تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
 

وای که چقدر این نسرین حرص من رو در میاره.همین سریال نرگس رو می گم.الان داره پخش میشه و من هم که عادت ندارم پای تلویزیون بشینم انگار که دارم رادیو گوش میدم. لطفا یکی بگه که چرا این پاراگرافهای خوشگل من وقتی پستهام ثبت میشه مثل مورچه و مورچه خوار پشت هم ردیف میشن؟

فرزانه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

با توجه به این که هیچ موضوعی به ذهنم نمیرسه که در موردش بنویسم، هیچ اتفاق جدیدی برام نیفتاده که در موردش حرف بزنم ، هیچ کس چیزی نپرسیده که جوابش رو بدم و از اونجایی که اینجا چند ساعتی ست که چیزی نوشته نشده و عده ای از این رکود کسل شده اند، اینجانب از غیبت رئیسم سوءاستفاده کرده و از آبی کوچک عشق چند تا شعر دیگه از آبی کوچک عشق رو می نویسم.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 16:41  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اینم دو تا شعر دیگه از آبی کوچک عشق

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام مجدد

اول یک سوال بسیار مهم از جمیع پزشکان این وبلاگستان: نظر شما در مورد رابطه سنگ کلیه و مصرف آب سنگین چیه؟ اصلاً خوردن آبهای سنگین و سرشار از املاح به خصوص چند سال اخیر که آب تعدادی چاه و قنات با آب شرب تهران مخلوط می گردد برای بدن مضر است یا خیر؟

راستش الان چند سالیه که برای مصرف آب خوردن و دم کردن چای از پارچهای تصفیه آب استفاده می کنیم. مدل بریتای آلمانی یا معادل اون یزدگل ایرانی که دارای فیلتر حاوی کربن اکتیو بوده و باجذب املاح موجود در آب آن را برای شرب آماده می کند.( سیستم عملکردشان هم به این صورت است که پارچ آب خاصی است و در ورودیش فیلتر گذاشته می شود و آب ریخته شده در پارچ از روی فیلتر عبور کرده و در ته پارچ جمع می شود و آب انتهای پارچ مصرف می شود) تفاوت آب مصرف شده از این پارچ با آب شهر در میزان رسوب نشسته - همان گل ! ـ موجود در کتری و سماور آب و ذرات معلق موجود در چای کاملاً مشخص است که تاثیر به سزایی در طعم چای هم دارد.

القصه روز اولی که ما به عادت چندین ساله منزل مادر جانمان از این پارچهای آب و فیلتر تصفیه خریدیم، همسرجان کلی بر بی فایده بودن این کار اصرار ورزیدند و علیرغم مشاهده میزان رسوب موجود در لیوان چای و گل بستن ته کتری همچنان بر مخالفت پافشاری دارند که بنده آن را ناشی از غرور مردانه دانسته و جدی نمی گیرم و با شوخی کار خودم را می کنم و هربار که ایشان دور از چشم بنده با آب شیر و بدون استفاده از پارچ تصفیه چای درست می کنند ذرات معلق موجود در چای و سفیدک نقش بسته بر کتری فریاد می زند که این چای از آب شیر است!  این را داشته باشید تا از این طرف هم بگویم: بعد از تاهل و جمع آوری اسباب و لوازم به اتفاق برای خرید یک فروند یخچال و فریزر ساید بای ساید رفتیم و علیرغم اصرار بنده بر خرید یک مدل ساده و بدون آب سرد کن و یخ ساز، اراده همسرجان بر این بود که یک جنس کامل خریداری شود و این بود که چند روز کمتر از ۶ ماه پیش - یعنی تقریباً دو هفته بعد از ازدواج - یک عدد یخچال فریزر ساید بای ساید داری آب سرد کن و یخ ساز برای منزل جانمان خریدیم. موقع نصب این وسیله توسط نمایندگی مجاز متوجه شدیم که بعد از لوله کشی آب، سر راه ورودی به مخزن یخچال یک عدد فیلتر نصب شد و بعد از پرس و جو مشخص شد که جهت تصفیه آب می باشد و در حالت عادی بعد از ۶ ماه چراغ دستگاه روشن شده و فیلتر باید عوض شود. از آنجا که مصرف ما به علت تعداد نفرات و استفاده از شیشه آب یخچال که با آن پارچ موصوف پر میشد بسیار کمتر از حد معمول بود گمان می بردیم که طالع ما به این زودی بر تعویض فیلتر آب یخچال قرار نخواهد گرفت. اما دیروز صبح که سر یخچال رفتم متوجه شدم که چراغ تعویض فیلتر کمی کمتر از ۶ ماه مصرف روشن شده و با خرج مقادیری اسکناس باید از خدمات بعد از فروش خواست تا فیلتر را تعویض نماید. و همین باز موضوع بحثی علمی بین من و همسر جان شد که آیا اصولاً تصفیه و کاهش سنگینی آب لازم است یا خیر. و در این راستا از دوستان عزیز خواهشمندم پاسخگو باشند. ضمن این که در فکرم که یعنی آب مصرفی ما تا این حد غنی از املاح و سنگین است که با حجم مصرفی به این کمی با این سرعت نیاز به تعویض است؟!!

ممنون میشم که با استفاده از علم پزشکی و یا تجربیات خانه داری راهنمایی ام فرمایید.

بعداْنوشت: عصر با خواهرجانم صحبت میکردم. از خطه سرسبز کردستان به همه سلام رساند و گفت که دلبندم: این که تو میگی یه چیز دیگس! شیمی دبیرستان یادت رفته که آب سنگین رو با آب سخت اشتباه گرفتی؟ و من دیدم هم شیمی دبیرستان یادم رفته و هم شیمی عمومی ۳ واحدی ترم یک دانشگاه. آب سنگین اون آبی بود که به جای هیدروژن دوتریم داشت و جرم مولکولیش مبشد ۲۰ به جای ۱۸ و اون آبی که املاح فراوان داشت می شد آب سخت که صابون هم توش کف نمی کرد. با عرض معذرت از محضر تمام دبیران محترم شیمی دبیرستان فرزانگان علی الخصوص سرکار خانم اسکندری که بارها و بارها تذکر داده بودند که آنکادره فرماییم که آب سنگین و آب سخت با هم فرق می کنند.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

چند تا شعر عاشقانه از کتاب آبی کوچک عشق براتون توی ادامه مطلب می نویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

- آبی کوچک عشق/ گزیده اشعار عاشقانه جهان/ ترجمه چیستا یثربی

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

در جواب یکی از دوستان عزیز و جهت اطلاع سایر عزیزانی که احیاناْ  خبر ندارند مطالب زیر مجدداْ به عرض می رسد:

- قرار ویژه ای که برای دیدن دوستان مسافر گذاشته بودیم ساعت یک بعد از ظهر همین پنج شنبه/ ۲۶ مردادماه در کافه آلبالو می باشد. ماندانای عزیز زحمت رزرو آنجا را خواهد کشید. اگر آدرسش را نمی دانید با من تماس بگیرید.

- و اما پست موقت: وقتی id و password را وارد کرده و وارد صفحه اصلی وبلاگ شدید امکان دسترسی به پست موقت را خواهید داشت. برای نوشتن یک پست موقت مثل یک نوشته معمولی عمل کرده و قبل از کلیک کردن بر روی ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ باید مربع پشت نوشته ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ را تیک بزنید. در این صورت نوشته شما نمایش عمومی نداشته و فقط در دسترس نویسندگان وبلاگ خواهد بود. برای خواندن یک پست موقت از ستون سمت راست مدیریت وبلاگ (میز کار) مدیریت مطالب قبلی را انتخاب کرده و بعد از این که لیست نوشته ها را آورد مطلب ثبت موقت که با پرانتز قرمز رنگ اعلام کرده که ثبت موقت است جهت ویرایش انتخاب کنید. جهت ویرایش باید مربع وسط جلوی عنوان نوشتهه یعنی همان که یک ورق کاغذ است و رویش یک مداد کشیده را انتخاب کنید. توجه داشته باشید که علامت ضرب در جلوی نوشته باعث حذف آن پست خواهد شد. بعد از خواندن نوشته ثبت موقت یا از مدیریت وبلاگ خارج شده یا از منوی سمت راست گزینه دیگری را انتخاب کرده و یا بدون هیچ تغییری ثبت مطلب را انتخاب کنید.

- جهت گذاشت یک لینک یا آدرس محل را کپی کرده و عیناً در نوشته وارد کنید و یا در محلی که میخواهید لینک را بنویسید از منوی بالای کادر نوشته علامت کره زمین با زنجیر را انتخاب کنید. چند لحظه بعد یک پنجره باز می شود. در سطر اول لغتی که می خواهید با کلیک رویش وارد لینک شود را تایپ کرده و در سطر دوم آدرس لینک را وارد کنید. بعد می توانید انتخاب کنید که این لینک در صفحه جدیدی باز شود و یا روی خود وبلاگ لینک را باز کند. سپس درج لینک را کلیک کرده و بقیه مطلب را بنویسید.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:8  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیبای شنبه تون به خیر و خوشی

بعد از دو روز کم کاری به علت در خدمت منزل بودن(!!) اول صبحی این خاطره را داشته باشید تا گرم بشم و شروع کنم:

محل کار قبلیم که بودم یکی از آقایون بود که فوق دیپلم فنی داشت و برای خودش توی ساختن ابزارهای ویژه برش و تراش استادی بود و در زمینه کاری شرکت هم بالاخره برای خودش اعتباری داشت.یک پسر ۶ ساله هم داشت که حسابی شیطون بود و چند باری تلفنی باهامون حرف زده بود. یه روز صبح اومد سر کار و حسابی پکر و ناراحت بود. از اونجایی که همیشه با اومدنش اتاقمون رو روی سرش میگذاشت کلی تعجب کردیم که امروز چرا اینجوری شده. یک ساعتی که گذشت به زبون اومد که دیشب پسرم برگشته بهم میگه: بابا، تو مثل خر شرک می مونی!

........

نیلوفر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
در پی نبودن نیلوفر بزرگوار در روز جمعه و در نبود دوستان مسافر و غیر مسافر و دوستان باوفا و بی وفا و از همه مهمتر نبود شهره فقید(یاد و نامش گرامی) و البته گلمریم که در حال حاضر تمبانش دو تا شده وظیفه ای بس خطیر بر دوش اینجانبان سنگینی می نماید. دوستان عزیز حال واحوالتون چطوره؟مدتهاست می خواستم در باب زندگی و روزمرگی و غیره بنویسم و حال که غایبین شمارشان بالا رفته سوئ استفاده نموده و عرض می نمایم که بنده تصور نموده ام که اگر اینجانب در اتاقی مملو از کتاب و لوله های آزمایشگاهی و موش و میکروسکوپ و غیره روز و شب بگذرانم! و اگر فوق تخصص خود را در مورد عصب سوم از دندان هشتم بگیرم! و اگر سالهای سال در خدمت خلق صبح تا شام تلاش کنم! و اگر همچون ناصرخسرو و سعدی و غیره بار سفر ببندم و در پی کسب تجربه از این دیار به آن دیار روم! واگر و اگر ...باز هم معنای زندگی را در هیچ یک از اینها به تنهایی نخواهم یافت.مثل اینکه زندگی آش شله قلمکاری است از همه اینها که اجزای بسیار مهمتری مثل مهرورزی و نوع دوستی و انگیزه و امید و هدف و مسیر و مقصد و تلاش و صبر و سختی و صداقت و مهربانی و فداکاری و...آن را در بر گرفته است.با تمام اینها من که با شاید و اما و اگرهای بسیاری مواچهم. خلاصه اینکه ظاهرا زندگی در این شهر بی سروصدا بدفرم به مخم فشار آورده و طبق معمول بعدازظهرهای جمعه دچار گرمازدگی شده ام.خداوند این وبلاگ را بعدازظهرهای جمعه از دست من نجات دهاد. به امید دیدار در روز پنجشنبه:فرزانه
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:39  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام دوستان عزیزم

دلم برای همتون تنگ شده  .خیلی خوشحال می شم هرکسی گذارش افتاد این طرف ها  بتونیم همدیگر رو ببینیم . ما همون طرف هاییم  زیر سایه شما!!

شادی جون هنوز هم این طرف  ها می ایی؟      با همه گرفتاری هایی که داری خیلی خوشحال میشم بتونم ببینمت .الان که مدرسه ها شروع نشده می تونم تا اون جا رانندگی کنم .

ربابه جان تولدت مبارک

گلمریم جان اگه امکان داره ادرس ایمیلت رو برام بذار پست موقت .می خواهم حسابی سرت رو درد بیارم .پسر گلت رو ببوس.

دوستان مهندس کسی کتاب الکترونیک و میکرو کنترولر  مناسب می شناسه ؟  برای کسی می  پرسم  که مقداری کم دوره های الکترونیک گذرانده و احتمالا با مفاهیم اشنا  است .

راستی کسی دوای تنبلی می شناسه ؟

مادر همیشه گرفتار و تنبل  : زینب 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستان عزیزی که اونور آب وارد دانشکده پزشکی شده اید،کسی میتونه یک کمی اطلاعات در مورد امتحانهای دندانپزشکی و چگونگی ثبت نام و شرایطش بده،در ضمن اگر کسی سایتی هم در این مورد میشناسه ممنون میشم که معرفی کند.

دوستتون دارم

میترا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:31  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
اول از همه از جماعت رجال عذر میخوام که راجع بهشون اینطوری فکر میکنم.

بعد هم میگم پایه و اساس این تفکر رفتار خودشونه و من بی گناهم.

من بعد از مشاهدات و مستمعات بسیار به این نتیجه رسیدم که اگه یه خانومی٬ هر خانمی٬ خوشگل یا زشت٬ قد بلند یا کوتوله! با شوهر یا بی شوهر٬ دیپلمه یا دکتر یا مهندس٬ پولدار یا بی پول اومد و گفت فلان آقای مذهبی یا بی دین٬ بیکاره یا رییس٬ بی بته یا خانواده دار٬ مجرد یا متاهل به من گیر داده و پیشنهادات بیشرمانه داده به هیچ وجه فکرنکنم خانمه یه کاری کرده یا به اصطلاح یه کرمی ریخته٬ حتی اگر اون آقاهه بابام یا برادرم یا شوهرم باشه.

بازهم از همه به خاطر این طرز فکر زشت و ناهنجار و... معذرت میخوام.

                                                                                                            ماندانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 14:52  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اینجا نوشته که دو نفر با موبایلشوت تخم مرغ پختند. یعنی مغز ما هم وقتی با موبایل حرف میزنیم داغ میشه و نم نمک میپزه؟!

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 14:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اینجا نوشته دانشگاه آزاد اسلامی در زمينه اقامه نماز در ايران رتبه نخست را در اختيار دارد . حالا من این وسط حیرون موندم که چطور میشه رتبه اول نماز رو احراز کرد؟! طولانی ترین نماز؟ سریعترین نماز؟ بیشترین نماز در یک روز؟ یا ..... من که عقلم به جایی قد نمیده. بی زحمت اگه کسی چیزی فهمید به منم بگه.

نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:11  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

لیلا جان ممنون که بالاخره نوشتی. آزاده ا جان از لینکت ممنون ولی اینجا فیلتره و نمیشه دید! گلمریم عزیز من همچنان و به شدت تشویقت میکنم به نوشتن. البته امیدوارم باعث بشه اینجا هم بیشتر بنویسی. ریحانه جان زنگ زدم، جواب ندادی. شماره ام رو برات اس.ام.اس کردم. فرزانه عزیز من ماشین رو انداختم توی جوی آب، تو چرا نگران افتادن ماشین توی چاله شدی؟! شکیبای عزیز: به نظرت دیدن خواب تدارک مهمونی رقص با بچه ها کابوسه؟! به نظرم بیشتر محال میاد تا کابوس! ضمناْ بنده به اتفاق همسرجان تصمیم گرفتیم جهت حفظ تناسب اندام شام سبک یا حاضری بخوریم و دقیقاْ در طول دو هفته اجرای این تصمیم نفری ۲ کیلو اضافه کردیم! و همین شد که برگشتیم به همون شام درست و حسابی خوردن به جای حاضری!

صبح داشتم با خودم فکر میکردم چرا من این همه از ماجراهای رانندگی کردنم حرف می زنم یا مینویسم؟ بعد وقتی دقیقتر فکر کردم دیدم این متنوع ترین کاریه که من هر روز انجام میدم! درسته که مسیر تقریباْ یکیه. اما بقیه ماشینها و راننده های توی خیابون جدیدن و هرکدوم برای خودش یک تجربه تازه و جالبه. بقیه کارهام کمتر این همه تنوع داره که بشه ازش حرف زد. کتاب خوندن برام یک تنوعه که معمولاْ براتون می نویسم. آشپزی که کار متنوعی نیست و البته بازم ازش مینویسم. محیط کار هم که از همه اینها یکنواخت تره و کمتر موضوع جدیدی داره که البته اون رو هم مینویسم. از دنیای اطراف هم که فقط خبرهای بد و جنگ و بی عدالتیه که اون رو هم می نویسم. اما با این وجود دیگه حرفهام داره کم کمک ته میکشه و واقعاْ نمیدونم از چی بنویسم. آی ملــــــــــت! حالا که نمی نویسید لااقل به من میگید از چی بنویسم؟!!

عجالتاْ این عکس ( یا این ) رو که سیما برام فرستاده ببینید. کاش میشد توی یک خونه اینجوری زندگی میکردم!

شعر تعجب از نادرابراهیمی رو توی ادامه مطلب می نویسم.

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

دیگه واقعاْ حوصله ام داره سر میره. هر روز صبح با یک خبر بد شروع میشه و از ما به جز امضا کردن اعتراض نامه های اینترنتی که فقط خود خدا میدونه به چه دردی می خورن کاری بر میاد؟!

تا کی باید غارتگران ثروت ملی این مملکت جنگلهامون رو به یغما ببرن و جنگلبانان رو بکشند و دولتمردان غیرتمند انگار نه انگار که هستند و.... به نظرتون آمار ۵۰۰ `شهید` جنگل بان و محیط بان توی این چند سال اخیر عدد وحشتناکی نیست؟ این هم جمع آوری امضاء

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 "در دشت به دنيا آمدم و غير از آن چيزي نميشناسم. ما در مربع ۴-۳۳۳-۸۳۷ شرقي زندگي مي كنيم. مربع ها،  با مرز هاي از خطوط زرد که زمين سياه رنگ را تقسيم مي کنند، ده کيلومتر مساحت دارند. ما يک خانه معمولي داريم با ديوار هاي شفاف تا ساکنان آن هيچگاه نتوانند خود را از چشم ديگري پنهان کنند. به اين ترتيب تنهايي مغلوب ميشود، زيرا چنان که همه ميدانند بدي در تنهايي خفته است....  

... براي تهيه کاغذ به وزارت تبليغات رفتم. انها تنها كساني هستند که کاغذ دارند. کارمندي مرا پذيرفت. مردي بود مودب و خندان که مرا مقابل خودش نشاند. از من پرسيد چرا کاغذ و مداد ميخواهم. گفتم ميخواهم تبليغات بنويسم. توجهش به اين قضيه جلب شد:  - چه نوع تبليغاتي؟  - ميخواهم در مورد خطرات تنهايي بنويسم.  - آيا ميدانيد تنهايي يعني چه؟  - فکر ميکنم ميدانم.  - آيا خودتان انرا تجربه کرده ايد؟  - نه.   - بسيار خوب.  و ده ورق کاغذ به من داد."

   اين آغاز رمان زيباي "ميرا" اثر کريستوفر فرانک با ترجمه ليلي گلستانه. فضاي تخيلي و سورئآل کتاب آدم رو به ياد رمان ۱۹۸۴ جرج ارول می اندازه که در اون جامعه اي با حکومتی توتاليتر به تصوير کشیده شده، جامعه اي که آزادی فردی و فردگرایی گناه محسوب میشه و فضائل اخلاقي به گونه ای بس اغراق شده و در نتيجه ظاهري ، پوچ و درون تهي به انسان ها ديکته ميشن. يک جامعه شعارزده.  جایی  که تفکر و آگاهي جرم به حساب ميايد.  راوي داستان مرديه در جستجوي حقيقت و عشق. کسی که تلاش می کنه تا خود واقعي و نه ديکته شده  و مسخ شدش رو پیدا کنه:

" همه اين چيز ها و خيلي چيزهاي ديگر را ديدم٫ چون به اطرافم نگاه ميکنم . اين اولين گناه تنهايی است....  اما هيچ کدام از اين ها در مقايسه با کاري که در اين لحظه شروع ميکنم چيزي نيست: من مي نويسم و براي خودم مي نويسم."

  جامعه اي که کريستوفر فرانک تصوير ميکنه برام خيلي ملموس و قابله فهمه... خيلي جاها واقعيت هایي رو از زندگي بشکلی ظريف و زيبا اما غمگين بيان ميکنه :

" امشب خوابشان نمي برد. از سمت تخت صداي زمزمه هايشان را مي شنوم. چون ديگر آينده اي ندارند٫ از گذشته حرف ميزنند. وقتي خيلي دويده باشيم و نفسمان بند آمده باشد بر مي گرديم و راهي که دويده يم را اندازه ميگيريم..."

"میرا" در مجموع رمان قشنگ و دوست دشتني ايه. به کسایي که نخوندنش توصيه اش ميکنم....

 

لیلا

پينوشت: ربابه جان تولدت رو بهت تبريک ميگم.  اميدوارم که دلت همچنان  قد يه دختره ۱۰ ساله شاد و قلبت مثل يه دختره بيست ساله عاشق باشه...! :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستان عزيزم سلام

مطلب زير از سايتBBC Persian بنظرم خيلي جالب اومد. اين بي بي خانم تو روزنامه هاي زمان  مشروطه , مطلب مي نوشته :

http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2006/07/060722_mv-constitution-en-bibikhatun.shtml

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
ربابه ر عزیز، تولدت مبارک . امیدوارم تو دیار غربت که خداییش همه چیش از این دیار قربت به جز تنهایی و غریبی ، بهتره خوش باشی! راستی چی شد این آدرس و باقی قضایا؟

من در حال ساخت یک وبلاگ انگلیسی هستم. ارکیده جان کرمی که انداختی به جونم داره دست به کار میشه! نه اینکه زبانم خیلی خوبه که به فکر راه انداختن وبلاگ انگلیسی افتادم. قصدم اینه که یه خورده راه بیفتم و دوستان زباندانم که گاهی گداری میخوننش اشکالاتمو تصحیح کنن. البته حالا که خیلی خوابم میاد. فردا هم که مهمون دارم. ببینم پست اولو کی وقت کنم بنویسم. اینجا هم در موردش نوشتم که تو رودربایستی گیر کنم. آدرسو بعد از اولین پستم میذارم اینجا.

گلمریم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:31  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

گلی عزیز: یادته اونی که می خوند گریه دلو صفا میده؟!... پس اصلاْ نگران نباش. به نقل از ژان کریستف: امیدوار باش، تا وقتی دو چشم وفادار با ما اشک می ریزند، زندگی کردن به رنج کشیدن می ارزد. به بزرگ شدن که جای خود داره. اما با همه این حرفها منم میگم: کو گهواره ام؟ کجاست دامان مادرم......

ماندانای عزیز: حرفت همیشه نغزه. جامع، مختصر و مفید....

نمیدونم فردا میتونم بیام یا نه. به همین خاطر از همین امروز تولد ربابه ر رو بهش تبریک میگم. ربابه عزیز: تو هم به جمع زن سی ساله ها خوش اومدی!

میلاد حضرت امیر و مثلاْ روز پدر- که من اصلاْ قبولش ندارم! - رو تبریک میگم.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:19  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

این که الان دارم مینویسم در حقیقت باید دیروز نوشته میشد. همه جملاتش حاضر بود و فقط نشد که بنویسم. یعنی اصل این اتفاقات مال روز شنبه است.

صبح همسرجان باید زود می رفت سرکار تا کارهاش رو مرتب کنه و به امتحانش برسه. به رفتنش بیدار شدم و ۶ گذشته بود که بعد از راهی کردنش دوباره گرفتم خوابیدم. چون حالم خوش نبود به خودم سخت نگرفتم و تا نزدیک ۸ خوابیدم. بعد از بیداری اولین چیزی که متوجه شدم این بود که همسرجان کیف پول و مجموعه مدارکش رو جا گذاشته و نبرده. یعنی بدون حتی یک قران پول، عابر بانکی که به هزار مصیبت بهش دادم تا توی خیابون بی پول نمونه، بدون گواهی نامه و کارت شناسایی خودش و ماشین! و خود این یعنی نگرانی من تا شب که بیاد خونه. حدود ۹ صبح بود که رسیدم سر کار و چون توی خیابون اصلی جا نبود مجبور شدم برم توی یک کوچه تنگ و باریک پارک کنم. کوچه اینقدر باریکه که وقتی دو طرف ماشین پارکه از وسطش به سختی ماشین عبور میکنه. فقط یک جا خالی بود و اون هم ماشینی که مقابلش پارک کرده بود با دیوار فاصله داشت و من مجبور بودم حسابی به دیوار بچسبونم. خلاصه که در این عملیات قالپاق چرخ عقب و سپر چند باری روی دیوار کشیده  شد و چند تایی خط نا قابل افتاد. بعد کامپیوتر سر کار گیر داشت و سرعتش حسابی پایین بود و کارکدن با فایلهای excel عذاب آور شده بود. سر درد و سیاهی رفتن چشمهای من با اون سرماخوردگی رو بگذارید کنار کامپیوتر مشکل دار و به کار انداختن مغز که خوب طبیعیه که جور نمیشد. ساعت ۳ مرخصی نوشتم که برم و به همسر جان زنگ زدم که دارم میرم و اگر کاری داشت خونه زنگ بزنه. ۱۰ دقیقه ای منتظر موندم و کامپیوتر خاموش نشد و آخرسر مجبور شدم برقش رو قطع کنم. بعد رفتم عکسهایی رو که داده بودم چاپ کنند بگیرم، دیدم دستگاهشون خراب شده و حلقه فیلمم همونطوری دست نخورده همونجا مونده. اومدم سراغ ماشین دیدم من از کنار چسبیده به دیوارم و از عقب ۲۰ سانت فاصله تا پله جلوی در یک خونه دارم و ماشین جلویی هم کمتر از ۱۰ سانت با من فاصله داره. دقیقاً ۲۰ دقیقه توی آفتاب سر ظهر طول کشید و چند تا خط دیگه به سپر اضافه شد تا موفق شدم از اونجا در بیام. بعد که رسیدم سر کوچه باید سمت چپ می پیچیدم تا به خیابون اصلی وارد بشم. همونجا یک ماشین بدجوری پارک کرده بود و نمیشد گردش به چپ کرد. دور زدن هم که اصلاً امکان نداشت و از سر ناچاری سمت راست پیچیدم که میشد یک کوچه باریک  و خیلی بلند توی یک محله قدیمی که وسطش جوی آب است. اول فکر کردم که با این جوی بد فرم و نسبتا عمیق بهتره که طوری تنظیم کنم که دقیقاً از روش رد بشم، اما بعد چون یک در میون ماشینها دو طرف کوچه پارک کرده بودند تنها راه این بود که کاملاً یک طرف جوی برم و اون ماشین رو رد کنم و بعد کامل برم اون طرف جوی و ماشین بعدی رو رد کنم. هم خیلی حوصله نداشتم و هم دو سه جا بدجوری جلو پیچیدند و منم از ترس خیلی آروم رانندگی کردم تا بلای جدیدی سرم نیاد. بعد از کلی دیر کردن و این رانندگی جانانه حالم  سر جاش اومد و دیدم حالا که اوضاع جسمی کمی رو به راهه؛ بهتره که خرید میوه و تره بار رو همین امروز انجام بدم.  چون تصمیم داشتم مثلاً روز مرد رو یکشنبه برگزار کنم و دیگه نمیشد هم دنبال گل و شیرینی باشم و هم دنبال خرید هفتگی. این بود که سر از تره بار شهران درآوردم و خریدهایم رو انجام دادم. چند باری به همسرجان زنگ زدم که نگرانم نشه و موبایلش خط نداد. بعد از انجام خرید دیدم پیغام همسرجان افتاده روی موبایل که کجایی که نگرانت شدم. بازم نتونستم شماره اش رو بگیرم و از نگرانی درش بیارم. اومدم مثلاً زودتر خودم رو به خونه برسونم و مثلاً کمی استراحت کنم، در کمال آرامش ماشین رو انداختم توی جوی کنار خیابان. اونم نه این که خدای نکرده فکر کنید که از این جویهای الکی ها! نه! از اونا که نیم متر عمق دارن. خلاصه من موندم و حیران که چقدر هنر به خرج دادم که تونستم ماشین رو اینجوری کجش کنم! چند نفر اومدند کمک و درش آوردن و با چند تا خط اضافه دیگه روی گلگیر و رکاب عقب راهی خونه شدم. وقتی رسیدم ساعت ۵:۳۰ گذشته بود و همسرجان کلی پیغام گذاشته که کجایی که این راه نیم ساعته هنوز بعد از دو ساعت و نیم طی نشده. خلاصه با کلی سختی بالاخره تلفنش رو گرفتم و گفتم که نگرانم نباشه چون دیگه فکر نکنم امروز بلایی سرم بیاد.بعد همسر جان گفت که هم خسته است و نمیتونه کار کنه و هم از خراب کردن امتحانش حالش به شدت گرفته است و از طرفی حوصله رانندگی هم نداره و میترسه که الان بیاد خونه. منم جریانات رو براش تعریف کردم و گفتم اگه بی حوصله است بهتره صبر کنه تا حالش بهتر بشه تا مثل من اون همه خرابکاری نکنه! بعد آروم آروم شروع کردم به شستن میوه ها و جا به جا کردن خریدها. برای همسرجان دوغ پلاستیکی ( اینا که مثل شیرهای یک لیتری توی فیلم های پلاستیکی چند لایه بسته بندی میشه) خریده بودم و با دستکش  و تشکیلات می خواستم بریزم توی شیشه که پلاستیک شیر روی دستکشم سر خورد و نصف دوغ روی کابینت و زمین پخش شد و ذراتش همه دیوارهای اطراف و یخچال و ماشین لباسشویی رو پوشوند و مجبور شدم همه رو آب بگیرم و شستشوی حسابی راه بیندازم. به اینجا که رسید دیگه دست به هیچی نزدم و کار رو تعطیل کردم تا بیشتر از این ضرر نزنم. فقط موندم که این همه بدبیاری رنگ و وارنگ از بدشانسی فردای روز سیزدهم بوده یا دست و پا چلفتی بودن من؟!!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

دارم تو خیابون راه میرم و مثل قدیما ترانه ای رو زیر لب زمزمه میکنم: "دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر کجاست گهواره من؟... " بغض گلومو فشار میده. "نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمیاد.... " تو این ترانه آدم دلتنگ معصومیت کودکی میشه. معصومیتی که نمیدونم کی و چطور از دست میره. با اولین بوسه های یواشکی؟ با اولین تماس دستهای خیس از عرق؟ با اولین دروغها؟ قرارها؟ دلهره ها. دل تپیدنها؟ یا نه آهسته با اولین سخت شدن دل و دو دو تا چارتا کردنها. فقط یه روز به خودت میای و میبینی که دیگه اونی که قبلا بودی نیستی. یادتم نمیاد که چی بودی یا قبل از این چطور احساس میکردی فقط میدونی که تغییر کردی. لطافتتو از دست دادی. دیگه خیلی هم به فکر درست و غلط چیزی نیستی . حالا بذار بگذره مهم نیست.

گلمریم

پی نوشت: الان که داشتم تعداد  نفرات انلاین رو نگاه میکردم چشمم خورد به تاریخ امروز و جا خوردم! ۱۳ سال پیش یه همچین روزی پدرم فوت کرد. اینو نگفتم که فرت و فرت بیاید بهم تسلیت بگیدا . همینجوری گفتم. محض اینکه یه چیزی گفته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

هر شب موقع خواب امیدم رو به خاک میسپارم و هر  صبح اون دوباره تو قلبم جوانه میزنه. خیلی عجیبه. خستگی و سردرگمی این روزها، بی انگیزگی و دل گرفتگی. نیازی به نصیحت ندارم. بیشتر دلم همدلی میخواد. خودم به اندازه کافی خودم رو سرزنش میکنم که چقدر کم صبرو حوصله ام و چرا مثل بقیه به راحتی این روزها رو تاب نمیارم؟ البته اگه کسی  از بیرون منو ببینه مثل همیشه ام. هر روز کلاس زبان میرم. خواهر معصومه ط میاد و بچه رو نگه میداره. میرم خرید، میام خونه گوشت و مرغایی رو که خریدم خورد میکنم و جابجاشون میکنم. آماده برای مهمونی آخر هفته. یه بغل گردو میشکنم تا سر فرصت چرخشون کنم برای فسنجون. وقتی بچه خوابه اتاقارو جارو میزنم و موهامو که این روزا همه جای خونه میریزه جمع میکنم. زنی که هر دو هفته یکبار میومد و خونه رو تمیز میکرد "شبه وبا" گرفته. یک ماهیه که نیومده. بنابراین تنبلی رو کنار گذاشتم و خودم خونه رو تمیز میکنم. اگه فرصت کنم یه اپسیلون زبان میخونم. هول هولکی تمرینامو مینویسم و احساس میکنم که هیچ فایده ای نداره چون چیز زیادی یاد نمیگیرم. بعد فکر میکنم که بهتر از کلاس نرفتن و فراموش کردنه . میرم نون میخرم و میوه و سبزی. یه مقدارشو تو پارکینگ بغل ماشین میذارم تا بعدا برم بیارم. شب که میرم برشون دارم میبینم یک نفر خریدامو برده! کمکی اینترنت گردی میکنم . دلم برای لبنانیها و بچه هاشون نمیسوزه. یعنی اصلا احساسی ندارم. همینکه هنوز منو بچه ام زیر آوار نموندیم جای شکر داره! انقدر شبکه های دولتی هر روز در رثای اونا برامون برنامه پخش میکنن که از هر چی لبنان و فلسطین و جنگه حالم به هم میخوره. شبها سریال نرگس نگاه میکنم و بر خلاف گذشته که همه سریالهای تلویزونو مسخره میکردم با جدیت دنبال میکنمش و تحلیل و بررسی و فکر اینکه مامان پوپک گلدره که این سریالو میبینه چه حسی بهش دست میده؟( همون دختری که بعد از چند ماه تو کما بودن جونشو از دست داد و این سریال آخرین بازیش بوده) بعد از اون سعی میکنم سام رو که دوباره بیدار شده بخوابونم. ولی گاهی اوقات مثل دیشب حتی انگیزه ای برای خوابوندنش هم ندارم. میذارمش روی زمین که بازی کنه و بی هدف نگاهش میکنم. خلاصه با کمی اینور  اونور این برنامه هر روز منه. خسته ام. دلم میخواد برم سینما. برم بیرون و دلم شور کسی رو نزنه. میدونم که چند ماه دیگه اوضاع تغییر میکنه. مدام دارم خودمو دلداری میدم. بگذریم.... ما همه خوبیم ولی تو باور نکن!

گلمریم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

امروزم تهدید شدم که مدارک پارچه رو تا آخر وقت تموم کنم تا حتماْ این کار دست  همکار دفتر مرکزی که چهارشنبه مرخصی تشریف می برند برسه. در نتیجه حسابی مشغولم. ( البته دور از جون که من مشغول باشم. یادتون هست که؟!)

عجالتاْ اینو بگم: دیشب خواب دیدم در تدارک یک مهمانی بزرگ هستیم و قراره مجلس رقص داشته باشیم و با هم خوش بگذرونیم. مسئول برگزاری این جشن من بودم و دستیارم هم بهناز ج. نکته این که فهیمه و ملیحه هم در تدارک بودند. بقیه هم داشتند به خودشون می رسیدند و لباسهاشون رو تست میکردن. تعبیرش چیه به نظرتون؟!!

سعی میکنم برگردم: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:22  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام

راستش بلد نیستم دلداری بدم و خیلی خیلی دلتنگ میشم وقتی میبینم حال بچه ها گرفته است. فقط اینو میتونم بگم که من تو خیلی از زمینه ها سردمدار شکستهای متوالی بودم (عجب رکورد افتخار آمیزی) و به تجربه بهم ثابت شد همه روزهای تلخ میگذرن و من میمونم و زندگی که بی هیچ دلسوزی برای من به روندش ادامه میده. به همین خاطر هم پیشنهاد میکنم از هر اتفاق خوب و بدی به عنوان سکو پرواز استفاده کنید و زودتر به خودتون و اوضاع مسلط بشید.

                                                                                                         ماندانا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

اولاْ که ما از صبح اینترنت نداشتیم. دوم اینکه من خودم رو تنبیه کرده بودم که تا مدارک و استانداردهای شیشه خودرو رو تکمیل نکنم حق ندارم حتی یک خط برای وبلاگ بنویسم. سوم این که اول صبح این آمارها رو دیدم و اینقدر حالم گرفته شد که نطقم کور شد. شما هم بخونید. بعد اگه حوصله داشتید من بازم میام براتون می نویسم:

مشخصات چه کشوري است؟

 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،يك و نيم ميليون محروم از تحصيل،8 ميليون بيسواد، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها، 450 هزار تصادف در سال، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال، کف سني فحشا 14 سال، و کف سني اعتياد 13 سال و...

                                                                         ..... اينجا ايران است.

شکیبای عزیز: منم تیستو رو خیلی دوست داشتم و هنوزم داستانهای حسنی(شعرهای کیانوش) منو سر ذوق میاره و خیلیاشو هنوز از حفظ میخونم. فقط کاش  کتابهای الفی اتکینز هم بود.

/ راستی چرا کسی تولد مهکامه رو تبریک نگفت؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ،
قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم.

پیوندهای روزانه
سایت فرزانگان
فراوانی اسامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
آرشیو موضوعی
نیلوفر
رضیه
گل مریم
آزاده ط
بیتا
شهره
پرشنگ
زهره خ
بهار
مریم ق
ارکیده
آزاده ا
شادی ر
شیوا
فرزانه
ماندانا
ربابه ر
مریم ش
مژده
زینب
زهره م
کینوش
ریتا
آمی تیس
لیلا ر
مهتاب م
فاطمه م
سحر
میترا
نسترن ه
گلاره
مریم م
فروغ
شهرزاد
لادن
آرزو
مصی ط
پونه
مهسا
ملیحه
اکرم
مهتاب ک
شکیبا
مهرناز
سیما
نویسندگان
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
مدیریت
اهالی 66 تا 73 فرزانگان
کلوپ خصوصی (فقط خودمان)
پیوندها
ایجاد تغییر یا مطلب جدید
Farzanegan73@blogsky
کوچی دیگر(ارکیده)
خورشید خانوم
زن نوشت
امیر مهدی حقیقت
یک لیوان چای داغ
rooz online
نیک آهنگ
مهرانگیز کار
ابراهیم نبوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان