،چند روز پیش توی درمانکاه بیکار شده بودم و داشتم برای خودم الکی توی راهرو ها بالا و پایین میرفتم و اعلانات در و دیوارو میخوندم که اسم خواهرت مژده به چشمم خورد.از شباهت فامیلش به تو این که قبلا" از تو شنیده بودم که خواهرت متخصص زنان هست فهمیدم که خودشه و خیلی خوشحال شدم و از پذیرش پرسیدم که این خانم دکتر از کی میاد اینجا و گفتن که حدود دو ماهه و فقط سه شنبه عصرها میاد،البته دندانپزشکی طبقه بالاست و معمولا" از بس سرمون شلوغه گاهی همدیگه رو هم نمیبینیم ولی من حتما"  سه شنبه میرم خواهرتو میبینم....

رضیه جان، سلامتی؟راستی دوشنبه رفته بودم پیش خانم دکتر ...تا خدا چی بخواد؟

لادن تیموری،دکی جان،اگر اینجارو میخونی یک تلفن به من بزن چون شماره تلفنتو هر چی میگردم پیدا نمیکنم.یک وقت فکر نکنی بی وفا هستم...

نیلوفر جان اگر کتاب خوبی میشناسی به من معرفی میکنی؟راستش من خیلی هوس مطالعه به سرم مبزنه ولی از اون جایی که از همه چی دور افتادم معمولا" نمیدونم چه کتابی خوبه....چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب خیابان حافظ و مرتب کتابهارو از قفسه میکشیدم بیرون و برانداز میکردم و میگذاشتم سر جاشون.بعد یک ساعت یک آقایی اومد بهم گفت خانم هنوز انتخاب نکردید.گفتم آخه نمیدونم چی میخوام.....

چه بارونی میاد...... بدون شعر نمیشه.....

تنهایی

چون بارانی نرم و یکدست

میریزد بر سرم،ریز ریز

فعلا"bye         شیوا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:16  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اینجا الان هوا عالیه. به قول یکی از این سریالهای طنز هوا هوای دوتاییه! باران تند و شدیدی میاد، آفتاب از اون طرف معلومه و بوی باران و هوای نم دار آدم رو به وجد میاره. حال و هواییه که اصلاْ دلت نمیخواد کار بکنی، دلت میخواد یک یار همراه و هم قدم در کنارت باشه(فکر بد نکنید! الزاماْ منظورم همسرجان نیستها! میتونه یک دوست خوب یا همکار جون آدم باشه) و توی سکوت، با هم توی این هوا قدم بزنی و خیس بشی......... یا اصلاْ تک و تنها یک شعر بارانی بخونی و یک دل سیر گریه کنی، یا یک جایی که هیچ کسی نیست صدای ضبط رو بگذاری روی سرت و با شجریان همراه بشی و زمزمه کنی:

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

به یاد عاشقای این دیار

به داغ عاشقای بی مزار

ای بارون

ببار ای بارون ببار

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

......

نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:21  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خیلی دلم میخواد شهر سوخته رو ببینم و از اسرار  این تمدن پیشرفته باستانی که به عبارتی اقتصادش رو زنها می چرخوندند و به زندگی بعد از مرگ معتقد بودند سر در بیارم. اما بعید می دونم به این زودیها بتونم اون طرفها رو بگردم. عجالتاْ به اخبار اینجا و اینجا اکتفا می کنم و امیدوارم که کتابی در این مورد پیدا کنم و بخونم.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:48  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

شهرزاد دیروز یک متن از قصه های جدید گذاشته بود. این هم یکی دیگه است که با شخصیتهای کارتونی نوشتنش. چندان جالب نیست، اما برای یادآوری خاطرات بد نیست. توی ادامه مطلب بخونیدش.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خوب به میمنت و مبارکی گل دیگه ای به سر این ملت زده شده و ارائه اینترنت با سرعت بیشتر از ۱۲۸ ممنوع شد. باور نمی کنید؟ اینجا رو ببینید. چند روز پیش که خبرش رو شنیدم فکر کردم منظورش فقط کاربران خانگیه. اما بعد که خوندم دیدم نه خیر! این خبرا نیست. حالا تصور کنید یک شرکت با تعداد فراوانی کاربر بخواد با این سرعت وصل بشه. به نظرتون کسی سالی یک بایت اطلاعات هم میتونه بفرسته؟!! بماند که بهانه بهتری میده برای گریز از نوشتن و ....

 خدا عاقبت ما و ملتمون رو به خیر کنه با این همه گلی که هر روز به سرمون اضافه میشه.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

چند روزه میخوام در مورد گرانی کمی قلم فرسایی کنم، اما یا فرصتش نیست و یا حوصله اش! برای این که انگیزه مند بشم و بنویسم، بی زحمت افاضات جدید خانم رجبی(همسر جناب الهام که الف و نون گفته برید از محله ایشون خرید کنید که ارزون میفروشن) رو بخونید. فقط قول بدید زیادی حرص نخورید!

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

در ادامه سخنان بزرگان به نظرم حیفه از افاضات جناب الف و نون بی نصیب بمونید و از ارتباط ایشون با بالا خبر نداشته باشید. به اینجا سر بزنید یا توی ادامه مطلب بخونیدش.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:17  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
حضرت علی میگه :"بنده ای طعم ایمان را نمیچشد مگر آنکه دروغ را چه به صورت شوخی و چه به صورت جدی ترک نماید.

من یه چند تا سوال داشتم٬

* تکلیف "تقیه" و " تقیه گو ها" چی میشه؟

* بعد هم نکنه من دچار توهم شدم و اوضاع جامعه همونطور که آقایون مومن و ایمان چشیده میگن رو به راه و گل و بلبله و ما قدرت درکش رو نداریم؟

* بعدتر هم آرزو جون خیلی مرسی.

* آخر سر هم اینکه بهار خانمی تو چرا هیچ وقت خونه نیستی٬ برای پیدا کردنت کلی در به در شدم٬ آخرش هم بی نتیجه بود.

                                                                                                            ماندانا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیبا و لطیف پاییزیتون به خیر و خوشی.

من همین اول صبح اعلام حضور کنم که فکر نکنید ما هم دو ساعت دیرتر اومدیم سرکار(هرچند که به قولی ما اصولاْ سر کاریم!!) آخه به دلیل رفاه حال ملت و راحت تر برگزار شدن مراسم شب احیا، ادارات دولتی و مدارس امروز دو ساعت دیرتر شروع به کار می کنن و خوب ما هم که دولتی نیستیم همون کله سحری اومدیم سرکار. اما تمیزی هوا و رعد و برق صبحگاهی و خلوتی بیش از حد خیابونها دیدنی بود. فعلاْ اعلام حضور کنم تا بعد.

راستی ما شبکه داخلیمون بدجوری قاطی کرده و دائم در حال قطع و وصله. اگه نیومدم عذرم موجهه، خوب؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 8:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
گاو ما ما میکرد

گوسفند بع بع میکرد سگ واق واق میکرد

و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی

شب شده بود. اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرتهای تنگ به تن میکند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت میکرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود. او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامبلهای پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.

...

سلام به دوستای گلم. این نوشته رو از طریق ایمیل دریافت کردم و حس عجیبی گرفتم. حسی بین خنده و بغض. نمیدونم اسمشو چی بذارم.

...

دعاهای همتون قبول درگاه حق .

التماس دعا.

شهرزاد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 7:23  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
 

اینجا تهران است. هوا چند دقیقه تاریک شده و باد شدید می آید  و چند قطره ای می بارد و بوی باران خورده همه جا را پر می کند و .... چند دقیقه بعد هوا دوباره روشن و آفتابی می شود. هوا نسبتاْ تمیز شده و دامنه دید کمی افزایش یافته و سپیدی نوک کوههای اطراف که به قول مجری رادیو پیام در اثر باران دیشب سفیدپوش شده اند(!!؟؟) را می شود دید.

برخلاف هوای پاک و دل انگیز شهر تهران، هوای وبلاگ گرفته است و هیچ اثری از هیچ بنی بشری رویت نمیشه! باز هم تولد سیما و لیلا و شکیبا رو تبریک میگم و براشون آرزوی سلامت و خوشی دارم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:17  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

صبح زیبا و لطیف پاییزیتون به خیر و خوشی

توی این هوای باران خورده و با طراوت که آدم دلش میخواد با تمام وجودش بوی پاییز رو به درونش بکشه و هوای تمیز رو ببلعه؛ بعد از چهار روز تمام بی خبری از دار دنیا؛ هیچی بدتر از اون نیست که بیایی سرکار و ببینی که اینترنت نداری و باید بی خبر از دنیا ساعات روزت رو پر کنی و اونو به شب برسونی.

بعد از یک سرماخوردگی سرشار از استخوان درد و بعد از یک روز زحمت پراجر(!!! خودتون هرچی دوست دارید بخونید!) در جمع قوم الظالمین به بهانه ثواب نذری دادن و کلی حرص خوردن از بی فکری و بی برنامگی آدمهایی که همه ادعای پختگی و کاردرستی میکنن، با هزار زور و مصیبت و در اوج خواب آلودگی، ساعت 7 صبح از خونه بیرون میزنم و امید دارم که مثل هفته قبل سر ساعت 8 صبح کارت بزنم. ترافیک نیایش خیلی زیاده و غیر معمول، دلم میخواد هوای تازه استنشاق کنم اما ترافیک و دود ماشینها نمیذاره. قدم به قدم و با دنده یک رفتن بعد از یک ساعت بالاخره به تقاطع سئول که الان برای احداث پل روگذر بسته شده می رسم و کمی بعد می بینم که کل مسیر رو آب گرفته و در طول حدود 100 متر آب با عمق زیاد ایستاده و فقط یک ردیف ماشین در حالی که بیشتر از 30 سانتش توی آبه و با سرعت حداکثر یک کیلومتر در ساعت میتونه عبور بکنه. با خودم فکر می کنم که فقط چند ساعت نم نم بارون باریده و اینجا مثلاً یکی از اتوبانهای شمالی و مثلاً خوبه اینقدر آب گرفته و بدون هیچ فکر اضافی و افکار سیاسی و اجتماعی فقط دقت می کنم که ماشین توی اون آب خاموش نکنه و گیر نیفتم و... عوضش بعد از اون آب گرفتگی اتوبان خیلی خلوته و تقریباً پیش نمیاد که اینجا رو این جوری ببینی! خلاصه با گذر از ترافیک ولی عصر و میرداماد و سهروردی و.... چند دقیقه مونده به ساعت 9 بالاخره موفق میشم کارت بزنم. با سرعت فراوان خودم رو به اتاق و پای کامپیوتر می رسونم و چند دقیقه بعد یک فروند لب و لوچه آویزون ازم باقی می مونه که شبکه قطعه و نمیشه به دنیا دسترسی داشت. خلاصه این میشه که به ناچار می افتم به پرت و پلا نوشتن و امیدوار بودن که بالاخره موفق خواهم شد که بفرستمش روی آنتن و ......

 

پی نوشت : دلم برای اون روزهای شاد تنگ شده. خیلی دلم میخواست یک بار دیگه یک شب احیای به یاد موندنی رو در کنار دوستان بی همتای روزگار جوانی داشته باشم و.... دلم برای همه اون روزها تنگ شده، حتی برای هراس کنکور و دلشوره آینده و ....

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان