تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

خسته نباشید

من اگه مشکل خاصی پیش نیاد فردا صبح زود دارم میرم ماموریت ساوه و تا بعد از ظهر نیستم. گفتم که نگرانم نباشید و لطف کنید اینجا رو به روز نگه دارید.

خوش و خرم باشید: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اگه خواستید نوشته های ابراهیم نبوی در مایه های غیر سیاسی رو بخونید حتماً یک سری به دوم دام دات کام بزنید. به نظر من که خوب می نویسه.

راستش دیروز گذارم به چندتا وبلاگ سیاسی افتاد و توش از شکنجه های زندانیان سیاسی و اعدامها نوشته بودند این قدر حالم بد شد و اعصابم به هم ریخت که تا شب حوصله هیچ کاری نداشتم و حتی اینجا هم نتونستم بنویسم. بعد هم از شما چه پنهون تصمیم گرفتم دیگه کاری به سیاست نداشته باشم. اما وقتی آدم میخونه که حکومت ایران تنها حکومت مشروع جهانه و امامان معصوم این حکومت رو تایید کردند میتونه چیزی ننویسه؟ این و این رو ببینید و مستفیض بشید.

البته برای این که خیلی هم نا امید نشید بهتره در مورد سفر خاتمی به ژاپن و امریکا  هم اینو بخونید.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:45  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

زینب جون تو که سروری ی ی ی بابا. حالا در مورد تو کوتاه میام نصیحتتو بکن. ولی یادت نره که تو هم تو آمریکائی و امکاناتت اصلا قابل قیاس با من نیست. ولی انصافا شرایطت باید سخت باشه. اگه تو ایران بودی قطعا سخت تر هم بود. البته قطعیتی نداره من که تجربش نکردم. سراپا گوشم. خوشحال میشم از تجربیاتت استفاده کنم.

گلمریم

پی نوشت: من کامنت نمیتونم بذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سفرنامه ۲

امروز میخوام براتون از دیدنی ترین نقطه سفر به کردستان یعنی غار کرفتو (karaftou) بنویسم. این غار در شمالی ترین قسمت استان کردستان واقع است. اگر از آذرباجان غربی بخواهید به دیدن این غار بروید از تکاب تنها ۳۷ کیلومتر تا غار فاصله دارد. از داخل کردستان جاده های فرعی این غار از فاصله دیوان دره تا سقز جدا می شود.  تمام جاده های منتهی به این غار کوهستانی و در برخی قسمتها خاکی است. از چهار شهرستان و دهستان زرینه، زیویه، تیلکوه و صاحب به غار کرفتو جاده هست که با گذر از تعدادی آبادی و دهستان کوچک و بزرگ و چند کیلومتری خاکی در طی مسیر به این غار می رسد. مناسبترین مسیر که کمترین مقدار خاکی را دارد مسیری است که از زیویه می گذرد. فاصله غار تا جاده اصلی حدود ۴۰ تا ۴۵ کیلومتر است. در طول مسیر اهالی روستاهای موجود به کشاورزی دیم گندم، دامداری ( هم گاو و هم گوسفند) و کاشت گلهای آفتابگردان اشتغال دارند و سنی مذهب هستند. این منطقه نیز مثل بیشتر مناطق کردستان با مشکل کم آبی روبرو بوده و مسیر تا حد زیادی خشک است. هرچه به سمت غار نزدیکتر می شویم کوههای منطقه زیباتر شده و حالت خاصی دارد که در کوههای سایر مناطق دیده نمی شود. کوههای کاملاً خشک بوده و در برخی قسمتها گونهای(gavan) خشک شده آخر تابستان خودنمایی می کند. بعد به محوطه غار میرسیم که دارای پارکینگ، سرویس بهداشتی و ساختمان تحقیقات غار کرفتو می باشد. از هیچ گونه بساط فروش چیپس و پفک و نوشابه و چای و یا ساندویچ و غذا هم خبری نیست. یک تابلو در مورد این غار توضیح می دهد که با ارزشترین غارهای ایران بوده و قدمت چند هزارساله دارد. این غار آهکی در برخی قسمتها کاملاً طبیعی و در برخی نقاط دست ساز می باشد. در قسمتهای ابتدایی غار چهار طبقه اتاق ساخته شده که به سمت بیرون پنجره دارد. بعد از خرید بلیط از پله های فلزی بالا رفتیم و وارد غار شدیم. به محض ورود به غار باد خنکی به صورت آدم میخوره که یاد یک ساعت توی ماشین داغ بودن بعد از ظهر تابستون برای رسیدن به غار و آفتاب سوختگی رو کمرنگ میکنه. تابلوی فلزی روی دیواره غار کوبیده شده و جهت ورود رو نشون میده. چراغهای کوچکی به دیواره ها وصل هستند و مسیر رو تقریباً روشن می کنند. غار بسیار خلوته و به جز یک خانواده سه نفره تهرانی بقیه آدمهایی که در مسیر یا توی غار دیدیم همگی محلی بودند. خانمها با پیراهنهای چین چین رنگی و روسریهای پولک دار و موهای بافته و آقایون همگی شلوار و کمربند کردی و بعضی حتی کلاههای کردی( که وقتی ریش ریشهای کلاه رو از دور می بینی فکر میکنی موهاشون رو بافتند و دور سرشون ریختند.) خوشبختانه توی غار هیچ اثری از پاکت چیپس و پفک و بطری خالی نوشابه نمی بینی؛ اما  تمام دیواره های غار اثر یادگاری و نوشته های مردم با رنگ مونده و اعصاب آدم رو به هم می ریزه. در بعضی از قسمتهای غار پلکانی چوبی با سه یا چهار پله گذاشته شده تا بشه راحت تر بالا رفت. اتاقکهای دست ساز چهار طبقه رو دیدیم که روی سنگ بالای ورودی یکی از اتاقها با خط یونانی چیزی نوشته شده بود. بعضی میگن که سپاه اسکندر چند وقتی رو توی این غار مستقر بوده و حتی یک قسمت رو برای عبادتگاه و معبدشون کندند و سالن بزرگی ساخته شده ـ این سالن رو طی مسیر دیدیم که فضای بسیار بزرگتری نسبت به بقیه دالانها و اتاقکها داشت ـ  در اتاقهای طبقات تابلوی فلزی کوبیده شده که نشون بده طبقه چندمه؛ اما نکته جالب اینه که مثلاً نوشته : طبقه سوم/ second floor !!!! خلاصه از دالانهای پیچ در پیچ که عرض و ارتفاع مختلفی داشتند گذشتیم و به جایی رسیدیم که جز خودمون دوتا هیچ کس دیگری نبود. در تمام محیط غار،در حالی که هیچ منفذ و تهویه ای وجود نداشت نسیم خنکی می وزید و گاهی حتی به آدم احساس سرما دست می داد. در سکوت محض این قسمت صداهایی به گوش می رسید که با کمی دقت فهمیدیم که صدای خفاشه. کمی که جلوتر رفتیم عرض و ارتفاع راهروی عبوری به حدی کم شد که باید نشسته رد می شدیم. زیر پامون هم آب کمی جریان داشت و سنگها  لیز بودند. عبور از این مسیر برای همسرجان که قدش حسابی بلنده خیلی سخت بود و حتی نشسته هم باید سرش رو خم میکرد. یک آن پایش روی سنگهای لیز سر خورد و من ترسیدم که اگه اتفاقی براش بیفته توی این دالونهای پیچ در پیچ دست تنها چه کاری از من بر میاد که عبور یک خفاش از پهلوی گوشم این فکر رو از سرم دور کرد. در بعضی قسمتها داخل دیواره ها اتاقکهای کوچکی بود و برخی قسمتها  گودالهایی بود که آب جمع شده بود. یک قسمت پلکان چوبی بلندتری کار گذاشته شده بود که به سمت پایین می رفت که نسبتاْ وسیع بود و به نظر می رسید همون تالار و عبادتگاه یونانیان باشه. توی این قسمت که بودیم دوباره دو تا خفاش از کنارم پرواز کردند و باعث شد تا من به بوی غلیظ آمونیاکی که توی فضا بود فکر نکنم! آخه این قسمت که بزرگتر بود قسمتهای پرت و دور از مسر زیادی داشت که به نظر می رسید توسط  برخی بازدیدکنندگان محترم جهت امور خاصی استفاده شده است! کمی جلوتر چند تکه تخته سنگ بزرگ بود که از دور مثل یک قایق برگشته به نظر می اومد و نوع سنگها با سنگها و دیواره های کل مسیر متفاوت بود و صد البته بزرگتر از اون بود که از اون راههای باریک به داخل غار آورده شده باشند. به اینجا که رسیدیم حدود نیم ساعتی می شد که هیچ آدمیزادی رو ندیده بودیم و تنها چیزی که نشون می داد اینجا مسیر عبوره سو سوی چراغهای غار بود و رنگ نوشته های یادگاری. و البته که نور چراغها اصلاْ کافی نبود و دید کافی نمی داد. در این قسمت دوباره یک لحظه ترس به سراغم اومد که اگه برق قطع بشه دیگه هیچ حرکتی نمیتونیم بکنیم و با توجه به این که غار نگهبان درست و حسابی و کسی که بدونه چند نفر داخل رفتن و چند نفر بیرون اومدن رو نداشت و ...... خوب معلومه که این تصور رو این وسط ول کردم و ترجیح دادم بهش فکر نکنم و از دیدن غار لذت ببرم. بعد تقریباْ به انتهای غار رسیدیم و برگشتیم. البته انتهای غار که چه عرض کنم! انتهای روشنایی! در طول مسیر تعداد زیادی راههای فرعی و دالانهای دیگه ای بود که چون چراغ نداشتند نمیشد واردشون شد. حالا خدا میدونه که ادامه داشتند و کشف و آماه بازدید نشده بودند یا چند قدم جلوتر مسدود شده بودند. نور چراغها واقعاْ کم بود و حتی خیلی وقتها برای دیدن کمی دورتر مجبور بودیم عکس بندازیم و با نور فلاش یا روی دوربین اونجا رو ببینیم. ( الآن که دارم می نویسم یاد کارتون مسافرت به مرکز زمین افتادم که مورچه های غول پیکر از توی دالانها بیرون می آمدند و نور چشمهاشون اونجا رو روشن می کرد!!!) خلاصه بعد از حدود دو ساعت گشتن توی غار و غرق شدن در شکوه و زیبایی اون، بالاخره دل کندیم و بیرون اومدیم.( درسته که نوشته بود این غار آهکیه. ولی از نوع استلاکتیت، استلاگمیتی نبود) نزدیکیهای خروجی دو گروه بازدید کننده توجهم رو جلب کردند و البته که هر دو گروه محلی بودند: یکی خانواده چند نفره ای که یک نوزاد به زحمت دو ماهه رو با خودشون آورده بودند و یکی گروهی حدوداْ ۱۵ نفره که توی یکی از اتاقهای طبقه چهارم زیرانداز انداخته بودند و انگور و چای می خوردند و وقتی خواستیم وارد بشیم فوری یک پسر بچه از بینشون غیرتی شد و  بیرون اومد که چی کار دارین؟!!! گفتیم می خواهیم بقیه غار رو ببینیم و گفت اینجا تهشه و دیگه به جایی راه نداره و فعلاْ هم ما نشستیم! بعد که از غار بیرون اومدیم به سرمون زد که اطراف غار رو هم بگردیم. کوهی که غار داخلش قرار گرفته و کوههای اطراف شکل خاصی داره و واقعاْ زیباست. منظره تپه ها و روستاهای اطراف هم از اون بالا جلوه خاصی داره، در حالیکه در این زیبایی سیر می کردیم یک دفعه توجهمون به بالای سرمون جلب شد که هشت تا عقاب دور کوه می گشتند و پرواز زیباشون چند دقیقه ای چشممون رو به آسمون خیره کرد. بعد از حدود سه ساعت گشتن در این منطقه بالاخره راضی شدیم و به سمت سقز راه افتادیم. اما این همه ابهت و شکوه و زیبایی و هوای بسیار خنک و پاک داخل غار و حتی ترس از گم شدن توی دالونهای غار و حرکت خفاشها برای هر دوی ما  تجربه ای شگفت انگیز و به یادماندنی بود و واقعاْ لذت بردیم.

بعداًنوشت: این عکس اتاق دست ساز طبقه اول انتهای عکس هم پنجره های رو به بیرون معلوم هستند. بهتره به انواع دیوار نوشته ها توجه نکنید که اعصاب آدم رو حسابی به هم می ریزن.

 این یکی عکس نمای بیرونی کوه که غار توی اون قرار دارهنرده های چوبی حفاظهایی هستند که جلوی پنجره های رو به بیرون طبقات زده شده اند. بازدیدکنندگان رو با لباس محلی میتونید ببینید.

 این یکی هم عکس کوه روبروی غار.  این عکس رو از یکی از پنجره های غار گرفتم. به نظر میاد که روی کوه مجسمه دست ساز گذاشتن. البته اگه بشه تصور کرد که اون موقع میشد مجسمه هایی با این عظمت رو از سنگ کوه تراشید. اندازه واقعیشون مشخص نیست، اما خیلی بزرگتر از اون هستند که دست ساز باشن.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:58  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

خستگی سفر هنوز به تنم مونده و صبح ها با جون کندن از خواب بیدار میشم و آخرش هم دیر سر کار می رسم. اما تا از در شرکت میام، هنوز کامپیوترم رو روشن نکرده، همکار جونم اخبار رو به اطلاعم میرسونه و کلی ذوق زده ام میکنه. این که نشید هم بالاخره چند خطی نوشت و بالاخره در آستانه زن سی ساله شدن و دکترا خوندن میخواد عروس هم بشه و من هر سه رو با هم بهش تبریک میگم( راستی نشید یادته یه دفعه بهت گفته بودم خیلی برام جالبه که تو رو توی لباس عروسی ببینم؟ ضمناْ من ای میل عکسهای قرارها و آی دی وبلاگ رو برات ای میل میکردم، اگه چیزی بهت نرسیده لطف کن و آدرست رو برام ای میل کن). این که شهره بعد از مدتها ردی از خودش توی وبلاگ گذاشته و زینب خانوم هم در آستانه ورود به جمع ما زنهای سی ساله کامنت داده و... خلاصه اینجوری میشه که من هنوز وبلاگ رو باز نکرده انرژیمو میگیرم!

/ فکر کنم تولد زهره ف هم شهریور بود. اگه درسته بهش تبریک میگم.

یک کم کارامو انجام بدم و بیام بازم از سفرم براتون  پرحرفی کنم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:21  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

ضمن تبریک تولد ریحانه، شادی ، زینب( پس این نامه چی شد؟) و پیدا شدن گمشدگانی همچون نشید و درآوردن شاخ از شنیدن اخبار مسرت بخش عروسی و با وجود گرفتگی مزمن حال و احوال ، نظرتونو به خبر زیر جلب میکنم: مریم میرزاخانی یکی از بچه های مدرسه موفق به کسب یه افتخاری تو یه زمینه ای شده که اسمش تو این سایت اومده. منتها از اونجایی که خط اینترنتم جونش دراومده و بالا نمیاد، من نمیدونم که اون خبر چیه! بنابراین برید بخونیدش و اگه باز شد مارم بی خبر نذارید:

http://www.usatoday.com/tech/science/2005-09-13-brilliant-minds_x.htm

پی نوشت: بالاخره باز شد! یادتونه؟ همون مریم ،آخی!

قاصد روزان ابری، داروک، کی میرسد باران؟ دلم عجیب گرفته.....

راستی کتاب عطر سنبل،عطر کاج رو گرفتم. چون آقاهه گفت که دیگه اجازه تجدید چاپ نداره دو جلد خریدم برای روز نبادا. همچین چیز خاصی نبود. من از اون بهتر مینویسم. فقط فرقمون اینه که من نرفتم آمریکا و کسی نوشته هامو از انگلیسی به فارسی ترجمه نکرده که به نظر برسه شق القمر کردم. از همه بیشتر هوشنگ گلمکانی لجمو درمیاره که تو شماره مرداد ماه مجله فیلم یه مطلبی راجع به این کتاب نوشته و گفته که از اونجایی که زنها کمتر روحیه طنز دارند و اصلا شوخی موخی حالیشون نمیشه، لذا بسی عجب و احسنت و باریک الله به این خانوم فیروزه جزایری که این کتابو نوشته ! آخه تو که وبلاگ نویسی و کلی تو این شهر مجازی دخترای طناز میبینی چرا این حرفو میزنی؟( طناز به معنی شوخ!)

زن بی حوصله ابری درب و داغون به تنگ آمده از همه چی: گلمریم

پی نوشت: تو رو خدا سفر رفته ها و تازه از سفر برگشته ها و اونایی که میرن سر کار و اونایی که بچه ندارن و بقیه از دادن هرگونه نصیحت و پند و اندرز خودداری کنند که یه هو جوش میارمااااااااااااا!

پی نوشت ۲: به نظر شما این تصادفی بوده که یکی به اسم ابوالفضل بیاد رو اولین پست نشید که موضوعی کاملا شخصی رو بیان میکنه، کامنت بذاره؟!

پی نوشت ۳: شکیبای نازنین خجالتی، کاملا مشخصه که اصلا سعی نکردی چهره ات توی عکس باشه!

پی نوشت ۴: مانتو  چین چینی های صندل پوش! به خدا آخرشی لیلی ، آخرشی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
Salam be hamigi, sharmandeh ke pinglish minevisam. type farsi aslan balad nistam. bara shoroo chand ta khabar az khodam midam. avalan inke emsal doctoram ro to harvard shoroo mikonam bad ham in ke I got married this summer!!!!! alan ham ba shadi new yorkam wa bad miram Boston . gablesh ham ke man ye se salli toronto boodam va onja ye dosal dars khoondam yesal ham kar kardam. Vagti be agab barmigardam va ye negah be 12 sale gozashteh mindazam ravand zendegim kheili ajib boodeh wa khob ye chizhai hast ke delam barashoon tang mishe va ye chizhai hast ke yadavarishoon hamishe ye hesse khoob behem mideh wa ye chizhayi hast ke hamishe be onvaneh ye bakhshi az man baghi mimooneh va khoob madreseh ba hameye pichidegihash va bad o khoobesh to in grooh migonjeh.  Shad Bashid

Nashid

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
ملیجه ٬زینب و  ریحانه عزیز تولدتان مبارک.

زینب جون من فردا دارم می آیم آنطرفها. حالا که این روزها تولدت هم هست خیلی دلم می خواد ببینمت. لطفا تلفنت را بهم ایمیل کن تا بهت زنگ بزنم و اگر شد باهم قرار بگذاریم.

 

قربانت

شادی رستمی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:12  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
تولد ریحانه عزیزم ۲۱ شهریوره و من هزار بار می بوسمش از دور برای اینکه خیلی دلم براش تنگ شده ...تولد همه شهریوریها مبارک ...همینطور نشید.

تولد منم مبارک که تو مرداد بود .

شادی ز

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 20:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

شرمنده که یادم رفت!

تولد شهریوری های عزیز رو تبریک میگم. ملیحه که روز اول شهریوره، زینب که دهم شهریوره و اگه اشتباه نکنم ریحانه که نیمه شهریور بود. شهریوری ها لطفاْ خودتون اعتراف کنید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

امیدوارم خوب و خوش باشید

می خواستم از ای میل شادی ز بنویسم که با نشید ۱۶ ساعت رانندگی کردند، دیدم خودش اومده و نوشته. شادی ز عزیز: لطفاْ به نشید بگو یک خبری از خودش بده! ضمناْ درست حدس زدی. پهلوی ریحانه، فاطمه ع ایستاده.

یک هموطن دلسوز به رئیس میراث فرهنگی پیشنهاد کرده که تخت جمشید رو نابود کنید. حرفهای تلخی رو به زبان طنز جالبی نوشته. می تونید اینجا بخونیدش یا ادامه مطلب رو نگاه کنید.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بالاخره بعد از مدتها تونستم بیام تو صفحه پست مطالب ..

من و نشید با هم از تورنتو شبه کامیو ن روندیم و بعد از ۱۶ ساعت رانندگی( با احتساب الافی لب مرز)  اومدیم نیویورک ... فقط الان یه خال کوبی کم داریم! هر کی طرفای من اومد خوشحال می شم ببینمش.

 مرسی از آخرین عکسی که فرستادی نیلو جون. یه سوال:   ببینم اونی که تو عکس ندا پیش ریحانس فاطمه عبداللهی نیست؟

شادی ز

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

راستش من عاشق مسافرتم. اونم به جاهای غیر معمول! مثلاْ شمال رفتن و کنار دریا نشستن رو واقعاْ دوست دارم و به نظرم " قشنگترین خاطره ها، همه از شماله" اما این که یک نقشه دستمون بگیریم و با مقادیر فراوانی تجهیزات اعم از خوراکی و پوشیدنی های گرم و سرد و چراغ و چادر مسافرتی و یک دوربین با حافظه چند گیگی راه بیفتیم بریم سفر خیلی خوبه. خوشبختانه همسرجان هم سفر این جوری دوست داره. عاشق اینه که توی یک جای  خلوت کنار رود خروشان آب چادر بزنه و با چوب خشک آتیش درست کنه و برای من کباب سیخ بگیره و چای دودی درست کنه و بعد نخ ماهیگیری بگیره دستش و بازی بازی توی رودخونه بندازه که شاید به چیزی گیر کرد! من دلم میخواد از آسمون پاک کوهستان و از درختهای سبز و طبیعت زیبا عکس بندازم و در طول یک مسیر حتی اگر پنج کیلومتر یک بار بخوام، همسرجان کنار جاده پارک میکنه تا من بتونم عکس بندازم. من هم که دوربین دیجیتاله و نگران پول چاپ عکسها نیستم و تا دلم میخواد از ابر و زمین و کوه و دشت  عکس میندازم! من دلم میخواد همه جای کشورم رو ببینم، قبل از این که به بهانه چندتا سد دیگه طبیعت زیبامون نابود بشه یا  بقیه آثارباستانیمون به تاراج بره   از دیدنش به فکر برم که تمدن چندین هزارساله پارس چرا و چه جوری تبدیل شد به ایرانی که امروز داریم و جز آشوبگری و ناامنی و ادعا و بدنامی اسلام و تاریخ سرزمین پارس کار دیگه ای ازش بر نمیاد. همسر جان دلش میخواد توی راه هر جاده فرعی و خاکی که می بینه بره تا ببینه تهش به کجا میرسه و کلی جای جدید کشف کنه، من دلم میخواد قدم به قدم این خاک رو بگردم، اما راستش از احساس نا امنی به شدت می ترسیم. چرا کشورمون باید این قدر نا امن باشه که اگه توی یک جاده خلوت میریم نگران حمله اشرار باشیم؟ چرا به هرجای خلوتی که می رسیم باید سریع ازش فرار کنیم تا کسی بهمون حمله نکنه؟ چرا باید بترسیم که اگه شب توی این هتل بین راه خوابیدیم برای ماشینمون اتفاقی نمی افته؟ چرا در حالی که دلمون میخواد شب کنار دریاچه چادر بزنیم و توی طبیعت بخوابیم و از لطافت هوا استفاده کنیم باید مجبور باشیم زیر باد کولر یک هتل بخوابیم تا نصفه شب بلایی سر خودمون و اموالمون نیاد؟ ببینم همه جای دنیا این قدر نا امنی هست؟ یعنی این فیلمها که ما می بینیم زوجی با تجهیزات راه می افتند و توی جنگل و بیابون میرن و از دزد و شرور و آدمهای اون اطراف نمیترسن دروغه؟! یعنی فقط باید جایی رفت که دور تا دورت پلیس باشه و همون راهها و اتوبانهای معروف و پر تردد رو بریم و نتونیم جاهای جدید رو کشف کنیم و لذت ببریم؟ واقعیت اینه که ما توی این سه تا سفر که داشتیم( ایرانگردی عیدمون، جاده یوش- بلده و سفر اخیر کردستان) سعی کردیم از مسیرهای خلوت بریم و جاهای کمتر شناخته رو ببینیم، اما ته دلمون همیشه یک ترسی بوده و نذاشته که لذتمون از این گشت و گذار کامل باشه. مثلاْ وقتی برای دیدن قلعه زیویه باید ماشین رو کنار یک جاده کم تردد فرعی ـ مثلاْ هر ده دقیقه یک ماشین ـ پارک کنیم و نیم ساعتی از کوه بالا بریم همش توی این دلهره باشیم که اگه کسی بلایی سر ماشینمون آورد چی میشه یا اگه پشت این تپه کسی کمین کرده بود و بهمون حمله کرد چطور از خودمون دفاع کنیم؟ ........

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:32  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اینو بخونید، از اینجا برداشتمش.

1.       برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله ، امنیت مالی است.

۲.    با این که امنیت مالی براشون بسیار مهمه ، ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن.

3.       با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن ، ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن

4.       با این که می گن چیزی ندارن بپوشن ، ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.

5.       با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن ، ولی می گن لباسام دیگه کهنه و درب و داغونه.

6.       با این که میگن که لباساشون کهنه و درب و داغونه ، ولی  انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.

7.       با این که همیشه انتظار دارن از تیپ شون تعریف کنید ، ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین ، حرف هاتونو باور نمی کنن. می فهمن که داری مخ شون رو می زنی ناقلا...

 

و امـــــــــــا

 

1.      تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند.

2.      در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند ، ولی در هر صورت وقت  واسه خانوم ها دارند.

3.      در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولی اون ها رو  به حساب نمیارن.

4.      در حالی که اون هارو به حساب نمیارن ، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.

5.      در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست ، ولی بازم شانسشون رو روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن.

6.      در حالی که شانسشون رو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن ، ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه (يا همسرشون ميفهمه).

7.      در حالی که دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه (يا همسرشون ميفهمه) ، ولی بازم درس عبرت نمی گیرن و هنوز هم می خوان