![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
شنبه توی راه رادیو پیام گوش می کردم که از قول وزیر بهداشت اعلام شد به زودی خبر خوش پزشکی اعلام میشه. یاد نوروز ۷۲ افتادم که اون دختره هی می گفت بعداً بهتون میگم. خوب اگه خبر خوبه بگید. دیگه این مسخره بازیها چیه؟! آیــــــــــــــــی ملت: بعداً بهتون میگم که چی میخوام بهتون بگم. حالا بماند که من اصولاً شک دارم این اخبار خوش صحت داشته باشن. از یکشنبه هم کلی خبر و حدس و گمان زده شده و هر سایت خبری رو که باز میکنی باید در مورد اعلام زمان خبر خوش و نوع خبر خوش مطالب ضد و نقیضی میخونی. بیشترین اخبار مربوط به ساخت واکسن ایدز و درمان بیماران ایدزیه که پزشکان ایرانی بعد از دو سال تحقیق بهش رسیدن. من که پزشکی سرم نمیشه. اما به نظرم شنیدم که دوره تست یک دارو حداقل ۵ ساله. میترسم این خبر خوش هم مثل اعلام انجام همجوشی هسته ای توی یکی از واحدهای دانشگاه آزاد بود که بعداً بی سر و صدا صداش خوابید باشه. یا اعلام پرتاب فلان موشک که توی مانور پرتاب شد و بعد اعلام کردند که از این موشک فقط دو تا کشور توی دنیا از اون دارن و ما به تکنولوژیش دست پیدا کردیم و بعد گندش دراومد که فیلمی که توی مانور پخش شده توی ایران نبوده و ما هم از این موشک فقط چندتا نمونه داریم و بعد هم امریکا صداش دراومد که ایران داره بلوف میزنه. همسرجان حرف جالبی میزنه: میگه این خارجیا (به خصوص اون خبرنگارهای کنجکاو که وقتی دنبال یک قضیه میفتن از همه چی سر در میارن و طرف رو رسوا میکنن) خیلی آدمهای خوبین که این چیزها رو به رومون نمیارن و آبرومون رو نمی برن! یعنی این همه دروغهایی که میگیم و همه دنیا می دونن که دروغه، این حرکات عجیب و غریب و کلی خراب کاریهای دیگه اما رعایتمون میکنن و چیزی نمیگن و به رومون نمیارن...... نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:3 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:19 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ظاهراْ کتاب معجزه هزاره سوم منتشر شده. گزیده های این کتاب رو اینجا بخونید. حیفه از ادبیات زیبا و کلام نغز خانم رجبی ـ همسر جناب الهام سخنگوی محترم دولت محترم ـ بی نصیب بمونید. اگه دوست داشتید این عکس رو هم ببینید تا بفهمید چرا به الف و نون گفتند معجزه هزاره سوم. تازه توی اندونزی هم کتابی منتشر شده به نام الف و نون: داوود در میان خشم جهان جالوت. ایناهاش!..... ( بعید میدونم که تا حالا نامه اش رو در مورد خاتمی نخونده باشید. اگه تا حالا مستفیض نشدید میتونید این یا این رو بخونید) نیلوفر ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
یک خبر جالب یک ساعت پیش خانم یکی از همکارهامون زنگ زد و بهش خبر داد که از صبح نیروی انتظامی اومدند و دارن خونه به خونه ماهواره هاشون رو جمع میکنن. همکار من عین مرغ پرکنده شده. هی راه میره و بهشون فحش میده و هی زنگ میزنه از خانمش میپرسه که نوبت آپارتمانشون شده یا نه. من اصلاْ کاری به هیچی ندارم. فقط سوال میکنم که این جوری و بدون هیچ حکمی وارد خونه مردم شدن و مزاحم ناموس مردم شدن درسته؟ قدیما میگفتن حضور مرد نامحرم توی خونه ای که زن و بچه مردم هستند اشکال داره. حالا براش مجوز شرعی گرفتن و ایرادی نداره؟ مزاحم آسایش و حریم شخصی مردم شدن پیشکش ..... نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:0 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام راستش امروز میخواستم دوباره نق بزنم که چرا هیچ کس نمی نویسه و چرا اینجا شده وبلاگ شخصی من و حتی بازدیدها هم اینقدر کم شده که کامنت ندا کلی سر ذوقم آورد و بهم انرژی داد. ندا جون میدونم که اون بیماری لاعلاج و مزمن نمیذاره تو به هیچ کاری برسی جناب مظاهری پور: راستش شرمنده! من از اون جایی که گفتید سر در نیاوردم. میشه بگید اطلاعات خوبی که منظورتون بود توی کدوم قسمتشه؟ ضمناْ من و همسر جان بی صبرانه منتظر دیدن مستند شما در مورد قلعه زیویه هستیم. لطفاْ فراموش نکنید که ساعت و روز پخش برنامه رو بهمون خبر بدید. بازم ممنون از اطلاعاتتون و ممنونتر اگه بازم برامون بنویسید. مهرناز عزیز: رسیدن به خیر و زیارت قبول. هر وقت فرصت کردی بحثت در مورد مدرسه رو ادامه بده. خیلیا مشتاق دونستن اطلاعاتت هستند. و مرسی که روز تولد نسرین رو گفتی. تولد نسرین رو هم با ۱۲ روز تاخیر تبریک میگم و امیدوارم به زودی توی وبلاگ ببینیمش. یک کمی کار دارم. اگه اینترنتمون قطع نشه برمیگردم نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:43 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ماندانا جان تولدت مبارک. یک دنیا معذرت که این همه دیر شد باور کن نمی شد بنویسم. عوضش هزاران بار برات آرزوی خوشی و خوشی و خوشی دارم. اگه اونجا بودم حتما مجبورت می کردم یه روز کار رو تعطیل کنی و بیای بریم بیرون و آخرشم یه کیف کوله صورتی قشنگ بهت هدیه می دادم از اونها که زمان مدرسه داشتی و من همیشه فکر می کردم که چقدر خوشرنگه.... امیدوارم زندگیت همیشه خوشرنگ و زیبا باشه.
با تاخیر زیاد ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سفرنامه ۴ نمیدونم چرا امروز حوصله نوشتن ندارم. راستش اول صبح که کامنت جناب مظاهری پور رو خوندم کلی حالم گرفته شد. وقتی فهمیدم که قلعه زیویه این همه قدمت و اهمیت داره ولی نه تنها هیچ مراقبت خاصی از اون نمیشه که دریغ از حتی یک خط توضیح که آی ملت این مال قبل از تاریخه! البته از اونجایی که ما داریم همه آثار تاریخی و طبیعیمون رو نابود میکنیم نمیشه توقع داشت این یکی رو مراقبت کنیم و تازه براش بازدید کننده هم جمع کنیم.... خلاصه بعد از دیدن قلعه زیویه به سمت سقز حرکت کردیم. توی راه یک سد مخزنی کوچیک رو از دور دیدیم که روستاهای اطراف رو حسابی آباد کرده بود. بعد از گذر از مسیرهای فرعی به شهر تازه احداث صاحب رسیدیم. من که هر چی فکر کردم نفهمیدم این لغت با مسما و با معنی چه ربطی به اسم شهر داره؟! خلاصه چند کیلومتری مونده به سقز دیدیم تعدادی تریلی و کامیون کنار جاده صف کشیدند. توی فکر بودیم که اینا توی صف گمرک شهرند یا منتظر ترخیص کالا هستند یا ...؟ که به یک فرعی رسیدیم و تا جایی که دیده می شد صف نیسانهای آبی رنگ بود که ایستاده بودن. چند قدم جلوتر به یک پمپ بنزین رسیدیم و تازه فهمیدیم که اینا توی صف پمپ بنزین بودن و متعجب که چرا اینجوریه. شهر کمی حالت نظامی داره و تردد ماشینها بیشتر از ظرفیت خیابونهاست و باعث شده بود که این شهر کوچیک چند تا زیرگذر داشته باشه., وقتی داخل شهر تابلوی پمپ بنزین دیدیم با خودمون فکر کردیم که عجب شهر خوبیه! برای این که برای ساکنینش مزاحمت ایجاد نشه ماشینهای باری و سنگین باید بیرون شهر سوحت گیری کنند و تازه وقتی به پمپ بنزین بعدی رسیدیم فهمیدیم که نه بابا قضیه این حرفها نیست! اینجا اصولاً سوخت مشکل داره. توی این یکی پمپ بنزین از یک طرف موتوری ها توی صف بودند و از یک طرف تعداد فراوانی جیپ و وانت تویوتا و تک و توکی هم سواری. داشتیم حساب می کردیم که برای بنزین زدن باید چند ساعت توی صف بود؟ که دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم با توجه به قاچاق سوخت در مناطق مرزی حتماً هر چقدر هم طول بکشه بازم از هر کار دیگه ای به صرفه تره. خلاصه چون قرار بود شب بمونیم رفتیم که هتل پیدا کنیم. اولیش هتل قصر بود که ابتدای ورودی شهر بود و کلی تبلیغ کرده بود.اتاق دو تخته معمولی داشت و لوکس. فرقش رو پرسیدیم. گفتند لوکس اتاق چهار تخته است که توش دو تا تخت گذاشتیم و حسابی بزرگ و دلبازه. رفتیم اتاقها رو ببینیم. اتاق دو تخته معمولی یک اتاق خیلی کوچیک بود که دو تا تخت رو عمود بر هم گذاشته بودند و عرض سر و ته تختها به دیوار چسبیده بود. یعنی اتاق شاید به زور 6 متر می شد و البته سرویس هم داشت. اتاق لوکس فقط یک کم بزرگتر بود و هرچی چیدمان رو توی ذهنمون تغییر دادیم نتونستیم چهارتا تخت توش جا بدیم! با غرغر اومدیم بیرون و رفتیم سراغ هتل بعدی. همسرجان می گفت که این مسافرخونه است و نباید بذارن که به اسم هتل کار کنه. گفتم این جور اتاقهای بی امکانات و منفی چندتا ستاره میشه مهمانپذیر. مسافرخونه اونیه که اتاقهای بدون سرویس ردیفند و ته راهرو چندتا دستشویی داره. هتل بعدی که رفتیم همینجوری بود! البته اتاقهای سمت چپ راهرو وضعشون خوب بود و توی اتاق سرویس بود. اما سمت راستی ها خود خود مسافرخونه بودند. هتل آخر هم که همون از بیرون دیدیمش و پشیمون شدیم. عوضش شام بسیار خوب و ارزونی خوردیم و برگشتیم همون هتل اول. یک دفعه یادم افتاد که این هتل یخچال نداشت و برای فردا آب و میوه خنک نخواهیم داشت. یکی از اون اتاقهای لوکس رو گرفتیم و فهمیدیم که یخچال عمومی ته راهرو هست. بعد که داشتم روی اون تختهای عمود بر هم ملحفه پهن می کردم یک دفعه دیدم یک سوسک حسابی روی زمین راه میره. از اون سوسکهای سیاه و سفت مخصوص. کشتیمیش و با کلی اه و اوه و غر زدن دوش گرفتیم و خوابیدیم.به نسبت معمول قیمت هتل زیاد نبود؛ هرچند که توی مریوان و سنندج جاهای به مراتب بهتری رو با اختلاف فقط دوهزارتومان گرفتیم و فهمیدیم که هتل و غذا اصولاً توی منطقه خیلی ارزونه.(این اتاق لوکس برامون 18 هزارتومان خرج برداشت) صبح که کوفته از تختهای نامناسب از خواب بلند شدیم و راه افتادیم دیدیم میوه هایی که توی ماشین مونده بودند از اونایی که توی یخچال گذاشته بودیم خنکتر بودند!! به خاطر مشکل بنزین و رو به گرمی رفتن هوای روز بدون گشتن توی شهر و دیدن بازار و مسجد جامع به سمت عقب که پمپ بنزینها خلوت بودند برگشتیم. راستی یادم رفت بگم: صبح هرچی توی اتاق گشتیم اثری از جنازه جناب سوسک ندیدیم!! این هم یک شب سقز موندن ما توی یک اتاق لوکس توی لوکس ترین هتل این شهر! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام لطفاْ کسی یادش نباشه که امروز دوشنبه است و من کلاس داشتم و در رفتم ماندانا جونم دوباره تولدت مبارک. در مورد اون همه کار و خوندن اخبار هم باید بگم من تیتر خبرها رو توی این صفحه که هر چند دقیقه به روز میشه میخونم و اگه از چیزی خوشم اومد به لینکش میرم. هم صرفه جویی حسابی توی وقته و هم از دست ندادن همه رقم اطلاعات: از حوادث و محیط زیست تا هنر و سیاست. شکیبا جون منم از دیدن قیافه های خواب آلود که مدرسه یا مهد یا حتی سر کار میرن ناراحت میشم. اما منظورم خرید چیزای نو و هوای تازگی و یاد مدرسه و ... بود. جناب پژمان مظاهری پور لطف کردند و در مورد قلعه زیویه اطلاعاتی دادند که توی متنش آوردم. اگر لطف کنند و ساعت و روز پخش برنامه شون رو هم بگن ممنون میشم. چون ما اصلاْ تلویزیون نگاه نمی کنیم. مثلاْ طی ۲۰ روز گذشته فقط بعد از ظهر پنج شنبه کارتون شبکه ۵ رو دیدیم که ماجرای شنل قرمزی بود! برای همین اگه بگید کی پخش میشه تا بتونیم ببینیم ممنون میشم. دیروز صبح از روی تقویم یاد پاییز افتادم و از خرید نوشتم و عصر که خونه می رفتم دیدن برگهای زرد و قرمز چنار که توی خیابون روی زمین ریخته بود یادآور شد که راستی راستی پاییز رسید...... نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:16 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
از خوندن این خبر حسابی دلم گرفت. ما توی سفر عیدمون به طور کاملاْ اتفاقی و بدون داشتن نقشه یا راهنمای خاصی تونستیم تالاب شادگان رو که با وسعت بیش از ۵۳۶۰۰۰ هکتار ششمین تالاب مهم دنیاست، ببینیم. ( توی راهنمای سفری که در ورود به استان گرفته بودیم تالاب شادگان رو فقط به عنوان جای دیدنی معرفی کرده بود و اصلاْ در مورد اهمیت و عظمتش چیزی ننوشته بود. انگار که مثلاْ بنویسه پارک ملت حوض آب داره و بعد بری ببینی این حوض آب که میگن توش مسابقه قایقرانی هم برگزار میشه!) خلاصه که جای زیبایی بود و با چیزهایی که از زیست شناسی اول دبیرستان یادمه به نظرم اومد که از نظر اکوسیستمی جای بسیار مهمیه.به خصوص که این تالاب هم آب شیرین داره و هم آب شور و تنوع زیستیش فوق العاده میشه که اونم با انواع آلودگی و بی مبالاتی داریم از بین می بریم. با خوندن این خبر فکر کنم باید از شهر و تالاب شادگان که عید توی راه اهواز به آبادان دو سه ساعتی اونجا بودیم براتون بنویسم. نیلوفر
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 15:17 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سفرنامه 3 خوب بعد از چند روز فاصله باز نوبت سفرنامه نویسی شد. راستش من و همسرجان با هم عهد کردیم که مگر در موارد خاص به نیت جای خاص و با برنامه ریزی خاصی سفر نریم. مثلاً اگه ما بگیم حتماً ساعت فلان باید فلان جا باشیم دیگه فرصت کافی برای لذت بردن از مسیر و دیدن چیزهای جالبی که ممکنه توی راه باشه و خبر نداشته باشیم نخواهیم داشت. برای سفرهامون سه تا قانون دیگه هم داریم: اگه مسیر طوری باشه که هم جاده ای باشه و هم اتوبانی ترجیح میدیم از جاده بریم که با سرعت کمتر حرکت فرصت لذت بردن از طبیعت اطرافش رو داشته باشیم، به جز وقتی که به شب می خوریم و باید به شهری برسیم که بشه جا گرفت توی تاریکی سفر نکنیم، اگر برای رفت و برگشت دو راه متفاوت بود از یک مسیر دو بار عبور نکنیم. همه این قواعد رو برای این گذاشتیم که بتونیم از بودن توی راه و طبیعت اطرافش استفاده کنیم و لااقل توی سفرهامون رعایت کنیم که در راه بودن مهم است نه رسیدن. هرچند که به علت مشکلات جاده های ایران و خیلی اتفاقات پیش بینی نشده خیلی وقتها مجبوریم از این قواعدمون تخطی کنیم. مثلاً از روی نقشه و با توجه به توزیع نقاط دیدنی استان کردستان؛ ما قرار بود بعد از زنجان با گذر از حلب از بیجار که شمال شرقی استان محسوب میشه وارد بشیم، تا سقز که شمال غربیه بریم، تا مریوان که جنوب غربیه بگردیم، به سنندج که تقریباً مرکزه بیاییم و از دهگلان یا قروه که شهرهای شرقی استان حساب میشه به بیجار برگردیم و از تکاب و تخت سلیمان تا زنجان و بعد تهران برگردیم. اما به خاطر مشکل بنزین منطقه که توی راه دیدیم مجبور شدیم از سقز دوباره برگردیم عقب و از سنندج تا مریوان بریم. یعنی هم یک راهی ـ قسمتی از بیجارتا سقز ـ رو برگشتیم و تکراری شد و هم از مسیر سقز تا مریوان و دیدن کوههای چهل چشمه محروم شدیم. خوب بریم سراغ قلعه زیویه: توی نقشه ای که ما داشتیم (و مثلاً اداره کل میراث فرهنگی منتشرش کرده بود و همون اول سفر فهمیدیم که چقدر غلط داره) در چند کیلومتری غار کرفتو شکل یک غار دیگه زده بود و پایینش شماره زده بود و وقتی سراغ شماره می رفتی می دیدی نوشته غار شوی(shevi). از غار کرفتو که پایین اومدیم دنبال جایی بودیم که نماز بخونیم و توی یکی از روستاهای بین راه سراغ مسجد رو گرفتیم و من تازه توی مسجد یادم افتاد که توی مناطق سنی نشین هستیم. مسجد کوچک ولی بسیار تمیز بود. جالب این که قسمت جدایی برای خانمها نداشت. به جز مسجد نگل که حالت زیارتگاه قرآن چندهزارساله رو داره، توی چند تا مسجد دیگه هم این حالت رو دیدم. با توجه به این مسائل به نظر میرسه بین اهل سنت نمازجماعت خوندن خانمها و یا مجلس ختم به این صورتی که بین ما رایجه مرسوم نیست. بعد از اهالی اونجا پرسیدیم که برای رفتن به غار شوی از کجا باید بریم. بهمون مسیر غار کرفتو رو نشون دادن و گفتن غار این طرفه. گفتیم که غار کرفتو رو دیدیم و حالا میخواهیم غار شوی رو ببینیم. گفتند آهــــــان! زوی! آبادی بعدی رو که رد کردید از جاده آسفالته سمت پایین بپیچید. تابلو هم داره. وقتی به اونجا رسیدیم تابلو قلعه زیویه رو معرفی کرده بود. کمی جلوتر که رفتیم و اثری از قلعه ندیدیم از تنها ماشین توی جاده که یک مینی بوس محلی بود پرسیدیم که قلعه کجاست. با دستشون بالای تپه رو نشون دادند و گفتند ماشین رو همین جا پارک کنید و از تپه بالا برید. وقتی دور زدیم که ماشین رو اون سمت جاده که خاکی بیشتری داشت پارک کنیم یک تابلوی کوچیک رو دیدیم که روش زده بود: قلعه زیویه. ماشین رو با کلی ترس و لرز پارک کردیم و خودمون و ماشین رو به خدا سپردیم و از تپه بالا رفتیم. تا سر تپه که شیب نسبتاً تندی هم داشت نیم ساعتی راه بود و وقتی اونجا رسیدیم دریغ از یک خط که جایی توضیح نوشته باشه که این چیه و مال چه دوره ایه. و شروع کردیم به حدس و گمان زدن! از قلعه فقط یک سری دیوار کاهگلی خیلی کلفت که عرض دیوار در بعضی قسمتها حتی به یک متر هم می رسید باقی مونده بود. قلعه بالای تپه ای بود که به تمام تپه های اطراف و تنها آبادی اون نزدیک کاملاً اشراف داشت. همسر جان حدسش این بود که این قلعه نباید عمر زیادی داشته باشه و احتمالاً متعلق به خان منطقه بوده که از اون بالا به زمینها و املاکش تسلط کامل داشته باشه. اما من با توجه به نام غار شوی که توی نقشه دیده بودم می گفتم احتمالاً غار توی همین تپه است و جنبه نظامی یا دفاعی داشته و این راهروها و دیوارهای ضخیم از در ورودی غار حفاظت می کردند. در هر حال نه اثری از غار اونجا دیدیم و نه به جز خرابه دیوارها چیز دیگه ای دیدیم. بعد چون هوا داشت رو به تاریکی می رفت و پایین اومدن از تپه سخت می شد و ضمناً همون نگرانی که قبلاً براتون اینجا نوشته بودم رو داشتیم برگشتیم پایین. شبش که داشتیم نقشه رو مرور میکردیم در نزدیکی بانه به نشونه قلعه ای برخوردم که نزدیک روستای شوی بود و در شماره راهنماش نوشته بود قلعه زیویه. بعد تازه فهمیدیم که خوب معلومه که غار شوی باید نزدیک شوی باشه و قلعه زیویه در مسیر زیویه و توی این نقشه راهنما ( مثلاً راهنما) این دو تا رو با هم جا به جا زده! و به این ترتیب من که بعد از دیدن غار کرفتو عاشق غارنوردی شدم؛ دیدن یک غار رو از دست دادم. نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:58 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام اینترنتمون فعلاْ وصله و من دارم سفرنامه ۳ رو می نویسم. اما نمیدونم تا کی وصل می مونیم و میتونم ارسالش کنم یا نه. ماندانای عزیز: شرمنده. من فکر می کردم تولد تو اول مهر باشه. خوب چی کار کنم؟! تو هم هنوز اطلاعاتت رو برام نفرستادی و حافظه من هم که همیشه جوابگو نیست! در هر حال تولدت مبارک. ضمناْ بهتره کم لطفی نکنی. جمع شدن ما توی قرارهامون برنامه تو بود و پیشنهاد راه اندازی این وبلاگ هم از شاهکارهای تو در اولین روزهای بیست و نه سالگیته. بمانــــد که اخباری که از سمینارهای دندانپزشکی میرسه شاهد خوبیه برای تاثیر تو توی محیط اطرافت و خیلی چیزای دیگه. پس مثل همیشه مثبت فکر کن و این فکرای بد رو از سرت بیرون کن. برای زن سی ساله خوبیت نداره هـــــا!! گلاره عزیز: لطفاْ بی خبرمون نذار. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به سلامتی من هم تا چند ساعت دیگه ۳۰ ساله میشم و وارد دهه چهارم زندگی.
راستش هرچی فکر کردم افتخار و افتخار آفرینی در کارنامه ام پیدا نکردم٬ عوضش تا دلتون بخواد گند زدن به ساعات گرانبهای عمر و یک عالمه کار انجام نشده. داشتم فکر میکردم امروز چی کار کنم که آخرین دقایق دهه ۳۰ رو حسابی خوش بگذرونم؟ راهنمایی کنید لطفا. پی نوشت: گلاره عزیزم ممنون از تبریکت. آدم خیلی خوشحال میشه وقتی میبینه از دوستی که خیلی دوستش داشته و خبری ازش نیست٬ ردی پیدا میشه و اون هم تبریک تولدشه! ماندانا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید. از دیروز بعداز ظهر اینترنت ADSL پیشرفته شرکت ما قطع شده و ما از تمام دنیا بی خبریم. در نتیجه نه میتونم وبگردی کنم، نه e-mail چک کنم و نه ابا خوندن وبلاگمون از دنیای زیبای خودمون خبر بگیرم یا چیزی توش بنویسم. بنابراین بعد از نزدیک یک ساعت و نیم کار مداوم میخوام خستگی در کنم و چند خطی بنویسم. خدا میدونه کی میتونم توی وبلاگ بگذارمش. می گم آ: تابستون هم داره تموم میشه. یواش یواش توی خیابونها رو که نگاه میکنی می بینی بعضی مغازه ها یه جورایی شلوغتره. لوازم التحریری ها و کتابفروشی ها تا سقفشون کتاب درسی چیدن و منتظرن تا نیمه ماه بشه و کتابها رو توزیع کنند. یادش به خیر! یه زمانی این روزا برای ما هم معنی دیگه ای داشت. حتی اگر خیلی سنمون نشون می داد که بزرگ شدیم، اما دلمون می خواست مثل بچه ها برای مدرسه و حتی دانشگاه خرید کنیم و از خرید وسایل نو لذت ببریم. ببینم به نظرتون بزرگ شدیم؟ من فکر میکنم روزی که از خرید یک تیکه چیز نو خوشحال نشم دیگه اون روز بزرگ شدم! اگه روزی بیاد که من از جلوی مغازه ای رد بشم و با دیدن ردیف مدلهای جدید روان نویس و خودکار و اتودهای رنگارنگ و انواع دفتر و کاغذ لبم به خنده باز نشه و دچار هیجان نشم اون روز دیگه واقعاً بزرگ شدم. اما من دلم نمیخواد هیچ وقت بزرگ بشم...... یکشنبه 12/6/85 ساعت ۹:۴۵ نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:33 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ربابه عزیز از آبادان پرسیده بودی. راستش نمیدونم دلیل این که این همه از آبادان تعریف میکنن یا براش ترانه میخونن چیه. ما توی سفر عیدمون یک شب توی آبادان بودیم فکر میکنم ششم فروردین بود. دیده هام رو برات تعریف می کنم: میشه گفت شهر آبادان شهر نفتیه. یعنی پالایشگاه نفت و تاسیساتش تقریباْ وسط شهره و خیلی از قسمتهای شهر به نفتیها مربوط میشه: تاسیسات تکمیلی نفت، خانه های سازمانی نفت، باشگاه های ورزشی نفت و..... یکی دوتایی امامزاده و مکان زیارتی داره، قسمتی هست که به اندازه یک اتاق ساختند و گنبدی گذاشتند و به قدمگاه امام رضا معروفه. میگن امام رضا اولین نمازش در ایران رو توی این نقطه خونده. شهر به خاطر مجاورت رود کارون هوای مرطوب و شرجی داره و گرماش به خاطر نسیمی که از اون سمت میاد حرارت قابل تحملتری داره. ما شب قبلش رو در اهواز و توی یک هتل زیر کولر خوابیدیم و در طول عصر و فردا صبحش که شهر رو میگشتیم از شدت گرما به سختی نفس میکشیدیم و تمام مدتی که توی این شهر بودیم من فقط آب خوردم و میوه و میلم به غذا نکشید. دقت کنید که ما پنجم فروردین اهواز بودیم. اما توی آبادان هوا خیلی قابل تحمل تر بود. و ما که به خاطر پیدا نکردن هتل شب توی چادر خوابیدیم، دم صبح اینقدر خنک بود که پتو بکشیم. شهر بازارهای خوبی داره که یکیشون به ته لنجی معروفه. یعنی اجناس قاچاقی رو که ته لنجها میارن توی این بازار میفروشن. از انواع چای و آبمیوه خارجی تا عروسک و لوازم آرایش و لباس و وسایل برقی. ناگفته نماند که از داخل شهر و از یک عکاسی برای دوربینمون باطری خریدیم ۲۵۰ تومان و عین همون توی یکی از این بازارها ۳۰۰ تومان بود!! منتها ملت عموماْ تهرانی به خیال این که دارن جنس ارزون میخرن حسابی بازار رو شلوغ کرده بودند. این مدل بازارها مثل همین جمعه بازارها یا دست فروشهای خیابونها بود که کنار هم بساط پهن می کنند! چند تا پاساژ لوکس و شیک هم بود که باز اجناس خارجی می فروخت. غروب بندر درسته که کنار لنجهای عموماْ فرسوده و ساحل نسبتاْ آلوده رویت شد، اما مثل همه غروبها اونم غروبهای کنار آب زیبا و دیدنی بود. بازار ماهی فروشها هم داشت که به سبک مدرن و نسبتاْ تمیز ماهی تازه می فروختند و آدم دلش میخواد همون وسط بشینه ماهی بخوره. ما که اینقدر وسوسه شدیم که برای شام یک کیلو میگو خریدیم و دوتایی خوردیم! جهت تنوع بیشتر نصفش رو کباب کردیم و نصفش رو سرخ کرده خوردیم! کنار این ساحل پر از لنج بساط فروش کباب ماهی و میگو به وفور دیده می شد. به طور اتفاقی سر از جزیره مینو درآوردیم که توی جنگ اسمش رو زیاد شنیده بودم و بیشتر میشه گفت منطقه ای از آبادانه تا اینکه خودش شهر باشه. منطقه کوچکیست که بیشترش به ساحل مشرفه، ولی چون مرز حساب میشه نمیشه کنار آب رفت. از یک نقطه خودمون رو به لب آب رسوندیم و در نقطه ای عکس گرفتیم که یک طرفمون پالایشگاه آبادان رو میدیدیم و طرف دیگه فاو بود. نهرهای آروم آب که توش پر از نی و کنارش خاکریزه: دقیقاْ عین همونهایی که توی این فیلمهای جنگی نشون میدن. جزیره مینو فوق العاده سر سبز و زیبا بود، فقط حیف که وقتی سرت رو می چرخونی نخلهای سر سوخته رو می بینی که یادگارهای جنگه : یک چوب بلند و خشک توی زمین، بدون حتی ذره ای از زندگی که در اون جاری باشه. اما نسیم خنک دریا توی این منطقه آدم رو حسابی سر ذوق میاره. این که میگن جنوبی ها همه عاشق عینک آفتابی هستند رو هم لااقل توی این شهر به چشم خودم دیدم! اما امان از این که هرجا راه میری دور و برت کلی عربی حرف میزنن و رانندگیهاشون هم که مقداری عصبیه و تعدادی خیابونهای اصلی باریک که گنجایش اون همه ماشین رو نداره و البته طبق معمول که بهترین اتوبانها و سر سبزترین بلوارها یا به فرودگاه منتهی میشه و یا از مناطق مرتبط با نفت سر در میاره..... فعلاْ همین قدر از یک روز (در حقیقت عصر یک روز تا نزدیک ظهر فرداش) که توی آبادان بودیم یادم بود. اگه چیز دیگه ای یادم اومد برات می نویسم. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خسته نباشید خوب تمام دو روز تعطیلی من به برنامه حنابندان و عروسی گذشت و البته مقداری هم شستن رختهای سفر. عوضش عروسی خیلی شلوغ و شاد بود. از اونها که هرکی اینقدر فکر زدن و رقصیدنه که لازم نیست تو نگران این باشی که نوک جورابت حین شیطنت عروسی قبلی که باز هم مال یکی از بستگان همسرجان بود عروس خانم ترک بود و آقای داماد لر. مراسم هم توی هتل لاله بود و با کلی کلاس و خرج. توی این مراسم حدود ۱۰ نفر از بستگان داماد پیراهنهای رنگارنگ و چین دار محلی با روسریهای پولک دارپوشیده بودند و جمعی و هماهنگ چند سری لری رقصیدند. جالبترین نکته این بود که آخر شب و بعد از شام یکی از همون لباسها رو روی لباس عروس تنش کردند و روی تورش روسری پولکی بستند و باز جمعی رقصیدند. هر دوتای این رقص محلی ـ از نوع لری و از نوع شمالی ـ به من خیلی چسبید. رنگهای شاد، آدمهایی با چهره های شاد، آهنگهای تند و ..... به یاد آدم میاره که ما توی فرهنگمون چقدر جشن و شادی و نکات شادی آور داریم و با نام ـ تاکید میکنم فقط نام ـ دین چقدر ما رو محزون و پر از عزا کردند..... نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:58 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ای بابا اینم بازیش گرفته از اساتید مسلم کامپیوتر عذرخواهی میکنم.بنده در این رشته کاملن بیسوادم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
یادم رفت فونتشوتنظیم کنم.حالا چرا نصفه افتاد؟باور کنید عضله تراپزیوسم (در گردن)اسپاسم شده وگرنه دوباره مینوشتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستان عزیزم.بعد از یکسال از شروع دوره روانپزشکی بنده ۱ هفته مرخصی گرفتم.هر سال دانشگاه ساری۳رزیدنت پسر میگیره ۱دختر.رتیشنها!!!با هر استاد ۳ماه است.پسرا با هر استاد ۱هفته مرخصی میگیرن حالا من دوتا جانشین گذاشتم به اینترنم همه کارارو سپردم بازم استرس مریضامو دارم اخه شما بگید این درسته؟(اندر تفاوت پسران و دختران)حالا بگم از ارزشیابی اساتید گرامی به من بالاترین نمره رو دادن ولی بعد از من به کسی نمره بالا دادن که نصف من کاراشو کامل انجام نداده بود.حالا چرا شاید چون دوره عمومی همکلاس یکی از استادا بوده(۴۰سالشه)یا شایدچون قبلن رئئس بیمارستان بوده نمیدونم.ولی خوشحالم از اینکه وجدانم بخاطر مریضام راحته و اینکه بخاطر نمره یا ترس از اضافه کشیک یا توبیخ و انتقاد در گروه کارامو انجام ندادم .دردودلی بود با دوستان خوبم.راستی من برای تزم به ۱مشاور امار نیاز دارم شما میشناسید؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:50 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام صبح زیباتون به خیر گل مریم عزیز: خوشحالم که برای نوشتنت سبک و الگو انتخاب کردی و خوشحالتر که میتونی اینقدر نزدیک به الگوت بنویسی؛ اینقدر که من هم بتونم تشخیص بدم الگوت کیه. من هم از دوران دانشجویی با نوشته های پیرزاد آشنا شدم: یک نقد ی توی همشهری از مثل همه عصرهاش خوندم و رفتم سراغ این کتاب. سادگی موضوعات و روانی نوشته هاش به آدم آرامش خاصی میده. آدم احساس میکنه برای زندگی کردن یا نوشتن نباید آدم خیلی خاصی باشی و اتفاقات خیلی خاصی برات بیفته. زندگی روزمره و کاملاً عادی هم میتونه به اندازه کافی شیرین و جذاب باشه. مهم اینه که بهش چطور نگاه کنی. ریحانه عزیز عکس رو برات فرستادم. رسید؟ مهتاب ک و مریم ق: چیزایی رو که خواسته بودید براتون اس.ام.اس زدم. رسید؟ شهرزاد و آرزوی عزیز: به نظر میرسه سایت هنوز ناقصه. چون اسم خیلی ها توش نیست. مثلاً توی قسمت پیش دانشگاهی هیچ اسمی رو نمیاره. خواهر کوچیکم (نسترن) که سال ۸۱-۸۰ پیش دانشگاهی خرد بود آقای نیوشا و آقای باقری و خانم معین و خانم آزاده اونجا بودند. بعید میدونم که الان نباشند. زینب جون بازم تولدت مبارک جناب پژمان مظاهری پور: ممنون از اطلاعاتتون. اگه بتونید مقداری از اطلاعاتتون در زمینه باستانشناسی و جاهای دیدنی ایران رو در اختیار ما بگذارید کمک بزرگی به صنعت گردشگری ـ لااقل برای من و همسرجانم ـ کردید. من بر می گردم نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 9:11 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
حاتمی کیای عزیز یه سوالی تو ذهن من هست که بدجوری منو سرکار گذاشته! میشه شما لطفا بهش جواب بدید؟ لطفا؟ میگم چه جوریاس که هر فیلم اکران شده و اکران نشده ایرانی ( فوراگزمپل: آفساید ، جعفرپناهی) سه سوته سی دیش میاد تو بازار ولی این فیلم زیبا و مشعشع شما( به نام پدر) اثری از آثارش تو بساط سی دی فروشی ها نمیبینید؟! هان؟ یعنی شما نمیدونید دلیلش چیه؟ به نظرتون یه نمه زیادی بودار نیست؟ نه که فکر کنید میخوام جنگولک بازی دربیارم و شلوغ کنما! نه همینطوری پرسیدم. اصلا شما خودتونو ناراحت نکنید. شما برید مشکلات انسانیت و جنگ و احمد آقا و اکبر آقا رو با دختر و زن و بچشون حل کنید. ما یه خورده دیگه فکر میکنیم بلکه به جواب برسیم! کوچیک شما ، آبجی گلمریم پی نوشت: تا اطلاع ثانوی هرگونه حاتمی کیا به شدت تحریم شد!(البته برای شخص شخیص خودم) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:12 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آخی! اینم یه سام دیگه. چه نازه خدا. ربابه و آزاده جون همشهریتونه ها!
خوب فکر نکنم این شب جمعه ای تنهاتر از من و ربابه پیدا بشه! تابلو پیداست که جفتمون یه دلخوشی برامون مونده، اونم بلاگیدنه. امشب شاید بازم بیام. حرف واسه گفتن زیاد دارم. تا بعد،گلمریم پی نوشت یک: این نوشته بلوط رو خیلی دوست داشتم. کاش بتونم همینقدر صادق و صریح باشم با بچه هام. پی نوشت دو: ربابه جان با عرض معذرت فکر کردم تو هم امشب نوشتی بعد فهمیدم مال دیشبه! ضمنا اون بهشتی که میگفتی همونی نیست که میرزا پیکوفسکی هم داره بهش اشاره میکنه؟ راستی تو شانگهایی دیگه نه؟ پی نوشت ۳: به نظر شما بین شب جمعه و پخش مستند بارداری از طریق لقاح مصنوعی رابطه خاصی وجود داره یا رابطه خاصی وجود نداره؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:3 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
امروز از صبح نشستم تو اتاقم و تنها یه برای صبحانه رفتم بیرون و یه نهار. بقیش همین جور جلوی کامپیوترم یا خوابم. هر چی موزیک بگید گوش کردم راستی چرا این همه در مورد آبادان می خونن. واقعا خیلی جای قشنگیه؟ من هیچ وقت اونجا نبودم ولی باید گرم باشه که نه؟.
می دونید یه جورایی فکر می کنم این طبیعی نیست که دوست دارم همین جور تو یه اتاق شبانه روزی سر کنم و حتی بیرونم نرم شاید یه جور مریضیه. تازه آخرشم احساس می کنم اونطور که باید با خودم تنها نبودم. بین دو کنفرانس همه رو بردند تور. آخه می گن اینجا بهشت چین ه؟! من ترجیح دادم نرم گفتم آلرژی دارم. آخه راستش زیاد دوست ندارم وقتی یه جا می رم برم موزه و باغ و کوه و ... بیشتر ترجیح می دم زندگی روزمره مردم اونجا رو ببینم. دیروز یه سر رفتم با یه دوست ایرانی بیرون. همه اش می خواست خرید کنه. از ایران اومده بود و خوب فکر می کنم الان تو ایران جنس چینی پر باید باشه. چرا ماها هر جا می ریم همه اش خرید و خرید. حالا اگه سنگ یشم چین نداشته باشیم چی می خواد بشه. من واقعا نمی فهمم. تاکسی سوار نشو ٬ غذا تو رستوران نخور ... عوضش همه اش برو تو افتاب پول کارمندیتو بده خرید. عرضم به حضور شما دو شب قبل برای پایان قسمت اول کنفرانس یه مهمانی بود. دور میزهایی نشسته بودیم که قسمت وسطش طبق معمول می چرخید. من از این قسمتش خیلی خوشم می یاد. معمولا تازه واردها نمی فهمن و همین جور می چرخونن و مثلا دسته ملاقه سوپ که از دایره بیرونه می زنه و گیلاس یکی رو می ریزه و... این جور وقتها آی مزه میده قیافه اون شخص رو ببینی که احساس می کنه بزرگترین گند زندگیش رو زده. ولی بدیه این روش اینه که همه با همون چوب غذاشون از هر چی می خوان از وسط میز میل می کنن. یکی از غذاهایی که با تشریفات بسیار سرو شد یک نوع سوپ بود لعاب دار. من فکر کردم خوب لابد رشته و کمی نشاسته و ... است و جاتون خالی حسابی خوردم. دیدم بعضی جاهاش سفته ها. گفتم لابد رشته اش خوب نپخته. حالا بعد از دو روز فهمیدم که اون سوپ پشه بوده !! باور کنید راست می گم. اونها هم لابد پاهاش بوده. البته می گن پشه نیست یک نوععععی حشره است که در سطح اب زندگی می کنه. این طور که من متوجه شدم هر چی کلاس مهمانی بالاتر بره غذاهای گرانقیمت تر سرو می شه و یعنی این جور چیزها که ما میل کردیم. اگه بدونید چقدر خوشحالم که فرد عادی در روی کره زمین هستم. این زندگی هایی که مزه غذا رو با قیمتش می سنجند واقعا برام سخته. امروز با دوست ژاپنیم رفتیم نهار یه رستوران درجه ؟؟؟ خیلی پایین ولی جاتون خالی یک رشته (درست شده از آرد) چینی لذیذی خوردیم. خود دوستم هم می گفت خوشمزه است ولی جالبه می گفت عجیبه که ارزونه ولی خوشمزه است. راستی یه چیز دیگه. تو اون مهمونیه از شانس خوب دور میزی نشستم که چند تا دانشمند رشته مون( چقدر رشته شد!) هم بودن. منم که خوب تعارف ندارم از یکی خوشم بیاد اینقدر بر و بر نگاه می کنمش و باهاش سر هر چیز بیخود حرف رو باز می کنم که زوری هم که شده باهام دوست شیم. خلاصه کار به عکس دسته جمعی (فکرهای بد نکنید) انداختن رسید. این دوست ایرانی ما که داشت تا اون وقت واین و بییر و... می نوشید سریع حساب کرد که اگه عکس تو ایران مشاهده بشه براش بده برای همین از من خواست لیوان آب پرتغالم و بهش بدم. من راستش بیشتر سافت می خورم چون هر کاری می کنم الکل من رو یاد آمپول می ندازه و از بچگی مشکل دارم. خلاصه این رو می خوام بگم که این حرکت ریز دوست ما از چشم اقایون دانشمند دور نموند و با همدیگه رو این موضوع بحثی رو آغاز کردند. می دونید این که یکی یه چیزی بخوره یا نخوره نمی دونم حتی پشه و ... به نظر من اونهمه بد نیست که یکی چیزی رو که می خوره کاری رو که می کنه .... همه چی رو خلاصه ظاهر سازی کنه. خوب ظاهر سازیه دیگه اگه اسم دیگه ای داره بگید. کراوات نزنی که یه وقت آقا لولوه می خورتت. سر فلان سخنرانی نری که از اسراییل اومده یا ریس جلسه مال کدوم مملکته. والا من که می گم برمی گردم شوخی ندارم ولی شوخی هم ندارم وقتی می گم حاضرم کلم بره ولی از این مسخره بازیا در نیارم. این که دیگه سیاست بازی و این حرفها نیست یه زندگی ساده است. میگن مبدا این بهشت یه دریاچه است که دیگه جدی به من گفته شده اگه اونجا نرم نباید بگم اصلا اینجا بوده ا م. به عبارتی اونجا یه طرف کل چین یه طرف. خلاصه فردا صبح قراره با دوستان برم اونجا. اگه شد از بهشت به دنیای وجود برگردم می یام خدمتتون عرض می کنم چه جوری بود. خداییش دوست دارم حد اقل اندازه دریاچه پارک ارم یا استادیوم آزادی خودمون قشنگ باشه. من به همینها هم راضی بودم والا. یادش بخیر هر چند روز یه بار با مهدی می رفتیم ( آخه نزدیک خونمون بود) و میشستم اونجا تا هوا تاریک بشه. چه تنهایی قشنگی بود. سکوت محض. هیچم ادعای بهشت و اینها رو نداشت. ساده بود ولی قشنگ. خیر سرم قرار بود تا نصف شب وبسایت آزمایشگاهمون رو درست کنم برای استادم بفرستم همه اش دارم یللی می کنم. از اون سر دنیا هم فرمایشات دارن. برم دیگه سر کارم. خوش باشین و خرم ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیروز توی راه رادیو پیام گوش می کردم که اخبار حوادث پخش کرد. شرح خبر این بود: کودک هشت ماهه ای بر اثر شدت ضربات وارده پدرش جان سپرد. مادر هفده ساله این کودک هشت ماهه وقتی آثار جراحت را بر روی فرزندش دیده او را به بیمارستان بجنورد(؟) رسانده ولی کودک بر اثر شدت ضربات وارده جان سپرده است. پدر هفده ساله کودک اعتراف کرده که بر اثر مصرف حشیش حال عادی نداشته و فرزندش را به قتل رسانده است..... بدون هیچ تحلیل یا حرف اضافه ای فقط می پرسم یعنی این دختر و پسر در پانزده سالگی ازدواج کرده اند؟! به نظرتون بچه پانزده ساله از زندگی و مسئولیت و همسر بودن چی میفهمه که بخواد پدر هم بشه؟.... * من نمیدونم چرا این شهرهایی که تو اسمشون ب و ر و ج دارند رو اشتباه می گیرم! با وجود این که از همشون عبور کردم ولی وقتی اسمشون رو جایی می شنوم بعداْ یادم نمی مونه کدومشون بودن! / بیجار توی کردستان، بروجن توی چهار محال بختیاری، بروجرد توی لرستان، بیرجند و بجنورد توی خراسان. البته اگه بازم اشتباه نکرده باشم!! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
می خواستم بیام خبری رو که خیلی عصبانیم کرده بود بنویسم، اما به طور کاملاْ اتفاقی از یک جایی سر درآوردم و حسابی توش غرق شدم. راستی می دونستید خانم جورابچی الان توی خرد کتابداره؟! باور نمی کنید؟!! جدول سوم اینجا رو ببینید. ریتا و بقیه بچه های ۱/۳ (مثل تاریخ بخونیدش: یکِ سه!) دبیرستان: قضیه اون سوسکه یادتونه؟!! البته سوسک که چه عرض کنم! همون بسته کاغذه که وقتی بازش می کردی صدا می داد و کسی که کاغذ رو باز کرده بود از ترس این که توی سوسکی، مارمولکی، چیزی بوده جیغ می زد و کاغذ رو پرت می کرد زمین؟!! یادتونه وقتی این کاغذ رو به خانم جورابچی دادیم با چه مصیبتی و قول گرفتن این که توش جک و جونور نباشه ازمون گرفت؟! بالاخره هم اینجوری راضی شد که چون این بسته رو من بهش دادم که خیلی بچه ساکت و آرومیم و اهل شیطنت نیستم ( این هم آدرس خرد. از دبیرستان شروع شد و حالا شده مجموعه آموزشی که اهدافش آموزش و نوشتن کتاب و تهیه فیلم کمک آموزشی و کلاس کنکور و..... و مدیرعامل موسسه و مدیر دبیرستان هم خانم حائری زاده است. * من از بین اون همه آدمها با خاطرات خوب و بدشون، بیشتر از همه دلم برای خانم آزاده تنگ شده. اینقدر که اگه ببینمش می پرم یک کاری ( نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:49 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سه میلیون و صد و بیست و نه هزار و ۷۶۹ نامه برای رییس جمهور، هزار ساعت جلسه برای هر استان، کاهش شاخص تورم، نزدیکی عاطفی مردم با دولت و..... همه دستاوردهایی هستند که دولت نهم داشته. از همه کارهای مثبت که بگذریم من موندم: مگه ما این همه مشکل داشتیم که مردم مجبور بشن ۳۱۲۹۷۶۹ نامه بنویسند و شکایت کنند؟ اصلاْ کی به خودش اجازه داده در مورد این تنها حکومت مشروع جهان نامه شکایت بنویسه؟ اگه خواستید اینو بخونید تا با این همه استدلال قوی و محکم باور کنید که نمره دولت ما بیسته. البته مگه کسی شک داشت که نمره دولت بیسته که برای اثباتش این همه استدلال لازم باشه؟!! نیلوفر
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:0 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام سلام من اومدم یک ماموریت گرم و نسبتاْ داغ رو پشت سر گذاشتم. نتیجه کار هم ای بدک نبود. خداروشکر. عجب حواس پرتی فاجعه باری کردم! کتاب " چراغها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد رو تازه شروع کردم. یعنی می خواستم توی راه بیکار نباشم و به غیر از چرتهای کوتاه در طول مسیر ۹۰ صفحه از کتاب رو خوندم. از ایشون قبلاْ چند داستان کوتاه خونده بودم و فکر میکنم این کتاب اولین رمان بلند ایشون باشه و کلی هم جایزه برده. راستش در طول خوندن کتاب همش توی این فکر بودم که انگار ساده ترین چیزها زیباترین ها هستند. و فکر کردم که آدم با کمی پشتکار میتونه نویسنده بشه. گلمریم عزیز: تمام مدت نوشته های تو جلوی چشمم بود. تو هم مثل این خانوم یا شاید بهتر باشه بگم این خانوم هم مثل تو خیلی ساده و روان نوشته. از این که مثلاْ چای رو دم کردم، چراغ رو خاموش کردم و لم دادم به صندلی و...... یا مثلاْ این که کباب رو توی بشقاب دختراش با چنگال براشون نصف کرده، اونا کباب بیرون رو خیلی دوست دارند یا...... با یک سری جملات ساده و راحت، از وقایع و حرفهای کاملاْ عادی و روزمره داستان جالبی نوشته که آدم حیفش میاد نیمه کاره رهاش کنه. گلی جون پیشنهاد میکنم روی نویسنده شدنت بیشتر و جدی تر فکر کنی. من مطمئنم که تو میتونی. نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:43 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |