تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
وقتی میای میبینی یار همیشگی و چندین و چند سالت اینطوری تو وبلاگ با غصه نوشته و تو هم حتی یه کامنت براش ننوشتی، چی حسی بهت دست میده؟

خودمو میگم. یکی از کم کارای وبلاگ. علتش چی بوده، نمیدونم. الان هم راستش حرف خاصی به ذهنم نمیاد که بنویسم. گفتم پاشنه رو بدم بالا و کت رو رو دوش بندازم و کلاه رو سر بذارم و برم دنبال پسورد وبلاگ. از توی خاک و خل (ببخشید، نهایت بی احساسی نسبت به وبلاگ بود) درش بیارم و یه چند خطی بنویسم. فوق فوقش وقتی نوشته ام تموم شد و خوشم نیومد میزنم پاکش میکنم. نه؟

اگه فرمت این پست با اونایی که بقیه مینویسن فرق داره ببخشید.

از چی بگم؟ آهان یه چیز یادم اومد. یاد خیلی سال قبل افتادم. خیلی سال گذشته دیگه، نه؟ منظورم از دوران مدرسه هست. خوب، این دوست گل ما از همون موقع احساس مسوولیتش بالا بود. تاریخ تولد تمام بچه های همدوره خودمون و همدوره خواهرش رو هم (بقیه دوره ها رو نمیدونم دیگه) از حفظ بود و هر روز صبح که میومد تخته رو پاک میکرد و تولد طرف رو بهش تبریک میگفت. حالا اگه بقیه رفقا به روی خودشون میوردن یا نه، من دیگه از اون باب چیزی نمینویسم (بذارین یه کم بحث رو جنجالی کنم و احساسات دوستان رو جریحه دار کنم بلکه بیان یه فحشی چیزی به ما بدن و چند تای دیگه از ما دفاع کنن و یه کم سوژه دستمون بیاد برای نوشتن.) ولی نیلوفر عزیز این امر رو دنبال میکرد.

خوب هنوز هم این رفیق عزیزتر از جان من همون احساس مسوولیت رو داره. خوب عزیز دل من. من خواستم برات کامنت بذارم، ایمیل بزنم، اصلا تلفن بزنم که قربون اون شکل ماهت برم سخت نگیر. خدا نیاره اون روزی رو که اونطور ناامید بشی. اصلا ناامیدی کار شیطونه (عجله رو یادمه که کار شیطون بود، ناامیدی رو دیگه نمیدونم). خدا بزرگه. روزی رسونه. گاهی اوقات هم سوژه رسونه. پس خودتو ناراحت نکن.

اصلا میدونی چیه؟ بذار من چند خط دستور آشپزی ایرانی برای دوستای اونور آب بنویسم. بلکه اگه از خوردن این فست فود ها به ستوه اومده اند و هوس کرده اند برای آشپزی وقت بذارن به اینجا رجوع کنن:

قورمه سبزی: سبزی قورمه سبزی رو از فروشگاه ایرانی شهرتون بخرین. اگه فروشگاه ایرانی ندارین به من ایمیل بزنین تا براتون بخرم و بفرستم و اگه هم خانواده نازنینتون در ایران سبزی خشک براتون میفرستن که دیگه قضیه حله. کنسرو لوبیا پخته هم که به راحتی از تمام فروشگاه های زنجیره ای قابل ابتیاع است (در انتخاب کنسرو دقت کنین. یه وقت کنسرو چیلی نخرینا. کیدنی بین بخرین). گوشت رو بذارین با پیاز بپزه. بعدش کنسرو لوبیا و سبزی رو بهش اضافه کنید و اگه آرامپز دارین که با خیال راحت بذارین برای خودش بپزه و اگه هم نه، زیر گاز را کم کنید و بذارین باز برای خودش بپزه و فقط گاهی اوقات یه سر بهش بزنین که نسوزه. بعدش ادویه مورد نظرتون رو بهش اضافه کنید. لطفا سخت نگیرین. اگه هم متاهل هستین به همسر گرامی بفرمایید ایشون هم سخت نگیرن. مثل دستپخت مامان (علی الخصوص مادر زن که من قربون همشون برم) نمیشه. ولی به هرحال غذای ایرانی هست دیگه. من فعلا ادامه نمیدم. چون نمیدونم اصلا دستور آشپزی من به درد کسی خورد یا نه. اگه دوست داشتین خبر بدین که بیشتر دستور آشپزی براتون بنویسم. اگه هم نه که هیچی.

 فقط محض اطلاع عزیزان بگم من در این هفته روی همه خانمهای ایرانی را سفید کردم و شدم یه خانم خانه دار گل. پخت قورمه سبزی به روش فوق، باقالی پلو، آش رشته، و انداختن ترشی مخلوط و سیر ترشی (البته در حجم بسیار کم) از اهم فعالیتهای من در طی این یک هفته هست. البته دوباره سرم داره شلوغ میشه و احتمالا خانه داری بعدی بره به چند ماه دیگه.

دوستتون دارم.

شهرزاد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 6:42  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
ماندانای عزیزم ،گفتی که فکر میکنی در این روز و روزگار عشق فقط مال شاعراست.من هم یک جورهایی مثل تو فکر میکنم .با این تفاوت که فکر میکنم که امروز دیگه عشق اولین اولویت  شاعران معاصر نیست. بیشتر از عشق درباره تنهایی و سردر گمی و این جور مقوله های درونی شعر میگن.من فکر میکنم که بیشتر شاعران معاصر بر خلاف قدیمیتر ها که سرمست از  حس عشق و وصال  معشوق بودند ،سرخورده از توهمی هستند که روزگاری در دلشون اونو عشق فرض کردند. عشق ،عشق،اون عشقی که سر کلاس ادبیات خانم آهنی و خانم روحانی اونقدر راجع به اون نوشتیم و نوشتیم یک جایی تو همون روزها مونده و من یکی که سالهاست دنبالش میگردم....کاش زمان به عقب بر میگشت و من همه انشاهای کلاس ادبیاتمو پاک میکردم و اونوقت مینشستم و با خودم فکر میکردم که علم بهتر است و یا ثروت....    و نه عشق......!!!!!!!!!!!

شیوا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

نیلوفر خسته، نیلوفر بی حوصله، نیلوفر عصبانی، نیلوفر درون دخمه، نیلوفر بدون مشوق مشغول گردگیری وبلاگ خاک گرفته، نیلوفر گشنه و تشنه، نیلوفر نگران، نیلوفر خیلی عصبانی، نیلوفر بی کامپیوتر، نیلوفر بی اینترنت، نیلوفر: نیازمند یکی با تخصص مهتاب ک،نیلوفر در وبلاگ مثل سایمون در سرزمین گچها تنها و سرگردان، نیلوفر...... به نظرتون یه نیلوفر این مدلی بازم میتونه اینجا رو سرپا نگه داره؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:5  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

من بازم اومدم و اصلاً هم ــ البته تا این لحظه ــ از این که شما هیچی نمی نویسید از رو نمیرم و بازم می نویسم. دیروز که از تولد وبلاگ و اولین پست وبلاگ که روز پنج شنبه هفتم مهرپارسال نوشتم که شروع وبلاگ بود؛ بعد رفتم و یک سری به آرشیو مهرماه 84 زدم و بعد دیدم که اولین پست من نیست که نیست. هر چی هم مدیریت قبلی رو این ور و اون ور کردم اثری ازش ندیدم که ندیدم. حالا یا باید بگردم ببینم اگه کپی از اولین نوشته داشته باشم دوباره با تاریخ قدیم ارسال کنم و یا تاریخ تولد وبلاگمون یک روز دیرتر بشه. خلاصه این که یک پست وبلاگ گم شده؛ از یابنده تقاضا میشه اونو به خونه اش برسونه.

