تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود

دوستان گلم سلام , اول از همه مريم ش عزيز خيلي تبريك مي گم. ان شاا... به سلامتي و راحتي مامان مي شي. نيلوفر جون , ممنون بخاطر اسم كتاب. ديگه اينكه از اونجايي كه گفته بودي از  موضوع هاي اطرافمون بنويسيم , من ديشب يك چيزي ديدم كه گفتم براتون تعريف كنم . نمي دونم چقدر كارهايي كه شعبده گرها انجام مي دهند براتون جالبه. من قبلا فقط كارهاي ديويد كاپرفيلد را ديده بودم. تو اين  برنامه  آقايي به نام CYRIL به يك آكواريوم رفت ودر مقابل خانواده هايي كه براي ديدن ماهيها آمده بودند, آروم آروم دستش را از شيشه آكواريوم داخل آب كرد و همينطور كه آب از اطراف دستش بيرون مي ريخت يك ورقي كه آن تو بود را در آورد و به محض در آوردن دستش, آب بيشتري بيرون ريخت كه بادست ديگش روي محل بريدگي گذاشت و وقتي دستش را بر داشت شيشه سالم و به حالت اول برگشته بود. يك كار ديگه كه كرد به يك رستوران رفت و دستش را روي منوي غذا گذاشت و وقتي دستش را برداشت بجاي عكس همبرگر يك همبرگر واقعي رااز توي كاغذ درآورد. الان كه تو اينترنت گشتم فيلم 2 دقيقه اي ماجراي رستوران را پيدا كردم.

 

http://video.yahoo.com/video/play?_adv_prop=video&va=cyril+magic&ei=UTF-8&b=10&oid=15afb31b0b536238&rurl=videos.caught-on-video.com&vdone=http%3A%2F%2Fvideo.yahoo.com%2Fvideo%2Fsearch%3F_adv_prop%3Dvideo%26va%3Dcyril%2Bmagic%26ei%3DUTF-8%26b%3D11

 

 

http://video.yahoo.com/video/search?_adv_prop=video&va=cyril+magic&ei=UTF-8&fr=yfp-t-500&b=11

 

 

يك سوالي هم از خانم دكترهاي عزيز دارم. من خيلي وقتها شب حدود ساعت 8 تا 10 شب  قلبم بسيار بسيار تند ميزنه و دلشوره دارم. با اينكه هر چقدر فكرميكنم و دليلي براي دلشوره ام پيدا نمي كنم و سعي مي كنم آروم باشم باز هم قلبم تند مي زنه. من تا حالا بهش خيلي اهميت نميدادم, مي خواستم بپرسم بهتره (با توجه به اينكه توضيح مشكل براي دكتر هم كار آسوني نيست!) برم پيش دكتر يا نه?

 

 مي دونم از الان فكر كردن بهش زوده ولي اگر كارهاي من هم درست پيش بره , براي عيد برمي گردم و اگر بشه تو قرار بهار ببينمتون خيلي خيلي خوب مي شه. رضيه جونم عيد ممكنه ايران باشي?

دلم براتون تنگ شده.

به اميد ديدار

آزاده ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:30  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

لیلای عزیز برای 14 نوشته برای سیاههای اومبرتاکوی شکیبا نوشته بود که اصلی ترین و ریشه ای  ترین مشکل ما الان جهل موجوده و موثرترین کار در این مورد بالا بردن سطح آگاهی اطرافیانمونه. من کاملاً به این معتقدم، اما به نظرم با این تبلیغاتی که دارن میکنن و مغز مردم رو به سمتی که میخوان جهت میدن کار خیلی سخت و حتی غیر ممکنی به نظر میرسه. اینقدر با تبلیغات روی مردم کار میشه که الان وقتی به یک بچه مدرسه ای میگن یک جمله بنویس میگه انرژی هسته ای حق مسلم ماست. من که اصولاً از رادیو و تلویزیون فراری ام، ولی وقتی می بینم توی ساعت پخش اخبار بعد از خوندن خلاصه خبرها یک گزارشگر میکروفن دستش گرفته و از مردم سوال میکنه و همه بدون استثناء جوابی رو که اونا میخوان میدن آدم با خودش چی فکر میکنه؟! مثلاً با تغییر ساعت کار بانکها کلی از کارها مختل شده، برای یک کار چند دقیقه ای باید ساعتی توی صف بایستی و به بقیه کارهات نرسی و این تغییر ساعت کوچکترین تاثیری در کاهش ترافیک نداشته. تنها مخالف این طرح شهردار بود که اینقدر گفتند برخلاف گفته شهردار ترافیک سنگین نشده که دیگه ساکت شد. اما نکته اینه: اینقدر تبلیغ میکنن و توی حرفها و تحلیلها و خبرهاشون اعلام میکنن که این تغییر ساعت کاری باعث روانی ترافیک شده و کلی فایده داشته که انگار یک عده باور کردند و بدون اعتماد به اون چه که می بینن ـ و این دیدن اینقدر مشخص و واضحه که از روز روشنتره ـ میان و توی مصاحبه ها میگن که همه چیز عالیه. یا با وجود این که از اجاره و رهن خونه و لبنیات و سبزیجات و گوشت و برنج و مواد شوینده و خودرو و خلاصه هرچیزی که فکر کنی گرون شده، اما دولت میگه تورم نداریم و مردم هم راضین و میگن همه چیز خوبه! (بابا یکی باور کنه: توی مرکز شهر تهران و وسط اون همه ترافیک و دود یک خونه پنجاه متری رو باید ۸.۵ میلیون پول رهن بدی و ماهی ۲۰ تومان اجاره. باز میگید اوضاع خوبه و هیچی گرون نشده؟!)  تا چند وقت پیش فکر میکردم که توی این جور مصاحبه ها فقط نظرات مساعد رو پخش میکنن و اونایی که بر ضدشون حرف میزنن رو حذف میکنن، اما وقتی خودم یک موردی رو شنیدم، دیدم نه! تاثیر حرف و تبلیغات روی ذهن عموم مردم خیلی بیشتر از اونه که فکرش رو میکردم. براتون میگم چی شد: حدود سه هفته پیش که من مرتب اون صندلی سازیمون ماموریت می رفتم و هوا کمی خنک و تمیز شده بود وقتی داشتم بر میگشتم این مکالمه بین من و آقای راننده آژانس اتفاق افتاد. جهت اطلاعتون عرض کنم که این صندلی سازی طرف قرارداد ما سمت احمدآباد مستوفیه که این احمد آباد حدود ۱۵ کیلومتری غرب تهرانه و از توابع شهریار محسوب میشه. بعد از ظهر بود و یک آژانس از اونجا گرفتم که برگردم شرکت، راننده آژانس اشاره ای به هوا کرد و گفت هوای امروز خیلی عالی و تمیزه، من هم گفتم خوب دیشب باد خیلی خوبی بوده و هوا تمیز شده. بعد یهو آقای راننده برگشت گفت: از وقتی طرح زوج و فرد اجرا میشه هوای اینجا خیلی خوب شده!!!!! منو میگی، این شکلیشدم و دیگه هیچ جوابی ندادم و رفتم توی فکر که هوای اینجا با حداقل فاصله بیست و چند کیلومتری تا مرز طرح زوج و فرد چطوری میتونه متاثر از این طرح باشه و هواش از آلودگی نجات پیدا کرده باشه؟ جز اینه که از بس توی رادیو و تلویزیون اعلام کردند که با اجرای این طرح هوا خوب شده که مردم جدی جدی باورشون شده؟!!! نمیدونم تونستم اونی رو که میخواستم منتقل کنم ، بگم؟!!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام مجدد

مریم ش عزیز: بهت تبریک میگم و امیدوارم با خوشی و سلامتی این دوران رو بگذرونی و ما بازم یک بار دیگه خاله بشیم.

به خاطر مشکل شبکه سرعت ما خیلی پایین اومده و حوصله آدم سر میره که بشه یک فایل رو باز کرد. اینترنت و بلاگفا که جای خود داره. حالا اینا در کنار بی موضوعی، بهانه خوبی دست من میده که ننویسم. به بزرگواری خودتون ببخشید!

ضمناْ درگذشت عمران صلاحی رو هم تسلیت میگم.

اگه موفق شدم که اینو ارسال کنم، برمیگردم بازم می نویسم. وگرنه که میره برای شنبه.

خوش و خرم باشید

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه دوستاي خوبم. امروز مي خوام يه خبر خوب بهتون بدم چون خودم حسابي ذوق زده ام گفتم بدوام به شمام بگم. شماها داريد خاله مي شيد البته مي دونم كه اين بار اولتون نيست ولي خوب قراره يه موجود فسقلي به ماها اضافه بشه اگه خدا بخواد . من تازه ديشب خبر دار شدم و امروز خبر را منتشر كردم پس داغه داغه. احتياج به دعا و راهنمايي همتون دارم. آخه حدود يك سال پيش همين موقع ها من 8 ماهه باردار بودم و يك شب به طور ناگهاني و بدون هيچ پيش زمينه اي بچه از جفت جدا شد و به اصطلاح پزشكي دكولمان جفت اتفاق افتاد و در نتيجه بچه از بين رفت . بعد از اين ماجرا خيلي پيگيري كردم تا علت را پيدا كنم و به هيچ نتيجه اي نرسيدم چون نه مسئله سن بالاي حاملگي در مورد من درست بود، نه فشار خون نه ديابت و نه تيروئيد . دكتر خودم كه اتفاقا يكي از بچه هاي فرزانگانيه ( دكتر فرحناز دادخواه) فقط به وجود سگ كوچولويي كه در خانه داشتيم مشكوك شد كه بعد از اون ما اون طفلكي رو هم فرستاديم جاي ديگه ولي دكتر هاي ديگه اين مسئله رو بي ربط مي دونستند. به هر حال من بنا به توصيه پزشكان يك بار ديگه باردار شدم و انشاء الله اگه مشكلي پيش نياد بچه اواخر ارديبهشت متولد مي شه. از هر كي كه اطلاعي تو اين زمينه داره خواهش مي كنم راهنماييم كنه ( خانوم دكتر ها)‌ و همينطور مامانا شما هم راهنما ييم كنيد. خلاصه خاله ها ياري كنيد تا من بالاخره يه بچه به دنيا بيارم

 

مريم ش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:57  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

ظهر گرمتون به خیر

سه روزه که سرعت کامپیوترامون خیلی پایینه و از صبح آنتی ویروس کار میکنه و هرکاری بخواهی انجام بدی یک ساعت طول میده، وای به اینکه بخواهی خدای نکرده وارد بلاگفا بشی!
صبح رفتم ماموریت. خیلی وقت بود از این مدل ماموریتها نرفته بودم. رفتیم پیش یکی از قطعه سازها که کارشون به طور خاص روکش چرم طبیعی برای صندلی و قطعات تزیینی داخل خودرو است. و از اونجایی که چرم طبیعی هم خیلی گرونه و هم ضایعات زیادی داره، طبیعتاْ خیلی هم گران در میاد. اما برخلاف همه جاهای دیگه که ادعا میکنن که کارشون ضرر نده سود هم نداره و فقط برای رضای خدا(!!!) و مشغول بودن تعدادی بنده خدا شرکت رو تعطیل نمیکنن، اینا در کمال شجاعت توضیح دادند که کارشون سود قابل قبولی داره. محیط کار اینقدر شیک و تمیز بود و دفتر مدیرعامل چنان تزیینات زیبایی داشت که آدم فکر میکرد به جای دفتر یک کارخانه یک گالری لوازم خانگی و عتیقه جات دارند! خانم مهندس طرف صحبتمون هم چنان شیک و با کلاس بود که ............  آدم میگفت خوش به حالش!! خلاصه اگه یک ماشین چند ده میلیونی خریدید و خواستید ۸۰۰-۷۰۰ تومانی خرجش کنید و صندلیهاتون راحت تر و شیک تر باشه یا مثلاْ روکش داشبوردش قرمز باشه و تودریش زرد می تونید یک سری بهشون بزنید. راهشون زیاد دور نیست، همین نزدیکیهان!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بلاگفا راه نمیده. اصلا چرا من هوس اومدن به بلاگفا رو کردم؟ خوب معلومه. یه بار تو عمرم تو وبلاگ مشترک چیز نوشتم و حالا عین این ندید بدید ها میام چک میکنم کسی برام کامنت گذاشته یا نه. خوب. مژده از دستور آشپزی سریع السیر استقبال کرده، مریم م هم جواب تبریکمو گفته، گل‌مریم هم از نوشته‌ام تعریف کرده. خوب معلومه آدم سر ذوق میاد که بیاد سر دوستاشو ببره و یه کم غر بزنه. حالا چرا غر؟

بابا یه روزایی روز آدم نیست دیگه. حالا هی تو این روزا میخواهی کارای متعدد انجام بدی، هی همه چی خراب میشه. ولی مگه از رو میری؟ بابا ول کن، دست بردار. نععععععععععععععع. نمیشه.

از کجا بگم؟ بذار برم یه کم عقب. خیلی وقته ویر اومدنم گرفته. خوب دلم برای مامانم اینا تنگ شده دیگه. آخه تلفن و چت کجا جای درددل رودررو رو میگیرن؟ اولش در حد حرف بود. ولی حالا دیگه یه کم جدی شده. شاید برای آخر نوامبر. شد، شد. نشد، دیگه اومدنم با خداست. حالا میرم مقدمات کار رو بچینم، میبینم پاسپورتم داره اعتبارش تموم میشه. یه کم پیگیری میکنم، میبینم که باید نامه اجازه خروج از کشور امضا شده توسط همسر رو داشته باشم. از سفارت سوال میکنم، میگن برای تجدید پاسپورت نامه لازم نیست. ولی یکی از دوستا میگه که وقتی از ایران میخواهی برگردی باید نامه رو داشته باشی. خود نامه که مشکلی نیست. ولی میگن باید به تایید نمایندگی ایران رسیده باشه. آخه این دیگه چه صیغه‌ای هست؟ کسی از این قضیه اطلاعات دقیق داره به من بده؟

میرم عکس برای پاسپورت بگیرم، تنها جایی که بلدم از این جاهایی هست که عکس فوری میندازه. سایت سفارت گفته نباید عکس کامپیوتری بفرستیم. میگم هر چه باداباد. عکسو میندازم. یا قبول میکنن یا نه.

یه نگاه به عکس میندازم. حالگیریه. نه اینکه بگم اون بنده خدا بد انداخته. نه بابا. سنم باورم میشه. حتی بیشتر از سن واقعیم.

خوب وقت خریده. میرم فروشگاه. یه بلیط لاتاری هم میخرم. پوچه. برای اینکه به خودم ثابت کنم ربطی به این نداره که امروز روز من هست یا نه، بلیط دومی را هم میخرم. بازم پوچه. خوب بسه دیگه. روت کم شد؟ برو خونه. کلی کار داری.

میرسم خونه. به همون دلایلی که در بالا گفتم هوس نوشتن تو وبلاگ به سرم میزنه. بلاگفا راه نمیده...

 

شهرزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:5  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
 

سلام

ظهر گرم پاییزیتون به خیر

روزهای آخر تابستون یعنی همین دو، سه هفته پیش هوا حسابی خنک و پاییزی شده بود، اما چند روزیه که دوباره تابستون برگشته و هوا گرم شده! برای همینه که ظهر گرم پاییز رو بهتون به خیر و خسته نباشید میگم!

بعد از دو روز که به دلایل متنوع از قبیل کار نسبتاْ عجله ای، حضور داشتن رئیس، ایراد شبکه، اجرای نرم افزار ویروس کش و کندی بیش از حد کامپیوتر، نداشتن موضوع و.... ننوشتم اومدم که اعلام حضوری داشته باشم.

مریم ق عزیز: (۸۸۷۵۵۹۹۳- ۸۸۷۵۴۴۱۴)این شماره های شرکت آسیا تک است که ما ازش اینترنت ADSL گرفته بودیم و نسبتاً هم راضی بودیم. هرچند که پارس آنلاین هم خدمات با قیمت مناسبی داره.

خوب اینجا هیچ خبر خاصی نیست و ملالی نیست جز گرمی هوا و دو تا همکار حوصله سر بر و ترافیک بیش از حد و دوری راه.

به لطف انواع سریالهای بی مزه وقت پرکن که مجبوری تحملشون کنی و به یمن ماه مبارک رمضان و ضعف قبل از افطار و سنگینی بعد از افطار و کم خوابی و خستگی مفرط همه چیز به یک رکود نسبی رسیده! نه میشه به کسی زنگ زد و احوالی پرسید، نه حوصله کتاب خوندن داری و نه توی محل کار کسی کار میکنه که خبری از توش دربیاد. اینه که دستم حسابی خالیه و چیزی برای نوشتن ندارم.

گل مریم عزیز: خیلی وقته ازت خبری نیست. سلامتی؟ گل پسرت خوبه؟

ندا جان دعای اول صبحت(توی کامنت) حسابی خوش به حالم کرد! مرسی!

ربابه عزیز: اگه دیدم مزاحمتی تکرار شد سریع از اون روشی که گفتی اقدام میکنم و بقیه کار رو هم بهت خبر میدم. فعلاً که ظاهراً خبر جدیدی نیست!

میگما: من یکی دیگه از این کلمه نخبه حالم بد میشه. نخبگان دولت، نخبگان ملت، بسیجیان نخبه، انجمن نخبگان و.... همه چیز رو لوث کردیم، اینم روش. ببخشید که حوصله بحث سیاسی ندارم!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:47  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همگی دوستان خوبم

 

مطلب اول: ربابه جون می خواستم برا پستت کامنت بذارم ولی چند روز ازش گذشته بود. به نظرم هر کدوم از بچه ها یه سبک خاص نوشتن داره که حتی اگه اسمشونو هم نبینی می تونی تشخیص بدی مال کیه شاید هر کسی به یه روش خاص می تونه راحت تر فکرا و احساستشو بیان کنه. سبک تو هم خیلی ساده و بی پیرایه ست و یه طنز مخصوصی هم توشه خلاصه این که من از خوندن نوشته هات کلی می خندم و حال می کنم. هر جا که هستی موفق باشی.

 

مطلب دوم:

این شماره فصلنامه بخارا به معرفی آثار امبرتو اکو نویسنده و متفکر ایتالیایی اختصاص داشت. بین مقاله هاش نوشته ای بود در مورد فاشیسم تحت عنوان" 14 نگاه به پیراهن سیاهها" (فاشیستهای ایتالیا) که 14 ویژگی عمومی فاشیستها رو مورد بحث قرار می داد. بدبختانه این ویژگیها خیلی آشنا به نظر می رسند:

بر اساس نظر اکو

 

«1-اولین خصلت فاشیسم نمونه, کیش سنت است»

در این بند اکو بحث می کند که تفکر فاشیستی معتقد به "توحید عقاید" است. در این طرز تفکر تمامی پیامهای اصیل حتی اگر متفاوت به نظر برسند به شکل تمثیلی به حقیقت ازلی یگانه ای اشاره می کنند و تبع آن ارتقای تعلیم و تعلمی هم صورت نمی گیرد چون حقیقت یکبار برای همیشه عیان و بیان شده و ما فقط می توانیم به تفسیر پیام مبهم و مغشوشش بنشینیم.

 

«2-سنت گرایی به معنای انکار مدرنیسم است.»

در تفکر فاشیستی عهد روشنگری و عصر خرد, سرآغاز تباهی و فساد مدرن تلقی شد و بدین اعتبار می توان فاشیسم را نوعی خرد ستیزی دانست.

 

«3-خرد ستیزی با کیش "عمل برای عمل" همبسته و در پیوند است.»

بر اساس تفکر فاشیستی عملی را که فی نفسه زیباست باید بی تامل عملی کرد و تفکر نوعی اخته کردن عمل مزبور است. بنابریان فرهنگ و نگرش انتقادی همیشه محل شک است. سوء ظن و بی اعتمادی به دنیای روشنفکری از نشانه های بیماری فاشیسم است.

 

«4-روح نقاد تمیز می دهد و تمیز گذاشتن از نشانه های مدرنیسم است»

در فرهنگ مدرن مخالفت یا عدم توافق ابزار ارتقای شناخت است و لی در دیدگاه فاشیستی مخالفت, خیانت است.

 

«5-مخالفت از نشانه های تنوع و تکثر است»

فاشیسم در اثر حس ترس از تفاوت در پی وحدت و وفاق است و اولین حرکت پیش رس آن مقابله با غیر خودی هاست.

 

«6-فاشیسم عموما از خنثی بودن و سترونی اجتماع یا فرد نشات می گیرد»

یکی از گرایشات بارز فاشیسم تاریخی گرایش به یک طبق متوسط عقیم و خنثی است, طبقه ای که از بحران اقتصادی یا احساس حقارت سیاسی رنج می برد.

 

«7- فاشیسم نمونه به کسانی که خود از داشتن هویت طبقاتی مشخص محرومند می گوید که تنها امتیاز آنها مشترک ترین امتیاز آنهاست یعنی این که همگی در یک کشور واحد به دنیا آمده اند (یا در مورد ما یک دین واحد دارند)»

به همین خاطر تنها کسانی که می توانند به چنین ملتی هویت دهند دشمنان آنها هستند لذا فاشیستها همیشه گرفتار توهم توطئه ای چه بسا بین المللی هستند که راه گریز از این توطئه بیگانه ترسی است.

 

«8-پیروان فاشیسم همواره نسبت به ثروت هنگفت و نیروی دشمنانشان احساس حقارت می کنند»

ولی در تغییر مداوم سخنان و مواضع آنها دشمنانشان در آن واحد هم قوی ترسیم می شوند, هم ضعیف. حکومتهای فاشیست مجبورند در تمامی جنگها شکست بخورند چون اساسا قادر به ارزیابی عینی نیروی دشمن نیستند.

 

«9-از نظر فاشیستها هیچ تنازع بقایی در کار نیست بلکه زیستن اصلا بخاطر تنازع است»

صلح گرایی لاس زدن با دشمن است و بد چرا که زندگی ستیزی ابدی است.

 

«10-نخبه گرایی میلیتاریستی به شکلی بی رحمانه و ظالمانه به تحقیر ضعفاء می انجامد (شهروند درجه 2)»

فاشیسم تنها می تواند از نخبه گرایی عامه پسند دفاع کند. هر شهروندی بهترین آدم دنیاست. اعضای حزب (یا دولت) بهترین شهروندانند. ولی رهبر یا پیشوا با علم به اینکه قدرت بصورت دمکراتیک به او داده نشده و به زور بدستش افتاده خوب می داند که قدرتش بر پایه ضعف توده ها استوار است. توده ها چنان ضعیفند که همیشه به یک فرمانروا نیاز دارند.

 

«11-در چنین چشم اندازی هر کسی تربیت می شود تا قهرمان شود»

در ایدئولوژی فاشیسم هنجار قهرمان پرستی است که دقیقا در پیوند با کیش مرگ پرستی است. قهرمان فاشیسم در اشتیاق مرگی قهرمانانه(شهادت) می سوزد. مرگی که به عنوان پاداش حیات قهرمانانه تبلیغش می کنند ولی از قضا همیشه آدمهای دیگر را به کام مرگ می فرستد.

 

«12-از آنجا که ستیز ابدی و قهرمان پرستی, دو بازی متفاوت اند فاشیست نمونه خواست قدرتش را به بازی سومی بنام امور جنسی می کشاند»

منش فاشیستی بر این اساس به تحقیر زنان و به رد و محکوم کردن آداب جنسی خلاف عرف می پردازد.

 

«13-فاشیسم نمونه بر پایه نوعی پوپولیسم(توده گرایی) گزینش گر استوار است» 

در دیدگاه فاشیستی فرد بعنوان فرد از هیچ حقی برخوردار نیست و "مردم" کمیتی کیفی و متحد پنداشته می شوند که نماد اراده جمعی هستند و از آنجا که هیچ شمار عظیمی از ابنای بشر نمی توانند اراده جمعی مشترکی داشته باشند رهبر وانمود می کند که مترجم اراده جمعی آنهاست. از مردم دعوت می شود که تنها نقش مردم را بازی کنند و در نتیجه مردم تنها قصه یک نمایشند.

 

«14-فاشیسم بواسطه پوپولیسم گزینشی اش ضد حکومت نخ نمای پارلمانتاریست است»

لذا هر جا سیاستمداری در مشروعیت پارلمانی شک کند به این خاطر که دیگر بازتاب صدای مردم نیست می توان بوی فاشیسم را شنید.

 

ببخشید که سرتونو درد آوردم

شکیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 21:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که بخواین برین یه جایی گم و گور شین؟ یه جایی که کسی نشناسدتون. برای من که گاهی پیش اومده. دیروز داشتم کتاب ناطور دشت سالینجر رو می خوندم. آخرهای داستان پسره تصمیم می گیره بره یه جای دور و یه زندگی دیگه. وقتی به اینجاش رسیدم یادم افتاد که من هم سالهای زیادی همچین خیالی تو سرم داشتم. یه آرزوی دور و گنگ که از موقعیتت خیلی دوره ولی هر وقت حالت گرفته است بهش آویزون می شی. خودمو تصور می کردم که صبح تا شب می رم سر کار تو یه خونه نه چندان مجهز تو یه شهر غریب  زندگی می کنم و غروبها و آرزوها و  دلتنگی های خودمو دارم. ا لان که فکر می کنم می بینم از زمانی که 19 ساله بودم و کتاب ژان کریستف رو خوندم این تصویر یه گوشه ذهن من بوده. وقتی می ره پاریس و یه اتاق اجاره می کنه و زندگیشو با برشهای نازک کالباس و تکه های کوچیک نون می گذرونه. در حالیکه فکرش قلبش و روحش پر از زندگی آزادی بلند پروازی و انرژیه. حقیقتش اینه که من هیچوقت جدی دنبال این آرزو نرفتم. ولی با خودم فکر کردم شاید اونهایی که رفتن خارج هم یه همچین احساسی یه گوشه وجودشون بوده. بخصوص وقتی پرشنگ از محل زندگی و کارش و درسش نوشته بود خیلی احساس ژان کریستف وار! بهم دست داد.

چیزی که هست اینه که یک سالی بود که دیگه بهش فکر نکرده بودم. احتمالا با حضور بچه بی ارتباط نبوده. بدبختی اینه که وقتی بچه داری دیگه حتی نمی تونی گم بشی. چون این فکره و این مسولیتته باهاته. سر به بیابونم که بذاری بعد یکی دو روز باید برگردی ببنی سر طفل معصومت چی اومده. شاید فکر کنین بی ربطه ولی به نظر من مثل اون دختره بارهستی می مونه که می خواد خودشو بکشه ولی باعث مرگ چند نفر دیگه می شه! یا این شعر سپهری:

رفته بودم لب حوض    

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

مریم ق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
با کلی سلام و صبح به خیر

با اجازه همگی دارم یه آپولچه! (آپولوی کوچک) هوا میکنم و به مقادیر متنابهی کمک احتیاج دارم٬ لطفا به کمکم بیایید.

اول از همه باید برای یک ساختمان نقشه داخلی بکشم٬ فکر کردم میشه روی کمک بهار و بقیه دوستان مهندس و صاحب ذوق حساب کرد.

بعد هم یک شبکه کامپیوتری میخوام با دو ورودی و پنج تا خروجی٬ هزینه ها و نحوه راه اندازی و انتخابهای موجود و.... رو میخوام.

حالا میشه کمکم کنید.

                                                                                                             ماندانا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:11  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبحتون به خیر و خوشی

بالاخره ما هم مثل بقیه آدمهای این ساختمون از سر صبح که می آییم اینترنت داریم و دیگه منتظر خالی شدن اون کامپیوتر ویژه یا اومدن مسئول شبکه و ور رفتنش با کامپیوترامون نمیشیم.

نونای عزیز: ممنون از ای میل و تشویقت. جداْ اگه تشویقهای تو و ندای عزیز نبود من نمیتونستم اینقدر بنویسم. امیدوارم موفق و سلامت باشی.

مژده،فریناز و فرزانه عزیز: خوب شد بالاخره یک خبری ازتون شد. غیبتتون خیلی طولانی شده بود. اما محض رضای خدا یکی از آزاده ط خبری بده که دیگه غیبتش حسابی کبری شده!

یک نکته مهم: امروز صبح دوباره چند تا کامنت بی ربط رو پاک کردم. حتی بعضیش به اسم یکی از خودمون بود. فکر کنم باز یک انسان بیکاری پیدا شده که میخواد اوقات فراغتش رو با مزاحمت برای ما پر کنه. لطفاْ نکات ایمنی رو رعایت کنید و به کامنتهای نامربوط دقت کنید.

امروز ظاهراْ کارم زیاده! پس فعلاْ با اجازه: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:22  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

خوب چندتا نکته:

- اول این که تبریک عرض می کنم. به میمنت و مبارکی روز ملی دختران هم تصویب شد. خبرش رو اینجا بخونید.

ـ ربابه جان ، ندا و نونای عزیز: عکسها رو براتون فرستادم. رسید؟! اگه کس دیگه ای هم عکسهای زیپ شده ای که فروغ زحمتش رو کشیده می خواد رو خبرم کنه تا براش بفرستم.

ـ نتیجه انتخابات هیات امنای جامعه فارغ التحصیلان و نمایندگان دانشجویان اعلام شد. پلی تکنیکی ها اگه خواستید اینجا یک سری بزنید، شاید اسم آشنایی رو دیدید.

ـ خوب بالاخره از آثار وبلاگ دستمون به نمایشنامه نوشتن هم باز شد. توی این فکر بودم که شرح اون روز رو این مدلی بنویسم، اما کامنت سیما و تعبیرش به پرده جدید از حضور همیشگی من تشویقم کرد که یک دفعه هم این مدلی بنویسم.

ـ ندای عزیز: من از خدا می خوام که یکی به نویسندگان وبلاگ اضافه بشه، اما به نظرم جمع باید اجازش رو بده که خواهر یکی از اهالی فرزانگان ۷۳ هم اینجا بنویسه. منتظر نظر بچه ها می مونم.

ـ من فکر کنم با این وضعیتی که هر روزه با این آقایون همکار دارم بهتره صبحها بنویسم و عصر طرف وبلاگ نیام که عصبانیتم رو منتقل نکنم. چون این دو تا دیگه از راه رفتن روی اعصاب من گذشتند و دویدن رو هم پشت سر گذاشتند. مثلاْ همین الان: هر وقت حرف میشه جفت این آقایون که از صبح یا در حال تلفنی حرف زدن هستند و یا موبایلشون زنگ میخوره مدعی میشن که خانمها زیاد پای تلفن صحبت می کنند. تازه بماند که حجم کاری و ارتباطی من الان از جفت اونا بیشتره. اما دارن خودشون رو میکشن که دو تا خط مستقل داشته باشند و من و همکارجونم که هم کارمون بیشتره و هم به خاطر این که همکارجونم چندتا کار رو باهم انجام میده و مراجعه کننده بیشتری داره و هم اصولاْ چون خانمیم بیشتر صحبت میکنیم؛ یک خط داخلی کافیمونه! خلاصه اگه دیدید نوشتنم محدود شد به صبح بدونید که از دست این دو تا همکار بسیار گرامی متواری شدم! البته بگذریم که اینجا بعد از ظهرها سرعت خیلی کم میشه.

فعلاً با اجازه: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

پرده اول/ زمان: صبح چهارشنبه، مکان: دفتر سابق شرکت، حاضرین: من و همکار کارپرداز و راننده وانت

سه شنبه بعد از ظهر قرار شد که برای ثبت مشخصات قطعات و نمونه هایی که توی دفتر داریم و باید تحویل انبار محل اصلی شرکتمون ــ که قول دادند تا یک ماه دیگه اونجا بریم ــ به دفتر قبلی برم. میز و صندلی و وسایل کار اونجا نیستن، دفتر سوت و کوره، تعداد متنابهی فریم صندلی و فوم و قطعات تزیینی و موکت و پارچه و ..... وسط سالن ریخته شده. سوت و کوری دفتر باعث میشه دل آدم بگیره. یک سوسک از وسط قطعات بیرون میاد و یاد ماجرای دیروز می افتم و لبخند کمرنگی می زنم. قطعات رو لیست میکنم و بار وانت میکنن. همکار کارپرداز از لطف بی شائبه رئیس و بعضی مسائل تعریف کرد و کلی به خودم لعنت فرستادم که پس فقط به خاطر پی گیری کارهای شخصی خودش بوده که ما رو آواره و سرگردون دفتر مرکزی کرده و این که این مدت بهمون کاری نداشته و کارها رو بهمون ارجاع نمی داده تا از چشم مدیران دفتر مرکزی بیفتیم و اینجا همه مثل جذامی های از زیر کار در رو بهمون نگاه کنند و ..... از همه جالبتر این که بعد از این که همه بار و زحمت جابه جایی روی دوش این همکارمون بوده بهش گفته که دیگه ما کاری باهات نداریم و شنبه برو منابع انسانی تا برات تصمیم گیری بشه و به نظر من این اوج بی انصافیه، اونم از این رئیس و ....

پرده دوم/ زمان: سر سر ظهر چهارشنبه، مکان: دفتر سابق شرکت، حاضرین: من و جسد سوسکه

تک و تنها توی دفتر خالی ایستادم تا نمازم رو بخونم و راهی بشم. سر نماز یازده ماه از عمرم که اینجا گذروندم جلوی چشمم میاد و با خودم میگم: عجب روزگاری، عجب نماز با حضور قلبی!

پرده سوم/ زمان: ظهر چهارشنبه، مکان: پراید کوچولوی خودم توی خیابونهای شهر، حاضرین: من و تعدادی وسایل شرکتی و بعضاْ شخصی همکاری که از زیر تمام دردسرهای اسباب کشی فرار کرده و حالا من دارم جور باقی مانده وسایلش ـ البته از نوع شخصی ـ رو می کشم.

آفتاب داغ و ترافیک حوصله ام رو سر برده، رئیس تند و تند زنگ میزنه و من بیشتر کفری میشم که دست از سرم بردارید. می دونید که من پشت فرمون موبایل کاری جواب نمیدم. با خودم حرکات این دو تا آقای همکار طی این روزها رو مرور میکنم و یاد حرف دیروزم با همکار جونم می افتم که بهش گفتم اگه آدم یک همکار مثل فلانی داشته باشه دیگه نیاز به  صدتا دشمن نداره و همکار جونم میگه خوب عزیز دلم تو که این یک دونه همکار رو داری، تازه از نوع دوتاش! دیگه مشکلت چیه؟!! اون یکی که تا حرف اسباب کشی شد یک گرفتاری براش پیش اومد و رفت شهرستان و صبح دوشنبه اومد که هیچ کاری نمونده بود. تنها کاری که کرد بیرون آوردن کامپیوترش از توی کارتن ها و وصل کردنش بود و البته رها کردن کارتن ها وسط اتاق! حالا هم که وسایل شخصیش رو من دارم براش می برم. بدتر از همه این که از این بشر خنثی تر و بی نظرتر ندیدم. از ترس این که حرفش مخالف کسی باشه و شاید براش بد بشه اصلاْ هیچ حرفی در هیچ موردی نمی زنه. بعد رفتار اون یکی همکار توی این هفته کاری رو مرور کردم. از صبح فقط غر میزنه و غر میزنه که چرا دیوار اینجا کجه، چرا کسی ما رو تحویل نمی گیره، چرا اینجا آشفته و به هم ریخته است، چرا تلفن و اینترنت نداریم و اینقدر غر میزنه که حوصله آدم سر میره، بعد تا رئیس میاد یا زنگ میزنه که اونجا چه خبره: میگه همه چیز ردیفه، هیچ مشکلی هم نیست! دو تا زونکن لازم داشت و سه تا کارتن رو همون وسط ولو کرد و زونکنهاش رو روی میز ها و صندلی ها برگردوند و بعد انگار نه انگار که باید جمعشون کنه و اینجا رو که اینقدر از آشفتگیش می نالید آشفته تر نکنه، تمام هفته غر میزد که این میز کنفرانس جامون رو تنگ کرده و این میز به زور رئیس اینجا مونده و باید بره، وقتی رئیس گفت این میز رو اگه لازم ندارید بگید بیرون ببرن و آقای پاچه خوار گفت هر طور نظر شماست مهندس!! اما باز هم به خودش زحمتی نداد که اقدامی در این جهت بکنه! عاقبت من و همکار جونم رفتیم یکی رو پیدا کردیم و اومد میز رو باز کرد و بیرون برد. بعد هم من و همکارجونم آستین بالا زدیم و کارتن کامپیوتر همکار عزیز و زونکنهای ولو شده توسط اون یکی همکار عزیز و بقیه اتاق رو مرتب کردیم و آقایون به روی مبارک هم نیاوردند که کاری بکنند! بعد هم در تمام مدت اعتراض من به وضع موجود حتی جیک نزدند و جز سر تسلیم و رضا آوردن و بله مهندس، چشم مهندس گفتن کاری نداشتند. یکی پیدا بشه بگه پس اقلاْ پشت سر رئیس هم اینقدر غر نزنید. خلاصه تمام مدت مسیر با موسیقی متن زنگ موبایل، الطاف دو تا آقایون همکار رو مرور می کردم و حرص می خوردم. بعد هم که رسیدم کلی چرخ زدم و خیابونهای اطراف رو چرخیدم تا بالاخره تونستم ماشین رو یک جای نه چندان مناسب پارک کنم و روش آدرس رو بگذارم. درد کمر و گردنم هم شدت گرفته و هی به خودم میگم که دیگه برای کار عصبی نمیشم و سر کار دست به هیچ وسیله ای نمی زنم و در اسرع وقت به دکتر ارتوپد و فیزیوتراپ مراجعه میکنم تا از دست این دردهای مقطعی نجات پیدا کنم.

پرده چهارم/ زمان: بعد از ظهر چهارشنبه، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و آقایون همکار

خوب کسی که تحویل نمی گیره که از صبح داشتیم چی کار می کردیم و الان خسته و کوفته و با وسایل شخصی یا سفارش شده برگشتیم که هیچ! بابا یکی جواب سلاممون رو بده که کمی از عصبانیتمون کم بشه! از صبح مسئول شبکه اینجا بوده و داشته کامپیوترها رو با سیستم اینجا هماهنگ می کرده و آقایون فعلاْ سرشون توی کامپیوتراشونه. کل سیستم به هم ریخته و مقادیر فراوانی از اطلاعات روی کامپیوتر پریده. (خدا رحم کرد هیچ فایل شخصی اینجا نداشتم) و البته بگذریم که چقدر گشتم تا تونستم پس وردی که برام گذاشتند رو گیر بیارم.

پرده پنجم/ زمان: نیم ساعت بعد، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و همکار جونم و آقایون همکار و رئیس

رئیس: به موبایلتون زنگ زدم جواب ندادید.     من: توی ماشین موبایل جواب نمیدم.

رئیس: آهان! خودتون رانندگی می کردید.      من: سکوت

رئیس: سکوت                                         من: سکوت

رئیس: سکوت                                         من: سکوت

رئیس: صحبت با یکی از آقایون همکار           من: سکوت

در اینجا به این نتیجه می رسم که ایشون نه تنها کار مهم که اصلاْ کاری با من نداشتند که روی موبایل تند و تند به من زنگ زدند. به همکار جونم میگم: یعنی چی؟!! و ایشون هم متعجب از این حرکت بدون هیچ جواب خاصی فقط به من میگن که عزیز دلم اینقدر عصبانی نباش و تو رو خدا اخمات رو باز کن.

پرده ششم/ زمان: نیم ساعت بعدتر، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و همکار جونم و آقایون همکار و رئیس

رئیس شروع به صحبت کرده و میگه که با این وضع موجود /ـ و من توی دلم میگم که بنده فقط طراح اصلی اون بودم و هیچ نقشی توش نداشتم!! ـ شاید دیگه من نباشم /ـ یعنی برم دوباره توی شرکت خودمون که دوباره جون گرفته و وضعمون خوب شده و نیازی به اینجا ندارم که کلی رئیس بزرگتر داشته باشم و جواب پس بدم. ماشین یک ساله شرکتی رو هم که دیگه حتی یک نقطه سالم و یک قطعه تعویض نشده نداره بهتون پس میدم! ـ و ضمن این که با توجه به وضع مالی شرکت رو به راه نیست امکانش هست که تعدیل نیرو در کار باشه /ـ خوب مسلمه که توی این تعدیل نیرو به نیروهای پاچه خوار و سر به زیر نیاز هست و قرارداد آدمهای زبون دراز تمدید نمیشه؛ حتی اگه اونا یک لیسانس غیر مرتبط دانشگاه آزاد ابرآباد داشته باشند و استاد از زیرکار در رویی و سمبل بی سوادی و توی زبون دراز یک مدرک معتبر و مرتبط و ۷ سال سابقه کاری کاملاً مرتبط ـ

پرده هفتم/ زمان: بازم نیم ساعت بعدتر، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و همکار جونم و آقایون همکار

کلافه و خسته و عصبی و ناراحت و نگران آینده کاری و...... هستم. حوصله هیچی رو ندارم. همسرجان در دسترس نیست که بتونه آرومم کنه، از دست همکار جونم هم هیچ کاری برنمیاد و از بس بهم گفته اخمات رو باز کن و غصه نخور و دیده فایده نکرده خودش هم مثل من شده.

چند دقیقه بعد: اینترنتمون وصل میشه. اما سرعت خیلی پایینه و وبلاگ باز نمیشه.

پرده هشتم/ زمان: چند دقیقه بعدتر، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و همکار جونم و یک آقای همکار

بالاخره وارد وبلاگ میشم. امیدوارم یک پست، حالا یک پست نشد یک کامنت، یک کامنت نشد یک کلمه از دوستی ببینم و حالم جا بیاد. مگه اینجا قرار نیست بهمون روحیه و انرژی بده و کمک کنه تا قویتر با مشکلات مبارزه کنیم. الانه که با دیدن یک خط از یک دوست کلی از غصه هام یادم بره.............. آهانــــــــــن ...........  دریغ از حتی یک کلمه................    حالم بیشتر گرفته میشه و اوضاعم بدتر به هم می ریزه. از اونجایی که من همیشه دنبال موضوع برای نوشتن هستم تا وبلاگ رو به روز نگه دارم از این حالم هم برای نوشتن یک پست استفاده میکنم. (حالا بعضیها رو وادار به نوشتن میکنه و بعضیها رو هم از بامزگی نوع نثر به خنده میندازه. خوب خدا رو شکر که حتی توی این حال هم میتونم کاری هرچند کوچیک انجام بدم و ملت رو از تکراری دیدن وبلاگ نجات بدم!)

پرده نهم/ زمان: چند دقیقه مانده به رفتن، مکان: دفتر مرکزی ، حاضرین: من و همکار جونم

حوصله وب گردی هم ندارم و بی حوصله نشستم. تنها جایی که میرم تا شاید کمی اوضاعم رو بهتر کنه وبلاگ ابراهیم نبویه. پست آخرش رو میخونم و به این جمله می رسم که شهرداری موظف است آشغالها را جمع کند و صدا و سیما موظف است آشغالها را پخش کند.  و خنده ام میگیره. همکار جونم ذوق میکنه و میگه بالاخره خندیدی.  اوضاع کمی بهتر میشه. کلافگیم سرجاشه. اما دیگه به اون شدت نیست.

در اینجا پرده می افتد (و البته نه به قول شاعر که چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من) و من با پایان ساعت کاری کارت میزنم و راهی دو روز و نیم خدمت به خانه و به ویژه آشپزخانه میشم تا به لطف خدا دو روز به خوبی همکارام فکر نکنم و صبح شنبه انرژی کافی برای تحملشون داشته باشم.

این بود شرح بدون شرح!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
من هم تولد وبلاگ را به همه تبریک میگم مخصوصا اونایی که وبلاگ را به هر نحو سر پا نگه داشتند. وقتی که هک شد. وقتی که بلاگفا اذیت می کرد. وقتی که نویسنده هاش مشغول بودند و کمتر سر می زدند. . . .

زهره م

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:23  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من هم از طرف خودم تولد وبلاگ رو تبریک میگم و از طرف وبلاگ هم از شهرزاد و شادی تشکر میکنم! پست 1404 رو کاملاً به شرح اخبار میگذرونم و بعد سر فرصت از بدون شرح چهارشنبه ام براتون می نویسم.

دوشنبه شب با مریم م حرف زدم و اخبار واصله رو به شرح زیر به اطلاعتون می رسونم: مونا خانم مریم خانم اینها حدود 3 ماه پیش عقد کردند و منتظر حضور پدر و مادر عزیزشون برای مراسم عروسی هستند. از اونجایی که مونای عزیز قدیمتر ها اینجا می اومد از همین جا بهش تبریک میگم و آرزوی زندگی بسیار خوب و عاشقانه ای براش دارم. الهام خانم مریم خانم اینها که زمان قبولی کنکور ما یک دختر کوچولوی نازنازی بود که بغل من هم یک عکس داره الان برای خودش کلی خانم شده و سوم دبیرستانه و خرد میره. و صد البته که این فقط خواهر و برادرهای کوچیک ما هستند که بزرگ میشن و ما همونطوری 14 ساله و جوان می مونیم. مگه نه؟! تازه مریم از ربابه ع هم خبر داشت که دخترش حسابی بزرگ شده و خودش هم الان رزیدنت پوسته. از همین جا به ربابه عزیز تبریک میگم و اعلام میکنم که دلم خیلی براش تنگ شده و امیدوارم که به زودی ببینمش.

بعد از اخبار خانوادگی برسیم به یک خبری که چند روز پیش شنیدم و الان یادم اومد که بنویسم: ایران از لحاظ اقلیمی رتبه پنجم و از لحاظ تاریخی رتبه دهم و از نظر جذب توریست رتبه صدو بیستم رو داره. فکر میکنم به هیچ توضیح اضافه ای نیاز نباشه....

فروغ عزیز: همه عکسهای زیپ شده رسید. ممنون از کلی عکست. اگه دست کسی نرسیده بگه تا براش بفرستم.

بعداْنوشت: گزارش تصویری: م.... به سازمان ملل می رود. حیفه از دستش بدید!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبحتون به خیر

مرسی از همتون

من خوبم و  از دیدن این همه محبت خوبتر شدم.

اینترنت ما داره وصل میشه و امیدوارم به زودی بتونم از کامپیوتر خودم بنویسم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 9:48  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
من از کامپیوتر کلا خوشم نمی یومده و نمی یاد. بابا به چه زبونی بگم. جدا از این جعبه جادویی بدم می یاد. چه ساعتهایی که سرش هدر ندادم و چه بازی هایی که سرم در نیاورده. حالا هم که یه جوری شده که تمام هست و نیستمون شده در گرو همین یه الف جعبه. می خوای با دوستات ارتباط داشته باشی می شه که باید بیای دست به دامان همین فینقیلی بشی. همه روز به روز بزرگ می شن این روز به روز آب می ره. تازه تو دلت هزار تا حرف داری می خوای بنویسی که پیغام می یاد که الان فلان مشکل هست که نمی شه. این با ادب پیغام دادنشم یه جوری دیگه آدم رو دیوونه می کنه. خلاصه که اوومده بودم حرفهایی بزنم که این بلاگفا بازی در آورد و پشیموونمون کرد. شاید بگید حالا چه ربطی داره با کامپیوتر اون شبکه ست و این حرفها ولی برای من همشون یه گروهند.  حالا هم دارم می نویسم تا کی اجازه دهند بر روی وبلاگ برود من یکی نمی دانم.
واستید یه چیز دیگه بگم که ببینید چرا اینقد این چند روزه دلم پره از هر چی نسل کامپیوتره. یه دسکتاپ تو دانشگاه بود که خواستند برنامه سیگوین که یه برنامه بسیار ساده هست و از طریق اینترنت به صورت مجانی هم می شه دانلودش کرد روی این کامپیوتر بریزم. خیلی ساده این کار انجام شد با یه دکمه. راست می گم. چونه ست آپ و همه چی اتوماتیک انجام شد. بعدش خواستم همین کار رو با یه لپ تاپ که تازه اومده تو آزمایشگاهمون انجام بدم. آقا تو بگو انگار این کلمه سیگوین بشه عزرائئل برای این لپ تاپه. راست می گم. اولش وانمود کرد عملیات انجام شده ولی به استفاده از برنامه که رسید بصورت بسیار مودبانه پیغام خطا داد که انگار اصلا همچین برنامه ای رو روش نریختن. خلاصه که ما هم منظور من که جوجه ای هستم در علم کامپیوتر به همراه یکی از دوستان که بالاترین گواهینامه مربوطه در این رشته رو داره از دولت ژاپن افتادیم پشت این کار. بگید هزار تا راه رفتیم. کلا تحقیق و درس و بی خیال شدیم نشستیم ببینیم آخه چرا یک لپتاپ کوووچوولو که کلا یه کیلو هم نمی شه این همه تخس بازی در می یاره سر یه برنامه ساده و فقط هم همین برنامه. خلاصه که جونم براتون بگه ذیروز که جمعه بود تا ساعت چند تو دانشگاه بودیم برای این مسئله که مهدی زنگ زد و یادآوری کرد که خوونه ای هم دارم و بد نیست به فکر برگشت هم باشم. خلاصه کامپیوتر رو همون جور که همچنان درگیر چه کنم چه کنم با این برنامه بود رها کردم و اومدم خونه. امروز شنبه است و من شدیدا معتقدم شنبه ها و یکشنبه ها باید تعطیل باشم. هر چند استادم و سایرین این طرز فکر من رو نمی پسندند. به هر حال امروز تا الان که خونه موندم ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشه که چی به سر این موجود یه وجبی می یاد آیا بالاخره اون برنامه رو قبول می کنه یا نه. می دونید دوست مهندسم بعد از چندین روز کلنجار رفتن دلیل این مسئله رو چی تشخیص داد؟ می گه این شخص از این برنامه خوشش نمی یاد. ببینید آخه گیر چه کسایی افتادم. به کامپیوتر می گه شخص. بعدشم یه جوری حرف می زنه که انگار قضیه علاقه و این چیزاست. بابا به چه زبونی بگم این جعبه یه مشت آی سی و خرت و پرت دیگه است و اون برنامه هم یه چند خط اوراد و اوهام. همین.

آقا جان من اوومده بودم بگم که وبلاگمون از رونق نیوفتاده به چندین دلیل... می خواستم بگم منشور (چه کلمه ای پیدا کردم٬ خداییش خودم باورم نمی شه. از بش این چند روزه رادیو گوش دادم در مورد اینکه کیک پزی و هی میگه منشور سازمان ملل نشد و خلاصه ما هم یه کلمه یاد گرفتیم) آره خلاصه منشور (٬ خداییش خیلی حال می ده این کلمه رو به کار می برم یه جورایی احساس می کنم مهم شدم.. من دارم می یام کاندید ریاست جمهوری بشم دیگه فکر می کنم با این یه کلمه هم شده سواد لازم برای این پست رو دارم) .......... بابا اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم. شاید وقتی دیگر. یهو حوصلم سر رفت . برم برم...

نیلوفر جان اگه تو یکی ام اینجا نیایی دیگه منم شاید کم کم مجبور به اعتراف بشم که داره اتفاقاتی برای صفحمون می یوفته ها.

وای چقد حوصلم سر رفت دارم دیوونه می شم برم بیرون . بررررررم

خوش باشین ربابه ر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 6:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم که همگی خیلی خوب باشید.

نیلوفر جان خسته نباشی. شهرزاد خیلی خوب نوشته بود و حق مطلب را ادا کرده بود. مرسی شهرزاد جان.

تولد این وبلاگ هم به همه ماها مبارک. الان یکسال می شود که همدیگر را دوباره پیدا کرده ایم و شاید خیلی چیزها  درباره هم می دانیم. من که هنوز که هنوزست روزی ۳-۴ بار به اینجا سر می زنم.

راستی بچه ها من سه شنبه زینب را دیدم. نمی دانید چقدر لذت بخش بود دیدار یک دوست بعد از اینهمه دوران. پیدا کردن زینب را هم مدیون این وبلاگ هستم چون من قبلش اصلا نمی دانستم که زینب کجاست.

زینب بخاطر من با ۳ تا بچه یک ساعت رانندگی کرد و آمد سن خوزه. من هر چه بهش گفتم بگذار من بیایم تعارف کرد. زینب یک مامان به تمام معنا شده بود. من که فکر کنم هنوز خیلی راه دارم تا به اون برسم. ۲ تا پسر گل و آقا داشت و یک دختر کوچولوی بلا و شیرین و خوشگل. 

زینب جان از همه جیز و شام خیلی خیلی ممنون. زینب و شوهرش (آقا شهاب) من را بردند به یک رستوران شیک . این رستوران هم مثل تمام رستورانهای شیک کلی طول داد تا غذا را بیاورد و بچه های زینب همه قبل از شام خوابشان برد و من کلی دچار عذاب وجدان شدم. تازه بعدش هم ما هی نشستیم و حرف زدیم و دیگه کم مانده بود که بیایند و بیرونمان کنند.

بعد از دیدن زینب دوباره به هوس برگزاری ریونیون افتادم حالا دوباره بهتان ایمیل می زنم. فرینازجون ایندفعه سعی می کنم که دوباره گند نزنم.

خوب و خوش باشید.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 3:27  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
خوب. آفرین به خودم که اولین و دومین پست را در اولین سالگرد تولد وبلاگمون نوشتم. لطفا نگین که تولدش رو یه روز عقب انداختیم، چون دلم میشکنه (آخییییییییی! چه نازکدل).

وبلاگ فرزانگان۷۳ عزیز

تولدت مبارک. شدی بهونه ای برای دور هم جمع شدنمون. یک دور هم جمع شدن مجازی. شاید برای بعضیها وجودت غیر قابل تحمل بود. بودند کسانی که دلشون میخواست بهت یه خدشه ای وارد کنند. نمیدونم اسم اینو چی میشه گذاشت. تنگ نظری، حسودی، ... ، نمیدونم. ولی به هر حال تو هم با یک سال سنت بعضی چیزا رو تجربه کردی.

راستی دوستان چه بحثها اینجا مطرح شد. هر چند که یواش یواش بازار نوشتن تو اینجا از رونق افتاد. ولی اینجا رو داریم. برای هر وقت که دلمون خواست بخشی از زندگیمون رو با بقیه تقسیم کنیم. و مهمتر اینکه اگه اینجا رو هم از دست بدیم همدیگرو داریم.

من میخوام فقط برای همتون آرزوی شادی و سلامتی کنم. هم برای خودتون، هم برای خانواده های عزیزتون. میخوام بگم که سعی کنین شاد باشین و از لحظه لحظه زندگیتون استفاده و لذت ببرید و شادی رو به هر کس که در کنار شما هست منتقل کنید. همیشه دلیل برای غصه خوردن وجود داره - در هر زمان و در هر مکان - و غم هر کس هم برای خودش غم بزرگیه. ولی اگه به یاد بیاریم که از ما دردمند تر بسیار وجود داره، شاید تحمل درد و غممون خیلی خیلی راحتتر باشه.

با بهترین آرزوها

شهرزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:36  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار