تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
سلام به همه دوستان خوبم.

سلام به نیلوفر عزیزم که حسابی اینجا را گرم نگه داشته.

سلام به بهار گلم که متن کوچکی نوشته بود ولی خیلی به دلم نشست.

سلام به گل مریم خانم و پسر خوش اخلاقش.

سلام به زینب جون مرسی که یاد من بودی. من دلم نمی آید که تو با اینهمه گرفتاری و ۳ تا بچه بخواهی یک ساعت رانندگی کنی بیایی. ولی منم خیلی دلم تنگ شده. شاید یکی از سفرهام اگه بچه ها و باباشون گذاشتند شب قبل می آیم و از SFO می آیم و تو را می بینم. خیلی دلم می خواهد بدونم در چه حال هستی. من که اصلا تصور ۳ تا بچه را نمی توانم بکنم. من زیر همین دوتایش مانده ام.

سلام به ریتا که خیلی دلم برای نوشته های کوتاه و زیباش تنگ شده.

سلام به رضیه گلم که دلم برایش یک ذره شده و چند وقتی است که نتونستم باهاش حرف بزنم.

و سلام به همه دوستان گلم که مثل من تنبل شده اید و نمی نویسید. امیدوارم که حداقل اینجا بیایید. آرزو٬ بیتا٬ رضیه ٬ آزاده ها ٬ شهرزاد٬ ریتا٬ شهره٬ مهسا٬ مژده٬ ندا و همه دوستان گلم.

من خیلی وقت است که می خواهم بنویسم ولی حرف جالب پیدا نمی کردم.

از چی بنویسم از اینکه سر کار داریم ببخشید عین خر کار می کنیم یا از اینکه نیکی یاسی من باید ۶ سپتامبر بروند کودکستان (preschool) و هنوز روزی ۳ چهار بار تصادفات جیشی داریم و نمی دانم تا ۱۵ روز دیگر قرار است چه معجزه ای بشود.

از اینکه نیکی یاسی به مرحله چرا چرا رسیده اند و ما دیگه کم می آوریم. جالبیش این است که از هم دیگر هم سوال می کنند و در اکثر مواقع به عدم توافق می رسند و یک سری دعوای جیغ جیغی در جریان داریم.

از اینکه بالاخره مامان و بابایم راضی شده اند بیایند و رفته اند برای ویزای کانادا اقدام کرده اند ولی همه می گویند که اوضاع اصلا خوب نیست و احتمالش کم است که بهشان ویزا بدهند. بچه ها دعا کنید. من تنبل هم ۳ ماه است که می خواهم این فرمها را پرکنم و برای مهاجرتشان اقدام کنم ولی امان از تنبلی. فکر کنم آنقدر تنبلی می کنم و فرم پر نمی کنم که از کار بیکار می شوم و دیگر نمی توانم برایشان اقدام کنم.

خوب فکر کنم زیاد نوشتم.

زود بر می گردم

خوب و خوش و سبز و گرم باشید.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

هر چی سام بزرگتر میشه و من بیشتر درگیر احساس مادرانه میشم، یواش یواش این حس در من قوت میگیره که دارم تبدیل به یک شاعر- حالا نه در حد پروین اعتصامی ولی مثلا سیلویا پلات! ـ میشم. حالا تعریف از خود نباشه، نگاهی به چند نمونه سلیس و روان از آنچه ناخودآگاه به زبان من جاری شده بندازید:

سام جون من ناز داره، انار و پیاز( تشدید روی ی)  داره.

سام سامی جون چه نازی، سبزه و باوقاری

جیگر جونم بخورمت، ناز منی بخورمت!

در این رابطه لازمه به عرضتون برسونم که حتی ننی سام هم قادر به گفتن شعر شده که نظرتون رو به یک نمونه از کارهای این خانوم جلب میکنم:

سامی ما چه ناسه، لپاش مث آناناسه

خوب سرتونو درد نیارم. این اشعار مدتها بود که سر دل منه مونده بود و داشتم رودل میکردم . این بود که گفتم یه جا بنویسمشون.

تا بعد، گلمریم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:45  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بهار جون! پستت منو یاد این عکس انداخت.

راستی آزاده ط ساکت! هنوز دلتنگی؟

آرزو

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

ديروز با يكي از دوستان رفتم فيلم به نام پدر . راستي بچه ها يادتونه كه دوران مدرسه تقي به توقي تعطيل مي كرديم و مي رفتيم عصر جديد؟ سينما رفتنش خوب بود ولي نقد فيلم نوشتن مصيبت.

براي دوستايي كه ايران نيستند يا فرصت نكرده اند فيلم رو ببينند بگم كه اين فيلم ساخته ابراهيم حاتمي كياست و با بازي قوي پرويز پزستويي و گلشيفته فراهاني  و مهتاب نصيرپور. فيلم به نظر من قوي بود و ارزش ديدنش رو داشت . آخه مي دونيد ديروز كه با اين دوستم تصميم گرفتيم بريم سينما بين رفتن اين فيلم و فيلم شام عروسي دو دل بودم . بعدشم كه دوستم بليط فيلم به نام پدر رو گرفت بهش گفتم نمي دونم چرا روحيه ام اينطوري شده؟ اگه بحث انتخاب بين يك فيلم جدي و كمدي پيش بياد، ترجيح مي دم برم فيلم خنده دار؟ ولي از طرفي از كارگرداني حاتمي كيا و بازي پرستويي نميشه گذشت.  تا اينو گفتم سر برگردوندم و ديدم يه خانوم و آقا با يه بچه تقريبا 9 ماهه پشت در سالن ايستاده اند. به دوستم گفتم اينا رو .آخه با بچه به اين كوچيكي اومدن سينما كه چي؟ اونم اين فیلم رو . از قضا توي سالن اين خانم صاف نشست رو صندلي بغلي من و خودتون حدس بزنيد. تا آخر فيلم اين دختر ناز نازي از سر و كول من بالا رفت ، اومد بغلم. كيفم رو گرفت و خلاصه نگذاشت تمركز كنم . خوب حقم بود . خدا گذاشت تو كاسه ام. البته خداييش اگه بچه نبود من فكر كنم اشك مفصلي مي ريختم.