پنج شنبه صبح با هزار مصیبت طرح رو دور زدم و مرز طرح پارک کردم و خودم رو به خونه مامان جونم رسوندم و با هم رفتیم مانتو بخریم. نکات جالبی رو که به نظرم اومد براتون می نویسم:

ــ پشت در خیلی از مانتو فروشی ها زده بود: چادر ملی موجود است. با کنجکاوی و دیدن نمونه فهمیدم که چادر ملی تقلید ناقصی از چادر عربیه که دستها ازش بیرون میاد و مثلاً آزادی عمل به طرف میده. اما به نظرم مثل همه کارهای تقلیدی دیگه نه به راه رفتن کبک می مونه نه به راه رفتن کلاغ. من که خوشم نیومد!

ــ یک سری مانتو جدید مد شده که سارافونه! یعنی یک سارافون که جلوش روی هم میاد و با بند بسته میشه و یا دکمه داره. اما از آستین توش خبری نیست! یعنی باید با یک بلوز آستین بلند پوشیده بشه. عملاً ندیدم که چه ریختی میشه، اما به نظرم تنوع خوبیه.

ــ مانتوی کوتاه به هیچ وجه اجازه تولید و فروش نداره.

ــ تنوع رنگ مانتوها خیلی کم شده، این که اثری از رنگهای شاد و حتی روشن ــ به جز فیلی و طوسی خیلی روشن و یا کرم ــ نیست یک طرف، حتی یک مانتوی سبز رنگ هم ندیدم. احتمالاً سنسور سبز چشمهای من ضعیف شده!!

این بود خاطره من!!

 

بی حوصلگی ناشی از این بلاتکلیفی و آوارگیمون بدجوری مغزم رو تکون داده. از دم ظهر که رئیسمون اومد اینقدر بهش پرت و پلا گفتم و درشت بارش کردم که فکر کنم بسپره فردا دم در راهم ندن! از همه بدتر این که به معاونت منابع انسانی کل شرکت ( که قراردادها و حقوقمون زیر دستشه) چنان حرفی زدم که بیچاره از عصبانیت سرخ شد و رئیسمون هم رفت توی زمین. خودم از حرفی که زدم خیلی خوشم اومد، اما خدا عاقبتم رو به خیر کنه! آخه این چند روزی که ما اومدیم اینجا به جز یک بنده خدا نفر خدماتی طبقه و منشی این طبقه که کمکمون کردن، حتی یکی از روسا و مسئولین که ادعاشون میشه نیومدن بگن اصلاً شما هستید یا نه! وصل کردن شبکه و تلفن و خوشامدگویی پیش کش. تازه عین جذامی ها باهامون رفتار میکنن و انگار قرنطینه شدیم! من هم حسابی از این همه تحویل گرفتن شاکی شدم و امروز که بعد از 4 روز رییسمون رو دیدم هرچی خواستم بهش گفتم؛ اما دلم خنک نشد. تا رییسمون زنگ زد به معاونت منابع انسانی و ازش سراغ کارت ساعتمون رو گرفت، ایشون هم فوری دوید بالا که کم و کسری ندارید؟! ما در خدمتیم ها!! منم خیلی شاکی شدم و به سختی خودم رو کنترل کردم که موقعیت مناسبی پیش بیاد و از شرمندگیش دربیام. خلاصه ایشون کلی ادعای تحویل گرفتن ما رو داشتند و کل امور رفاه و خدمات شرکت دستشونه و ضمناً به علت پزشک بودن به نظافت ساختمون توجه ویژه دارن(مثلاً) و باز به دلیل پزشک بودن به مناسبت شروع ماه مبارک از خودشون مقاله پزشکی روی برد صادر کردن که افطاری و سحری چی بخوریم یکهو چشمشون افتاد به جنازه سوسکی که دیروز توی اتاق کشته بودیم و انگار برای اولین بار در محیط استرلیزه شرکت با چنین موجودی روبه رو شده، گفت این از کجا پیداش شده؟!! تا رییسمون بفهمه ایشون به چی اشاره میکنه، من با کمال خونسردی گفتم ما روزی دو سه تا از این مهمونها داریم. اینها تنها موجودات شرکت هستند که توی این چند روزه به ما سر زدن!!!! خلاصه که قرمز شد و بعد سبز شد و بعد که کلی بخار از گوشش بیرون داد گفت: نـــــــــــــــــــه! اختیار دارید! همه شرکت شما رو خیلی دوست دارن و در خدمتتون هستند!! خلاصه که بعد از رفتنش تا یک ساعت با همکارجونم که لحظه ارتکاب جرم توی اتاق نبود می خندیدم و می گفتم آخیـــــــــــــش، دلم خنک شد!!  البته بعدش که آقای دکتر ..... رییس بزرگه رییسمون و فامیل جان مدیرعامل کل مجموعه با رییسمون اومد داخل اتاق رو ببینه به همکارم گفتم: یکی جلوی منو بگیره که من دیگه حرف نزنم!!!

/ به نظرتون به من، دختر به این خوبی و گلی و ماهی و آرومی میاد که از این درشتهای جانانه به کسی که برای اولین بار می دیدمش و حقوق مرا پرداخت میکند اینجوری بگم؟!!

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

 

سفرنامه 8

در ادامه داستانهای مارکوپولو ــ که البته توی آرشیو تلویزیون و به دلیل پاره ای مسائل فنی  بعضی قسمتهاش رو جا به جا کردند و حالا از نظر زمانی نامرتب پخش میشه ــ امروز از تالاب زریوار براتون می نویسم.

از سنندج تا مریوان حدود 120 کیلومتر فاصله داره و نگل تقریباً وسط این دو تا شهره. با رد کردن مسیر کوهستانی و قاچاق خور سنندج تا مریوان، به دشت مریوان می رسیم که به نسبت سایر مناطق سرسبزتره. قبل از هرچیز سراغ تالاب معروف این شهر رو گرفتیم و سمت دریاچه رفتیم. شهر مریوان روی یک سری تپه و دامنها های این تپه ها قرار گرفته و تمام مناطق این شهر به نوعی شیب دارن. دریاچه سمت غرب و جنوب غربی شهر قرار داره و پشت دریاچه تپه های بلندتری نسبت به شهر قرار دارن. بیشتر هتل ها و مهمانسراهای مریوان نزدیک دریاچه هستند و مهمانسرای جهانگردی روی یک تپه و کاملاً به دریاچه مشرفه و با پایین اومدن از این تپه به لب دریاچه می رسیم. دریاچه آب زلالی داره و اطرافش که عمق کمتره نیزار شده و مرغابی و اردک داره. ضلع شرقی دریاچه تبدیل به پارک شده و از امکانات رفاهی و نیمکت و کبابی و بستنی فروشی توش هست تا انواع بساط فروش بلال و گردو و بادکنک. بین درختهای نزدیک دریاچه هم سکوهایی ساخته شده که برای چادر زدن و شب موندن مناسبه. روی دریاچه امکان قایق سواری هست و میشه با قایق پدالی یا موتوری توی دریاچه گشت. طبق معمول سایر نقاط کردستان، اینجا هم پر از افراد بومیه که عصر پنج شنبه برای تفریح اینجا اومدند. غذای خاص این گردشگاه هم کباب ماهی قزل آلاست که میگن ماهیش رو از همین تالاب میگیرن. البته ما که جایی بساط ماهیگیری ندیدیم! بعد از گشت زدن توی محوطه دریاچه و نیم ساعتی قایق سواری کردن تصمیم گرفتیم که شهر و بازارچه مرزی رو ببینیم. بعد از دیدن هتلهای اطراف و انتخاب مهمانسرای جهانگردی به عنوان جای شبمون به سمت شهر راه افتادیم. یکی از این مثلاً هتلها مجتمع ویلایی مرجان بود که ویلاهای 80-70 متری و محوطه بسیار زیبا و رستوران شیکی داشت که البته هم برای ما بزرگ بود و هم جای خالی نداشت! توی هتل پرسیدیم سوغات مریوان چیه؟ و جواب شنیدیم رانی و مشروب!! سراغ جاهای دیدنی شهر رو گرفتیم و گفتند بهترین جای گردشی شهر همین تالابه و بازارش. تالاب رو که دیده بودیم و رفتیم سمت بازار. بازارش بیشتر اجناسیه که از مرز میاد. هرچند که ما نفهمیدیم مرز اینجا با عراقه و عراق با این وضعیت نابسامان چطور این همه اجناس لوکس داره. بیشترین مغازه ها لوازم آرایشی و عطرهای خارجی داشت و تعدادیشون هم چای و برنج و نسکافه و برخی هم لوازم برقی و البته تعداد متنابهی عمده فروشی انواع آبمیوه های رانی. چند تا از لوازم آرایشی ها رو سر زدیم و برخی مارکهای قدیمی ادکلن که سالیانه ساله که دیگه اثری ازشون نبود رو اونجا دیدیم. لوازم آرایشی هم بسیار متنوع بود. دم غروب بود (یعنی حدود ساعت 7:30) که با بلند شدن صدای اذان یکی یکی مغازه ها کرکره ها رو پایین کشیدند و طی چند دقیقیه از اون بازار شلوغ فقط چندتا دونه مغازه که توش مشتری بود باز مونده بودند. همه رفتند و شهر به سرعت خلوت شد. ( توی سقز هم همینطور بود. بلافاصله با تاریک شدن هوا یک دفعه همه جا تعطیل شد و به جز داخل پمپ بنزینها دیگه کسی توی خیابون نبود.) به سمت دریاچه برگشتیم تا شام از اون کباب ماهی معروف بخوریم. اما برخلاف شهر، اطراف دریاچه و پارکش جای سوزن انداختن نبود. انگار همه مردم مریوان کارشون رو تعطیل کرده بودند تا برای تفریح شب جمعه کنار دریاچه بیان. توی پارکینگ به اون بزرگی جای ماشین نبود و تاکسیها و آژانسها هم تند و تند مسافر می آوردن و پیاده میکردند. توی کبابی ها و بستنی خوریها هم شلوغ شلوغ بود و علیرغم تاریکی بساط قایق سواری به راه بود. ملت همینطوری و بدون ناراحتی از این که شلوغه، بین جمعیت و وسط سر و صدا زیرانداز پهن کرده بودند و با تخمه و چای و بعضیها هم تاس و تخته سرخودشون رو گرم کرده بودند. کباب ماهی که به نسبت غذاهای معمول شهرستانهای منطقه کمی گرانتر بود رو خوردیم که البته به نظر من چیز خیلی خاص و فوق العاده ای نبود و بعد از کمی قدم زدن توی اون شلوغی به سمت مهمانسرای جهانگردی رفتیم. خیلی دوست داشتم که میشد شب رو کنار تالاب و توی چادر بمونیم، اما بعد فهمیدیم که معمولاً تا نصفه شب شلوغه و سر و صدا نمیذاره که بخوابیم. بعضی وقتها هم دعوا و سر و صداهای اضافه و.... پیش میاد که دیگه واویلاست! راستی یکی دیگه از مشخصه های جالب کردها اینه که بعضیهاشون صدای خوبی دارند یا لااقل فکر می کنند که صدای خوبی دارند و موقع گردش و تفریح اون شخص خوش صدا میزنه زیرآواز و با یک ریتم شاد و محلی می خونه و اطرافیانش هم حظ میکنن. مهمانسرای جهانگردی هم قیمت مناسبی داشت و هم تر و تمیز بود. ضمن این که حالت ویلایی داشت و اپارتمانی نبود. کل مجموعه جای نسبتاً کوچکی بود و صبح که از پنجره بیرون رو نگاه کردیم از یک طرف می شد دریاچه رو دید از طرف دیگه به تپه شمال شرقی دریاچه دید داشت که محل رزمایش و مانور شهریورماه نیروهای مسلح بود و چادرهای پادگانی زده بودند. ما هم از خلوتی کله سحر استفاده کردیم و از پشت مهمانسرا تا لب دریاچه اومدیم. هوا عالی بود و منظره تپه های پشت دریاچه توی آب صاف صبح دیدنی بود. پرنده ها هم که دیگه غوغا کرده بودند. دیروز کنار محل قایق سواری یک پارچه نوشته ای دیدیم که زده بود محل استقرار اعضای تیم ملی قایقرانی کشور. صبح زود دیدیم که تیم قایقرانیمون با اون قایقهای کشیده و بلند یک نفره دارن تمرین میکنن. دو تا ورزشکار خانم، سه ورزشکار آقا، یک آقای مربی خارجی و یک خانم مترجم. کمی که قدم زدیم ساعت شد 8 صبح و انگار زنگ مدرسه رو زده باشند دوباره محوطه دریاچه پر شد و مردم برای پیک نیک صبح جمعشون بساط پهن کردند و قایقهای تفریحی هم به کار افتاد. ما هم بدون هیچ خرید خاصی از سوغاتیهای بازارچه مرزی(!!) برای دیدن اورامان از مریوان خارج شدیم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

صبحتون به خیر.

امروز کمی زودتر از 8 رسیدم و تونستم چند لحظه ای وبلاگ رو چک کنم. شادی جان ممنون از لینکت. البته من که فعلاً نمیتونم بخونم! شیوای عزیز از شعرهای خودت هم برامون بنویس.

نمی دونم هنوز این تعطیلات و سفرهای تابستونی تموم نشده و مت سرکارشون برنگشتند که بام بی خبریه مطلقه؟!! به نظرم باید دعا کنم خدا نسل هرچی تعطیلیه از روی زمین برداره و ملت سر زندگیشون باشن و بنویسن!

دیشب با مریم م صحبت کردم و به همه سلام رسوند. مریم اخباری که به من گفتی رو بنویسم یا خودت می نویسیشون؟

صبح رفتم بنزین بزنم. یکی از اون صحنه های جالب دیدم که نمیشه نگم. یه آقایی یک قوطی خالی رانی آورده بود و داشت توش بنزین می ریخت. نمیدونم برای چه کاری می خواست یا کدوم ماشین کم مصرفی رو میخواست از بی بنزینی کنار خیابون نجات بده. اما برای پرکردن قوطی 300 سی سی حجمی تمام دور و بر رو بنزین ریخت. خیلی دلم میخواست جلوی پمپ بودم و میتونستم مقدار بنزین مصرف شده رو بخونم. من به شدت با درست مصرف کردن به جای کم مصرف کردن موافقم و از ریخت و پاش اضافی بدم میاد. اما توی این یکی به نظرم کار از اسراف و مصرف درست و این حرفها گذشته.

در پی افاضات دیروز رادیو پیام امروز فقط چند دقیقه برای اخبار اجتماعی روشنش کردم و دیدم باز داره از شهردار ایراد می گیره: ظاهراً قالیباف توی افتتاح چند تا طرح توی تهران گفته با جلسه و شعار و این حرفها مشکلی حل نمیشه و باید کار انجام بشه. مجری اخبار هم در تحلیلش می گفت اتفاقاً شعار دادن برای این که مردم و مدیران پایین تری و سهامدارها با شعارهای مدیرشون آشنا بشن خیلی خوبه و اصلاً هم ایراد نداره! فقط باید این شعار ها با عمل همراه باشه و فقط شعار نمونه. یکی پیدا شه به ایشون بگه: مجید دلبندم: شعار اسمش روشه! اونی که مدیران پایین تر و سهامدارها و مردم باید باهاش آشنا بشن اهداف و سیاستهای کاری یک مدیره و ربطی به شعارها و وعده های خوش آب و رنگ مدیران نداره. خلاصه که این سیمای دولتی به خاطر چندتا مخالفت کوچیک شهردار بدجوری بهش "گیر" داده و سعی میکنه از هر کار و حرف ایشون یک ایرادی بگیره و نقدش کنه. حیف که از دنیا بی خبرم و تنها اطلاعات من از همین اخبار یک سویه رادیو پیام حاصل میشه و حسابی حرف کم آوردم! به قول همکارجونم بدجوری به نوشتن معتاد شدم و اگه ننویسم انگار یک چیزی گم کردم. فقط یک مشکل خیلی خیلی کوچولو هست: این که دیگه نمیدونم چی بنویسم! به خصوص عدم دسترسی به اینترنت و اخبار باعث میشه که هیچ موضوع جدیدی پیدا نکنم. آیــــــــــــــــــی ملت علاقمند: به من بگید چی بنویسم؟!

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:37  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان گلم

بچه ها من خیلی از این متن خوشم آمد. اگه دوست داشتید بخوانیدش.

Me and My American Friend: A Dream That Doesn't Belong to Me

خوب و خوش باشید

شادی رستمی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 1:21  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان

خیلی دوست دارم بنویسم ولی راستش نمیدونم از چی بنویسم....

پنجشنبه خیلی خوش گذشت ولی جای خیلی ها خالی بود.میخوام یک شعر بنویسم باشه؟

هزار کاکلی شاد در چشمان تو

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را

ای کاش زبان سخن گفتن بود......

**احمد شاملو**

مرسی از محبت شما به مادرم .دوستتان دارم....     شیوا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:58  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

وسطهای نوشتن دستور آشپزی بودم که دیدم اون کامپیوتره خالیه و دویدم و مطلبم رو فرستادم. مریم جونم شماره منو داری؟ اگه فکر می کنی میتونم کمکی بکنم حتماً خبرم کن. ضمناً چون تقریباً بانک اطلاعاتی شماره تلفن های همه پیش منه و هرکی شماره کسی رو میخواد به من sms میزنه؛ اگه ممکنه لطف کنید و تغییر شماره ها و آدرس ای میل تون رو به من اطلاع بدید. از شکیبا، فاطمه ع و زهره ف هم میخوام که حتماً شماره هاشون رو برام بفرستن. هم شماره ام توی پست موقته و هم ای میلم رو دارید. راستی تا تولد یک سالگی وبلاگ چند روزی بیشتر نمونده. جمعه 7 مهر. ببینم میشه این روز یک برنامه خاصی بگذاریم؟ مثلاً همه حتماً توی این روز حتی اگه شده یک کلمه توی وبلاگ بنویسند؟! یا مثلاً.... نمیدونم بگید چی کار کنیم؟ ضمناً گلی خانوم به نظرم جایزه پرکارترین نویسنده وبلاگ توی یک سال اخیرــ البته به جز خودم ــ به تو می رسه. فقط باید این روزهای باقی مونده رو از دست ندی و کلی برامون بنویسی. تازه با اکرم هم صحبت کردم و به همتون سلام رسوند. بماند که توی چند دقیقه صحبتمون یک دستش به گوشی بود و یک دستش به مهرآفرینش. فعلاً هم از کار بیرون به خودش مرخصی داده و مثل یک مادر فداکار تنها کارش بغل کردن و راه بردن گل دخترشه و چون کامپیوترش خرابه از همه دنیا بی خبره. حال همتون رو پرسید و به همه سلام رسوند.ضمناً تولد متولدین ماه مهر :تولد شکیبا و لیلا و سیما رو تبریک میگم. اگه کس دیگه ای هم هست لطفاً بگه که بهش تبریک بگم.

خوب فعلاً با اجازه: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

 

خوب بعد از نق زدن صبحگاهی بریم یک کار مفید انجام بدیم. لطفاً کسی به من نگه برم سر کارم و اینقدر پرحرفی نکنم: چون ما در اعتراض به این وضعیت نابسامان کاری توی دخمه ببخشید اتاق جدیدمون و متواری بودن ریاست محترم شرکت که حتی امکان امضا شدن برگه مرخصی رو نداریم؛ فعلاً از انجام هرگونه کار اداری معذوریم. البته بماند که حتی اگه بخواهیم هم نمیتونیم کاری انجام بدیم! نه شبکه داریم که بتونیم به استانداردها و نقشه هامون دسترسی داشته باشیم، نه پرینتر داریم که نامه و قرارداد پرینت کنیم، نه تلفن داریم که پی گیر کار سازنده هامون باشیم، نه کسی برگه برامون امضا میکنه که ماموریت بریم، نه کارتن های زونکنها و اسنادمون رو باز کردیم و به چیزی دسترسی داریم و خلاصه امکان انجام هیچ کار ادری رو نداریم. تنها کاری که ازمون برمیاد اینان: یا وبلاگ نوشتن و امیدوار بودن به ارسالش، استفاده از سه نوع بازی موجود روی ویندوز کامپیوتر، مطالعه زبان شیرین ایتالیایی و همین و فقط همین! خوب حالا با این اوصاف به نظرتون من نباید یک وبلاگ نویس حرفه ای بشم؟!! فقط مشکل اینه که دیگه موضوع برای نوشتن ندارم!! پس رو میارم به بحث شیرین آشپزی!

خوب بالاخره طبق تقویم ــ و نه اعلام رسمی مراجع به همان دلیل دیروزی! ــ ماه مبارک رمضان شروع شد. ماه رمضان حال و هوای خاصی داره و آدم رو تا یک جاهایی می کشونه که خیلیها در موردش حرف زدند و خیلیها حتی از دوستان خودمون خیلی بهتر از من لمسش کردند و می نویسند. اما موردی که من قراره به عنوان سوژه ازش حرف بزنم تغییر عادات غذاییه. آدم توی این ماه معمولاً غذاهایی می خوره که وقتهای دیگه ندرتاً بخوره. اما هرچی هست علیرغم روزه و محرومیت از غذا ماه خوشمزه ایه.( یکی ندونه فکر میکنه الان قهرمان پرورش اندامه که این همه حرف خوراکی رو میزنه و اگ منو ببینه احتمالاً میگه تو که این همه می خوری پس کو ...؟!) بگذریم. امروز میخوام در مورد یکی از این خوردنیهای شیرین و خوشمزه شله زرده که هم محبوبیت خوبی داره و هم سریع و راحت درست میشه. امتحانش کنید؛ فکر کنم می ارزه!

مقدار منتاسبی برنج ( مثلاً در حد نصف پیمانه برای دو نفر نسبتاً پرخور!) را به خوبی شسته و با مقادیر فراوانی آب می پزیم. بعد که برنج حسابی وارفت و کاملاً از شکل و ریخت افتاد دو برابر مقدار برنج شکر و مقدار دلخواه خلال بادام و یا پسته به آن اضافه کنید. با توجه به کم شدن آب و غلیظ شدن مراقب باشید که ته نگیرد. وقتی دیگه حسابی پخت و آماده شد(میتونید بچشید تا مطمئن بشید!) گلاب و زعفران را اضافه کرده (توی شله زردهای نذری در این مرحله و موقع هم زدن آن دعا و نذر می کنند) و چند دقیقه بعد توی ظرف میکشیم. بهتر است که از کاسه های کوچکتر و به صورت پرسی استفاده کنید. بعد از این که کمی خنک شد و رویش یک لایه بست با دارچین و خلال پسته و بادام تزیین می کنیم. اینو داشته باشید تا بعد!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:16  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

صبحتون به خیر

ما هنوز اینترنت نداریم و از عالم دنیا بی خبریم و من دارم از پشت میز خودم می نویسم و امیدوار می میمونم که بتونم چند دقیقه به اون کامپیوتر ویژه دست پیدا کنم و اینا رو بفرستم. مژده جان خیلی وقته هیچ خبری و حتی چند کلمه کامنتی ازت نیست. بی زحمت یک خبری از خودت بده. آزاده ط عزیز این بی خبری طولانی دیگه داره نگران کننده میشه. لطفاً بی خبرمون نگذار. این شعرو بخونید:

               یک روز رسد غمی به اندازه کوه

               یک روز رسد نشاط اندازه دشت

               افسانه زندگی چنین است عزیز

               در سایه کوه باید از دشت گذشت.....

خوب امیدوارم که دشتهای نشاطتتون فراختر بشه و کوههای اندوه کوتاهتر.

صبح ها از بس ترافیک زیاده توی ماشین فقط رادیو پیام گوش میکنم تا ببینم اوضاع خیابانهای شهر چطوره. جالبه که فقط یک ساعت رادیوپیام گوش کردن کلی موضوع برای نوشتن دست آدم میده. چندتاش رو ببینید:

ــ مجری داره صحبت میکنه و از فضایل ماه مبارک رمضان میگه و این که توی این ماه درهای بهشت بازه و شیطان توی غل و زنجیره. میگه باید حواسمون باشه که شیطان همیشه در کمینه و از هر راهی منتظره که ما رو به از راه به در کنه. و بعد بدون هیچ ربطی یک دفعه اعلام میکنه مثلاً همین مدهای لباس یکی از دامهای شیطانه و .... من هنوز دارم فکر میکنم که چه ربطی داره؟!! / بی زحمت با صدای آقای کاظمی بخوانید!/

ــ از تیم یازده نفره وزنه برداری آزمایش دوپینگ نه نفرشون مثبت بوده و به همین دلیل این تیم به مسابقات جهانی اعزام نخواهد شد. بازم بگید ما مظهر خوبی هستیم و ورزشکارای ما جام اخلاق رو می برن و ما اصلاً خلاف نمی کنیم و کلی از این حرفهای همیشگی!

ــ گوینده داره خبر میخونه و از طرف راهنمایی و رانندگی اعلام میکنه که از امروز ساعت اجرای طرح ترافیک کم شده و به جای 17 تا ساعت 19:30 ادامه دارد. و خبر بعدی رو میخونه. بعد بدون حتی یک کلمه توضیح ناقابل و خدای نکرده یک عذرخواهی از خبری که خونده؛ متن خبر رو دوباره میخونه که طبق اعلام راهنمایی و رانندگی ساعت اجرای طرح ترافیک کاهش یافته و از 19:30 به 17 رسیده است. یعنی این همه آدم شنونده ارزش یک عذرخواهی شنیدن ندارند؟!

ــ تمام فکر و ذکر خانمها یا اینه که هر وقت میخوان همه خانواده رو خوشحال کنن نهار ماکارونی سمیرا درست میکنن ، یا اینکه مایع ظرفشویی که استفاده میکنن هم با آب سرد کف بکنه و هم با آب گرم و عطر خوبی هم داشته باشه، یا این که شوهرشون  ملی پوش هستند و به این خاطر حق دارند که پز بدن و خودشون رو بگیرن؛ خوب بالاخره کفش ملی پز دادنی هم هست یا شاکی میشن که چرا ازشون پرسیدن کدوم آرایشگاه میری؟ چون با شامپو گل پسند نیازی به آرایشگاه نیست و.... بعد باز بگن که خارجی ها از زن استفاده ابزاری میکنن تا کالاهاشون تبلیغ بشه و چرا توی تبلیغات غربیها خانمها فقط فکر لوازم آرایش و خودآرایی و ابزارآلات لاغری و این حرفها هستند و از کرامت انسانیشون حرفی نیست و صد البته که کرامت زن ایرانی توی پختن ماکارونی و شستن ظرفها با مایع ظرفشویی و عدم نیاز به آرایشگاه و نهایت افتخار به همسری که کفش ملی می پوشه خلاصه میشه......

ممکنه لطفاً یکی بیاد به من بگه میشه دیگه بسه؟!!

بعداْنوشت: راستی یادم رفت بگم: تنها انگیزه من از گوش دادن به این افاضات به جز شنیدن اخبار ترافیکی و پیدا کردن موضوع برای نوشتن توی وبلاگ این بود که اول صبح که روشن کردم یک دور کامل یار دبستانی پخش کرد و منو برد به حال و هوای یاران دبیرستانی و .....

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:30  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها سلام

در راستای پیشنهاد شادی یک سوال از مادران:

حدود ۲ هفته ای هست که من سعی می کنم یه روزهایی مرخصی بگیرم و  پیش دخترم بمونم. توی روزهایی که خونه هستم زهرا خیلی منو می بوسه و چپ و راست میاد می گه:

"مامان دووسی دارم. قد دنیا خیلی" یعنی که خیلی دوستت دارم. به خصوص وقتی که یک کاری براش انجام می دم مثل غذا دادن یا عوض کردن یا. . . حتما منو می بوسه و این جملات رو تکرار میکنه.

من نمی دونم طبق عادتی که توی مهدکودک داره این کار رو صبحها که سرحالتره انجام میده یا اینکه میفهمه که من مخصوصا موندم خونه و اینجوری داره از من تشکر میکنه و تشویقم میکنه که بیشتر پیشش بمونم.

اگه تجربه ای در این زمینه داریدمنتظر شنیدنشون هستم.

زهره م

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 و به خصوص برای مریم عزیز

من هم تجربه مشابهی داشتم با این تفاوت که من بچه ام رو مهد نمیذاشتم فقط از خونه میادم بیرون٬ خوب یادمه که گریه اش یک روز منو برگردوند خونه و چند روز هم باعث شد این ور در اشکهای من بیاد پایین ولی الان همه چی خوبه٬ پسرم میاد و خداحافظی میکنه و من هر صبح با یک عالمه انرژی میام بیرون چون دو تا چشم امیدوار و یه زبون خیلی شیرین بدرقه ام میکنه و بهم یادآوری میکنه "مامان جایزه یادت نره"

مریم گلم٬ آدمهای همدرد من و تو زیادن٬ همین میتونه کمکت کنه این بار را راحت تر تحمل کنی.

پینوشت: زهره عزیز٬ چقدر خوشحالم که حضور تو جمع تونسته بهت انرژی بده.

                                                                                                       ماندانا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها سلام.

روز پنجشنبه برای من که خیلی وقت بود خیلی از شما ها را ندیده بودم یک روز به یاد موندنی بود. اول از همه از از پشت در ماندانا را دیدم. ماندانا  یک کمی تپل تر و بلندتر از اونی که من یادم بود به نظرم  رسید و بسیار سرحال مثل صاحبخانه ها کلی منو تحویل گرفت و خودش رو معرفی کرد. قیافه اش کاملا آشنا بود و رفتارش بسیار صمیمی. بعد هم که معصومه ط و شیوا و مادر گرامی شان را دیدم آنها هم تغییر زیادی نکرده بودند و به راحتی تشخیصشان دادم. من هم مامان شیوا را یکبار توی ثبت نام ها دیده بودم اون روز با مادر من هم صحبت شده بودند.

اما زهرا اصلا از محیط کافه آلبالو خوشش نیومد و از همون دم در به خاطر نور کم محیط اونجا رو دوست نداشت و دلش می خواست بره بیرون و آسانسور سواری کنه. همین موضوع باعث شد که من هم نتونم خیلی پیش بچه ها بنشینم و دنبالش راه بیفتم. زهرا از بس این رفت و اون طرف رفت که تمام فروشنده های مغازه های اون دور و بر و حتی مشتریهای آرایشگاه روبرویش هم دیگه زهرا را می شناختند. شیوا و ماندانا هم از بچه داری بی نصیب نموندند و یک سری هم اونها زهرا راچرخاندند.

کم کم بقیه هم اومدند. مریم ق- گلمریم و فروغ - مهرناز- زهره خ- ریحانه

همه مامانهایی که قبلا بچه هاشون رو آورده بودند و تجربه آوردن بچه رو داشتند این دفعه تنها آمده بودند. اما من که نمی دونستم با زهرا رفتم البته اگه می دونستم هم شاید بازهم زهرا را می آوردم به ۲دلیل. هم شما از دیدن دختر نازنین من بی بهره نباشید و هم اینکه مهدکودک زهرا در روزهای پنجشنبه بعد از ظهر تعطیل است.

مهمانهای آخر رضیه و مهرآفرین بودند که انصافا هرچی بقیه تغییر نکرده بودند این دوتا عوض شده بودند. قیافه رضیه شیطون تر شده بود. نیلوفر که آخر از همه اومد اصلا عوض نشده بود. (هی فکر می کنم یکی رو جا انداختم. آره؟)هرچی به نیلوفر گفتم بابا اینجا مرکز خریده کلی جایزه های خوب می تونی برای من بخری زیر بار نرفت. چون جایزه من مخصوصه و قبلا خریداری شده. دلتون بسوزه!

روز پنجشنبه راجع به دیدارهای اول و شلوغ کاریهای دیدار اول صحبت کردیم. معصومه ط خوشگلتر شده بود . از مامان شیوا تجربیات بچه داری یاد گرفتم. شیوا بازهم از زیادی کارش شکایت کرد و ماندانا راهنماییش کرد که چطوری با ورزش از مشکلات درد گردن جلوگیری کنه من هم راجع به مشکلات دندان پرسیدم. زهره خ گردن بند مخصوص بسته بود و اولش که اومد من فکر کردم چرا اینقدر سرش رو بالا گرفته. فروغ مثل اون موقع ها معرکه گرفت و نیلوفر نمی دونم چرا ساکت بود. مریم  ق خیلی سرحال بود و ... من هم از دیدن همه خوشحال. البته دوست داشتم همه بچه ها رو ببینم. جای بقیه خالی بود. امیدوارم که فرصت مناسبی پیش بیاد که بتونم همه را ببینم. نم یدونم بقیه په شکلی شدند و چقدر تغییر کردند؟

از پیش بچه ها که اومدم احساس یک آدمی را داشتم که اعتماد به نفسش بیشتر شده. شاید به خاطر تجدید خاطره های قدیمی بود و اینکه چه دوستانی داری و در چه موقعیتهایی و اینکه که می تونی در مواقع لازم بهشون اعتماد کنی.

به امید دیدار همگی

زهره م

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

مریم عزیز: اینقدر غصه نخور بهت زنگ زدم، اس.ام.اس هم فرستادم ولی جواب ندادی. اگه فکر میکنی میتونم کمکی کنم زود خبرم کن تا خودم رو برسونم

زهره خ عزیز ممنون از عکسی که فرستادی. برای همه فرستادم. هرکس دستش نرسیده خبرم کنه یا یک ای میل بهم بزنه تا براش بفرستم.

خوش و خرم باشید

نیلوفر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

 

خوب حالا که رئیسمون ما رو تنها و غریب رها کرده و سراغی ازمون نمیگیره و من هم بعد از چهار روز دستم به کی برد کامپیوتر رسیده میخوام در آستانه این ماه مبارک رمضان باز یک دستور آشپزی جدید براتون بنویسم تا به دستپختهاتون اضافه کنید! سوپ جو با شیر که مدرسه توی شبهای احیا می داد رو که حتماً یادتونه. حالا میخوام روش پخت یک جور سوپ جو پر از مخلفات بدون شیر رو براتون بنویسم تا هم کمکی  برای افطاری پزان عزیز باشه و هم جبران کم کاری خودم توی این چند روزه! برای کاهش زمان پخت و افزایش لعاب دهی بهتره مقدار لازم جو را از شب قبل شسته و بگذارید حسابی خیس بخوره. برای تنوع میتونید یک مشت بلغور جو هم قاطیش کنید. خوبی سوپ اون هم سوپ جو اینه که میتونید کلی مخلفات بهش بزنید و میتونید ساده ساده درستش کنید. مثلاً یک سوپ بسیار ساده جو اینه که جو رو با مقادیری قلم گاو یا اصلاً تکه های مرغ می پزند و بعد نهایت با کمی سبزی که بهش اضافه میکنند میشه سوپ جو! و بعضی هم مثل اونی که من براتون میگم کلی مخلفات داره! این جوی خیس خورده زمان پخت خیلی کمتری داره و نسبتاً زود حاضر میشه. جو و بلغور جوی خیس خورده رو با مقداری هویج رنده شده و اگه دوست داشتید مقادیری کرفس یا نخودفرنگی یا ذرت بذارید که بپزه. سوپ جو با گوشت مرغ به ویژه نواحی گردن و بال و پشت که استخوان زیاد داره خیلی خوب میشه. اگه داشتید یکی دوتایی هم سنگدان یا دل بهش اضافه کنید. فقط حواستون باشه که نمک بهش نزنید. یک ساعت بعد میتونید یک مشت برنج یا سیب زمینی بهش اضافه کنید تا لعاب بندازه. فقط باید حواستون باشه که ته نگیره یا سر نره که همه گاز رو کثیف کنه. حدود نیم ساعت بعد مقداری جعفری یا گشنیز یا برگ کرفس خرد شده بهش اضافه کنید . چند دقیقه قبل از خوردن یک کمی رب و مقداری نمک بهش اضافه کنید. سوپ شما آماده است که با چاشنی فلفل سیاه یا آب لیمو میتونید صرف کنید. حتماً یادتون هست که توی انواع سوپها اجزا هرچی بیشتر با هم بپزند بهتر طعم میگیرند و لعاب بیشترشون اون رو خوشمزه تر میکنه. پس اگه گوشت مرغتون اونقدر له شد که فقط استخوانش قابل تشخیص بود و یا نخودفرنگی و هویج و کرفستون احتیاجی به جویدن نداشت و یا اثری از برنج یا سیب زمینی توی سوپ نبود اصلاً نگران نشید! راستی این سوپ بدجوری مهمان کشه! لااقل توی اطرافیان من که هرکی مهمونم بوده(چه از فامیل خودم و چه از عراقی ها) حسابی خوردند و کلی هم تعریف کردند و معمولاً توی مهمانی بعدی خواستند مشابهش رو تحویلم بدهند و نشون بدهند که چقدر آشپزیشون خوبه و صد البته که.....!!! بسه دیگه اینقدر از خودت تعریف نکن! مثلاً دیگه بزرگ شدی! زشته! خجالت بکش!

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:42  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

 

خوب در یک فرصت سه دقیقه ای و دور از چشم روسای محترم پریدم پشت کامپیوتری که قبلاً وقتی کلاس می اومدیم پشتش می نشستم و به مدد اینترنت بسیار پرسرعت اینجا طی همان سه دقیقه هم دو تا مطلبی که نوشته بودم رو فرستادم، هم پستهای جدید گل مریم و ربابه رو خوندم (و از اینجا به ربابه تسلیت میگم و بهش میگم که خیلی خوبه که بتونی این قدر منطقی باشه. گاهی دلم میخواست میتونستم اینقدر منطقی و واقع بین باشم) و هم e-mail  هام رو چک کردم و دیدم هنوز زهره خ و زهره م و فروغ هیچ عکسی از پنج شنبه نفرستادند و هم برای مهرآفرین آدرس وبلاگ رو فرستادم(رسید؟!). عجب سه دقیقه مفیدی! بعد یادم افتاد که پنج شنبه بهم گفتند کمتر مسافرت برو و اینقدر دل ما رو آب نکن! و من باز توضیح دادم که آی ملت! من به خدا فقط چهار روز رفتم کردستان و این همه حرف از توش در آوردم. بعضیا طولانی مدت به عروس اروپا سفر میکنن و بعد نهایت چند خط می نویسن  و بعضیا مثل من از چند ساعت سفر توی یک منطقه بسیار محروم کشور اینقدر می نویسند که ملت خسته میشن!! خلاصه این که اگه به دیده وبلاگ نویسی به اطرافمون نگاه کنیم میشه از هر چیز کوچک و پیش پا افتاده کلی حرف برای نوشتن درآورد. باز روضه خونیم رو شروع کردیم که یعنی بی زحمت بنویسید دیگه!

ضمناً به میمنت و مبارکی از طرف دفتر مقام رهبری اعلام شد که امروز یوم الشکه و بهتره که روزه بگیرید. حالا این هم از کرامات شیخ ماست که همه دنیا دیروز و امروز ماه رو دیدند و ما هنوز با اینقدر شک فتوا میشنویم و حرف هیچ کس و هیچ جایی رو هم قبول نداریم. بماند که تا حالا کلی sms  به من رسیده که چون انوشه انصاری رفته ماه، هیچکدوم از علما راضی نشدند به ماه نگاه کنند و شروع ماه مبارک تا زمان خروج فضانورد بی حجاب ایرانی از کره ماه به تعویق افتاده. خلاصه که اینجوریاست!!

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:41  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

چون اینترنت نداریم فعلاً دارم از خودم تند تند می نویسم و خبر ندارم که توی این چند روزه کی چی نوشته. اما میخوام از دید خودم در مورد پنج شنبه کمی بنویسم. مهمان ویژه این برنامه مادر شیوا بودند که دیدنشون من رو سریع به حال و هوای روزهای ثبت نام مدرسه برد. همون جا هم گفتم و باز هم تکرار میکنم که خوشبختانه خیلی سرحال و جوان هستند و اصلاً به نظر نمی اومد که من دوازده سال باشه که ایشون رو ندیدم. امیدوارم سالهای سال همینطور جوان و شاداب در کنار شیوای عزیز ما وبلاگمون رو بخونن! رضیه عزیز هم که بعد از دو دوره غیبت اومد و یک خداحافظی کرد که بره پیش همسرجانش و انشالله قرار فروردین 86 رو در کنارمون باشه. مهرناز هم که از رفتن سعیده به فرانسه خبر داد و من هم اینجا می نویسم تا سعیده مجبور بشه خودش رو لو بده. از زهرا تنها مهمان زیر سی سال جمعمون هم همین بس که منو حسابی تحویل گرفت و همون اول که رفتم با یک سلام خاله بلند و جانانه غافلگیرم کرد! زهره م هم  که خبر نداده بود میاد و من هم که رفتنم قطعی نبود و جایزه زهره به مناسبت نوشتن هزارمین پست وبلاگ موند تا توی قرار بعدی تحویلش بشه. گل مریم و مریم ق هم که بعد از مدتها بدون نی نی هاشون یک نهار راحت خوردند. ریحانه مثل همیشه ساکت و کم حرف، ماندانا، زهره خ، مهرآفرین،فروغ، مصی ط هم بودند. تعدادمون از همیشه کمتر بود ولی بازم مثل همیشه کافه رو به هم ریختیم! ندا ص، شکیباو زهره پ قبلاً به دلیل سفر غیبتشون رو موجه کرده بودند؛ اما بهار، شهره، مهکامه، بیتا، آمی تیس، بهناز، آرزو، اعظم و میترا  زودتر خودشون اعتراف کنن! بگذریم که اسمی از پونه و ملیحه و اکرم و فهیمه و افتخار و لادن و مریم م و ش و مژگان و ساتگین و فاطمه ع و زهره ف و مهتاب م و مهتاب ک نمی برم!! و بماند که ریتا خانوم قرار بود تشریف بیارن و برای من هم کتاب عشق بدون قاف و شین رو بیارن و نه اثری ازشون دیدیم و نه خبری! به هرحال جای اونایی که نبودند خالی. قرار بعدیمون هم پنج شنبه هفتم دی؛ ساعت یک بعد از ظهر؛ کافه آلبالو. لطفاً یادتون نره. راستی قرار بود یک انتقاد اساسی و یک استمداد حسابی بکنم که یک کمی توی وبلاگ بنویسید بی زحمت! اما ملت ریختند سرم که چشم رئیسم روشن که سر کار این همه وبلاگ مینویسم و گل مریم هم کلی نسبت به بلاگفا اعتراض داشت که اغلب قاطی میکنه و نمیشه واردش شد و یا حتی کامنت داد و انتقاد من هم موند برای خودم!!

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

صبح زیبای پاییزیتون به خیر و خوشی

صبح توی راه که بودم رادیو پیام یک دفعه سرود مدرسه ها وا شده رو گذاشت. من هم هیجان زده شدم و تا اومدم ابراز احساسات کنم یک دفعه ماشین وسط بزرگراه کند کرد و منم مجبور شدم به سختی ترمز کنم و همه ذوقم یادم رفت!

 ما دیروز رو به چیدن وسایلمون گذروندیم. یعنی میزهامون رو تازه دیروز آوردند و تا سر هم کردیم و سیستمهامون رو وصل کردیم شد عصر و رفتیم خونه. دیروز نه تلفن نداشتیم، نه تا ظهر جای نشستن! اما بالاخره همه چیز رو مرتب کردیم و امروز لااقل یک خط تلفن برای کل یک اتاق 5 نفره و کامپیوتر و شبکه داخلی داریم و فقط می مونه اینترنت که خدا میدونه کی وصل میشیم. اما بالاخره جای شکرش باقیه که میتونم بنویسم و بعداً ظرف چند ثانیه ارسالش کنم!

دیروز صبح که از خونه بیرون اومدم و توی کوچه یک دختر کوچولوی دبستانی و مانتو صورتیش رو دیدم یک دفعه یادم افتاد که بعد از گذشت هفت سال از پایان دوران دانشجویی و سر و کار داشتن با اول مهر امسال اولین سالیه که من اول مهر رو توی شهرم و حال و هوای شروع مدرسه رو لمس میکنم. از بعد از شاغل شدن هرسال اول مهر کله سحر با سرویس از شهر تهران خارج می شدم و توی کیلومتر n جاده کرج هم که دیگه اثری از بچه مدرسه ای و اول مهر نبود.برام جالب بود که امسال بعد از سالها ـ که دیگه اول مهر هیچ هیچ ارتباطی به من پیدا نمیکنه ـ ببینم اوضاع و احوال شهرمون چطوریه؛ توی همین فکر و خیالها بودم که به خیابان اصلی شهران رسیدم و دیدن ترافیک وحشتناک خیابانی که همیشه خیلی خیلی خلوت بود منو از فکر کردن به هر حال و هوایی بیرون آورد. شلوغی وحشتناک خیابونها و اون همه مسافری که روی زمین مونده بودند، بچه هایی که کنار خیابون دست مادر یا پدرشون رو میکشیدند و نگران دیر شدن مدرسه شون بودند، و همه راننده های کلافه و متعجب از این همه شلوغی خیابانهای شهرمون. حالا جالبترش اینه که امروز صبح توی اخبار اجتماعی رادیو پیام با کمال افتخار میگه برخلاف پیش بینی و حرفهای شهردار تهران ترافیک دیروز تهران بسیار روان و راحت بود: علیرغم این که آقای قالیباف گفته بود تغییر ساعات کاری هیچ تاثیری روی ترافیک تهران نداره و چون کار زیربنایی انجام نشده و نهادها و سازمانها با هم هماهنگی ندارند معضل ترافیک تهران نشده است. بلافاصله بعدش هم خبر از افتتاح رستوران گردان برج میلاد میده و تحلیل میکنه که چرا برج مخابراتی رو باید شهرداری از محل عوارض مردم تهران بسازه. من اصلاً طرفدار قالیباف نیستم و نمیخوام از شهرداری فعلی حمایت کنم ـ هرچند که در مقایسه با شهردار قبلی(!!) عملکرد به مراتب بهتری داشته ـ  اما برام جالبه که اگه یکی بیاد با دلایل نسبتاً منطقی مخالفت ناچیزی با تصمیمهای نادرست دولت داشته باشه از زمین و زمون سرش میریزن و دروغ به این واضحی از وضعیت شهری که دیروز همه شاهدش بودیم میگن و کاری که تصمیم گیری و اجراش مال سالها قبل بوده و هیچ ربطی به این آدم نداره رو بهش نسبت میدن و نقد میکنن. من نمی فهمم. چرا نمیشه یک کمی؛ فقط یک کم منصفانه و بدون غرض به مسائل اطرافمون نگاه کنیم؟!

 

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

بالاخره بعد از یکساعت تلاش مستمر موفق شدم بیام این تو! چند روز بود که تو وبلاگستان نوشته های طنزی در مورد " افتخارات من" میخوندم و کلی می خندیدم. میخواستم بیام و لیست افتخاراتم رو براتون بنویسم ولی امروز که فهمیدم موضوع برمیگرده به یه دعوای درون وبلاگی و پوززنی و این حرفا، بی خیالش شدم. افسوس! کلی ایده بهم داده بود و کلی خانوم پزپزی درونم میخواست بیاد براتون پزپزنامه بنویسه. خوب بمونه سر یه فرصت دیگه و یه بهونه دیگه براتون بگم که من چقدر موضوع برای بالیدن و مفتخر بودن دارم. اگه لینکی رو که بهتون دادم دنبال کنید کلی مطلب خنده دار در این مورد میتونید بخونید. حالا به جاش براتون تعریف میکنم که چه جوری رفتم و یه کتاب هشت هزار تومنی خریدم! راستش تازگیها کشف کرده بودم که نشر رود کتابای دست دوم رو پنجاه درصد قیمت پشت جلد برمیداره و با کتابای خودش عوض میکنه. این بود که عزممو جزم کردم که برم انباری و به قیمت به هم ریختن کل زندگی و اسباب اثاثیم، کتابایی رو که نمیخوام پیدا کنم و ببرم برای تعویض. بعدش با کلی اهن و اوهون، ۱۰ کیلو کتابو خرکش کردم بردم زیر  پل کریمخان و به مغازه مورد نظر. نشر رود یه کتابفروشی کوچیک دو طبقه است که طبقه بالاش کتابای دست دوم میفروشه. ضمنا سفارش فیلم هم قبول میکنه. بعد از اینکه کتابفروش کتابارو سبک سنگین کرد و چرتکه انداخت، بهم گفت که میتونی ۹۸۰۰ تومن کتاب بخری. از قبل فیلنامه های بیلی وایلدر رو در نظر داشتم که بخرم. هیچ کدومشونو نداشت. قرار شد برام بیاره. بعد از اینکه یک ساعت طبقه بالای کتابفروشی رو دنبال " مثل آب برای شکلات" دست دوم  گشتم و پیدا نکردم، اومدم پایین. به آقاهه گفتم دنبال یه کتابی میگردم که اسمش یادم نیست . دو جلدیه، زمینش مشگیه،بعد مدتها تجدید چاپ شده و دور و بر ۸-۹ هزار تومن قیمتشه. ولی اسم کتاب و نویسنده یادم نیست. کمی فکر کرد و گفت:" سور بز" نیست؟ گفتم نه. ولی فکر کنم نویسندش آمریکای لاتینه. خلاصه کلی کتابارو زیرورو کردیم و اثری ازش پیدا نکردیم. قرار شد برم تو اینترنت چک کنم و اسم کتابو پیدا کنم. از کتابفروشی اومدم بیرون و رفتم نشر نی که بغل همین کتابفروشیه. دوباره همون مشخصات رو تکرار کردم. ولی نتیجه ای نگرفتم. ضمنا کتابی که میگم رو از وبلاگ آق بهمن پیدا کرده بودم و شنیده بودم دیگه آخر رمان و این حرفاست. همین طور که از در کتابفروشی دوم بیرون میومدم گفتم دوباره نگاهی به ویترین اولی بندازم. یه دفعه نوری تو تاریکی درخشید و من کتاب مورد نظرمو پیدا کردم: " گفتگو در کاتدرال" . دوباره رفتم تو مغازه و به آقاهه گفتم که این کتابو میخوام. با تعجب بهم نگاه کرد. چون این کتاب یک جلدیه و جلدشم سفیده!  خلاصه  بعد از خریدن کتاب ، خوشحال ولی از نفس افتاده دوییدم طرف خونه مامان و سامو گرفتم به دندون و برگشتم به خونه. 

این بود انشای من از یک روز نسبتا پاییزی اواخر شهریور

گلمریم 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385