تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

سفرنامه ۵

بالاخره همت کردم و بعد از دو روز تبلیغات نوشتن از مسجد نگل رو شروع کردم.

گفته بودم که به خاطر مشکل بنزین از قوانینمون تخطی کردیم و از مسیر سنندج تا مریوان رفت و برگشت تکراری داشتیم و به همین خاطر دوبار از شهر نگل (Negel) عبور کردیم. توی نقشه دیده بودم که نگل یک قرآن تاریخی داره و به عنوان یکی از نقطات دیدنی استان معرفی شده بود. توی مسیر رفتن به مریوان دنبال یک جایی بودیم که نماز بخونیم و هنوز نرسیده به شهر گنبد و مناره های مسجد توجهمون رو جلب کرد. در تابلوهای شهر جلوی اسم نگل توی پرانتز نوشته نوگل تا بیننده متوجه بشه در زبان محلی نگل به معنای گل نو وتازه است. محوطه مسجد بزرگ بود و جای پارک ماشین داشت تا مسافرین و زائرین مجبور به پارک کردن توی جاده یا خیابان اصلی شهر نشن. حیاط خانمها و آقایان با با تابلویی مجزا نشان داده شده بود و تمیزی دستشویی های مسجد که توی حیاط بودند جلب توجه می کرد. برای رفتن به وضوخانه باید کفشها رو درمی آوردیم و توی جاکفشی می گذاشتیم. اولش تعجب کردم. ولی بعد که دیدم کف وضوخانه رو فرش انداختن به نظرم خیلی جالب بود. شیرهای آب مثل  وضوخانه های معمولی توی ارتفاعی نیست که بشه با ایستادن وضو گرفت. با سنگ مرمر طوری لبه گذاشتند که بری بشینی و وضو بگیری. بعد که میشینی تازه متوجه میشی که پایین پات هم یک لبه هست که پات رو بذاری. تازه جلوی هر شیر آب یک  چهارپایه مانند چوبی  کوتاه با ارتفاع مثلاً ده سانت گذاشتند تا برای نشستن روی اون بشینی و خیس نشی. من هم که از صبح توی ماشین و پام توی کفش بود هیجان زده شدم و فوری جورابهامو درآوردم و پاچه های شلوارو بالا زدم و نشستم لبه سنگ و پاهامو با آب خنک شستم و حسابی حالم جا اومد. بعد دیدم همه همین کار رو میکنن و این مختص من مسافر نیست. (طبق معمول سایر نقاط کردستان همه افراد حاضر مردم محلی بودند) بعد از شستن پاها و وضو گرفتن وارد مسجد شدم. مسجد خیلی خیلی تمیز بود و تنها مسجد سنی مسیر بود که دیدم قسمت خاصی برای خانمها داره. البته یک قسمت خیلی کوچیک که به قرآن معروف می رسید تا بتونن زیارتش کنن. تعدادی سجاده تمیز اونجا بود و دیدم همه سنی ها که نماز میخونن یک سجاده پهن کردن و بدون مهر و با دستهای روی سینه مشغول عبادتند و یا روی سجاده نشسته و دارن با تسبح ذکر میگن. منم یکی از اون سجاده ها رو برداشتم و به نظرم از سجاده معمولی نماز بزرگتر بود. جالب این که احترام سجاده و فرد در حال نماز رو به شدت رعایت میکنن. یعنی در حالی که ایستادی و خیلی راحت میتونن حتی از وسط سجاده رد بشن، میان با کلی فاصله سجاده رو دور میزنن تا پاشون به سجاده گیر نکنه و یا مزاحم نماز خوندن کسی نشن. تمیزی مسجد و احترامشون به کسی که نماز میخونه خیلی جالب بود. ضمن این که همه با خیال راحت کفششون رو بیرون گذاشته بودند و کسی با کفش زیر بغل وارد مسجد نمیشد! بعد رفتیم سراغ قرآن خطی که اجازه عکس انداختن نداده بودند. توی یک محفظه شیشه ای گذاشته بودند و عین  حرم امام رضا که همه تا خروج از صحن به ضریح پشت نمی کنن، بعد از دیدن قرآن و دعا خوندن و ذکر گفتن تا دم در خروجی رو رو به قرآن و عقب عقب میان. از خادمی که اونجا نشسته بود پرسیدیم که قدمت این قرآن چند ساله؟ گفت در زمان خلفای راشدین و توسط خلیفه سوم حضرت عثمان نوشته شده. (از اونجایی که کتابت قرآن در زمان عمر و با نظارت حضرت علی  شروع شده و قاعدتاً در زمان خلافت خود عثمان هم نوشته نشده منطقاْ نوشتنش میشه زمان خلافت عمر). این قرآن یکی دو سال پیش دزدیده شده بوده و بعد از کلی تجسس  بالاخره پیداش کردن و طی یک مراسم خاص و باشکوه با مسجد برگشت داده شده که عکسهای این مراسم روی دیوارهای مسجد نصب شده. عکسها همه جمعیت بسیار زیادی رو نشون میده که با احترام اطراف مسجد ایستادند و حتی از ذوق اشک می ریزن. اینقدر جمعیت زیاده که به نظر میاد همه جمعیت کردستان اینجا جمع شدن. از همون خادم در مورد دزدیده شدن قرآن پرسیدیم که بالاخره معلوم شد کار کی بوده؟ گفت کار شیعه ها!!  همسر جان هم به ایشون توضیح دادن که نه اینطوری فکر نکنید. این حرفها برای تفرقه بین مسلمونها گفته میشه. هرکی بوده به خاطر پول این کارو کرده. وقتی یک صفحه نسخه خطی ۱۰۰ ساله یک کتاب معمولی کلی قیمت داره خوب معلومه که یک قرآن کامل مال ۱۴۰۰ سال قبل چقدر ارزشمند و قیمتیه و هر کسی رو ممکنه وسوسه کنه. اما اون آقا اصرار داشت که حتی اگه به خاطر پول باشه هم باز شیعه ها این کارو کردند و قرآن ما رو بردن. همسرجان خندید و با آرزوی موفقیت و سلامتی خداحافظی کرد و بعد من بهش معترض شدم که وقتی ما شیعه ها خودمون رو اینقدر به حق و برتر میدونیم و از نظرمون مسلمونی یعنی دقیقاً فقط همونی که ما داریم ـ اونم تازه فقط شیعیان ساکن ایران یا نهایتاً لبنان و نه هیچ جای دیگه ـ  خوب اونها هم حق دارن که اینطوری در مورد ما حرف بزنند. از اونجایی که خط کوفی برامون کمی تا قسمتی نامأنوسه نتونستیم آیه ای از اون صفحه ای که باز بود رو بخونیم. اما فضا حالت خاصی داشت و نگاه کردن به اون قرآن توی آدم احساس عجیبی ایجاد می کرد. توی من که مخلوطی بود از احترام، عظمت و شکوه، تحسین زیبایی و...... خلاصه که به رفتن و دیدنش می ارزید. توی برگشت هم دوباره همونجا برای نماز ایستادیم و دیدن اون قرآن تاریخی باز همون حس عجیب رو توی آدم ایجاد میکرد؛ با وجود این که دیگه دفعه اولمون نبود.... تمیزی و احترام و آرامش مسجد اهل سنت هم که نیازی به دوباره گفتن نداره.

بعداًنوشت:اینم  عکس مسجد نگل. قرآن خطی ۱۴۰۰ ساله توی صحن اصلیه مسجده. همون قسمتی که گنبد و مناره های بلندتری داره و جلوش دارن ساختمون اضافه میکنن.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح که چه عرض کنم! ظهرتون به خیر.

ماموریت من به فردا افتاد. ولی از صبح چندتا کار داشتم و نشد که بنویسم. شادی جون ایده  خیلی خوبیه. البته امیدوارم در عمل مثل پس ورد گذاری وبلاگ نشه.

تا یخم باز بشه و شروع کنم به نوشتن یک سری به اینجا بزنید. میتونید معانی اسمها و فراوانی اونها رو پیدا کنید. البته معلوم نیست این فراوانی توی ایرانه؟ شناسنامه های صادره؟ یا... اما دید خوبی میده. به خصوص که می فهمیم اونی که ما دور و برمون می بینیم با کل جامعه شاید خیلی متفاوت باشه. مثلاْ ما خودمون یک نیلوفر داشتیم و سه تا نسترن اما فراوانی نیلوفر حدود ۷۰۰۰۰ تاست و فراوانی نسرین حدود ۴۰۰۰۰ تا. برای اسم پیدا کردن برای بچه هم جای جالبیه. فقط اگه دختر و پسر بودن اسامی هم معلوم بود خیلی بهتر میشد.البته ببخشید که بعضی اسامی زیبا مثل گلمریم رو نداره. به هر حال ببینیدش، ضرر نداره.

بعداْ نوشت: من همین جا از حضور محترم سایت فرهنگ نامها عذرخواهی میکنم! الان که متوجه شدم وقتی سرعت اینترنت خوبه و کمی صبر میکنی جلوی اسمی که باز کردی تا معنی و فراوانیش رو ببینی یک شکلک کوچیک نشون میده که اسم دختره یا پسر.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

به نظرتون کسی توی ایران حاضره از جیب خودش ۲۰۰ دلار برای خرید عینک آفتابی بده؟! اگه از جیب ملت باشه چی؟!! اینو ببینید.

دیروز برای کاری مجبور بودم داخل طرح دوم برم و ماشین هم زوج بود. ترمز ماشین همسرجان هم ایراد داشت و جرات نمیکردم توی ترافیک شهر ازش استفاده کنم. بالاخره با توجه به اینکه شرق طرح مسکونی تره و کمتر اذیت میکنن و از خروجی صیاد شیرازی که فاصله زیادی تا طرح داره و پلیس جلوش نیست و به انتهاش که میرسی هم وسط طرحی موفق شدم وارد طرح بشم. توی پیروزی و دماوند هم مشکلی نبود. اما یکی از تقاطعهای خیابان سمیه ( فکر میکنم بهار بود) دو تا پلیس ایستاده بودند و ماشینهای زوج رو میگرفتند و جریمه می کردند. ساعت از ۷ گذشته بود و کمتر از نیم ساعت تا پایان طرح فاصله بود، اما پلیس بهم اشاره کرد که برم سمت راست بایستم تا همکارش بعد از فراغت از جریمه یک ۲۰۶ با پلاک زوج بیاد سراغم. پشت خط عابر بودم و در کمال خونسردی برای خانمی که می خواست از عرض خیابون رد بشه نگه داشتم و اون آقا پلیس مهربون هم که دید من چه راننده گلی هستم اشاره کرد که لازم نیست بایستی تا جریمه بشی، میتونی بری و من همونجا پاداش این عمل خیرم رو گرفتم! 

اینترنت ما باز مشکل پیدا کرده و معلوم نیست کی بتونم نوشته هام رو بگذارم. میگما: من بهتره برای نوشته هام تبلیغ نکنم! چون اون وقت سرور بلاگفا و اینترنتADSL  و ماموریت کاری و همه چیزهای بی ربط و با ربط دست به دست هم میدن تا من نتونم بنویسم. تازه از ماموریت اینقدر خسته و گرمازده برگشتم که مغزم کار نمیکنه تا بتونم سفرنامه بنویسم. توی شرکت قبلی که بودم تقریباً روزی نبود که به یکی از تولید کنندگان قطعاتمون سر نزنم یا توی خط تولید خودرو سرک نکشم. خود کار هم که همه جوره انرژی بر و پر کار و متنوع بود و علیرغم خستگی جسمی نسبی هم تنوع و آموزشش کلی فایده داشت و هم خوابیدن توی ماشینهای شرکت در بین مسیرها کوتاه و بلند ماموریت. اما اینجا حتی وقتی کارم خیلی زیاده هم کمتر پیش میاد که کار عملی و مفیدی باشه! یا تعجیل در تهیه گزارشه و یا تسریع در مطالعه تعداد بیشتری نقشه و مدارک فنی که باز هم پشت میز نشینیه و خسته کننده. راستش با این بی رونقی کارمون که مزید بر علت شده بدجوری دلتنگ کار سابقم شدم. هرچند که با میل و رغبت تمام و خواست خودم کارم رو عوض کردم چون تنش کاریش خیلی زیاد بود و حسابی خسه ام کرده بود و حقوقم به نسبت الان(البته اگه بدن!!) کمتر بود؛ اما یادگیری مطالب جدید، دیدن روشهای متنوع تولید ، ارتباط خیلی خیلی زیاد با رشته تحصیلیم و آدمهای زیادی که باهاشون کار میکردیم ـ با وجود سختی خاص خودش ـ برام خیلی جالبتر بود.  قبل از اومدن به اینجا میدونستم که این همه مزایا رو از دست میدم، اما حالا که اینقدر بی کار شدیم و اوضاع شرکت خرابه یادآوری اینها خیلی عذابم میده. برای همین امروز تا چشمم به یک کار تولیدی افتاد خودم رو گم کردم و مثل اونایی که اونجا بودن گرم بازی با قطعات و شمارش و صورت برداریشون شدم و حسابی خودم رو خسته کردم. تازه بهترش اینه که فردا هم میرم که باهاشون از مجموعه قطعات منفصله  صندلی  بدون هیچ نقشه یا مدلی صندلی مونتاژ کنم. اما خوب حسابی خسته شدم که به نظرم از علائم دهه چهارم زندگی باشه! به هرحال ببخشید که این همه پرت و پلا نوشتم!

دوشنبه ۲۰/۶/۸۵-ساعت ۱۶:۳۰

نیلوفر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 8:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستای گلم سلام

رضیه جون نوشته ات خیلی زیبا و دوست داشتنی بود. لطفا بازم بنویس. خیلی دلم برات و نوشته هایت تنگ شده.

امروز داشتم با یکی از بچه ها حرف می زدم درباره مادرهای تازه و گروههای ساپورتی که اینجا وجود دارد.این گروههای ساپورت معمولا یک سری مامان تازه هستند که دور هم جمع می شوند و با هم درددل می کنند و سعی می کنند به همدیگر کمک می کنند.

دوستم می گفت که یک اشکالی که وجود دارد این است که مردم دوست ندارند که مشکلاتشان را با یک گروه در میان بگذارند و درد دل بکنند. فکر کنم ما آدمها همیشه می خواهیم نشان بدهیم که همه چیز خیلی خوب است.

در همین راستا من به فکر افتادم که یک گروه ساپورت مجازی راه بیندازیم که می تواند با مامانهای فرزانگان ۷۳ شروع شود. هر کس یک اسم جدید برای خودش انتخاب می کند که هیچ کس بغیر از خودش نمی داند و در آن وبلاگ یا گروه برای هم می نویسیم و درددل می کنیم و به هم کمک فکری می کنیم. بدون اینکه نگران باشیم که چه کسی آن را می خواند و درباره ما چه فکر می کند.

لطفا نظرتان را بگویید.

خوب و خوش باشید.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

خسته نباشید. من تازه از ماموریت برگشتم. مدتها بود اینجوری ( کار عملی و کارگاهی) نکرده بودم و علیرغم گرما و خستگی خیلی بهم مزه کرد. تازه فردا هم همین برنامه است.

خوب نوشتن بعد از رضیه خیلی راحت نیست. ضمن خوشامد گویی به سعیده از فریناز و لیلا ر هم میخوام که خودی نشون بدن چون غیبتشون زیادی طولانی شده.

من هم با رضیه موافقم و هم با ماندانا. یعنی به نظرم ازدواج بزرگترین موهبت و خوشبختی توی زندگی آدمه، اگه طرف همسر مناسب و همراه و همدلی باشه و بدترین عذاب دنیا و آخرته، اگر که همسر آدم همدل و یاور آدم نباشه. فعلاْ نمیخوام  وارد معقولات بشم و زیاد روی این مقوله مانور بدم و پرحرفی کنم. اگه بحث ادامه پیدا کرد ما در خدمتیم. عجالتاْ اینو بخونید و کمی لبخند بزنید:

 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند.

بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"

يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!  از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."

 

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 15:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

با عرض شرمندگی از تنبلی مفرط در امر نوشتن در وبلاگ،  سلام!

از آنجایی که غایب بزرگ سعیده تصمیم به نوشتن گرفت بالاخره من هم از رو رفتم و گفتم یه کم سرتون را درد بیارم. اشکال نداره که از ازدواج یه کم تعریف کنم؟ لطفا به حساب لوس و ننر بودن یا به قول جوونترها تریپ لاو !! نگذارید. سعیده جان من از اینکه ازدواج کردم و از زندگی مشترک خیلی خیلی راضیم. الان حدود 4 ماه است که به دلایلی از همسرم دورم و دوباره برگشته ام خانه مادرم. برای همین خیلی به گذشته و زمان مجردی فکر میکنم. به نظر من هیچ چیزی نمیتواند به اندازه یه ازدواج خوب در خوشبختی آدم موثر باشه. اینکه بدانی یه نفر هست که دوستت داره، میتوانی در سختیها بهش تکیه کنی، میتوانی باهاش درددل کنی، یه نفر که همیشه کنارته و برای تو، برای شخصیتت، ارزشهات، تفکرت، حتی برای قیافه و اندامت ارزش و احترام قائله بهترین هدیه دنیاست. من بعد از ازدواج اعتماد به نفسم خیلی بیشتر شد. خیلی هم آرامش پیدا کردم. شادی و آزاده میدانند که من چقدر زودرنج و جوشی بودم. الان انگار نگاهم به زندگی بازتر شده. اتفاقهای ناخوشایند کوچیک و بزرگ را خیلی راحت تر میپذیرم. حتی آدمها را بیشتر دوست دارم. من هیچ وقت چندان خانه دار نبودم. برنامه غذاییمان محدود میشه به چند تا غذای آسان و البته غذاهای قاطی پاتی که از خودمان در می آوریم. به عمرم هم ترشی و مربا درست نکردم و خلاصه چندان در خدمت همسر جان نبوده ام! کارگر سر خانه نداریم تا خانه را تمیز کند (راستش به نظرم یه خونه کوچولو که نظافتش سه سوت کار داره به کارگر گرفتن نمی ارزه) خودمان هم هر وقت عشقمان بکشد خانه را تمیز میکنیم و خیلی وقتها خونه حسابی شلوغ پلوغ و هپلیه. با اینکه مسافرت را دوست داریم ولی زیاد وقت سفر نداشته ایم (البته قول دادیم که جبران کنیم). الان هم شرایط زندگیمان به تمام معنا بی ثباته. منظورم اینه که نمیدانم سال دیگه کجاییم و چیکاره.  ولی با همه اینها فکر میکنم خیلی خوشبختیم.  و همیشه خدا را شکر میکنم به خاطر بهترین نعمتش که همسرم بوده. عشق یه موهبته که با هیچ لذتی در دنیا قابل مقایسه نیست. احساسیه که دل  آدم را کاملا اشباع میکنه. و یه اطمینانی در آدم ایجاد میکنه که هیچ جور دیگه ای نمیتوانی به آن برسی.

اما در مورد مرحله بعد که بچه دار شدنه من هیچ تجربه ای ندارم و راستش از حرفهای بچه ها خیلی هم ترس برم داشته. امیدوارم آنقدرها که فکر میکنم سخت نباشه. ولی خوب هر کاری که سخت تر باشه بعدا بیشتر به آدم احساس رضایت میده. هر چی باشه آشیه که خودمان درستش میکنیم و باید سخت یا آسان پاش وایستیم! گلمریم، میترا، مریم ق و م، لادن، شادی، مهتاب، ماندانا، اکرم، فهیمه، فاطمه، زهره، ملیحه و همه مامانهای دیگه وبلاگ، واقعا خسته نباشین و خدا قوت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 13:15  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه دوستان گلم

بالاخره منم اومدم با کلی تاخیر،از آنجائی که من در نوشتن خیلی خیلی تنبلم در این مدت (از فروردین ۸۵ که در میتینگ شرکت کردم) ترجیح دادم از نوشته های قشنگ دوستانم لذت ببرم و از احوالاتشان باخبر شوم ولی مهرناز منو غافلگیر کرد حالا من اومدم که بنویسم ولی اولش تا یخم باز شه از خودم نمی نویسم و از یک موضوع کلی شروع می کنم.

راستش من هنوز ازدواج نکردم ولی آنرا نفی نمی کنم به نظرم هر کدام مزایا ومعایبی دارد که شاید نشود گفت که کدامش بهتر است ولی از بچه های متاهل خواهشمندم که اینقدر این دوران را افسرده وکسالت بار توصیف نکنند یک کم از جذابیتهایش هم بگوئید شاید ما مجرد ها هم ترغیب شدیم این کار را بکنیم ،رویهم رفته باید بگم که این خود آدم است که می تواند رنگ زندگی اش را عوض کند و روح شادی را دوباره در شاهرگ زندگی اش به جریان بیاندازد.

متاسفانه هیچ کدام ما یاد نگرفتیم که در حال زندگی کنیم و لحظاتی را که داریم تبدیل به لحظات شاد و پر خاطره تبدیل کنیم و ازآنها لذت ببریم مثلا لذت بردن از خوردن یک نوشیدنی گرم همراه با یک موسیقی ملایم در یک عصر کاملا معمولی.

یادمان باشد که حتی گاهی اوقات یادآوری لحظات سخت و پراضطراب برایمان جذاب و شیرین است پس چرا در آن لحظه های سخت به تلخی هایش فکر کنیم،این تفکر که "این نیز بگذرد"در این لحظات خیلی به ما کمک خواهد کرد.

این را برای گلمریم و همه بچه های متاهلی که فکر می کنند دچار روزمرگی شده اند نوشتم البته قصدم نصیحت کردن نیست بلکه تجربه شخصی خود من است،به موید رعایت این اصول مدتی است که زندگی شاد وآرامی دارم.

شادشاد باشید

سعیده اسدی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیبا و نه چندان گرمتون به خیر

دیروز بعد از اون همه تبلیغ که برای سفرنامه مسجد نگل داشتم بلاگفا قاطی کرد و دیگه نتونستم بنویسم. الان هم یک ماموریت بسیار مهم و حیاتی در جهت خودکفایی کشورمون (با خود کف آیی اشتباه نشه هــــا) در پیش دارم و نمیتونم بنویسم. فقط گفتم سلامی عرض کنم و خدا قوتی بگم. بعدازظهر که برگشتم و به لطف خدا اینترنت داشتیم براتون مینویسم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اگه حوصله کردید این خبر رو بخونید که توضیحات مبسوطی در مورد کمک وزارت بهداشت به غبار روبی مساجد داده. و بهانه خوبی دست من میده تا کمی برنامه سفر رو دور بزنم و از مسجد نگل براتون بنویسم.

اینم تبلیغاتش: پست بعدی با عنوان سفرنامه ۵ : مسجد نگل رو حتماْ بخونید!

دوست عزیز، فقط امیدوارم دیر نشده باشه: بالاخره آشنای کرمان خودرویی ما از ماموریت اومد تهران و پیداش کردم: اگه دلیل خاصی برای خریدن گل یا ۲۰۶ ندارید پیشنهاد میشه هیوندا ورنا بخرید.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 15:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خوب به نظرم این تعطیلات منو دچار رخوت و تنبلی شدیدی کرده و هنوز یخم باز نشده که بتونم بنویسم. خوب عجالتاً این خبر رو داشته باشید: برای نخستین بار در ایران باستانشناسی زیر آب فعال می شود. راستش نمی دونم اول قراره اثار باستانیمون رو زیر آب غرق کنیم بعد با این روش شناساییشون کنیم و یا طبق روال عادی که همه چیز چندین سال طول میکشه تا انجام بشه این تکنولوژی رو وارد کنیم و برای آیندگان باقی بگذاریم تا آثاری رو که زیر آب کردیم شناسایی کنند؟! این که بخواهیم با خرید تکنولوژی و تجهیزات به شناخت تاریخمون اقدام کنیم خیلی خوبه، اما میشه یک کاری هم برای شناسایی یا حفظ اونهایی که جلوی چشممونه و بی تفاوت رد میشیم و به مرور یا یک دفعه نابودشون میکنیم انجام بدیم؟ البته بماند که من کاملاً مثبت به این قضیه نگاه میکنم که این تجهیزات صرفاً به منظور اکتشافات تاریخی خرید میشه و اصلاً فکر نمیکنم که  این تجهیزات خریداری شده چون فایده خاصی برای شخص یا شرکت خاصی داشته و یا ....

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:37  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
کنفسیوس میگه " مرد بزرگ با روی خوش رد میکنه و مرد کوچک با روی ترش میپذیره"

راستش با یک حساب سرانگشتی دیدم من شدیدا جزو زنان کوچک به شمار میام چون  خیلی وقتها اگرچه روم ترش نیست ولی دلم ناشاده و کار رو میپذیرم٬ به همین علت هم تصمیم گرفتم جزو آدم بزرگها بشم و با روی خوش رد کنم٬ از اون موقع تا حالا روی من شاده و خون بقیه جوشان

                                                                                                        ماندانا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:33  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

متأسفانه یا خوشبختانه مأموریت امروزم به فردا افتاد، چون صندلی سازی همکارمون امروز رو هم به تعطیلات چسبوندند و سر کار نبودند. اگه اوضاع کار خوب باشه که هیچ شرکت خصوصی نمیاد الکی تعطیلی زیاد کنه. دیده بیکارن، گفته لااقل یک روز کمتر هزینه نهار و چای و برق و ... بدیم. البته بماند که فردا هم از کلاس زبان شیرین ایتالیایی متواری میشم تا به این ماموریت برسم. برای کسی که درس نخونده و تمریناش رو حل نکرده چی از این بهتر؟!!

توی این چند روز یک ساعتی برای خودم وقت گذاشتم و کتاب استخوان خوک و دستهای جذامی مصطفی مستور رو خوندم. بعد از روی ماه خداوند را ببوس، این دومین کتابیه که ازش خوندم و کم کم داره از کاراش خوشم میاد. به خصوص که چاپ یکی از کتابهاش (فکر کنم حکایت عشق بدون شین، بدون قاف) طی یک ماه تموم شده و الان ۶ ماهه که منتظره ولی اجازه تجدید چاپ بهش نمیدن. همه کتاب و سر در گم رها کردن خواننده و این که مثل بیشتر داستانها آخرش به خیر و خوشی تموم نمیشه یک طرف، این چند تا جمله از کتاب یک طرف :

« اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطل اند. اگه روزی زنها بخوان از اینجا برن، تقریباْ همه ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند. اما اگه قرار باشه مردها برن چی؟ اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برن، بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفه حلال دنیاست. هر چی کثافت کاری و گندکاری هست توی مردهاست.هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ بخونه. تلویزیون تماشا کنه.»

تقصیر من چیه؟!  این کتاب رو یک مرد نوشته، خودشون می دونند که چه موجودات دوست داشتنی و نازنینی هستند!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام نیلوفر جان. آفرین بر این همت بلند و ممنون بخاطر نوشته های قشنگت!
مخصوصا متن های توصیفیت که خداوکیلی حرف نداره و خیلی خوب آدمو توی اون فضا میبره .دیشب داشتیم با سعیده ا تلفنی صحبت میکردیم.حرف از وبلاگ شد و نوشته های بعضی اعضای فعال مثل تو گلمریم و ...سعیده داشت در مورد سفرنامه هایت ابراز احساسات میکرد و بطور کلی سبک توصیفهایت رو تحسین میکرد که یکدفعه هردومون باهم گفتیم مثلا اون گربهه رو یادته چه باحال بود.اینو گفتم که اولا بدونی این تیپ نوشته هایت خیلی طرفدار داره و اگه امثال بنده برات کامنت نمی گذاریم از روی تنبلی و اینجور حرفهاست نه اینکه در مورد اونها نظری نداشته باشیم.واما دوما اینکه خواستم بصورت کاملا غیر مستقیم(!) سعیده رو لو بدم
که بنابه اعترافات خودش تقریبا هر روز به وبلاگ سر میزنه و... گفتم اینطوری شاید از رو بره و زودتر اعلام حضور کنه.
اما در مورد مدرسه راستش اون موقع که من بنا به خواست آزاده عزیز تصمیم به نوشتن گرفتم نوع نگاه آزاده و نظراتی که بعضی از بچه ها در این رابطه داده بودند
باعث شد مطالب مختلفی به ذهنم هجوم بیاره که در اون فضا فکر میکردم خوبه که مطرح کنم اما الان دیگه فکر میکنم تاریخ مصرفش گذشته و من هم چندان تو مودش نیستم خصوصااینکه آزاده که محرک اصلی من برای طرح مطلب بود متاسفانه مدتیه
که خبری ازش نیست وچقدر هم جاش اینجا خالیه.(آزاده عزیز اگه هنوز هم اینجا سر میزنی کاش حداقل یه خبری از خودت بدی تا ملت از نگرانی در بیان)
در ضمن من اطلاعات ویژه و قابل عرضی هم در رابطه با مدرسه ندارم ولی اگر کسی سوالی در این رابطه داشته باشه و یا سوژه خاصی برای به بحث گذاشتن خوشحال میشم منم همراهی بکنم.
زهره جان ممنون.امیدوارم تو هم اگر دوباره هوس مکه رفتن داری به خواستت برسی
اما بهتر نیست یکی دو سالی صبر کنی تا دختر گلت بزرگتر بشه. فکر میکنم توی همچین سفری آدم هر چی تنهاتر و با دغدغه ذهنی کمتر باشه بیشتر خوش میگذره.
نیلوفر جان مثل همیشه من اومدم چند کلمه حرف بزنم خودش شد یه عریضه! اگر
همت کردی لطفا بگذارش توی متن شاید آزاده و سعیده یه ندایی دادن.ممنونم.

مهرناز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبحتون به خیر

سعیده چند شب پیشا داشتم خوابتو می دیدم که کارت سرویس منو داده بودند به تو و من کلی نق زدم که آخه سعیده که هیچ وقت نیست که من کارتم رو ازش بگیرم. اما تو یک دفعه پیدات شد و کارتم رو دادی. اما خود دوران مدرسه بودی، نه اونی که الان هستی! تعبیرش هم شد نوشته مهرناز! به هرحال خوشحالم که اینجا می آیی و خوشحالتر میشم اگه ردی از خودت بگذاری.

ریتا جون شرمنده، اشتباه شناختی! پراید من از عصر چهارشنبه تا صبح اول هفته توی پارکینگ استراحت میکنه و بنده تماماْ در خدمت ماشین لباسشویی و گاز و جاروبرقی هستم! اگر هم لازم بشه جایی بریم با ماشین همسرجان میریم و پیش نمیاد که من توی پراید رانندگی کنم. بعد هم این که ماشین من همیشه یا تک سرنشینه و یا همسرجان کنارم نشسته و لااقل طی ۷ ماه اخیر (به جز قرار فروردین که ماندانا چند دقیقه ای پیشم بود و اون دفعه ای که داستانش رو براتون نوشتم و اون خانم پیر رو سوار کردم و کلی دعام کرد) هیچ خانمی کنار دستم ننشسته. من همین جا اعاده حیثیت میکنم و میگم که راننده خلافکاری نیستم: لطفاْ کمی بیشتر دقت کن و منو با خلافکارها اشتباه نگیر. 

شانس آوردم و مهمانهایی که قرار بود روزهای تعطیل منزل ما اطراق کنند زودتر از موعد برگشتند شهرستان و مجبور نشدم مهمان داری کنم.

من باید برم ماموریت. وقتی برگشتم، اگه اینترنت داشتیم بازم می نویسم.

فعلاْ با اجازه: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:20  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

میترا جون پیشنهاد میکنم این نوشته رو نخونی چون برای تو زیادی تکراریه! عرضم به حضورتون که بنده رفتم عروسی ، اونم چه عروسیی! چنان که افتد و دانی عروسی نگو  بلا بگو! همه چی همه جوره به راه بود! آب آلبالو، آب پرتقال، دی جی ، رقص نور، تام کروز و کتی هو لمز در نقش عروس و داماد،  اسپیلبرگ و استنلی کوبریک در نقش فیلمبرداران عروسی  و  غیره. بعد از یه فقره تصادف و از دست دادن آینه بغل و پیدا کردن جای پارک با مصیبت،  هنوز شامو نخورده بودیم و یه دل سیر نرقصیده بودیم که مامانم زنگ زد که چه نشستی که بچت بدجوری بی تابی میکنه. منم که عمرا نمیتونستم شام نخورده اونم با خسارتی که دیده بودیم بذارم و برم، تا ساعت ۵/۱۱ این پا اون پا کردم و به عنوان اولین نفر سر میز شام اسممو به ثبت رسوندم و اومدم همسر محترم رو جمع و جور نموده تا خونه مادر تخته گاز رفتم و بچه رو برداشتم و الانم که دو فقره پسر رو خوابوندم و حضور شما دارم خاطرات خوش زندگیمو واگویه میکنم. به قول شاعر که میگه: "با سکر بی خیالی اعصاب خویش را تخدیر میکنم، من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر میکنم...... " حمید مصدق به یاد نوجوانی

گلمریم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان گلم

بالاخره کتاب سه شنبه ها با موری را از کتابخانه گرفتم و دارم می خوانمش.

ارکیده جان نمی دانم اینجا می آیی یا نه. ولی خیلی ازت ممنونم که این کتاب را بهم پیشنهاد کردی. واقعا خیلی خوشم آمد. حالا بهت زنگ می زنم که ازت تشکر کنم و کتابهای خوب دیگر بهم معرفی کنی.

یک قسمت جالبی داشت در رابطه با بچه داشتن یا نداشتن که من خیلی خوشم آمد و برایتان با اجازه همگی می نویسم:

Whenever people ask me about having children or not having children, I never tell them what to do. I simply say there is no experience like having children. That's all. There is no substitute for it. You can not do it with a friend. You cannot do it with a lover. If you want the experience of having complete responsibility for another human being, and to learn how to love and bond in the deepest way, then you should have children.

به نظر من که خیلی این جمله زیبا و درست بود. واقعا بچه داری یکی از آن تجربه هاست که با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. نه سختی اش و نه لذتش .

گل مریم جونم اوضاع خیلی بهتر می شود. پسر گلت که یک کم بزرگتر شود و یک کمی مستقل تر دیگه می تونی یک کمی برگردی به زندگی عادی.  البته همیشه فکرت مشغول خواهد بود فکر کنم هنوز مامان من نگران من است ولی این سختیهای بی خوابی و ... خیلی بهتر می شود. سعی کن که حسابی مواظب خودت باشی. نمی دانم تو هم آیا مثل من و خیلی از مامانهای دیگر این احساسهای عذاب وجدان بی مورد را داری یا نه. هنوز که هنوز است اگر یک شب بخواهیم برویم رستوران باید حتما بچه ها را بخوابانم و بعد بروم.

یکی از دوستانم که ویار سختی داشت و الان پسرش ۲ سالش است می گفت هنوز بعد از ۲ سال از سس سالاد بدش می آید و این یکی از آن ویارها بوده که باهاش مونده.

من هم هنوز بعد از ۲.۵ تا بهم بگی پخی اشکم در می آید. فکر کنم این هم با من مونده. یادم آن ۵-۶ ماه اول که هر دفعه می رفتم دکتر بچه ها یک سری برای آقای دکتر بیچاره گریه می کردم. البته فکر کنم افسرده نشدم و شاید مهمترین دلیلش این بود که رفتم سر کار و یک قسمت از روز را برای خودم داشتم.

گل مریم جون تو هم وبلاگ و ما را داری. پس غصه نخور. لطفا تلفنت را برایم ایمیل کن خیلی دلم می خواهد باهات حرف بزنم.

راستی دخترهای من چهارشنبه رفتند کودکستان. فعلا یک روز در میان است کلاسشان و روزی ۲ ساعت. از ۲۰ سپتامبر هر روز خواهند رفت و روزی ۲.۵ ساعت.

نمی دانید که چه احساس موفقیت بزرگی بود وقتی ظهر که رفتم به دنبالشان معلمشان گفت که گریه نکرده بودند و خیلی خوب بودند (فکر کنم مهمتر از گرفتن دکترا بود). فقط معلمشان گفت که نیکی هرچیزی که بر می دارد و باهاش بازی می کند را سر جایش نمی گذارد و گفت که روی این یک کمی کار خواهند کرد. می خواستم بگویم بیا خانه ما راببین.

خوب بهتر است بروم به کار شرکت برسم تا بیرونم نکرده اند.

خوب و خوش و سبز باشید.

شادی رستمی."

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 20:30  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

آیییییییییییُ تنبلای بی سُوات چرا نمیاین یه چی اینجا بنویسین؟ یالا اون دستمال نمدارو وردار بیا یه دستی به سرو روی خاک گرفته این وبلاگ بکش دختر!  دو روزه این ننه نیلو گذاشته رفته ببین چه گرد و خاکی اینجارو گرفته !!!

عرضم به حضورت که امشب دعوتیم عروسی! از دو هفته پیش به مامانم گفتم واسه این جمعه جایی قول ندی ها که بتونم سامو بذارم پیشت. گفته باشه. امروز که بهش زنگ زدم میگه بچه ها شام میان اینجا( داداشام و وروجکاشون) . خوب پس سامو هم با خودمون میبریم عروسی! میتونیم دیرتر بریم فقط شام بخوریم و برگردیم. مدتهاست که تنها جذابیت عروسی رفتن برام شده سفره شام، دیدن لباس و آرایش مردم و تاسف خوردن برای عروس و داماد! که فکر میکنن چه خوشبختی در انتظارشونه. کاش حداقل واقع بین بودن. بگذریم به من چه. من برم شاممو بخورم. الان ساعت شیشه . هنوز حموم نکردم. لاک نصفه نیمه پامو پاک نکردم. نمیدونم پنبه کجاست. اپی هم که بی خیال. به دوستم زنگ زدم که برم پیشش آرایشم بکنه. خونه نیست. اولین لباسی رو که از تو کمد درآوردم و امتحان کردم از شونم پایینتر نمیره. خلاصه به نظرتون برم عروسی یا نرم؟ رستوران خوب سراغ ندارین؟ ننی بچه؟ آرایشگاه؟ قبرستون؟

گلمریم

پی نوشت: دوستای عزیزم ممنون از کامنتها تون. رضیه جان باهات تماس بگیرم. ایضا مهرناز. ربابه جان دلم واسه نوشته ها و سفرنامت تنگ شده. آزاده ا جان یه خبری از خودت بده. آزاده ط جونم کجایی؟ تعطیلات تموم نشد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:3  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

چرا گریم مگیره بی دلیل؟ چرا نوشتنم نمیاد؟ چرا نمیتونم حرفامو اینجا بنویسم؟  ندا جون روزای خوشیته! نمیدونم همه مثل من  این روزهارو تلخ گذروندن و میگذرونن و صداشون درنمیاد یا فقط منم که کل زندگی برام رفته زیر سوال؟

گلمریم

پی نوشت بی ربط واسه اینکه خیلی نگرانم نشید:من کلی کتابفروشی رو برای پیدا کردن "مثل آب برای شکلات" دست دوم یا چاپ قدیم )به خاطر ارزونیش( پرس و جو کردم ولی پیدا نشد! مترجم برای تجدید چاپ سال ۸۵ یه مقدمه نوشته تو این مایه ها که ببخشید کتاب یه خورده بی تربیتیه و کلی قسم و آیه خورده که مثلا میلان کوندرا هم بعضی وقتا تو کتاباش حرفای بی ادبی میزنه و اینا! خلاصه مایلم که چاپ قبلی این کتابو بخونم. اگه کسی پیداش کرد روز سی شهریور برام بیاره.

ضمنا نشر رود، سر کریمخان کتابای دست دوم رو نصف قیمت پشت جلد برمیداره و با کتابای جدید عوض میکنه. میخوام یه سری از کتابامو رد کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:47  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ندا جون قربون شکل ماه خودت و نی نی جانت که این همه به آدم روحیه میدی. چشم سعی میکنم حوصله ام رو جمع کنم تا دوباره بتونم سفرنامه بنویسم. اما در مورد آخر هفته یک کمی شرمنده. این هفته که اصلاً نمیشه. کلی مهمون دارم که قراره شب هم بمونن. تازه بالاخره هرچی باشه عراقی هستند و هر قدر بهشون برسی بازم احتمال راضی شدنشون کمه. خدا رو شکر که سه روز تعطیله و شنبه میشه استراحت کرد. وگرنه که اول هفته یک جنازه سرکار می اومد و نای نفس کشیدن هم نداشت! چه برسه به وبلاگ نوشتن یا مثلاً تحویل گرفتن همسر!!! تازه من که اقتصاد مملکت رو زیر سؤال نبردم.این یک قلم خودش کلی زیر سواله! آخه روم نمیشه بگم که اوضاع شرکت اینقدر خرابه که ما هنوز حقوق مردادمون رو نگرفتیم. واسه همین هست که رئیسمون هیچ کاری بهمون نداره و ما هم از صبح فقط وبگردی میکنیم.

بیتا جون امیدوارم زودتر گرفتاریهات تموم بشه و برامون بنویسی.

خوب حالا یک سؤال: چرا هر وقت که قرار باشه از یک خانمی تعریف کنند با صفت مردانه ازش تعریف میکنن؟! خانومه یه رالی کاره؛ عین مردا رانندگی میکنه، فلان خانم عین یک مرد کار میکنه، اون یکی مثل مرد داره زندگیشو می چرخونه، فلانی مردانگی کرد و از حقش گذاشت؛ بهمانی مثل مرد جلوش دراومد و..... مطمئنم که حداقل روزی یکی از این جملات رو می شنویم. حالا بگذریم که اگه مردی از خودش ضعف نشون بده مثل زنهاست: مثل زنها دست و اشو گم کرد، عین زنها نشست گریه کرد، عین زنها ترسید و.....  بابا من به چه زبونی بگم نمیخوام مثل مردها ازم تعریف بشه؟ من خودمم، یک زن که با سخت کوشی و شجاعت و سرسختی و شهامت زندگی میکنه. نمیخوام همه کارهای خوبم مثل مردها باشه و همه احساسات یا حتی ضعفهام زنانه تلقی بشه. من خودمم. یک زن که میخواد با همه عطوفت و لطافت زن بودنش شجاع و سرسخت باشه. به کی بگم؟ کی صدامو میشنوه که مثل مردها از کار کردن و رانندگی و شجاعتم تعریف نکنه؟!.....

(نمیتونم بهتر از این توضیح بدم یا بیشتر بنویسم و صد البته شک ندارم که فهمیدید چی میخوام بگم)

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 14:17  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

می دونید وقتی کلید F5 رو فشار میدی و صفحه وبلاگ Refresh میشه هیچی بدتر از این نیست که ببینی فقط نوشته های خودت روی صفحه میاد و هیچ کس حتی بهت بد وبیراه هم بهت نگفته چه برسه به یک خط کامنت که دلت خوش بشه. بابا ملت: چرا اینقدر صدای نق زدن منو در میارید؟!! میشه یک کمی هم به فکر روحیه لطیف و دل نازک من باشید و اینقدر منو اینجا تنها نذارید؟! من دیگه حرفم نمیاد هــــــــــــــا، دستم هم به نوشتن حتی یک خط سفرنامه هم نمیره ..... 

نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

دیروز صبح وقتی رسیدم و داشتم دنبال جای پارک می گشتم دیدم جلوی در پارکینگ اپارتمانی که شرکت ما یکی از ۸ واحد اونه سمند شرکتمون، زانتیای واحد روبه رویی و بی.ام.و طبقه پاییینی به صف ایستادند و نمیتونن وارد پارکینگ بشن چون جلوی درب پارکینگ یک پراید پارک شده. یک کمی که گذشت همکارم که باید سمند پرکت رو پارک می کرد اومد بالا و توضیح داد که چه خبر شده. این پراید بیشتر از یک ساعت این سه نفر رو پشت در نگه داشته بود، بعد اینا هم از زور عصبانیت باد سه تا از چرخهای پراید رو خالی کردند. بازم خوبه منصف بودن و مثل کوچه روبروییه پنچرش نکردن! خلاصه یک ربعی که میگذره خانمی طرف ماشین میاد و می بینه که چی شده و وقتی اعتراض آقایون رو می بینه میگه من فقط ۵ دقیقه رفته بودم بانک! اینا هم شاکی میشن که الان یک ساعت و نیمه اینجا پارک کردی و تازه بانک هم سر کوچه است و اینجا نیست. خوب ماشینت رو جلوتر میذاشتی. بعد دلشون میسوزه و تلنبه میارن و دو تا از چرخها رو باد میکنن و بهش میگن سومی رو برو تعمیرگاه باد کن تا حالت سرجاش بیاد و دیگه جلوی پارکینگ مردم ماشینت رو ول نکنی و مردم رو علاف نکنی. بعد هم برو خدا رو شکر کن که جلوی در پارکینگ خونه جلویی نذاشتی چون چند دقیقه پیش  خانمش رو با این وضعیت و در حال وضع حمل به زور سوار ماشین کردند و بردند و اگه ماشینی جلوی پارکینگشون بود و نمیتونستند ماشین رو دربیارن احتمالاْ اون ماشین رو به آتیش می کشیدند.

من نمیگم کار این آقایون در آزار راننده متخلف کار درستی بوده یا غلط. اما به نظرم مردم آزاری خیلی بده. از هر نوعیش که میخواد باشه. مثلاْ خود من یک روز عصر که می خواستم برم خونه و کلی هم عجله داشتم دیدم یک پراید جلوی ماشینم دوبله پارک کرده و قفل فرمون زده و رفته به امان خدا. من هم مجبور شدم کلی از زنگهای آپارتمانهای اطراف رو بزنم و مزاحم مردم بشه و بپرسم ماشین مال کیه تا بالاخره یکی راهنماییم کرد که زنگ آرایشگاه بغلی رو بزنم. زنگ رو زدم و پرسیدم ماشین مال شماست و چند دقیقه بعد یک خانم بسیار با کلاس و بسیار معترض اومد بیرون و شروع کرد به فریاد زدن که چرا عجله داری؟!! من هم که از این همه پر رویی دهانم باز مونده بود گفتم خوب چرا ماشین رو اینجوری گذاشتید؟ من از کجا باید شما رو پیدا می کردم؟!! ایشون هم با طلب کاری تمام جواب داد که خوب باید می دونستی من توی آرایشگاهم!!!! و با یک دست فرمون عالی ماشین رو از اونجا برداشت و بعد جای من که دراومدم عمودی پارک کرد!! من هم بعد از اون ماشین رو زیر آفتاب یا توی اون کوچه باریک گذاشتم ولی دیگه اطراف اون آرایشگاه پارک نکردم، چون اصلاْ حوصله تحمل افاده و قیافه این مدل خانمهای بیکار مراجع آرایشگاه رو نداشته و ندارم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ندا جون اولاْ که ما هنوز خودرو تولید انبوه نکردیم. اونایی هم که تولید کردیم فعلاْ مشکل خاصی نداره و ازش راضین. بعد هم که به لطف سیاستهای دولت کریمه اوضاع کار خیلی خرابه. مثلاْ ما با طرف خارجیمون(فیات ایتالیا) حسابی مشکل پیدا کردیم، یعنی راستش اونا با ما مشکل پیدا کردن و اوضاع کاری خیلی خرابه. کاملاْ کساد و بی انگیزه و وقتی معلوم نیست تولیدی در کار هست یا نه چه اصرار یا حتی انگیزه ای هست به خواندن استانداردها و مدارک و تدوین اطلاعات فنی قطعات؟ جالبه که این مشکل کسادی و رکود کار توی بیشتر کارهای تولیدی هست. مثلاْ آمی تیس هم از این می گفت که کارهای عمرانی کاملاْ متوقف و یا حتی خیلیاش کنسل شده. خدا عاقبتمون رو به خیر کنه. اینو کاملاْ جدی میگم: برای اولین بار طی ۷ سال سابقه کاریم و در آستانه شروع هشتمین سال خدمت نگران کار هستم و با این روند احتمال ورشکستگی و تعطیلی کل مجموعه هست، که اگه این طوری بشه برای ما فقط بی کاری در پی داره، اما نمیدونم تکلیف این همه سرمایه گذاری و هزینه و وام چی میشه. ۲۰۰ میلیارد تومانی که توی کارخانه ساوه ریخته شد به درد چه کار دیگه ای ممکنه بخوره؟ خلاصه که اگه به زودی خبر بیکاریمو دادم زیاد تعجب نکنید! هر چند که آقایون رؤسای بزرگ با اعتماد به نفس کامل نوید روزهای خوب و راه اندازی خط تولید رو میدن، اما ما زیاد جدی نمی گیریم و امیدی نداریم....

ضمناْ من هی میخوام توجیه کنم که تو دختر خوبی هستی و دلت میخواد که بنویسی اما نمیتونی، بعد تو هی انواع دلایل رو ذکر کن که ......!!! بابا کوتاه بیا. بدجوری داری به خودت گیر میدی هـــــــا!!! در هر حال مراقب خودت و نی نی جونت باش.

سیما جون یادته گفتی بعضی کارها توی بعضی سایتها هست که میتونم انجام بدم؟ اگه یکی، دوتاش رو که نیاز به مراجعه حضوری نداشته باشه بهم معرفی کنی ممنون میشم. لااقل به درد پر کردن اوقات فراغتم سر کار میشه!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

آزاده ط ، زهره خ،بیتا و فرزانه: خیلی وقته که ازتون کاملاْ بی خبریم. لطفاْ حتی اگه شده با یک خط کامنت خبری از خودتون بدید.

ندای عزیز: من که می دونم تو دختر خیلی خوبی هستی و این بیماری مزمن و لاعلاجت به خاطر اون موجود کوچولو و نازنینه وگرنه حتی با وجود نداشتن برچسب فارسی توی وبلاگ می نوشتی، پس چرا می خوای ثابت کنی دلیلش چیز دیگه است؟!!!

در مورد معجزه هزاره سوم شرق امروز رو هم میتونید بخونید. بندباز هم طنز جالبی از نامه ایشون داره.

به این خبر دقت کنید:

ايران از كمبود سيلو بي نياز مي‌شود.

معاون وزير بازرگاني درمراسم‌افتتاح سيلوي 35 هزار تني بناب آذربايجان شرقي با بيان اينكه بخش خصوصي سازي نهضت سيلوسازي را آغاز كرده است‌, افزود:تا پايان امسال يك ميليون تن به ظرفيت سيلوهاي كشور افزوده مي‌شود.

مفتح افزود: هم اكنون 2ميليون و 200 هزار تن سيلو در كشور در حال ساخت و يا تكميل است.

معاون وزير بازرگاني گفت: كمبود ذخيره گندم در سيلوهاي كشور پنج ميليون و 200 هزار تن است و براساس استاندارد سازمان فائو بايد ظرفيت سيلوهاي كشور به 14 ميليون تن برسد .

چقدر فریاد بزنیم که یک کمی درست بنویسید. از کی تا حالا قراره ما از کمبود یک چیزی بی نیاز بشیم؟! یا واحد جدید شمارش سیلو شده تن؟!! یا باید گفت سیلوهایی با ظرفیت فلان قدر تن؟!......... یاد خانم نورمحمدی و دیکته های گلستانش به خیر، ایضاْ خانم آهنی و مشاعره ها، خانم روحانی و دست زیر چونه زدن سر کلاسهای انشاء، خانم طالب پور و آرامش و یکنواختی کلاسها، خانم ربانی و خاطرات حج گفتنهاش و آقای باقری و شعر از خودشان بــــــــــــــــــــــــپرسید .....

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه