![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام به همه بروبچ. ما چند نفر دیروز دور هم جمع شدیم تا قراری رو که بیشتر از یک ساله با همدیگه داریم، دوره کنیم. تعدادمون کم بود ولی کیفیت برنامه همونی بود که تو برنامه های قبلی دیدید. صمیمی، پرو پیمون، امیدبخش. دیروز دکتر دکترها خانوم رضیه خانوم هم اومده بود و همه مارو یاد پوست و موهامون انداخت. شیوا هم با مامانش اومده بود که به نظر میرسید یا خواننده وبلاگ ماست یا شیوا همه رو تمام و کمال براشون تعریف می کنه که انقدر خوب همه مارو میشناختن و از من حال سام رو پرسیدن. البته سام دیروز یکی از غایبین بود! زهرا دختر زهره م هم تنها بچه زیر سی سال جمع بود. بقیه همه حول و حوش سی بودن! خلاصه جونم واستون بگه خیلی خوب بود. زهره خ، مریم ق، ریحانه، معصومه ط، مهرآفرین، نیلوفر، ماندانا و حاجیه خانوم مهرناز، بقیه حاضرین بودند. دیگه اینکه ما دیشب بعد عمری بی سینمایی و بی کنسرتی و بی تئاتری رفتیم کنسرت شهرام ناظری. از اونجایی که خیلی بی زحمت و دردسر بلیط گرفتیم و سلانه سلانه با یک ساعت تاخیر رفتیم( برنامشون هم یکساعت تاخیر داشت) ، بهمون خوش گذشت. خوب بود. مخصوصا یه آهنگی که شعر پرشوری هم داشت و اینجوری شروع میشد: ای لولیان ای لولیان، یک لولی ای دیوانه شد. نمیدونم شعرش از کیه ولی قشنگ بود. خود شهرام ناظری اصلا بلد نبود حرف بزنه. نمیدونم چه اصراری داشت هی سخنرانی کنه. ولی صداش به نظر من خوب بود. البته همونجایی که من داشتم میگفتم عجب صدایی داره، علی دراومد گفت که : چقدر صداش افت کرده! خوب راستش من خیلی از این امورات سر در نمیارم. خوب بقیه تعریفیا بمونه واسه بعد. راستی اگه من یه کتاب بنویسم اسمشم بذارم عطر بلبل عطر باج کی پایه است واسه ترجمه کردنش؟! گلمریم، نویسنده باالفعل کلی کتاب نخونده و ننوشته |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خوب می بینم که دوستان هیچ کس نمی یاد بگه دیروز که با هم بودن چه ها شده و اون رخداد جدید که ماندانا می گفت چی بوده. لابد هیچ جوره هم نمی شه انتظار عکس داشت حتی با تاخیر دو هفته ای و توسط برادر یکی از بچه ها و ....
شنیدید که نمی دونم تو ژاپن معدل کاری چند ساعته و تو آمریکا چه و ایران چه. همین جا می خوام اعلام کنم که بنده از این بابت کاملا وطنی و حتی فرا وطنی رفتار کردم. از صبح تا حالا هیچ کار مهمی نکردم و فقط حضور فیزیکی دارم پشت میزم که اونم تا چند دقیقه دیگه نخواهد بود. امروز به هر چی کار و مسولییته آی حسابی دهن کجی کردم ها. داشتم وبلاگ ارکیده رو می خوندم و این که برای عروسی برادرش نوشته. تو همین احوال بودم که مهدی زنگ زد. نمی تونستم درست حرف بزنم فکر کرد برای این ناراحتم که پریشبی بهم خبر دادن مادر بزرگم فوت کرده. بهم می گه بریم شهر بازی اسپانیایی که یه عمر خودم رو می کشتم بریم و وقت نمی شد. گفتم نمی خوام. دیگه حتی ترن هوایی و رقص اسپانیایی و هر چیز دیگه ای حد اقل برای امروز برام بی معنیه. از فردا خبر ندارم ولی واقعا حتی مهم نیست. استادم امروز اومد یه سر زد و گفت می ره کنفرانس نمی دونم کجا. نمی خوام حتی بدونم کجا. چه فرقی می کنه. بدونم هم یه چند وقت دیگه یادم می ره. از بس این اسمها عجیبن و بی مفهومن. یه چیزی برام عجیبه. چرا من ناراحت نمی شم وقتی خبر بد بهم می دن. اصلا انگار هیچ چی مهم نیست. عوضش بی خیال می شم. یا اینم مدل جدید ناراحت شدنه. شایدم درستش اینه و تا حالا در اشتباه بودم که وقتی بهم می گفتن خون از بینی یکی از نزدیکان اومده خودم رو می کشتم. آی گریه گریه. بدو بدو همه جا رو زیر پا بذار که ... الان یه جور مسخره ای منطقی شده. خوب به سن ۸۰ سال رسیده بوده و مریض بوده و .... پس راحت شد. بابا این منطق داره حالم رو به هم میزنه. پا شم برم که اینا هم با این تند تند کار کردنشون و هدفمند راه رفتنشون دارن دغم می دن. آی دوست داشتم فارسی می فهمیدن می شستم مخشون رو کار می گرفتم و حداقل مجبورشون می کردم یه دو دقیقه آروم بگیرن. اینجا می خوای حرفم بزنی باید فکر کنی. خوب معلومه چون این زبون رو هم چون منطق زندگی ایجاب می کرده یاد گرفتم نه اینکه چون باهاش قصه بهم گفتن باهاش به برادرم ناسزا گفتم و قصه هایی که فکر می کردم عشقیه برای خواهرم گفتم در حالی که به چشای هم خیره می شدیم... راستی من امروز یه کار کردم الان یادم اومد. از اینترنت چند تا فحش ژاپنی یاد گرفتم ولی همه اش از نوع استرلیزست. برم که امتی خلاص شن از روی سگی من اینجا و همه جا. ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من اومدم! ااااااااااا باز پیدات شد؟!! تو که رفته بودی! الان پشت کامپیوتر همکارم ـ که فردا کامپیوترش رو جمع میکنن ـ نشستم و بدون برچسب فارسی دارم تایپ میکنم. فقط اومدم بگم که لطفاْ تا برگشتن من سنگر رو حفظ کنید و نگذارید اینجا رو گرد و خاک بگیره. یک چیز دیگه هم میخوام به شهرزاد عزیزم بگم: شهرزاد جان امروز دقیقاْ یک سال از رفتن تو گذشته و جات خیلی خالیه وحسابی دلم برات تنگ شده. امیدوارم هر جا که هستی خوش و خرم باشی.(صبح رفتنت توی فرودگاه یادته؟....) پی نوشت: به خودم کلی امیدوار شدم که تونستم بدون برچسب فارسی اینقدر تند تند تایپ کنم. خوش وخرم باشید: نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:36 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آخرین اخبار اسباب کشی: حالا رسیدیم به کامپیوتر من! تا چند دقیقه دیگه جمع میشه و من معلوم نیست تا کی بی اینترنت میشم. خلاصه اگه بدی، خوبی، چیزی بود حلالمون کنید! وقت کردید دعا کنید. اگه خواستید دعا کنید زود مستقر بشیم و زود شبکه وصل بشه و من زودی بتونم پرحرفیمو شروع کنم. اگر هم دوست داشتید دعا کنید حالا حالا ها اینترنت دار نشم و خونه هم نتونم وصل بشم تا راحت و آسوده نفس بکشم. با آرزوی سلامتی و شادی برای همتون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستای گلم سلام
قرارمون سرجاشه٬ جای همیشگی٬ ساعت همیشگی٬قراااااااااااااااااااااارمون یادتون نره٬ منتظرم. راستی فردا یه مهمون خیلی ویژه داریم٬ لطفا به خودتون زحمت حدس زدن ندید چون تیرتون به خطا میره. پینوشت: نیلو جون من برات دعا میکنم اما اگه دعام مستجاب نشد تو خودت همت کن. ماندانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:59 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آرامش گوسفندی : چگونه به آرامش گوسفندی برسیم ناتال جروم/زهره زاهدی/انتشارات کتابسرای نیک
و بالاخره ... هر چند بار که می توانی این کتاب را بخوان. در اتوبوس، در اتومبیل یا قطار، در یک مزرعه آرام ... هر وقت که احساس کردی خونت دارد به جوش می آید، سطح تنش ات بالا می رود و دست هایت به شکل مشت در می آیند، این کتاب را بخوان. یادت باشد که دوستت گوسفند پشت سرت است. اصول ساده منطق او را فراموش نکن و ..... سخت نگیر! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:25 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به نظرتون این جناب الف و نون (یا به عبارت جدیدتر محمود در به در) ممکنه این دفعه توی مجمع عمومی سازمان ملل عاقلانه رفتار کنه و باز همه دنیا رو بر علیهمون به شورش وادار نکنه؟! یا بازم هاله نور می بینه و فکر میکنه که همه مسخ حرفهاش شدند؟! ماندانا جان یک خبری میدی که رزرو کافه با مشکلی مواجه نشده و فردا میتونیم بیاییم؟ راستی اگه من فردا نشد بیام زیاد نگرانم نشید. احتمالاْ امشب بهم خبر بدن که فردا شام کلی مهمون دارم و مهمونیهای شام هم که اصولاْ از ساعت ۴ بعد از ظهر شروع میشه!! اگه خدای نکرده چنین اتفاقی بیفته بعیده که بتونم بیام. پس لطفاْ برام دعا کنید که اینجوری نشه! گزارش لحظه به لحظه اسباب کشی!: دیروز تمام روز داشتم وسایلم رو جمع میکردم و امروز هم تا الان همه وسایل روی میزم رو توی کارتن چیدم و فقط کامپیوترم بیرون مونده و هنوز جمعش نکردم. خوب حالا که معلوم نیست بعد از امروز کی بتونم بنویسم امروز میخوام براتون آرامش گوسفندی رو بنویسم تا در مواقع ناراحتی مراجعه کنید، بخونید و آرامش بگیرید. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. صبحتون به خیر دیروز از صبح درگیر اسباب کشی(یا به عبارتی اثاث کشی) بودیم و امروز هم تا ظهر بیشتر نیستیم. طبق همون خبر بدی که یکشنبه بهمون رسید باید همه وسایلمون رو جمع کنیم و بریم دفتر سهروردی. حالا از مشکل ترافیک خیابونهای مرکزی شهر به خصوص توی ماه مبارک رمضان و شروع مدارس و مشکل تردد زوج و فرد که بگذریم این انتقال اینجوری اصلاْ خوب نیست. احتمالش هست که شرکت ما کلاْ جمع بشه و توی واحد ساخت داخل دفتر مرکزی ادغام بشیم. رییسمون هم عوض میشه و دیگه نمیشه دیر اومد و زود در رفت. دیگه هم نمیشه اینقدر اینترنت گردی و وبلاگ نویسی کرد. تازه بماند که تا وصل کامپیوترهای ما به شبکه اونها و اینترنت دار شدنمون چند روزی بی اینترنت خواهیم بود. خلاصه که آیــــــــــــــــــــــی ملت: فعلاْ چند وقتی از دست من راحتید. دیگه مجبور نیستید برای حرفهام کامنت ندید و عکسهایی که میذارم رو نگاه نکنید!! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام صبح زیبای تقریباً پاییزیتون به خیر. از دیروز باد خنکی میاد و هوا هم کلی تمیز شده. آزاده عزیز ممنون از تشویقت.حسابی خجالتم دادی Embraced by the light by BETTY JEAN EADIE Old leaf press - 1992 ندای عزیز ممنون از تذکرت. راستش من هم شنیده بودم که برای رفع نفخ حبوبات باید آب خیس کرده اونها رو دور ریخت (یا حتی بعد از یک جوش خوردن آبش رو عوض کرد) و همیشه هم این کار رو انجام میدم. اما چون نمیدونستم صحت داره یا نه در موردش توی دستور آشپزیم ننوشتم. از تشخیص پزشکیت هم ممنون. نسخه مجانی می نویسی دفترچه بیمه ام رو پنج شنبه بیارم؟! از ماندانای عزیز که زحمت رزرو کافه آلبالو را خواهید کشید مجدداً تشکر کرده و جهت یادآوری ساعت و روز قرار رو دوباره اعلام میکنم: پنج شنبه سی ام شهریور، ساعت یک بعد از ظهر، کافه آلبالو شیوا، سیما، بهار و آرزو: غیبتتون طولانی شده: لطفاً خبری از خودتون بدید. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:7 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من واقعا نمی خوام ناسیونالیسم بازی در آرم ولی خوب الان به یه نکته ای پی بردم که برام خیلی جالب بود. آیا می دونستید که "سرندیپیتی" یه کلمه با ریشه فارسیه. اینجا رو ببینید. خوشحال می شم اگه از بچه ها کسی در مورد معنی این کلمه اطلاعات بیشتری داره اینجا بنویسه. شاید ارکیده جان بیشتر از همه مون در مورد این کلمه اطلاعات داشته باشه. من که بیشتر یاد کارتونی که بچه بودیم می دیدیم می افتم و اینکه استادمون این کلمه رو زیاد به کار می بره وقتی از روی شانس عقلانی به یه نکته ای می رسه.
ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:6 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خوب دیدم حالا که چند روزه حساب با ماموریت خودم رو خسته کردم و امروز کارم کمتره و به لطف خدا سرعت اینترنت هم که خوبه، بیام و عوض پرت و پلا نویسی به دلیل تنگ آمدن قافیه چندتا عکس مرتبط با سفرنامه هام براتون بذارم. عکسها اصلاْ حرفه ای نیستند و نمیتونن زیبایی منطقه رو نشون بدن. اما به هرحال دیدنشون خالی از لطف نیست و سفرنامه های منو تکمیل میکنه. امیدوارم عکسها بازبشن و بشه دیدشون. سفرنامه ۲؛ غار کرفتو : اتاق دست ساز طبقه اول. انتهای عکس هم پنجره های رو به بیرون معلوم هستند. بهتره به انواع دیوار نوشته ها توجه نکنید که اعصاب آدم رو حسابی به هم می ریزن. کوه کرفتو : کوهی که غار در دل اون قرار داره. نرده های چوبی حفاظهایی هستند که جلوی پنجره های رو به بیرون طبقات زده شده اند. بازدیدکنندگان رو با لباس محلی میتونید ببینید. کوه روبروی غار : این عکس رو از یکی از پنجره های غار گرفتم و کوه روبروش رو نشون میده. به نظر میاد که روی کوه مجسمه دست ساز گذاشتن. البته اگه بشه تصور کرد که اون موقع میشد مجسمه هایی با این عظمت رو از سنگ کوه تراشید. اندازه واقعیشون مشخص نیست، اما خیلی بزرگتر از اون هستند که دست ساز باشن. سفرنامه ۳؛ قلعه زیویه : به قطر دیواره ها توجه کنید. سفرنامه ۵ ؛ مسجد نگل : قرآن خطی ۱۴۰۰ ساله توی صحن اصلیه مسجده. (همون قسمتی که گنبد و مناره های بلندتری داره و جلوش دارن ساختمون اضافه میکنن.) مدل خونه های پله ای توی کوه رو حتی توی این شهر هم میشه دید. سفرنامه ۶؛ سد سنندج : اگه منتهی الیه راست عکس رو نگاه کنید، وسطش میتونید اون پیکان در حال شستشو که وصفش رو کردم ببینید! سفرنامه ۷؛ روستای اورامان : به نظرتون آدم دلش نمیخواد اینجا زندگی کنه؟! بعداْنوشت: جناب مظاهری پور، شدیداْ منتظر نظرتون هستم. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:1 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
میگمـــــــــــــــــــا: من دیگه حرف ندارم بزنم!! راستش هر چی فکر میکنم چی بگم دیگه حرفم نمیاد! هیچ موضوعی برای نوشتن پیدا نمی کنم: نه توی کار و ماموریتهام اتفاق خاصی افتاده که بشه تعریف کرد، نه با همسرجان جایی یا خریدی رفتیم که بشه تعریف کرد، نه توی رانندگی و واسه ماشین اتفاقی افتاده، نه خبر خاص و جالبی توی اخبار پیدا میشه که براتون لینکش کنم و نه ..... خلاصه که قافیه تنگ اومده و تنها بحثی که میمونه و میشه در موردش چند خطی نوشت بحث شیرین آشپزیه. هفته دیگه امروز اولین روز ماه رمضان است و با شروع این ماه کل سیستمها دچار تغییر و تحول میشه! از ساعت خواب و مقدار خوراک شخصی گرفته تا ساعت کاری و پیک ترافیک و .... و بزرگترین رهاورد این ماه لااقل برای شخص من خواب آلودگی مفرطه! در راستای شروع این ماه و رونق برخی غذاهای خاص، امروز میخوام طرز پخت آش رشته رو براتون توضیح بدم: برای این کار بهتره که حبوبات مورد نظر رو از شب قبل خیس کنید. نخود و لوبیا چیتی و اگه دوست داشتید ماش رو به هر نسبتی که دوست دارید شستشو بدید و بذارید تا صبح خیس بخوره. اگه از زودپز بودن عدستون مطمئن نیستید میتونید اون رو هم به همراه بقیه حبوبات خیس کنید. در غیر این صورت صبح عدس رو هم خوب بشویید و به مخلوط بالا اضافه کنید. حدود سه، چهار ساعت مونده به وقت اذان این حبوبات رو بگذارید که بپزه. اگه از بوی حبوبات خیس کرده خوشتون نمیاد میتونید آبش رو خالی کنید و با آب جدید بپزید، وگرنه مقدار کافی آب به روی همین حبوبات خیس اضافه کنید و بگذارید سر گاز. برای بهتر شدن طعم آش حتماْ از سبزی تازه استفاده کنید. نمی دونم سبزی رو خودتون پاک می کنید، پاک کرده می خرید و خودتون خرد میکنید یا اصلاْ خرد شده و آماده می خرید: اما سبزی آشی که مقدار اسفناج یا برگ چغندرش بیشتر باشه به خاطر لعابشون طعم بهتری به آش میده. ضمن اینکه لازم نیست این سبزی رو زیاد خرد کنید. حدود یک ساعت مونده به زمان خوردن آش سبزی رو بهش اضافه کنید و حدود نیم ساعت بعد رشته رو اضافه کنید. موقع رشته ریختن گول نازکی رشته ها رو نخورید که آشتون زیادی پر رشته بشه. و حواستون باشه که رشته ها همه آب آش رو به خودشون نکشند و آشتون کم آب بشه. پر یا کم رشته و سبزی بودن آش یا آبکی و سفت بودنش به سلیقه خودتون بستگی داره و مقدارش رو خودتون تنظیم کنید. رشته های آشی و کشکی که برای آش استفاده میشن معمولاْ شور هستند و کمتر پیش میاد که لازم بشه به آش نمک بزنید. برای تزیین آش میتونید پیاز رو سرخ کنید و با کمی زردچوبه که آخرش اضافه میکنید روی آش یا حتی داخل اون بریزید. نعناع داغ هم به خاطر رفع نفخ حاصل از حبوبات توصیه میشه که برای درست کردنش کافیه نعناع خشک شده رو توی روغن داغ بریزید و هم بزنید و بلافاصله بردارید که سیاده نشه و خوشرنگ بمونه. اگه کشک زیاد دوست دارید میتونید آخر پخت به آش اضافه کنید یا سر سفره و موقع خوردن روی آشتون بریزید. من که آبغوره و سرکه رو به عنوان چاشنی آش خیلی دوست دارم، اما بعضیها ماست رو هم پیشنهاد می کنند. به نظرم علیرغم ظاهر سختش روش پخت خیلی راحتی داره و به خوشمزگیش می ارزه. امتحان کنید و لذت ببرید! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:53 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سفرنامه ۷ نمیدونم اگه کسی این سفرنامه ها رو بخونه فکر میکنه که یک مارکوپولویی پیدا شده و بعد از کلی سفر مشاهداتش رو نوشته یا می فهمه که یه پرحرفی ۳ روز رفته سفر و این همه ازش نوشته؟! امروز میخوام از اورامان براتون بنویسم که میگن تاریخ ۳۰۰۰ ساله داره. نمیدونم تا حالا ماسوله رو دیدید یا نه؟ این مدل خونه های توی شیب کوه که حیاط یک خونه سقف اون پایینی میشه با درختها و سرسبزی و گلدانهای پر گل شمعدانیهای قرمز که روی ایوان خانه هاست زیبایی خاصی داره و ماسوله رو تبدیل به دهکده توریستی کرده. خیلی از دهکده های توی کردستان این مدلی هستند. حالا مثل ماسوله پر آب و سرسبز نیستند و شمعدانی ندارند، اما این سبک روستایی واقعاْ زیباست و به آدم حس خاصی میده.از جاهایی که دیدیم زیباترینشون اورامان تخت و بعد هم کماله (Komaleh) بود. هرچند که روی دیوار هتل مریوان عکسهایی از پلنگان بود که حتی از اورامان هم زیباتر بود. اما به خاطر این که توی مسیر سفرمون نبود نتونستیم بریم و ماند برای سفر بعدی. پلنگان از توابع کامیاران به حساب میاد که جنوبی ترین شهر بزرگ کردستانه و به کرمانشاه خیلی نزدیکه. برای دیدن اورامان باید حدود ۲۰ کیلومتری جاده مریوان به سنندج به جاده فرعی که به سمت دزلی میره بپیچیم. از اینجا حدود ۴۵ کیلومتر تا اورامان فاصله هست. جاده شیبهای خیلی تندی داره و با رد کردن چند تا کوه نسبتاً خشک و استپی به مناطق سبزتر میرسیم. چیزی که توی این منطقه توجهم رو جلب کرد این بود که تمام خانمهایی که اون اطراف کار میکردند حالا سر مزرعه بودند یا دام جابه جا می کردند و یا حتی باهم پیاده راه می رفتن کلاه آفتابگیر داشتند. از کلاه کپی تا نقاب و یا حتی این کلاههای نقابداری که اخیراً زیاد شده. یعنی به خوبی می دونند که باید از خودشون در برابر آفتاب تند کوهستان مراقبت کنند. جاده مسیر خیلی خلوته و تقریباً همه ماشینها محلی هستند.مناظر بین راه زیباست و چشم رو نوازش میده. روستاهای کماله و اورامان هم که اوج زیبایی این منطقه هستند. توی شیب تند سینه کوه خانه های دو طبقه ساختند؛ انگار که روی کوه پله پله کشیده اند. توی نقشه راهنمامون زده بود که حدود ۵ کیلومتر جاده خاکی بعد از اورامان آبشار زیبایی هست اما مردم منطقه میگفتند که فاصله خیلی زیاده و راهش خیلی خرابه و بعیده شما با این ماشین بتونید اونجا برسید. خلاصه که با تاسف فراوان از این که از دیدن مناطق بکر و طبیعت زیبای اطراف این روستای تاریخی محروم شدیم مسیر اومده رو دوباره برگشتیم و سمت سنندج حرکت کردیم. این هم عکسی البته نه چندان حرفه ای و زیبا از اورامان. به نظرتون آدم دلش نمیخواد اینجا زندگی کنه؟! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:1 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام صبح زیبای پاییزیتون به خیر. امروز توی تهران باد خنکی میاد و هوا ابریه. از اون ابرههای پاییزی که هوا رو تاریک میکنه: هم احساس فصل نو و تغییر و زیبایی پاییز و هوای خنک و نسبتاْ تمیزی که با نفس عمیق توی وجودت میکشی سرحالت میاره و هم یک جورایی دلت از این ابرها میگیره. با این وجود امروز از اون روزهای قشنگ شهرمونه. امیدوارم برای ما هم روز خوب و مفیدی باشه. گلی جون امیدوارم این تغییر آب و هوا ( هم فصل پاییز و هم چند روزی سر کار رفتن) باعث بشه که روحیه ات حسابی تازه بشه و مثل قدیما سر حال و شاد برامون بنویسی. ضمن این که تا تولد یک سالگی وبلاگ فقط ۱۰ روز مونده و تو باید جایزه پرکارترین نویسنده ـ البته به جز پرحرفیهای من! ـ رو ببری. پس منتظریم. من برمی گردم نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 9:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آخیشششششششششششش! بالاخره وصل شدم! ای خدا منو از دست این بلاگفای مادر مرده خلاص کن. آخه چرا نمیتونم وارد فضای کوفتیش بشم ؟ خوب بگذریم حالا به عنوان حسن شروع اینو داشته باشید: سرنوشت آدمهای سریال نرگس! دیگه اینکه تو این مدتی که نبودم چند روزی هم سر کار بودم! صبح پا میشدم سام رو میبردم خونه مامانم و بعد میرفتم سر کار. عصرش دوباره میرفتم دنبال سام و بعد خونه. اگه قرار بود یه برنامه همیشگی باشه خسته کننده بود. ولی فعلا که خونه ام. حالا تا ببینیم چی پیش میاد. راستش همه حرفام یادم رفته. فعلا همین دیگه. راستی فهمیدید اوریانا فالاچی مرد؟ مثل اینکه سالهای آخر عمرش بدجوری با مسلمونا چپ افتاده بود . خصوصا بعد ماجرای ۱۱ سپتامبر. خورشید خانوم خیلی قشنگ نوشته : " مرگ قهرمان مرده" خوب اگه بازم حرفم اومد برمیگردم. دیدار به پنج شنبه: گلمریم پی نوشت: من از "بیلی وایلدر" خیلی خیلی خوشم میاد. علاقم بهش برمیگرده به سال۸۱ که توی هتل درپیتی "فروغ بندر" بندرعباس کتاب گفتگو با بیلی وایلدر نوشته کمرون کروو رو میخوندم. یه جورایی عاشقش شدم. رفتم تو اون فضاها. بیلی هم فیلمنامه نویسه هم کارگردان. فیلم معروفش "بعضی ها داغشو دوست دارند" با بازی مرلین مونرو است. ولی من ایرما خوشگله رو ترجیح میدم. واقعا فیلم قشنگی بود . با بازی جک لمون و خانومه هم اگه اشتباه نکنم شرلی مک لین. دوبلور جک لمون هم صدای جوون منوچهر نوذریه. خیلی فیلم باحالیه. فیلم آپارتمان رو هم تعریفشو زیاد خوندم. نمیدونم دوبلش گیر میاد یا نه. حالا همه اینا سر صبی از اون جهت به یادم رسید که این نوشته غلاف تمام فلزی رو خوندم. باید حتما فیلمنامشو بخرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من مشاوره رایگان پزشکی میخوام. میشه لطفاْ دوستان پزشک عزیز کمکم کنند؟! چند وقتی(حدود دو ماه) که من گاهی در هنگام هیجان یا عصبانیت یا فعالیت شدید یا حتی تند از پله ها بالا رفتن اطراف قلبم دردی مثل تیر کشیدن میگیره و خیلی تند تند میزنه. یک بار که فشارم افتاده بود پایین و همزمان درد هم داشتم رفتیم درمانگاه و پزشک کشیک با گرفتن فشار صرفاْ تشخیص ضعف داد و یک سرم قندی برام تجویز کرد و هیچ توجهی به دردم نکرد. چند روز پیش برای چکاب و آزمایش نوشتن دوباره درمانگاه رفتم و به یک دکتر دیگه گفتم و ایشون هم برام ۳۰ تا پروپرانول نوشت و گفت موقع درد بخورم!! من هم خیلی عصبانی شدم و گفتم دکتر نمیخوام برام مسکن یا آرام بخش بنویسید! میخوام بدونم مشکل چیه و ایشون هم در کمال خونسردی گفت نع! من مسکن نمی نویسم! جالبه که هیچکدام از این دو پزشک محترم حتی به خودشون زحمت ندادند که یک گوشی بذارن! حالا میخوام بپرسم به نظرتون من چطور میتونم به این پزشکان محترمی که پیششون میرم ثابت کنم که برای گرفتن قرص پیششون نمیرم و میخوام مطمئن بشم که مشکلی ندارم یا اگه مشکلی هست براش فکر چاره باشم؟ بعد این که یکی پیدا میشه بگه که چرا بعضی از این پزشکان محترم اینجورین و نه درست به حرف مریض گوش میدن و نه حاضرن بهش بگن که مشکلش چیه. چرا فکر میکنن که طرف هیچی سرش نمیشه یا حتی بدتر ارزشی برای بیمار قائل نیستند که از خودش خبری بهش بدن؟ میدونم که پزشکان متعهد و دلسوز که دوستای من هم جزء اونها هستن این طوری نیستند و من اگه در حال مردن باشم در کمال صراحت بهم خبر میدن! اما برام جالبه که بدونم چرا بعضیا این طورین؟ مثلاْ دوران دانشجویی یک بار که حالم بد بود و رفتم دکتر بعد از این که برام دارو نوشت بابام ازش پرسید: دکتر میشه بگید مشکل چیه؟ جناب دکتر با کلی ناراحتی و زحمت جواب داد: عوام بهش میگن ورم معده! بابای من هم با نارحتی گفت خوب خواص چی بهش میگن؟!! و دکترجان بی توجه ما رو به بیرون راهنمایی کرد! یا یک بار دیگه وقتی بعد از یک سرماخوردگی طولانی احساس درد شدیدی داشتم، از اونجا که از بیماریهای کلیه خیلی می ترسم به دکتری که پیشش رفته بودم گفتم که کلیه هام به شدت درد میکنه. جناب دکتر هم با عصبانیت برگشت گفت: تو اصلاْ میدونی کلیه چیه و کجاست که میگی درد میکنه؟!!! خلاصه که جماعت دوستان پزشک به دادم برسید و جوابم رو بدید که منتظرم. با سپاس فراوان نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیروز صبح که اول هفته رو شروع کردم توی این فکر بودم که این هفته چطور خواهد گذشت. اول صبح رادیو پیام گوش می دادم و یک آهنگ بسیار شاد برام نوید شروع خوبی بود. اما بعد وقتی ماشین رو پارک میکردم شاخه درخت گرفتن به آنتن و آنتن ماشینم شکست. بعد اومدم بالا و بعد از دو روز بی خبری نشستم پای اینترنت و خبر درگذشت اوریانا فالاچی رو خوندم و افسوس خوردم. رسیدم به این که هیچکدوم از آقایون روسای دولت توی کشور نیستند و همه امیدوارند که به یمن نبود این الهه های خوش شانسی مملکت وضعیت آرومی خواهد داشت و بدشانسی ازمون دوره. به یمن این خبر برامون روز خوبی بود. اول این که بعد از ۲۵ روز تاخیر حقوق مردادمون رو گرفتیم. بعدش یکی از پیمانکارامون که همیشه متواری بود پیداش شد و نمونه هامون رو داد.(ایشون همیشه اینقدر نایاب بودند که حتی اگه موفق میشدیم باهاش تلفنی صحبت کنیم فکر می کنیم چقدر خوش شانس بودیم) خبر خوب بعدی این بود که به این زودی مجبور نیستیم جامون رو عوض کنیم.( بالاخره دوران شهرنشینی ما هم تموم شد و باید بریم توی ساختمون اصلیمون که توی جاده قدیم و نزدیک محل کار قبلیمونه و دوباره میشیم دور از تمدن شهر!) خلاصه باور کردیم که به یمن نبود جناب الف و نون و رفقا مملکت رو خود خدا اداره میکنه و یک کمی اوضاع بهتر میشه (اینقدر خراب کاری کردن که خود خدا هم باید کلی وقت بذاره تا بتونه اوضاع رو سر و سامون بده.) اما امروز خبرای بد شروع شد: اول این که نمونه های یک روز خطمون رد شد و دوباره روز از نو روزی از نو. بعد هم خبر دادند که حالا که اسباب کشیمون عقب افتاده باید اینجا رو تخلیه کنیم و بریم دفتر سهروردی. حالا ترافیک مهر ماه و طرح زوج و فرد یک طرف، شدت ترافیک دم افطار و خونه رسیدن و افطاری حاضری کردن و.... خلاصه که شیرینی اخبار دیروز فراموشمون شد و عزا گرفتیم که دفتر سهروردی رفتن همان و انواع مصیبتهای کاری به دنبالش و.... خدا بهم رحم کنه که بد جوری حالم گرفته شده ...... خدا کنه خبر بدتری توی راه نباشه! پی نوشت: بعد از تعداد فراوانی غیبت و متواری بودن اینجانب از کلاس شیرین زبان ایتالیایی ـ به انواع دلایل موجه و غیر موجه از درس نخواندن و تمرین ننوشتن گرفته تا ماموریت کاری و .... ـ استاد زبانمون که همکار دفتر سهروردیمون هم هست زنگ زد شرکت و ازم خواست که تنبلی نکنم و با این استعدادی که دارم نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
من از ماموریت برگشتم. اینو ببینید تا برگردم.
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد. ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست . مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آندره ژید میگه : " عظمت واقعی در آن نیست که هرگز سقوط نکنیم٬ بلکه در آن است که هر بار سقوط کردیم دوباره برخیزیم."
آی من آدم عظیمیم پی نوشت مهم: نیلو کجایی؟ پی نوشت مهمتر: ملت کجایید٬ گرفتاری و درس و مسافرت و تفریح و.... تمام نشد؟ ماندانا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام صبح اولین روز هفته به خیر امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید. مریم جان خیلی جالب نوشتی. کاش میذاشتیش توی متن اصلی. آزاده عزیز ممنون که در مورد روز صدساله ها نوشتی. خیلی خوبه که آدم به این سن و سال برسه و با عزت و افتخار زندگی کنه. نه مثل خیلی از پیرهای ما که اگه پول داشته باشن همه آرزو میکنن زودتر بمیرن تا ارث و میراثشونو ببرن و اگه بی پول باشن یا باید خوار و ذلیل زیر منت فرزندان و نوه ها باشن و حس سربار بودن باعث بشه همش آرزوی نبودن بکنن و یا بیماری و خانه سالمندان و .... این حس رو بهشون بده. اگه بتونی بازم برامون بنویسی خیلی خوشحالمون میکنی. حوصله کردی از خودت هم برامون بنویس. جناب مظاهری پور ممنون. لطف می کنید که بازم به ما سر می زنید. اما لطفاْ بی خبر نیایید! حیفه که از دانستن اطلاعاتتون محروم بشیم. اگر حوصله کردید بازهم در مورد باستانشناسی ایران برامون بنویسید. همینطور از ساعت و روز پخش برنامه هاتون. امیدوارم در هر حال موفق باشید. شکیبای عزیز: ممنون از تشویقت. کاش بازم از کلام نغزت برامون می نوشتی. خوب امروز بیست و پنجم شهریور ماهه و تا تغییر یک فصل دیگه چیزی نمونده. برگ دیگه ای از عمرمون ورق میخوره و فصل دیگه ای آغاز میشه. امیدوارم این فصل همراه با روزهای خوب باشه و سرشار از شادیهای کوچک و بزرگ. ملیحه و اکرم عزیز: بی خبریتون خیلی طولانی شد. لطفاْ یک ردی از خودتون بذارید. راستی امیدوارم به یاد داشته باشید که قرار بعدیمون پنج شنبه همین هفته است. ماندانای عزیزم: مثل همیشه زحمت رزرو آلبالو رو یادت نره. من فعلاْ توی شرکت صندلی سازی همکارمون چادر زدم و مرتب اونجام. الان هم دارم میرم و اگه زود برگشتم و اینترنت داشتیم براتون می نویسم. تازه فردا هم باید کله سحر برم کارخانه ساوه و معلوم نیست کی بتونم بنویسم. فعلاْ با اجازه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزيزم سلام, اميدوارم همگي خوب و خوش و سلامت باشيد. من روزي چند بار به اينجا سر ميزنم و هميشه خوندن نوشته هاي همتون كلي بهم انرژي مي ده. واقعا ممنون . امروز تواخبار گفت كه در تمام شهرها براي 100 ساله به بالا ها جشن گرفتن, امسال تعداد صد ساله ها نسبت به پارسال 10 درصد بيشتر شده و در كل كشور الان 28000 نفرن كه پيرترينشون يك خانم 113 ساله و آقاي 110 ساله هستند . فكر كنم يك علت خيلي مهم كه اينقدر نسل قبليشون عمرشون طولانيه داشتن اعصاب راحت و مسلما غذاي سالم است. يك چيزي كه من تقريبا بين همه ژاپني ها ديدم اينه كه خيلي خيلي از غذا خوردن لذت مي برند, بقول سعيده اگر بتونيم خودمون رو عادت بديم از ساده ترين موضوع هايي كه تو زندگيمون داريم لذت ببريم خيلي خوبه ( تمام چيزهايي كه نوشتم يكي بايد بخودم بگه!). آخر شهريور خوش بگذره و خيلي دوستتون دارم.
آزاده ا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 6:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خوب نم نمک به آخرین ساعت کاری هفته رسیدیم و میریم که دو روز تمام در خدمت امور مختلفه منزل و خانه داری و کدبانوگری باشیم. به عنوان حسن ختام این هفته سری به اینجا بزنید و در مورد کشف قدیمی ترین کشتی در خلیج فارس بخونید. فقط من نفهمیدم این کشف، قدیمی ترین کشتی دنیا رو شناسایی کرده یا قدیمی ترین کشتی ایرانی خلیج فارس. تعطیلات خوبی پیش رو داشته باشید. نیلوفر ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
باورم نمیشه به همین زودی ۷ سال تموم شد. دوشنبه۲۲ شهریور سال ۷۸ بود که رسماْ شاغل شدم. امروز ۷ سال تموم شد و شد آغاز هشتمین سال کار من در نظام مقدس جمهوری اسلامی. چشم به هم بزنم چقدر دیگه ازش گذشته؟! خانم دکترهای عزیز: میشه به من بگید از نظر علم پزشکی خوردن اکالیپتوس اشکالی داره یا نه؟! تا جایی که یادمه اکالیپتوس در انواع برگ بخور( وقتی بچه بودیم) و بعد محلولش ( کمی که بزرگتر شدیم) و بعد عصاره اش با قطره چکان(این جدیدترا) بهمون داده میشد ـ و فقط استعمال خارجی بود ـ تا بخور بدیم و توی سرماخوردگی بتونیم نفس بکشیم. این آخریا هم که از ممالک فرنگ اون آدامسهای سرماخوردگی اومده بود که موقع سرماخوردگی که می خوردیم بوی ویکس(یا همون بخور خیلی غلیظ) توی سرمون می پیچید و دهنمون داغ می شد و نفسمون باز می شد. توی هیچ حالتی هم ندیده بودیم که برای این دسته مواد دستور خوراکی داده بشه. حالا به من بگید اگه به اسم پولک نعناع یک قرص کمی تا قسمتی سفت به اندازه سکه پنجاه تومانی که شفافه و رنگش سفید یا زرده بهتون دادند که بخورید و بعد که با احتیاط به یک گوشه اش رو گاز زدید یک دفعه همه جا پر بوی اکالیپتوس شد باز هم به خوردن اون قرص ادامه میدید؟! صلاح میدونید که موقع سرماخوردگی از یک تیکه از این قرصها رو میک بزنیم یا بجویم؟! خوب حالا قصه چیه: به عنوان سوغات کردستان و کرمانشاه از قدیم دیده و شنیده بودیم که سوغات معروفشون نان برنجی با روغن حیوانی و نان خرمایی و کاک بوده و هست. اخیراْ دیدیم که دراژه های بادامی هم به عنوان سوغات سنندج فروخته میشه. همینطور یک مدل کنجد عسلی خاص. کنجد عسلی همون مقادیر فراوان کنجد است که با شکر ذوب شده ـ و اگر خدای نکرده از دستشون در رفته باشه کمی عسل ـ مخلوط شده و برش میدن و میشه کنجد عسلی. مدل دیگری هم هست که به جای شکر خالص از انگبینهای گیاهی منطقه توش استفاده میکنن و از نوع شکریش خوشمزه تره و رنگش هم به جای زرد و قهوه ای به سیاهی میزنه. این رو هم شنیده بودم. اما چیزی که برای اولین بار دیدم و از شفافیت و حالت خاصش خوشم اومد همین قرصهای نعناعی بود. سنندج رفتیم توی یک مغازه و با اشاره انگشت پرسیدیم اینا چین؟!! فروشنده گفت پولک نعناع. قرص نعناع هم میگن. تفاوت طعم خاصی هم بین دو رنگش وجود نداره. بهمون تعارف کرد که امتحان کنیم. یک ذره کوچولو کندم و بعد از داغ شدن کل مجاری بلع (!!) دیدم هیچ اثری از نعناع نیست و به نظرم ویکس خالصه! حالا از اون موقع موندم که مصرف خوراکی این گیاه ضرری نداره؟! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خیلی وقت بود که نمی تونستم بیام اینجا. نیلوفر جان مرسی برای ارسال پسورد. من آنها را توی یک فایل تکست گذاشتم روی دسکتاپ که همیشه دم دستم باشه.
امروز با وجود اینکه توی محل کارم مهمان داریم ولی فرصتی شد تا بیام اینجا و یک سلامی بدم. امیدوارم همه تون خوب وسرحال باشید. من که امروز خیلی سرحالم چون صبح خونه مهرناز خانم رفتم و دیدارها تازه شد. واقعا که دیدن دوستان قدیمی چقدر آدم را سرحال می کند. مهرناز جان بابت همه چیز ممنون. رضیه خانم و شادی خانم خوشحالم که دوباره مطلب نوشتید. نمی دونم نظر بقیه چیه ولی وقتی یک مدت یکی چیزی نمی نویسه من که دلم براش تنگ میشه. حالا هم دلم برای خیلی ها از جمله ربابه و ریحانه تنگ شده. باور کنید. راستی ریتا خانم شما کجایی؟ گلمریم جان من بعد از چهار ماه مرخصی زایمان با وجودیکه زهرا خیلی بچه خوبی بود اولین روزی که رفتم سرکار انگار داشتم توی آسمون پرواز می کردم و باورم نمی شد که بدون هیچ وسیله اضافی و فقط خودم بتونم بیرون از خونه باشم. اما با این وجود روز اول توی راه و توی اداره گریه ام گرفت و می ترسیدم که مامانم نتونند خوب از زهرا نگهداری کنند. ولی همه اینها خیلی زود می گذرند و بچه خیلی زود جایش را باز می کند و یک جوری میشه که زندگیت با اون تنظیم میشه. چیدمان وسایل خونه و خرید وسایل جدید و همه و همه به این بستگی پیدا می کنه که مناسب بچه هست یا نه. نمی دونم چرا اینها را برای تو نوشتم شاید فکر کردم که تو هم زندگیت بعد از اومدن بچه یک کم به هم ریخته ولی خوبه بدونی این وضعیت عمومیت داره. سام کوچولو رو ببوس. دوستتان دارم زهره م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سفرنامه ۶ یکی از نقاط تفریحی شهر سنندج دریاچه سد سنندج می باشد. و چون یادآور خاطراتی از آخرین روزهای قبل از دانشگاه برای چند نفری از جمعمون میشه با وجود این که دیدنی یا نکته تاریخی خاصی نداره، یک پست مستقل رو بهش اختصاص میدم. سد سنندج چند کیلومتر قبل از ورودی شمال غربی شهر سنندج قرار داره و دریاچه آن را در گذر از جاده دیوان دره به سنندج یا بیجار به سنندج می شود دید.( از سنندج حدود ۹۰ کیلومتر که به سمت شمال غربی برویم دوراهی قرار دارد که از آنجا تا دیوان دره حدود ۳۵ کیلومتر و تا بیجار کمی بیشتر از این راه مانده است). دریاچه سد سنندج با امکانات قایق سواری و اسکی روی آب به محلی برای تفریح مردم سنندج تبدیل شده است و طبق معمول مراکز تفریحی نزدیک شهر بوفه و امکانات رفاهی دارد. در قسمتی از ساحل هم تعدادی آلاچیق و پلاژ است که می توان در سایه آن بساط پیک نیک پهن کرد. در مسیرمان از دیوان دره (بازگشت از سقز) سر ظهر بود که رسیدیم، با این وجود و در گرمای آفتاب سر ظهر پنج شنبه چند خانواده مشغول تفریح و استراحت بودند. ما هم از ماشین پیاده شدیم و خواستیم کمی استراحت کنیم و همان جا نهار بخوریم، اما آفتاب اینقدر داغ بود که اصلاْ نمیشد بیرون بمونیم. زیر آلاچیقها هم هوا گرمتر از اون بود که بشه استراحت کرد. بعد از گرفتن چند تا عکس از آب دریاچه و خریدن نوشابه خنک از بوفه سد به سمت سنندج حرکت کردیم. طبق معمول همه جای ایران که تا یک جایی آب هست ملت یا میرن سراغ شنا و یا ماشین می شویند و اصلاْ فکر نمی کنند که این آب خوردن یک شهره و نباید این کارها رو کرد، در چند نقطه محوطه تابلو زده بودند که شستشوی ماشین و یا شنا کردن ممنوعه. اولش داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که یک پیکان با حداکثر سرعت (مثل بقیه جاهای کردستان) به سمت آب می رفت و کمی وارد آب شد و نگه داشت. یک سمند پلیس هم زیر سایه نگه داشته بود و سه تا پلیس اونجا گشت می زدند. بعد دیدیم سه نفر از توی اون پیکان پیاده شدند و روم به دیوار شروع کردند لباسهاشون رو درآوردن!! |