![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام ، من هستم نیلو جان، هر روز دارم میخونم نوشته هاتونو، فقط کارم یه نموره زیاد شده و یه چند وقتیه که دونفری با یکی از همکارام باید یه پروژه ای رو انجام بدیم، اینه که خلاصه هیچ مجالی واسه نوشتن نیست. دانشگاه هم که هنوز خیلی جدی نشده، این ترم دوتا درس بیشتر برنداشتم و هنوزم خیلی تمرینا و پروژه ها شدید نشدن خداروشکر، تو این یکی دوماهه واسه همین دانشگام یه گرفتاری خیلی اساسی پیدا کرده بودم که بدجور اعصابمو ریخته بود به هم، دیگه قاط زده بودم میخواستم بند و بساطمو جمع کنم برم اونور آب، البته هنوزم مشکلم حل نشده اما بی خیالش شدم، بعدا سر فرصت میام و مینویسم همه غرغرامو، فعلا بی خیال. واسه افطاری هم خیلی دوست دارم بیام، اگه بتونم حتما میام، همون ولنجکه دیگه، نه؟ شهرزاد جون، کلی یاد اون شب احیا رو کردم ،فکر کنم ما اون شب همه کار کردیم غیر از احیا گرفتن، خدا ما رو ببخشه! چقدر اون شب خندیدیم، اما با همه اینا باورت نمیشه که اون شب چه اثر اساسی ای تو زندگی مذهبی من گذاشت، یعنی اگه بخوام دقیقتر بگم باید بگم زندگی نیمچه مذهبی من دقیقا از همون شب شروع شد. خوش باشین همگی بیتا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 13:30 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آیــــــــــــــــــــی ملت: جز ماندانا و ... عزیز و احتمالاْ خودم کس دیگه ای برای افطاری شنبه شب پایه است؟! مریم ش عزیز: به نظرم منظورت ساختمان تهیه و توزیع قطعات سازمان گسترش و نوسازیه که بالای خیابون وصال بود. درسته؟ من هم خیلی دلم هوای اون شبها رو کرده. چیزی هم که خیلی جلوی چشممه احیای سوم راهنماییه که یکی یک سوسک پلاستیکی آورده بود و وسط دعای جوشن کبیر می انداختیم وسط ملت و انواع صداهای جیغ بود که به هوا می رفت و... بهار خیلی وقته که ناپدیده، بیتا هم همینطور. یک خبری از خودتون می دید؟ اگه بلاگفا اذیت نکنه بر می گردم! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:49 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
۱- دیروز تو تاکسی پشت سر راننده نشسته بودم. یک دفعه نگاهم افتاد به آینه. از تعجب خشکم زد. لبهای سام رو میدیدم تو آینه. خندم گرفت. لبهای سام توی آینه بهم خندید... ۲- دلم میخواد برم نمایش "ماه در آب " رو ببینم. شنیدم قشنگه در مورد روابط زناشوری و زن و مرد و اینجور چیزها! فقط توش گروگر سیگار میکشن. حالا تا ببینم چی بشه. ۳- چیزی یادم نمیاد. ۴- تا بعد. ۵- گلمریم ۶- پی نوشت: خیلی از نوشته های خانوم شین خوشم اومده. ولی دیروز با خوندن نوشته هاش احساس مامان بدی بودن بهم دست داد و یه چند ساعتی حالم بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام، سلام، سلام یکی از دوستان، که قراره نگم کیه(!!) پیشنهاد کرده که افطار شنبه طی یک فروند سورپریز بریم خرد و توی مراسم افطاریشون شرکت کنیم. تازه چون قراره بی خبر بریم، بهتره که سر یک ساعت خاصی قرار بگذاریم و یک دفعه اونجا حمله کنیم، تا کسی فرصت پاتک زدن بهمون نداشته بشه و خانم حائری زاده بنده خدا نتونه از دستمون فرار کنه. پس موافقان سریعاً اعلام کنند تا یک برنامه ای بریزیم. برنامه افطاری رو میتونید اینجا ببینید. .... عزیز که این پیشنهاد رو دادی، راستش هر کاری کردم نتونستم به حرفت عمل کنم و از سوژه ای که دستم دادی ۷،۸ صفحه مطلب بنویسم. اما قول میدم جبران کنم! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 10:19 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام صبح گرم پاییزیتون به خیر یکی از این همکارای من قراره از فردا بره شمال و تعطیلات شمال باشه. اون یکی هم داره برنامه ریزی میکنه که تعطیلات عید فطر رو بره شمال. حالا این دو تا یک ساعتی هست که دارن از خاطرات شمال رفتنهای قبلیشون تعریف میکنن. طبق معمول هر داستانی که تعریف میشه آدم خوبه داستانها هستند و همه کارهاشون درسته و همه چیزشون ردیفه. اوج قهرمان بازیشون هم اینه که کی از خانمهای همراه جمع نظری داده و اینها مخالفت کردند و حال ایشون رو گرفتند و به حال همسر این خانم افسوس خوردند که چطور تحملش میکنه. من هم که اصلاْ حوصله بحث و دفاع از حقوق زنان و رو کردن دروغهاشون ندارم و تنها راه فرار اینه که اینجا بنویسم! خوب بگذریم. دلم یک مسافرت حسابی میخواد.(یکی بگه تو چقدر رو داری! هنوز سفرنامه سفر قبلیت رو کامل ننوشتی!) اما با این اوضاع نابسامان کاری و دردهای من و پای گچ گرفته همسر جان و ایضاْ کلاسهای فشرده ایشون که همه هفته مشغولش میکنه باعث میشه که به این زودیا امکان سفر فراهم نباشه و منتظر بمونم تا ببینم کی وقتش میشه! خوب از اینا که بگذریم به خاطر تعطیلی روز یکشنبه شرکت روز شنبه رو هم تعطیل قراردادی اعلام کرد و یک روز کاری تعطیلی داریم که مثلاْ به کارهای عقب مونده برسیم. هرچند که به نظرم چند ساعتیش توی صف بانک میگذره و مابقیش هم به انجام MRI و عملاً روز تعطیلی برام نمی مونه! این مقدمه رو گفتم که بگم اگه نتونم از توی خونه گریزی بزنم تا روز دوشنبه ناپیدا خواهم بود.(بماند که مثلاً این هفته که پیدا بودم چه گلی به سر این وبلاگ زدم) خلاصه با تبریک مجدد تولد سیما و لیلا و شکیبا ـ که خودشون اعتراف کنند کی متولد بیستم و مهر بود و کی بیست و ششم مهر؛ چون من یادم نمیاد ـ یادی می کنم از خاطرات شبهای احیای مدرسه و آتیشی که می سوزوندیم و ....... بقیه اش رو هم که خودتون می دونید. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
فکر کنم قبلا بارها گفتم که به دلایلی هر روز چند تا قطار عوض می کنم تا برسم محل کارم و در کل شاید بیشتر از سه ساعتی تو راه هستم. یه جورایی تو قطار بودن رو دوست دارم و یکی از معدود جاهاییه که می تونم تمرکز کنم رو زندگیم یا راحت مردم رو دید بزنم و ... خلاصه که به این اضافه کنید از اونجایی که کارم از صبح تا شب پشت میزه این رو برای خودم یه جور ورزش می دونم. مخصوصا اینکه اینجا هیچ بد نیست (مخصوصا اگر حارجی باشی) که تو ایستگاهها بدویی برای قطار عوض کردن. آی حال می ده کیف رو محکم ببندی به دوشت و حالا ندو کی بدو. از من بپرسید از نکاتی که از زندگی در خارج خوشم می یاد والا همین چیزاشه. همین که راحت دوچرخه سواری می کنم یه نیم ساعتی هر روز تا برسم ایستگاه یا می تونم زیاد خانم نباشم و کمی هم برای خودم ارزش بذارم تا برای چشم مردم و ....
حالا اصلا نیومدم اینها رو بگم بلکه اومدم بگم دیروز چی شد. تو یکی از ایستگاههای شلوغ باید قطار رو عوض می کردم همین جور که می دویدم تابلو بالای قطار رو هم خوندم به ژاپنی نوشته بود که همون خطیه که هر روز استفاده می کنم. توضیح بدم این ایستگاه اینقد بزرگه که مثلا خطی که من استفاده می کنم از ۱۰ جای مختلف شروع می شه و خوب باید هر دفعه چک کنم ببینم سریع ترین و زودترین کدومه. از اونجایی که خونمون نزدیک ایستگاه بزرگیه تا دیروز فکر می کردم هر قطاری به هر حال تو ایستگاه خونه ما توقف داره که دیروز فهمیدم چه فکر خامی داشتم. آره خلاصه منم که به ژاپنی خوندنم ادعام می شه همین که تابلوی بالای قطار رو دیدم پریدم تو و وا نستادم تا تابلو عوض شه و انگلیسی بشه. آخه وقت نداشتم و تا منم وارد قطار شدم در بسته شد و خوب قطار راه افتاد. دیدم قطارش خیلی تر تمیزه ها. مثل قطارهای شین کانسن می موند که سریع ترین قطارهاست و مسافت ازاکا و توکیو رو در کم تر از ۲.۵ ساعت میره. به هر حال همین که آرووم گرفتم دیدم یه آقاهه مسوول اومد و بلیط ها رو چک کردن. من بلیط ماهیانه می گیرم که وقتم برای خرید تلف نشه ولی هیچ وقت تا حالا تو قطار چک نکرده بودن و فقط وارد ایستگاه شدنی دستگاه چک می کنه. خلاصه آقاهه اومد و گفت بلیط. منم کارتمو نشون دادم و اونوقت بود که فهمیدم ای بابا چه کردم. قطار سریع که نه تنها در ایستگاه خونمون نگه نمی داره تو ایستگاه بعدیشم نگه نمی داره تازه میگن باید پولم بدم. به آقاهه توضیح دادم که کارت دارم و اشتباه کردم. باباهه که قیافم رو دید عملا زرد کردم که آخه تا کجا باید برم تو این شبی راهم رو هم بلد نیستم اگه دیرم بشه دیگه قطار برگشتم نیست خلاصه گفت عیبی نداره و سعی کرد بهم توضیح بده که نگران نشم و می تونم برگردم . اینجا بود که یک خانم ژاپنی که اونطرف نشسته بود یه هو مثل چی اعتراض کرد که باید حتما ازش بلیط بگیری. حالا آقاهه با خانمه شروع کردن به وراجی و این وسط دنیا مثل چی دور سر من می چرخه که بابا من می تونم برگردم خونه امشب یا نه. از دست اون خانمه هم عصبانی بودم که آخه بابا به تو چه. بگذریم با چه بدبختی دیشب رسیدم خونه. با مهدی صحبت می کردم و می گفتم مسوول قطار باور کرد ولی اون خانمه باور نکرد و مثل بچه هایی که تو دبستان چقلی می کردن باعث دردسرم شد. مهدی نکته ای رو یادم انداخت برام خیلی جالب بود. تو این ۴ سال بیشتر که اینجا بودم این اولین بارمه که همچین مسله ای برام پیش اومده که یکی حرفم رو باور نکنه یا مخصوصا بخواد باعث اذیتم بشه در صورتیکه یادمه تو ایران که بودم کم از این مشکلات نداشتم حتی با معلم هام یا اساتید دانشگاه. واقعا چقدر باور داریم که مردم راست می گن. چقدر فکر می کنیم که زرنگ اونیه که دروغ طرف رو برملا کنه یا اینکه بزرگوار اونی میتونه باشه که حتی اگه می فهمه آبروریزی نخواد بکنه. برای خودم هنور کاملا روشن نیست که در همچین شرایطی قرار بگیرم نخوام زرنگیم رو ثابت کنم. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:25 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام امیدوارم اوضاع بر وفق مراد باشه و حال همگیتون حسابی خوب و خوش باشه. چند روزیه که روز من نیست و بدبیاری و دردسر پشت سر هم نازل میشه و توانم رو حسابی کم کرده و حوصله هیچ کاری رو ندارم. اول با گچ گرفتن پای همسرجان شروع شد که به دلیل پیچ خوردگیهای متعدد باید توی گچ می رفت و بالاخره با راهنمایی اکرم عزیز تونستم راضیش کنم که گچ بگیره و حالا همه کارها افتاده گردن خودم. بعد مهمونهای افطار که دست تنها باید همه کاری انجام می دادم. بعد ادامه درد دیسک کمر و گردنم که خانه نشینم کرد مجبورشدم بالاخره برم دکتر و دو روزی هم مثلاْ استعلاجی داشته باشم. که یک روزش به رفع خستگی مهمون داری گذشت و روز دوم به در به دری دنبال تایید بیمه برای انجام ام.آر.آی از کمرم توی انواع اداره جات بیمه و.... گذشت و استراحت خاصی حاصل نشد! دیروز هم که اومدم سر کار هم کلی کار داشتم، هم اصلاْ حوصله و مطلبی برای نوشتن نداشتم. از اینها که بگذریم نگرفتن حقوق مهرماه و نا امنی شغلی و وضعیت نابسامان و آینده شرکت و اوضاع نه چندان جالب محل جدید و ترافیک شدیدتر منطقه اضافه میشه به ضعف عمومی این ماه مبارک و دیگه هیچ حالی برای آدم نمی مونه. این میشه که یا باید هیچی ننویسی، یا بیایی شرح مصیبت بدی و بقیه رو ناراحت کنی. اما دلیلم برای نوشتن این مصائب آرزو بود که اومد به خوابم و داشت برام فاتحه می خوند! وسه همین گفتم بنویسم که بدونید درسته که چند روزیه که روزم نیست و حسابی همه چیز قاطی شده و حالم خوش نیست، اما هنوز زنده ام و به این زودی هم قصد ندارم به کسی حلوا بدم!! خلاصه که این بود ماجرای ما! ببخشید که زیادی پرت و پلا شد. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:31 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دو سه شبه که خواب ندارم و مقصرش هم همین شبای مهتابیه! نمی دونم چم شده ؟ تمام شب به ماه و ستاره ها خیره میشم و البته نبش قبر خاطرات گذشته ام. اونقدر فرصت دارم که می تونم هرشب دوبار زندگیمو مرور کنم ! خلاصه اینکه دارم کم کم نگران خودم میشم. البته اینم بگم که جاتون خالی خیلی بهم خوش می گذره ولی سر گیجه و سردرد کم خوابی هم داره درست مثل بد مستی!
آخه این شبای مهتابی که چیزی جز یه گوی درخشان توی یه فضای سرمه ای نیست چی داره که منو اینجور هوایی میکنه؟ این چه جذر و مدیه که ازش خلاصی ندارم؟ چه رازی - چه حالی- چه دردی ؟ شما که چیزی راجع به ارتباط آدمای عاقل و شبای مهتابی نشنیدین ! منم نشنیدم !!!
بیر : اگه احیانا احتیاج به توصیه پزشکی و روانپزشکی و... خاصی دارم رودربایستی نکنید بهم بگین..... ایکی :یه سوال... یکی بهم بگه کدوم یک از بچه ها انگلیسه؟ اوچ : مریم ق عزیز کجایی که شوم من چاکرت! تلفن جدیدت رو بهم برسون کارت دارم. سیمای مهتابی کم خوابی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مرگ از پنجره بسته به من می نگرد/ زندگی از دم در/ قصد رفتن دارد…
آری در نبود عیمران عزیز در و پنجره ادب معاصر نیمه باز میماند. ما نیز سوگواریم. «اتحادیه درودگران مراغه و مرند و سندیکای دربهای پیش ساخته اردبیل» نوشته بالا از عمران صلاحیه که یه زمانی گویا در رثای خودش گفته بوده! یادش شاد. لینک از امیرمهدی حقیقت گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:16 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من زنده ام. نفس میکشم. کار میکنم. به بچه شیر میدهم. پوشک بچه عوض میکنم. خسته و کوفته میخوابم. خسته و کوفته بیدار میشوم. زنگ میزنم به این و آن. این و آن به من زنگ میزنند. به مسافرت میروم. غذا میخورم. تایپ میکنم. خداحافظ گلمریم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 13:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیزم سلام
امیدورام حال همتون خوب باشه. مریم ش عزیز من هم بهت تبریک میگم. مواظب نی نی ات باش. پسرهای اریبهشتی آدمهای خوبی می شوند امیدوارم نی نی ات پسر باشه. چند روزه که می خواستم بنویسم فرصت نمی شد. این روزها بازار مهمانی رفتن و مهمانی دادن توی خانواده ما حسابی داغ شده و به بهانه افطار همه دور هم جمع میشویم. این وسط به بچه هامون هم خیلی خوش میگذره چون باهم هستند. رسم خوبیه. من هم جمعه هفته پیش افطاری دادم. خوبیش اینه که یک روز مهمونی می دی و بقیه پنجشنبه و جمعه ها رو مهمونی میری و از پختن سحری و افطاری راحت میشی! امیدوارم همگی خوب و خوش باشید. زهره م |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|