مریم ش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:31  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 

 

بازم سلام

دیروز عصر که زنگ زدم حال همسرجان رو بپرسم، تا دیدم یک کمی حالش بهتره و صداش باز شده بهش گفتم حال داری عصری بریم خرید؟!! اون هم کلی من و من کنون بالاخره گفت خوب باشه بریم! آخه من همیشه عادت دارم از زمین و آسمون و گل و درخت عکس بندازم. برای همین همه حافظه دوربین رو پر میکنم. اما دوربین دیجیتالی جدیدمون( که بنده برای تولد همسرجان کادو گرفته بودم) کارت حافظه نداشت و اگه براش کارت نمی گرفتیم توی مسافرت عکس کم می اوردیم و من مجبور بودم هی غر بزنم و یا با دوربین قدیمی عکس بندازم که کیفیتش قابل مقایسه با این جدیده نیست. خلاصه چون برای مسافرت لازم بود که این خرید رو انجام بدیم همسرجان مجبور شد با سرفه و صدای گرفته راه بیفته بیاد شرکت ما که باهم بریم خرید. روز زوج بود و باید با ماشین من می رفتیم. خلاصه رفتیم جمهوری و از من اصرار که بریم توی پارکینگ و از همسرجان انکار که نه همین جا سر خیابون که جا هست بذاریمش؛ چون پارکینگ دوره و خیلی باید پیاده بریم.  بعد که بالاخره گذاشتیمش کنار خیابون، من هی گفتم بگرد پارکبانش رو پیدا کن و قبض بگیر و همسرجان گفت نیم ساعت که بیشتر کار نداریم! زود بر میگردیم و دوباره حرف منو گوش نداد. خلاصه رفتیم و یک کارت 2 گیگا بایتی خریدیم و سمت ماشین می رفتیم که دیدم یک موتوری نزدیک ماشین ایستاده و داره بار میزنه و دو نفری هم  بد جوری به ماشین من دست می کشند و بعد یک دفعه با سرعت رفتند. دل توی دلم نبود که چی شده و وقتی به ماشین رسیدیم همسرجان قبض جریمه رو دید و منم در سمت راننده که یک فرورفتگی بزرگ توش ایجاد شده بود و جالب این که همسرجان این یکی رو ندید! بعد من شروع کردم به غر زدن که دیدی؟! اگه میذاشتی بریم توی پارکینگ اینجوری نمیشد. و همسرجان اصرار که خودم می برم درستش میکنم. اما مشکل من این بود که می دونستم برای ماشین توی خیابون به این شلوغی اتفاقی پیش میاد و اگر همسرجان به حرفم  گوش داده بود این طوری نمیشد. غر زدنم زیاد ادامه پیدا نکرد. چون بالاخره همسرجان مریض بود و اگر زیاد غر می زدم روحیه اش ضعیف میشد و مریضیش ادامه پیدا می کرد و مسافرت.....! اما تمام علت در اومدن لجم و این که کلی به فکر رفتم این بود که چرا آقایون فکر می کنند که کارشون درسته و حرف کسی رو گوش نمیکنن؟! حتی اگه بارها به زبون بیان که خانمشون رو خیلی قبول دارن و حرفش رو گوش میدن و..... اما پای عمل که میرسه گوش نمیدن و ضررش رو می بینن ......

 

قرار بود برای دوست عزیزی یک مقداری اطلاعات در مورد یک خودرویی جمع کنم. یادم هست که مقداری بدقولی کردم. منبع اطلاعاتیم در دسترش نبود و می مونه برای هفته دیگه.

خوب با اجازتون اگه اتفاق خاصی نیفته و مشکلی پیش نیاد، ما فردا صبح عازمیم و احتمالاً شنبه صبح در خدمتتون خواهم بود. تعطیلات خوبی داشته باشید.

 

یکشنبه ۲۹ مرداد. ساعت۱۶:۳۰

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:28  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

امیدوارم خوش و خرم باشید. انگار  قدیمی ها راست می گفتن که در مورد هرکاری یک انشالله بگید. صبح گفتم من بر می گردم، اما به لطف قطعی مخابرات توانمند اینترنتمون قطع شده و ما از همه دنیا بی خبر موندیم و دستمون به هیچ جایی بند نیست. در همین راستا میگن یک همشهریمون به زنش میگه دارم میرم ماشین بخرم. ظهر با ماشین بر می گردم. خانمش میگه یک انشالله بگو. مرد میگه ای بابا! انشالله واسه چی؟! خوب ماشین می خرم میام دیگه. خلاصه توی راه دزد بهش میزنه و هم یک کتک مفصلی می خوره و هم پولش رو از دست میده و بدون ماشین بر می گرده. در میزنه و زنش می پرسه کیه؟ میگه ایشالله منم! خلاصه این بود که ما نگفتیم انشالله و بعد از اون همه کار اینترنتمون قطع شد و نتونستم بنویسم. بگذریم. من حکمت این قبضهای آب و برق و تلفن رو نفهمیدم. قبض برق میاد، تا پرداختش میکنی همین فرداش قبض تلفن میاد و باید بری بانک. قبض موبایل خودت رو می دی، همین فرداش قبض موبایل همسرجان میاد و باید بری بانک پرداختش کنی. این جوری میشه که هر دو ماه یک بار چند نوبت پشت سر هم باید برم بانک. خلاصه من هم این دفعه لج کردم و قبض برق رو پرداخت نکردم تا قبض تلفن بیاد و با هم برم بانک. و قبض تلفن نیومد که نیومد و این شد که من که از بانک رفتن توی شلوغی های ابتدا و انتهای برج و موقع حقوق دادن فراری ام مجبور شدم امروز صبح برم بانک و قبض برق رو به تنهایی پرداخت کنم. اونم با این مصرف کم ما که آدم خجالت میکشه بگه این مصرف دو ماهمونه! اینقدر که کمه و همیشه موقع پرداخت کارمند بانک به آدم یه جوری نگاه میکنه. خلاصه رفتن بانک توی شلوغی روز بیست و نهم یک دردسر و رو به رو شدن با کارمندای خوش اخلاق بانک یک عذاب. خلاصه رفتم و دیدم برخلاف معمول هیچ کس توی بانک نیست. چون از فرط مهرورزی هنوز هیچ حقوقی پرداخت نشده و اصولاً جیب همه خالیه و کسی طرف بانک پیداش نمیشه. از اون جالبتر برخورد بسیار مهربانانه و از سر حوصله بانکی ها بود که به شدت متعجبم کرد. بعد فکر کردم شاید این بندگان خدا در اثر فشار کار و تعداد مراجعات اینقدر بد اخلاق میشن و اگه سرشون شلوغ نباشه که مشکلی ندارند که بد برخورد کنند. البته اگه برخورد نامناسبشون توی شلوغی برای این نباشه که مراجعین ازشون حساب ببرند و .....

 

* برای من که 6 سال توی بیابون(!!! منظورم جاده قدیم کرج و خارج از تهرانه) کار کردم، نزدیک بودن محل کار به مغازه و نانوایی و بانک نعمت بزرگیه. برای من که اگه خدای نکرده می خواستم یه دونه بیسکویت بخرم که از گشنگی هلاک نشم یا کار بانکی پیدا می کردم باید کلی به دردسر می افتادم و با مرخصی ساعتی و کلی در به در دنبال ماشین و آژانس گشتن و یا منت همکاران رو کشیدن تا شاید کسی بتونه توی ماموریتش انجام بده و ....  خیلی نعمته! خیــــــــــلی!

 

یکشنبه ۲۹ مرداد- ساعت ۱۶

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:27  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
های      یعنی سلام،

توپه که زندگی ،چه بالا پایین داره....دلم لک زده ،برای یه عالمه چیز  که از آسمون بباره(دلم تنگه....سفر . بابک میگه حالا کجا بریم؟ اونشو نمیدونم ،اما حتمابریم ..ریز ریز می شم...فکر میکنم خودم از آسمون ببارم....." اینارو براتون از دفترم کپی پیست کردم!.....اونهمه دوربین بود اون روز ، اینبار که من دوربین نیاوردم نامردی نکنین عکسا رو به بقیه هم بدین ! ....مهسا جونم تو هم فیلمتو بده بما...هی دلم تننننننننننننننگه . . شکیبا خانوم یه شعر از آخماتوا بیاد همه چی.....:اگر آنها در اندیشه ساختن بنای یادبودی در این سرزمین برای من باشند ،من رسما به این شرط رضایت خواهم داد که آنرا نزدیک دریا ،آنجا که زاده شده ام بنا نکنند.آخرین میثاق من با دریا شکسته شده است ، نه در "تزارسکی ساد" در کنار تنه درخت مقدس ،جایی که سایه ای تسلی ناپذیر در جستجوی من است، اما اینجا که من سیصد ساعت ایستادم و هیچگاه در را برویم نگشودند.......".... یه ماچ گنده برای همه بچه های ساکت شده و ساکت نشدهء وبلاگ ،همه ء اونهایی که وقت دارند و وقت ندارند ! ...........بهار ریز ریز ......ریحانه جون بازم اگه فکر کردی لازمه یه ایمیل بده!آرزو خانوم چرا انقد غایب میشی؟ جات خالی بود ...راستی ما ۲ هفته پیش اسباب کشی کردیم (بالاخره.. ).. ساتگین سلام میرسونه ! ، و باز جای خیلی ها خالییییییییییییییییییییییی............................ . . . .بهار ریز ریز ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:11  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من فعلاْ درگیر کارم و نمیتونم بنویسم. اما کلی حرف دارم که بعد از انجام کارهام مینویسم. ولی کار کردن عجب لذتی داره! بعد از یک دوره رکود طولانی در کار به لطف دولت کریمه و بعد از یک هفته مرخصی پربرکت رئیس دو روزه که کلی کار دارم. یعنی بعد از مدتها از ساعت ۸ صبح که اومدم تا الان یعنی دو ساعت و نیم پی در پی مشغول کار بودم. اما زود تمومشون میکنم و میام. فعلاْ با اجازه.

راستی ملت: مگه قرار نبود عکسهاتون رو بفرستید؟ کلی آدم از سراسر دنیا منتظرند. بی زحمت زودتر بفرستید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ببینم شما از مصاحبه الف و نون با شبکه CBS چیزی شنیدید؟! جملاتیش رو برام تعریف کردند و مقداریش رو هم توی خبرها خوندم. اگه یک وقت احساس کردید که به این همه درایت و قدرت رئیس جمهور محبوبتون باید افتخار کنید یک سری به اینجا و اینجا  بزنید تا از جملات گهربارشون بی نصیب نمونید.

چند نکته اش رو بگم: آقا فرمودن .... ما ۲۷ سال پیش یک اقتصاد پر از مشکل رو تحویل گرفتیم. اولا یکی بگه توی اون اقتصاد پر از مشکل سالی چند درصد تورم داشتیم و حالا چند درصد؟ و تازه شما که اقتصاد نسبتاً متعادلتری رو با صندوق ذخیره به اون عظمت و نفت بشکه ای فلان قدر تحویل گرفتید چطور تونستید در کمتر از یک سال اینطور فلجش کنید؟

خبرنگار بهش گفته که شما علاقه دارید حرفهاتون توی دنیا جلب توجه بکنه. جداً دستش درد نکنه که راست گفته. ایشون خیلی دوست دارند مطرح باشند و مشهور. تی صحبتهاش هم چنان سعی کرده با نمک حرف بزنه که همه فکر کنند چقدر شیرین و بامزه است!

ازش پرسیدن شما بعد از سخنرانی در سازمان ملل گفته اید که هاله نور دور سرتون بود و سران کشورها حتی پلک نمی زدند و.. گفته من هم مثل شما توی روزنامه ها خوندم. یعنی تو میذاری روزنامه ها چنین دروغهایی بنویسند و صدات هم در نمیاد و از فرط آزادی مطبوعات جلوشون گرفته نمیشه؟!! تازه بگذریم از این که آخه آدم عاقل چرا باید حرفی بزنه که وقتی تو روش میارن از شدت خجالت نتونه جواب بده. حالا آدم عاقل به کنار، رئیس جمهور یک مملکت باشی و این طوری حرف بزنی.....

تازه در راستای سیاستهای دولت مهرورزی ایشون فرمودند که ما همه مردم دنیا رو دوست داریم، ما همه رو دوست داریم و.... بعد فردا میگی اسرائیل باید از روی نقشه محو بشه. مگه میتونی ملتی رو که دوست داری از روی نقشه حذف کنی؟!

ایشون باز بحث تعداد بیکاران و زندانیان و فقرای امریکایی رو پیش کشیدند. آخه خودمون اصلاً نداریم.

بماند که آدم جوش نیاره خیلیه!

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 14:32  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

یا درک من نمیرسه و نمی فهمم یا ...... بازم من درکم نمیرسه. آخه یعنی چی؟! وقتی ریاست محترم یک دانشگاه بگه چند وقتی مشکل دانشجوها رو فراموش کنیم.... آخه یعنی چی؟ یعنی عین خیالمون نباشه که این همه دانشجو فقط به خاطر داشتن انجمن اسلامی(که یک روز چقدر محبوب حکومت بود و مغضوب ملت) دارن عمرشون رو مهرورزانه توی زندانها تلف می کنند و فراموششون کنیم؟ یعنی یادمون بره که دانشجو حتی حق اعتراض به بدی استادها هم نداره؟ یعنی فراموش کنیم که دانشجو که مظهر تفکر و انرژی توی جامعه است حق حرف زدن و حتی حق اندیشیدن نداره؟! ای وایــــــــــــــــــــــی. یعنی ببخشید فعلاْ بقیه دانشجوها خفه بشن که دوستاشون بی نام و نشون توی زندانها هستند تا جامعه یک صدا فریاد از پیروزی لبنان بده و این که انرژی هسته ای حق مسلممونه تا بعداْ اگه اجازه دادن به یاد بیارن که دوستانشون زندانین؟!..... اینها فرمایشات گهربار ریاست محترم دانشگاه تهران بود......

یکی پیدا بشه به من بگه تو عوض دخالت توی کار این جماعت برو به پرستاریت برس و دعا کن که همسرجانت زودتر خوب بشه تا بتونی تعطیلات رو بری مسافرت. آخه تو رو چه به این فضولیها!

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ربابه عزیز: ممنون از اعلام خوندنت. راستش دلیل این که من اون جوری زد به سرم و خواستم ننویسم صرفاْ خوندن یا نخوندن و یا کامنت دادن نبود. توی حرفهای چهارشنبه  هم به ماندانا گفتم. نگرانی یا بی انگیزگی من به خاطر اینه که احساس کردم دیگه اینجا برای بچه ها جاذبه نداره و تمایلی به بودنش نیست. هرچند که ماندانا میگه به خاطر تعطیلاته و مشکلاتی که بلاگفا توی ورود به مدیریت و نوشتن ویلاگ یا کامنت گذاشتن داره. اما من دلم میخواد مطمئن باشم که اینجا هنوز همون خونه محبوب و دوست داشتنیمونه که برای ادامه روز بهمون انرژی میده. لطفاْ بگید که اینطور هست یا نه و وبلاگمون هنوز میتونه انرژی زا باشه و باعث دوپینگ روحی و نشاطمون بشه؟

راستی همسرجان حالش بهتره. اگر تا فردا اوضاعش رو به راه بشه از دوشنبه( و یا شاید از سه شنبه) تا آخر هفته میرم مسافرت. در نتیجه نگهبان بعدی خودش رو حاضر کنه تا جای منو پر کنه.

ندا ص عزیز: ممنون که نوشته ام رو خوندی و پنج شنبه شیرینی تولدت رو دادی، هر چند که من سعادت خوردنش رو نداشتم. اما از همین جا مجدداْ ورودت به جمع زنهای سی ساله رو تبریک میگم. امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیت خودم برات کیک بیارم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

امروز صبح که برای کلاس از خیابانهای شلوغ و مرکزی تر نسبت به مسیر همیشگی تردد  داشتم دیدن بعضی چیزها هم توجهم رو جلب کرد و هم حسابی عصبانیم کرد. وسط بلوارها یک عالمه ریسه ( لامپهای رنگارنگی که برای چراغانی کردن استفاده میشه)کشیده بودند و با این همه که شب و روز از صرفه جویی میگن و کلی قطعی برق داریم توی روز روشن همه چراغهای اونا روشن بود. پارچه نوشته های تبریک پیروزی و عکسهای بزرگ پوستری و پارچه ای از رهبر حزب الله روی تیرهای چراغ برق و وسط اتوبانها، عکسهای بزرگ ایشون روی شیشه اتوبوسها و حتی بعضی تاکسیها و کلی مخارج اضافی دیگه که بازم باید بگم هنوز نمیدونم به چی این میگن پیروزی؟!

چهارشنبه بیست و پنجم مردادماه. ساعت ۱۴:۳۵

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من چون چهارشنبه می خواستم اینجا ننویسم تا نظر دوستان رو بدونم که اینجا رو میخوان یا نه - و البته هنوزم جوابم رو نگرفتم -  برای این که حرفهام کهنه نشه توی بلاگ اسکای نوشتم. این پست و پست بعدی رو چهارشنبه توی بلاگ اسکای نوشته بودم.

سلام

من مثلاْ خیلی عصبانیم و نمیتونم بنویسم چون کسی نمیخونه! بنابراین اومدم توی بلاگ اسکای بنویسم و بعد از این که ثابت شد وبلاگ طرفدار داره اینها رو اونجا منتقل میکنم. هرچند که حسابی ذوقم کورشد و هرچی حاضر کرده بودم بنویسم از یادم رفت!

خلاصه هر کی ندونه شما قطعاْ ‌میدونید دلیلش چیه که وسط گرمای مردادماه دو روزه هوا توی تهران خنکتر شده، دیروز از صبح هوا ابری بود و مقدار فراوانی باد نه چندان ملایم همراه با گرد و خاک داشتیم و سر آخر یک نم ملایم باران زد که اندکی گل و گرد و خاک پراکنده در هوا رو خوابوند. ............... به نظرتون لازمه در مورد دلیلش چیزی بنویسم؟!!! خوب معلومه دیگه! چون من ماشینم رو شستم و یک ضرب المثل قدیمی میگه که بعد از شستم ماشین حتماْ بارون میاد. به ویژه در مواردی که فکر می کنی که مطمئنی که بارون نمیاد دقیقاْ کلی باد و خاک و ... هم علاوه بر باران به پاکیزگی خودروی شما کمک خواهد کرد!!

چهارشنبه بیست و پنجم مردادماه. ساعت ۱۴:۱۱

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:11  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

امیدوارم خوب و خوش و سلامت بوده و جای ما غایبین پنج شنبه را هم حسابی خالی فرموده باشید.

قبل از هر چیز از احوالپرسی دوستان که با انواع sms و نوشته و کامنت جویای احوال بودند سپاسگذاری کرده و مراتب عذرخواهی از قرار پنج شنبه را مجدداْ اعلام می دارم. چهارشنبه شب خیلی زود و خوش و خرم خوابیدم تا صبح پنج شنبه زود به کارهایم برسم و ظهر راهی کافه آلبالو شوم. صبح زود بیدار شده و امورات پنج شنبه نظیر رخت شستن و گردگیری و آماده کردن اسباب نهار و شام دو روز تعطیلی و... را در کمال بی سر و صدایی انجام دادم تا همسرجان از خواب ناز بیدار نشود. کمی بعد وقتی به اتاق خواب رفتم و به همسر جان هنوز خوابم غر زدم که موقع نهاره، بیدار شو دیدم تب کرده و نفسش در نمی آید. خلاصه بساط پاشویه و تعویض نهار به سوپ و بقیه امورات مریض داری را راه انداختیم. و دل دل کنان که با این وضعیت می توان به قرار رسید یا نه. بعد که دیدم پاشویه ها تاثیری در کاهش تب نداشته و دو هفته پیش که من تب داشتم، همسرجان دو ساعت فوتبال صبح جمعه را نرفت و مدام بالای سرمن بود و اگر الان برای ۳،۴ ساعت تنهایش بگذارم خدا می داند که بعدها چقدر عذاب وجدان خواهم گرفت و... این بود که شدم همسر فداکار و موبایل را خاموش کردم تا تلفنهای دوستان وسوسه ام نکند و راهی دوا و دکتر شدیم و بعد هم مراقبت از بیمار و..... خلاصه این بود که با کمال شرمندگی و ناراحتی بسیار زیاد نتوانستم در جمع دوستان حاضر شوم. به ویژه دوستان عزیزی که این برنامه به خاطر آنها بود و معلوم نیست بعداْ دوباره کی بتوان در خدمتشان بود و..... خلاصه از همین جا مراتب عذرخواهی و تاسف خودم را به حضور دوستان اعلام نموده و از جانب همسرجان قول می دهم که سعی کنند دیگر بی موقع مریض نشوند!  خلاصه باید بنشینم به امید سی ام شهریور ماه.......

خیلی لذت داره که بتونی یک برنامه بریزی و دوستانت رو دور هم جمع کنی، اما خیلی عذاب آوره که خودت نتونی توی اون جمع حاضر باشی، اما وقتی می شنوی که با این تبلیغاتت تعدادی از دوستانت دور هم جمع شدند و از بودن با هم لذت بردند ، اون وقته که با وجود ناراحتی از این که خودت نتونستی باشی یه لبخند عمیقی روی لبت میاد که لااقل تونستی کاری کنی که تعدادی از دوستانت دور هم باشند و اینجوری یک کمی از ناراحتیت کم میشه و دلت رو خوش میکنی که این بار آخر نیست و دوباره توی قرار بعدی میتونی باهاشون باشی. دوستان عزیز و گرامی: میشه لطف کنید و عکسها رو زودتر بفرستید؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام سلام من اومدم

فقط اومدم بگم حالم خوبه و ملالی نیست جز دوری شما و غمی نیست جز ندیدن روی ماه شما در قرار پنج شنبه.

چند تا کار کوچیک انجام بدم و زود برمی گردم.از لطف همگی ممنون

نیلوفر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همگی

من واقعا نگران نیلوفر هستم. آخه یعنی چی شده. نکنه حرفهایی که می زد براش کار درست کرده. جدی می گم.

می خوام یه موضوعی رو مطرح کنم که خیلی برام مهمه. شاید بعدا بشه بیشتر در موردش هم بحث کنیم. ولی می دونید یه جورایی احساس می کنم بعضی ها دارن به من و به یه امت دهن کجی می کنن. یعنی چی؟ خوب وقتی می بینم که بابا جان این همه فقر و بدبختی داره بیداد می کنه اونوقت میلیاردها دلار( ببینید آخه) کمک می کنن که خونه لبنانی ها ساخته بشه. من خودم دوست جنگزده داشتم که هیچ وقت بر نگشته خونه اش هنوزم. چرا راه دور بریم همین که ماها این ور و اونور دنیا پخش شدیم خوب برای بدبختیامونه دیگه. از اسرائیلی ها آواره تر ماییم. خداییش شونصد برابره وقتی ایران هستیم اینجا کار می کنیم. پس یعنی تنبل و بیکار نیستیم چون اگه بودیم دو روزه بیرونمون می کردن. اگه اینجا موندیم در مورد خودم بگم چون یه دوزار پول خرج نمی کنن همین آزمایشات اینجا رو اونور هم بتونم انجام بدم. اینبار اومدم دانشگاهها رفتم سمینار دادم بحث کردم ولی همه چی همونه. تاریخ واستاده. این علمیش. تو بقه مسائل هم همینه. ما قبل از اومدن یه بحران بسیار سختی برامون پیش اومد و اونجا فهمیدم که بیمه در ایران یعنی کشک. در بیمارستانها حداقل دکترهایی که من دیدم همش فکر پول بودن. برادری و هم میهنی و اینها همه شرو ور (با عرض معذرت از دوستان دکتر من دارم تجربه خودم رو می گم و اسم و سند هم دارم) وقتی دیدم یکی از خونه ها رو هم می فروشی تا عزیزت رو چند روز بیشتر نگه داری ولی اونکه قسم پزشکی خورده می یاد و می گه کلاس این بیمارستان بالاتر از این حرفهاست.... و اونجا بود که دیگه راه افتادم. حتی تنها اومدم. دقیقه ای هم نمی شد دیگه موند. خوب یادمه بعد از گیت قبل از سوار شدن به هواپیما چقدر گریه کردم تنهایی. آخه اونجا دیگه مامانم نمی دید. این بار هم همون جا گریم گرفت. اونوقت آقاها می گفت از خوشحالی اشک می ریزه. اونوقت اومدم دیدم اونهایی که ادعای دولت عادلانه علوی ندارن ادعای برادری و بخشش و هزار تا کلمه دیگه که برای قافیه بندی شعر فقط به درد می خوره رو ندارن برام زندگی راحت تری تعریف می کنن. اینجا می خندی و زندگی رو شاد می بینی نه اینکه بباوروننت که اونهایی که می خندن در باطن تهی هستن و تو باید گریه کنی تا دلت شاد شه.

زدم به صحرای محشر ها. خدا خواسته کار دارم ...  بعدا برمی گردم و می گم بیشتر در مورد آپولو.

شاد باشین ربابه ر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 4:49  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 

طبق معمول دارم وبلاگ گردی میکنم. احساس میکنم یه پشه پامو غلغلک داد. یک لحظه فکر میکنم شاید سامو پشه نیش زده بود که با گریه از خواب بیدار شد و تا دوباره شیرش ندادم و نازش نکردم نخوابید. میرم کنارش. آهسته بلندش میکنم و بوش میکنم. بوی خوشی میده. بوی شیرین شیر و شامپو. پوست لطیف دستش به صورتم میخوره. یواشی میذارمش رو تخت خودش. توری رو میکشم روی تخت. علی کنار تلویزیون خو ابش برده . بیدارش میکنم و میبرمش سر جاش. پسرامو خوابوندم. پنجره رو میبندم. امشب هوا خنکه. پشه ها میان تو. . حالا با خیال راحت میرم سر وقت وبلاگهام.

گلمریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:9  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه. این پستو در حالی مینویسم که نمیدونم میتونم بفرستمش یا نه. کامپیوتر و اینترنتم خیلی بازی در میاره. بلاگفارم که دیگه نگو. حالا نیومدم که قر بزنم. اومدم بگم جای هرکی نیومده بود خالی. امروز کلی چهره جدید داشتیم که عبارت بودند از : پرشنگ، سحر، مهسا، ساتگین، فاطمه ع، زهره ف و شکیبا. ( کسی یادم نرفته که؟) مژگان با آریانا (دخترش)  اومده بود، زهره ف با علی (پسرش) ندا با دخترش!! و یک جعبه شیرینی و هیچ کدوم ما بی معرفتا براش کادو نگرفته بودیم. گلمریم با پسر قندی گل گلابش که کاپ اخلاق و شخصیت رو ربوده! بس که خوش اخلاقه قربونش برم. خلاصه جمعمون جمع بود . ایضا معصومه و مهرو و مهکامه و ماندانا و ریحانه و بهار و فرزانه و غایب اعظم شهره هم بودند. حالا بگید کی نیومده بود! باورتون نمیشه! نیلوفر. آخه چرا؟ نمیدونم! موبایلشم خاموش. افتخار هم نبود و جمع کلی خاموش و بی سروصدا به نظر میرسید. بقیشو بقیتون بنویسید.

گلمریم

پی نوشت: زینب جان من ایمیلمو گذاشتم تو ثبت موقت.

ربابه جان امیدوارم هر جا که هستی آنلاین و خوش و خرم باشی.

آزاده ط عزیز برات پیغام اختصاصی فرستادم توسط مهسا.

من فعلا در حالت ذوق مرگی از اینکه میتونم بنویسم هی دارم به ته نوشتم اضافه میکنم! بهار جان اگر احیانا وقت کردی اون عکسارو برام ایمیل کن و گرنه که در هر زمان و مکانی که خانوم مهندس طراح عکاس ماهر و اسکیلفول ! امر کنند ما میایم تا عکس بندازیم و بگیریم.راستی کی عکس انداخت برای ما هم بفرستید.

ضمنا آخر برنامه هم ساتگین و شهره و سحر و بهناز قدم رنجه کردند و اومدند خونه ما به صرف شربت آلبالو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:12  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
اینجا هوا گرمه و کارها زیاده و تنهایی هست و .... ولی دل خوشه. یه زمانی بچه که بودم می گفتند ژاپنی ها هر روز از یه مسیر می رن و می آن و زندگی شون یه رنگ همیشگی رو داره. پیش خودم فکر می کردم چه آدم هایی هستند دیگه اینها. حالا به جایی رسیدم که امروزم که زودتر از خواب پا شدم منتظرم تا سر همون ساعت از خونه خارج بشم تا همون قطار همیشگی رو سوار بشم. من هر روز سه تا قطار عوض می کنم تا به دانشگاه برسم. به دلایلی همیشه دور از محل کار دوست داشتم باشم. به هر حال حالا این مهمه که این سه تا قطار و هر وسیله دیگه ای همه اش سر وقتن. یه روز که یکی یه دقیقه اینور و اونور بشه هم همه اش معذرت خواهی می کنن و یه کاغذهایی می دن تا به محل کار نشون بدی که دلیل داشته باشی یه دقیقه دیر کردنت تقصیر شرکت مربوطه بوده.

امروز صبح تو اخبار خوندم که ایران اعلام کرده در بازسازی لبنان می خواد کمک کنه. به این می گن گنده... بازی. آدم تا کجاش می سوزه. همین دیروزی بود که این دوست ژاپنی می گفت وقتی زلزله کوبه اومد ما تو ۴ روز شهر رو جمع و جور کردیم ولی تو خبرهامون شنیدم هنوز بم همونجوره. منم گفتم چون اونجا هواش مناسب زندگی نبوده به مردمش جاهای دیگه سرپناه دادن آخه خودشون می خواستن. دروغ نگم چی کار کنم قدیمی ها می گن مثل تف سر بالا می مونه. حالا اینم شده وضع ما و مملکتمون.

نیلوفر جان سری قبل امیدوار بودم میرم توکیو می شه اینجا بنویسم ولی خیالی بسی بیهوده بود. حالا یه هفته دیگه شاید برم چین. همین که از این مرزهای کار و کار و همش کار خارج بشم بیشتر در خدمتم. ولی خداییش تو قشنگتر و روون تر می نویسی بابا بنویس بچه مردم و نترسون دیگه که می گی قعر می کنی و اینها. دیگه باید برم ..  راتی زهره جان خیلی ناراحت شدم مادر مریض شدن. امیدوارم زود خوب بشن. خوش باشین ربابه ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 2:58  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
 

نه خیر! نمیشه که نمیشه!!

هر چی میخوام سر حرفم بمونم و  چیزی ننویسم نمیشه. آخه هر چی به خودم فشار آوردم دیدم نمیشه از خیر این بگذرم و ننویسم.این دوتا شعار رو ببینید. اول که برای همکار جونم خوندم فکر کرد از طنزهای ابراهیم نبویه.

اسرائیل بمیری، جز جیگر بگیری

امریکا ورپریده، نخبه ها رو ندیده

 اما باور کنید این شعرها توی مراسم جشن پیروزی حزب الله که امروز صبح در میدان فلسطین برگزار شده توسط دختران نخبه بسیجی ۳۰ استان گفته شده. فکر می کنید شوخی میکنم؟!! پس اینجا رو ببینید.

تازه شنیدید منحنی سیر نزولی ارزشها رشد صعودی دارد؟! این هم از سخنرانی جناب مصباح که حیفه نخونید......

متن کاملش رو توی ادامه مطلب میگذارم تا فیض ببرید.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
یادم رفت آدرس این سی ام اس رو بگذارم. اگه تونستید یک سری بهش بزنید.

 

http://mafi.ictfaculty.ir/

زهره م

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:8  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
نیلوفر خانم یک سلام مخصوص خدمت شما! بابا این وبلاگ وقتی تو رو داره که دیگه مشکلی نداره.

اول از همه خنکی هوا را در این یکی دوروزه تبریک می گم. واقعا که دیروز هوا خیلی خوب و خنک شده بود. اما راجع به غیبت این روزها باید بگم که من حسابی سرم گرم کار شده و اصلا وقت سرخاراندن ندارم.

توی محل کار ۳ تا کارآموز دارم که هی باید بهشون بگم که چیکار کنند و هی کارهاشون رو نگاه کنم. از اون طرف در راستای راه اندازی آموزش الکترونیکی که قبلا هم یک کارهایی انجام داده بودم یک سی ام اس رایگان پیدا کردم و با کلی زحمت راهش انداختم که هنوز هم مشکلاتی داره اگه کسی در این زمینه تجربه ای داره لطفا بهم کمک کنه.( مثلا اسم درس ها رو که فارسی می گذارم همش باید توی ویو انکودینگ ویندوز عربی را انتخاب کنم و این کار را در هر صفحه جدید باید انجام بدهم.)

از اون طرف هم که مامانم نزدیک سال پدرم که شد حالا در اثر فکر و خیال بود یا چی نمی دونم ولی اول قلبش ناراحت شد بعد هم فهمیدیم که زنا گرفته. حالا هم هنوز که هنوز است بعد از گذشت بیش از ۳ هفته هنوز از سوزش و درد بی طاقت شده است. راستی اگه خانوم دکترها سفارش یا راه چاره ای می دونند لطفا دریغ نکنند ج.ن مامان من بنده خدا خیلی بی جون شده و از درد پشتش خم شده.

اما مشغله بعدی از لحاظ به دنیا آمدن یک طفل جدید در خانواده است که ۲۳ مرداد دنیا آمده.  این آقا کوچولو که پسر مریممان است هنوز اسم نداره. یا اسمش نیما میشه که به اسم خواهرش که مانا ئه بخوره یا اسمش علیرضا میشه که به اسم باباش که حمیدرضا ئه بخوره!

اما مشغله دیگر اسباب کشی خانواده فرهاد( به قول نیلوفر همسر جان) به محل ماست. قبلا در بهترین شرایط یکساعت توی راه بودیم اما الان تقریبا همسایه شدیم. فردا هم آنها مهمان ما هستند.

نیلوفر جان فکر می کنم غیبت من موجه شد هرکسی بخواد می تونم یکی از دلایل فوق را بهش قرض بدم تا غیبتش رو موجه کنه.

الان که نوشته ام تموم شد یاد یک انشایی افتادم که کلاس اول دبیرستان در مورد یک روز پر ماجرا نوشته بودم یادمه که من ماجرای روز نامزدی خواهرم را نوشتم با کلی اتفاقات جورواجور.  ریتا اعتراض می کرد که مگه میشه . . . و من گفتم که همش عین واقعیته و اتفاق افتاده.

امیدوارم که خوب و خوش باشید و فردا بهتون خوش بگذره راستی نیلوفر خانوم اگه من نتونستم بیام جایزه ام محفوظ بمانه هرچند بهترین جایزه دیدن دوستان گلم است.

زهره م

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

بابا من افسردگی مفرط گرفتم. یکی به فریاد من برسه.

وقتی بعد از چند ساعت اینجا رو باز میکنی و می بینی نوشته که هیچ، حتی یک نفر هم برات کامنتی نکذاشته که لااقل دلت خوش باشه که یکی اینجا رو میخونه دیگه طاقتم تموم میشه و احساس میکنم اصلاْ نمیتونم بنویسم. هرچی به شوخی و جدی و کنایه و ایما و اشاره و... میگم که دیگه از این تک نویسی خسته شدم کسی محل نمیذاره. منم دیگه کاملاْ خسته و افسرده شدم. چند تا پست آماده کرده بودم که بنویسم. اما دیگه نمی نویسم. حالا که اینجا خواننده نداره، حالا که کسی دلش نمیخواد  وبلاگ داشته باشیم، حالا که همه دلشون میخواد وبلاگ گروهیمون تعطیل بشه چرا من الکی خودم رو به اون راه زدم و هی می نویسم که اینجا سر پا بمونه. خوب منم مثل بقیه نظرم تعطیلی وبلاگ باشه و ساز مخالف نزنم. پس از همین لحظه به خواسته جمیع اهالی وبلاگ احترام گذاشته و دیگه هیچی نمی نویسم. ( مگر این که ثابت بشه ملت میخوان که اینجا باز بمونه)

ندا ص عزیز: تولدفردات مبارک. امیدوارم فردا رو دست خالی سر قرار نیایی!

نیلوفر خسته و افسرده و عصبانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیباتون به خیر

من الان دفتر مرکزیم و قراره برم سرکلاس زبان شیرین ایتالیایی.

توی راه رادیو پیام گوش میکردم، مجریش گفت: مردم دنیا با زبانها و لهجه های مختلفی حرف می زننداما همه مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند. البته منظورم اصلاْ این نیست که اهالی این وبلاگ هم همه یک جور سکوت کردندهـــــــــــــــــا!  فکر بد نکنید! یکی به خاطر کار زیاد نمی نویسه، یکی نی نی جونش نمیذاره، یکی درگیر درس و امتحانه، یکی کی بوردش حروف فارسی نداره و ......... خلاصه که حرف همسرجان برام ثابت شد که اینجا از من بیکارتر و پرحرفتر پیدا نمیشه!!  اما اصلاْ خودتون رو نگران نکنید! چون فعلاْ که از رو نرفتم و همچنان می نویسم

با اجازه: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 7:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

امروز صبح که ماموریت می رفتم تعداد فراوان آمبولانسها نزدیک میدان آزادی توجهم رو جلب کرد. به خود میدان که رسیدم دیدم تمام دور میدان دو ردیف آمبولانس پارک شده. اول نفهمیدم قضیه چیه. بعد پشت شیشه یکی از آمبولانسها عکس حزب الله لبنان رو دیدم حدس زدم که آمدند از فرودگاه مجروح لبنانی ببرند.تا خبرش و این یکی خبرش رو دیدم. که اورژانس تهران برای کمک به مجروحین لبنانی مانور برگزار کرده. ۱۱۰ تا آمبولانس با کادر کامل پزشکی(هر آمبولانس ۴ نفر) توی میدان آزادی جمع شدند، بعد توی این ترافیک و آلودگی هوا(؟!) تا میدان فلسطین رفتند و از اونجا هم تا مسجد دانشگاه تهران راهپیمایی کردند. توی شرایطی که ملت ناراضین که اگر اتفاقی بیفته کلی طول میکشه تا آمبولانس برسه و اکثراْ هم آمبولانسی که میاد دکتر و کارشناس و حتی تجهیزات مناسب نداره، مگه ما چند تا آمبولانس توی تهران داریم که برای نصفه روز ۱۱۰ تاشون رو از کار بندازیم؟ یادمه فردای روز زلزله بم که حدود ساعت ۶ صبح با سرویس از جلوی فرودگاه رد می شدم آمبولانسها با چه سختی به فرودگاه میرفتن تا مجروحها رو جا به جا بکنن و بعد هم اعلام شد که ناکافی بودند. برای یک حادثه کوچیک داخل شهر کلی طول میکشه تا یک آمبولانس بدون تجهیزات کافی برسه و حوادث جاده ای هم که خدا میدونه. بعد مانور میدیم که..... البته شاید این ۴۴۰ نفر تیم کارشناسی یک عده بیکار بوده باشند که الکی حاضر شدند تا عریضه خالی نباشه. وگرنه بعید میدونم از جماعت کادرپزشکی کسی حاضر بشه اینجوری وقتش رو تلف کنه. بگذریم.

من وقتی بحث سیاسی میکنم حسابی جوش میارم و عصبی میشم از این همه بی لیاقتی و بی کفایتی و ندانم کاری و... و قیافه ام حسابی دیدنی میشه. برای همین گاهی همسرجان عمداْ منو وارد بحثهای سیاسی میکنه و عمداْ حتی برخلاف عقیده خودش مخالف نظرمن حرف میزنه تا حرص منو در بیاره و به قیافه عجیبم بخنده. خلاصه دیشب ما می خواستیم عین بچه های خوب مثلاْ کمی درس بخونیم و برای همین رفتیم توی اتاق که تنهایی تمرکز کنیم و همسر جان رو با تلویزیون تنها گذاشتیم. ایشون هم برای این که بتونه قیافه خنده دار منو حین بحث ببینه میخواست لجم رو در بیاره و هی این کانال و اون کانال می کرد و هرجا که شعر و سرود حزب الله بود یا از پیروزیشون تجلیل میکرد( که به نظرم دیشب تمام شبکه ها در تمام ساعات فقط از همین برنامه ها داشتند) صدای تلویزیون رو زیاد میکرد تا منو وادار به اعتراض و بعدش بحث بکنه. اما من عین بچه های خوب اصلاْ صدام در نیومد. البته کسی نفهمه که من توی اتاق جلوم جزوه زبان شیرین ایتالیایی پهن بود و مثل دوران مدرسه زیر میز روی پام کتاب باز بود. درنتیجه حتی به قیمت بحث داغ سیاسی حاضر نشدم از کتاب خوندنم دست بکشم.( دیشب کتاب یک فنجان چای داغ ابراهیم نبوی رو شروع کردم که از همکارجانم گرفته بودم. این کتاب مجموعه طنزهای ابراهیم نبوی از آذر ۷۷ تا خرداد ۷۸ است که در روزنامه آریا به چاپ رسیده بود و چند سال پیش به صورت کتاب چاپ شده و عمده نوشته ها در مورد قتلهای زنجیره ای و آلودگی هواست. البته تا الان که به اواخر دی ۷۷ رسیدم) خلاصه یکی از این سرودهایی که پخش می شد و همون شعر کتاب عربی بود که می گفت الشرق لنا، الغرب لنا، القدس لنا و...... که اون روزها کلی سرش مسخره بازی در می آوردیم.

اما راستش رو بخواهید عقل من هیچ جوری نمی رسه که حزب الله لبنان چطوری پیروز شد. هر چند که توی این یک ماهه و اصولاْ همیشه من کاری به رادیو و تلویزیون و به خصوص اخبارشون ندارم، اما تا جایی که شنیدم همیشه بحث بر سر مظلومیت لبنان و کشته شدن کودکان و با خاک یکسان شدن همه شهرها و تاسیسات لبنان و... بود، و به قول یکی لبنان با گلاب و گل به اسراییل حمله کرده و دست خالیه و....  حالا چطوری لبنان پیروز جنگ شده و اسراییل شکست خورده؟ خصوصاْ که از مفاد قطعنامه اینه که حزب الله باید خلع سلاح بشه؟ والا من که عقلم به جایی نمیرسه، بی زحمت اگر کسی چیزی میدونه به منم بگه! یاد آقای حلی به خیر با اون جمله معروفش که می گفت: چـــــــــــــــــــــی شده؟! به منم بگیــــــــــــــــــــن!

متن اون دو تا خبر رو توی ادامه مطلب میگذارم.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:41  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

دوستای خوب و گل سلام

من هیچ حرفی برای نوشتن نداشتم٬ فقط آمدم که نیلو خیلی هم احساس تنهایی نکنه.( چه حضور پر رنگی!!!)

لیلا جون اینو برای اینکه ازت رفع نگرانی بشه٬ میگم. توی کافی شاپ جمع ما اینقدر "از کودک درونش" محافظت میکنه که آدمهایی هم که ما رو میشناسن٬ خودشون رو به ندیدن و نشناختن میزنن چه برسه به غریبه ترها. برای همین هم اصلا نگران نباش. اگر هم کسی به قصد آزار بیاد قطعا نظرش عوض میشه.

پس تا پنج شنبه!

 

                                                                                                       ماندانا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

بچه ها وبلاگ عروس رو ببینید!  شاید شما هم بدتون نیاد از علاقه فوق العاده ای که خانواده همسرجان بهتون دارند و احترام ویژه ای که براتون قائلند اینجا بنویسید! یادمه یه بنده خدایی به فامیل همسر میگفت عراقی ها! بعد که یک کم راحت تر حرف می زدن از قول یکی از دوستاش (مثلاْ) میگفت که قوم همسر قوم الظالمین هستند! بگذریم. یک سری بزنید. حدااقلش اینه که قدر خانواده های بسیار عزیز همسرجانهایمان را خواهیم دانست!  ( البته این عبارات فوق رو من ننوشتم ها! کسی برداشت بد نکنه. کلاغه هم به گوش همسرجان نرسونه که یک وقت خدای نکرده فکر کنه من زبونم لال از عراقیها ناراضیم!! بالاخره هرچی باشه برادر عراق دوست ماست و این حرفها!!)

و باز هم شعر از آبی کوچک عشق

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اومدم یک مطلب جدید بنویسم دیدم جناب نادر برای مطلب نابودی اثر تاریخیه؟!..... یک کامنت گذاشتند و توضیحات فنی دادند. توضیح چند مطلب رو ضروری می دونم. اول این که مطلب من در مورد سد ملاصدرا بود و نه سد سیوند و بحث تپه های مهرعلی بود نه پاسارگاد. دوم این که روزنامه شرق روز چهارشنبه ۱۸/۵/۸۵ گزارش کاملی نوشته بود در مورد این که علیرغم اظهار نظر کارشناسان در مورد بالاتر بودن ارتفاع پاسارگاد نسبت به تاج سد، عکسهای ماهواره ای نشان می دهد که این طور نیست و پاسارگاد به زیر آب خواهد رفت. سوم این که حرف اصلی من این بود که وقتی مسئول حفاظت آثار باستانی ما این قدر بی قید و غیر مسئولانه در مورد نابودی آثار باستانیمون حرف میزنه از سایرین چه توقعی میشه داشت؟! به هرحال از دقت نظر شما ممنونم و در دل دعا میکنم که حرف شما درست باشه و هیچکدام از آثار تاریخی ما فدای تکنولوژی نشه. هرچند که تکنولوژی با حفظ تاریخ منافاتی نداره و این اشتباه و بی فکری و یا کوته بینی  ماست که این دو تا رو در تقابل با هم قرار میده.

جهت اطلاع متن نظر این دوست عزیز رو براتون توی ادامه مطلب میگذارم

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:39  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

یک ضرب المثل قدیمی میگه هر وقتی ماشینت رو بشویی کمی بعدش بارون میاد! در مورد بنده و ماشین جان که این دقیقاْ صدق می کرد. هر روزی که ماشین را با هزار زور و زحمت خودم می شستم کمی بعد از آسمان گل می بارید( سوء تفاهم نشه! با آب شرب شهر نمی شستیم. در محل قدیمی ما یعنی خونه مامانم اینا اهالی محل به شهرداری پول داده بودند و از چاه آبی که مخصوص آبیاری پارک سر خیابون بود انشعاب گرفته بودند تا شستشوی ماشین و آبیاری باغچه و شستشوی حیاط را از آب چاه انجام دهند. ما هم مثل بقیه خانه های محله، دم در ورودی خونه یک شیر آب داشتیم با یک شیلنگ خیلی بلند که ازش استفاده میکردیم) خلاصه بعد از سه ماهی که این ماشین ما به خودش اب ندیده بود و رنگ سیاهش مثل ماشینهای جبهه توی فیلمهای سینمایی جنگی کاملاْ خاکی شده بود و شیشه پاک کن هم دیگه نمیتونست کمی دید برای راننده بیچاره فراهم کنه دیروز که وسط تابستون بود و لکه ابری هم در آسمون دیده نمی شد ماشین رو به کارواش بردم و حسابی برق اقتاد. خیالم راحت بود که چند روزی تمیز می مونه. اما چشمتون روز بد نبینه! تقاطع نیایش و سردار جنگل دیدم کلی تراکم ماشین هست و سرعت خیلی کم شده. یعد متوجه شدم که از روی پل عابر پیاده همینطوری آبه که داره پایین می ریزه. راستش هرچی دقت کردم نفهمیدم این همه آب چطوری توی پل عابر وجود داره و پایین می ریزه. اگه از شیلنگ آبیاری باغچه وسط اتوبان بود که این همه زیاد نمیشد ، به گمونم لوله چند اینچ آبرسانی ساکنین اون طرف بزرگراه رو بالاسر بزرگراه و از کنار پل عابر رد کردند و حالا هم سرتاسرش شکاف برداشته و با این شدت آب پایین می ریزه. خلاصه ما که نفهمیدیم از کجا اومد، اما هرچی بود تمام شیشه ها و بدنه ماشین رو لکه لکه کرد تا اون ضرب المثل قدیمی باز هم درست در بیاد....

پر حرف وبلاگ: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:3  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

هر وقت یک جا یک لغتی رو می بینم که دیکته غلطی داره یاد کلاسهای خانم نورمحمدی میفتم که با چه زحمتی سعی می کرد فرق شَفای آجل با شِفای عاجل رو به ما نشون بده. یا کلاس اول راهنمایی با چه مصیبتی دیکته گلستان می نوشتیم. نمیدونم. به نظرم دیکته نادرست یک لغت خیلی بده، خصوصاْ اگه در یک جای رسمی و یا عمومی باشه و توی مطبوعات و سایتهای خبری که فاجعه است. نمی دونم، شاید هم باید زیاد سخت نگرفت و به مفاهیم توجه کرد.

مثلاْ همین امروز صبح پارچه نوشت بزرگی رو دیدم که سر در استخر زده بود صبها همه روزه ۸ تا ۱۲، لغت زمانت رو هم که بارها و بارها روی شیشه مغازه ها دیدیم. اما عظم ملی، تنها کلید خصوصی سازی و داستانی واقعی از جدال انسانی با وجدان موذب دیگه برام خیلی جالب بود. پیدا کردن این جور لغات کار خیلی ساده ایه. فقط کافیه وقتی یک متن رو میخونیم ضمن غرق شدن در معنی و حرفی که میخواد برسونه کمی به شکل نوشته ها هم توجه کنیم. البته شاید هم من از دیکته جدید لغات و معانی دیگه اون بی خبرم. خدا به سواد دیکته ای من بیافزاید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

محمد علی ابطحی توی وبلاگش در مورد سمینار دین و مدرنیته  نوشته که پنج شنبه همین هفته توی حسینیه ارشاد برگزار میشه و از همه خواسته خبرش رو لینک کنند. از اونجایی که اینجا یک وبلاگ بسیار محبوب  و پر طرفداره و روزی n تا بازدید کننده داره  منم لینکش رو میذارم!! دین و مدرنیته

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |