تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
نیلوفر جون امیدوارم زودتر حالت جا بیاد و از خوردن چایی داغ تو تابستون خلاص بشی. درباره یه کتاب کودکانه نوشته بودی.نمی دونم من سلیقم تو کتاب کودک یه جور خاصیه و از کتابایی که به زبون بچه ها نوشته شدن ولی در واقع برا بزرگان زیاد خوشم نمی آد. (مثل کارای شل سیلوراستاین) به نظرم یه همچین کتابایی با مخاطبشون (بچه ها) به اندازه کافی صادق نیستند.

البته این قانون کلی نیست که نشه یه پیام عمیقو تو کتاب بچگونه بیان کرد چون بچه ها هم شخصیت کاملی دارند و خیلی وقتا حساسیتا و تیزبینی شون  از بزرگترا خیلی بیشتره. به نظرم این به هنر نویسنده بستگی داره و این که خودش واقعا  بچگیشو و نوع نگاهشو به مسائل در دوران بچگی به خاطر داشته باشه و به دنیا با همون معصومیتی نگاه کنه که یه بچه نگاه می کنه.

از کتابایی که تو بچگیم خوندم و پیامشون بزرگونه بوده ولی من تو عالم بچگیم هم کلی با اون کتابا حال کردم و هنوز هم اونا رو می خونم میتونم به "شازده کوچولو" اشاره کنم که همتون با اون آشنا هستین. یکی دیگه از اون کتابا به اسم "مومو" راجع به مبارزه شجاعانه یه دختر بچه به اسم مومو با جماعتیه که کارشون دزدیدن وقت که حیاتشون به این وقتای دزدیده شده وابسته است. یک کتاب خیلی قشنگ دیگه هم که با لطافت زیادی مسائل اساسی هستی و تلخی های دنیا رو برا بچه ها شرح می داد "تیستوی سبز انگشتیه" که راجع به یه پسر بچه به اسم تیستو ئه که انگشتای سبز کننده داره و به هر چی دست می زنه غرق گل و گیاه می شه و سعی می کنه با گل و گیاه به جنگ سیاهی های دنیا بره ولی تنها پدیده ای که هیچ گل و گیاهی روش اثر ندارند و تیستو در مبارزه باهاش ناتوان می مونه "مرگه".

شکیبا

پی نوشت:

راستی هدسن پلوتز راهزن که بچه بودیم فیلمشو نشون می داد یادتونه چند وقت پیش کتابشو خوندم و از خنده روده بر شدم. من از انتشارات کانون پرورش بغل سینما کانون خریدمش شاید هنوزم ازش داشته باشه. راستی اگه خواستید با خوندن یه کتاب بچه ها از خنده بترکین "ماجراهای باور نکردنی پروفسور برانشتام" رو بهتون پیشنهاد می کنم که البته نسخه ای ازش که کانون بعد از انقلاب چاپ کرده دو سه فصل سانسور شده داره.

جالبه که من هنوز شدیدا مشتری کتاب کودکان هستم و از قصه های من و بابام گرفته تا حسنی نگو یه دسته گل رو با شور و شوق می خونم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام. هر چی صبر کردم که یه حرفی غیر از بچه و گرمازدگی و اسهال و استفراغ داشته باشم و بیام تعریف کنم دیدم که نع! حالا حالاها حرفی جز این ندارم که بزنم. این بود که اومدم یه حاضری بزنم و برم. میگما دلم لک زده واسه سفر. از دی ماه پارسال مسافرت نرفتم. به نظر شما تو فصل گرما با یه بچه زیر شش ماه و با ماشین آدم کجاها میتونه بره؟ اگه قرار باشه به یه کشور دیگه سفر کنه کجارو بهش پیشنهاد میکنید؟ البته واسه نیمه دوم سال. نظری ندارید؟ راستی چرا انقدر جاده ها شلوغ پلوغه؟ تهران شلوغ پلوغه؟ بالاخره کجا خلوته ما بریم همونجا. کجا؟ خونمون؟ بابا دست بردار میگم که دلم سفر میخواد. به یه جایی که توالتهای عمومی تمیزی داشته باشه! به خدا شوخی نمیکنم. اگه قرار باشه هر سه چار ساعت یه بچه عوض کنید و دستاتونو بشورید و کون بچه ایضا، یکی از مهمترین آبشنها همین توالت تمیزه.

پی نوشت: مریم ق عزیزم، پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود، بابا کجایی تو دلم پوسید به خدا تو این گرما بی رفیق شفیق!

پی نوشت دو: خدایی چیزی بهتر از بچه ای که گذاشتیش رو تختش و بعد یه ربع که میری بهش سر بزنی میبینی که خواب رفته، وجود داره؟ نه خداییش؟

پی نوشت سه: خدایی مردم آزارتر از مادری که مهرش قلمبه میشه میره روی اون بچه کذایی پی نوشت دو رو بکشه و بیدارش میکنه وجود داره؟ نه خداییش؟

والسلام، نامه تمام

گلمریم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:22  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

این متن تا حالا ۱۰۰ بار برای من فرستاده شده و خواسته شده که برای دوستان بفرستیم. شاید جان کسی را از مرگ نجات داد. دوستان عزیز پزشک: نظرتون چیه؟ این روشها رو تایید میکنید؟

 

این داستان واقعی است

در یک بعد از ظهر آفتابی در یک پیک‌نیک دوستانه, یکی از خانمها به نام اینگرید به طور ناگهانی پایش بر روی سنگی لغزیده و به زمین خورد.

وی بلافاصله از زمین برخاست و به همه اطمینان داد که حالش خوب است و طوری نشده و فقط به خاطر کفش جدیدش پایش بر روی سنگ کوچکی لغزیده است. اطرافیان به وی کمک کردند تا لباسها و دست و صورتش را تمیز کند و از مابقی روز لذت ببرد. حال اینگرید در ظاهر خوب بود و فقط کمی شوک زده به نظر می‌رسید. اما غروب همان روز همسر اینگرید اطلاع داد که اینگرید حالش بد شده و در ساعت 6 بعدازظهر به بیمارستان منتقل شده و در بیمارستان از دنیا رفته است.

اینگرید در اثر ضربه‌ای که در پیک‌نیک به وی وارد شده بود دچار ضربه مغزی شده بود. اگر در میان مهمانان فردی وجود داشت که می‌توانست علائم اولیه ضربه مغزی را شناسایی کند احتمالا اینگرید الان زنده بود. پس لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و ادامه مطلب را مطالعه کنید:

 

روش تشخیص ضربه مغزی:

پزشکان معتقدند اگر فردی که دچار ضربه مغزی شده است ظرف 3 ساعت به بیمارستان منتقل شود آنها می‌توانند عوارض این ضربه را به طور کامل از بین ببرند. ولی تشخیص این حادثه و رساندن مصدوم به بیمارستان ظرف 3 ساعت کار مشکلی است چون در حالت عادی چند ساعتی طول می‌کشد تا عوارض این ضربه خود را نشان دهد. متاسفانه ممکن است فرد دچار صدمات جدی در ناحیه مغز شده باشد در حالی که اطرافیان اصلا متوجه هیچ علامت یا نشانه‌ای نشوند. به همین منظور پزشکان توصیه می‌کنند که در چنین شرایطی این سه پرسش ساده را در ذهن بسپارید و در اولین فرصت از مصدوم بپرسید:

1.       از مصدوم بخواهید که لبخند بزند.

2.       از وی بخواهید که هر دو دست خود را از بازو کاملا بلند کند.

3.      از مصدوم بخواهید که یک جمله ساده و مرتبط با زمان و شرایط اطراف خود بسازد. (مثلا امروز هوا آفتابی است.)


اگر مصدوم در پاسخگویی به هر یک از این سه مورد دچار مشکل شد سریعا مصدوم را به بیمارستان برسانید.

 

بعد از اینکه تشخیص داده شد که افراد غیرمتخصص نیز تنها با این سه پرسش می‌توانند به ضعف عضلات صورت, مشکل در حرکت بازوها و یا مشکل در تکلم پی برده و با انتقال سریع مصدوم به مراکز درمانی از مرگ مصدوم جلوگیری کنند از عموم مردم خواسته شد که این سه پرسش را به خاطر سپرده و در موقع لزوم از آن استفاده نمایند.

 

نیلوفر

بعداْنوشت: این کامنت رو خانم دکتر ریتای عزیز گذاشته و حیفم اومد توی متن نباشه:

نیلوفر جون در مورد خانوم اینگرید خیلی ناراحت شدم و امیدوارم خدا به خانواده اش صبر جمیل عطا کنه! ولی در مورد سوالات این متن . اولا" اینکه اصولا" علائم ضربه مغزی اصولا" در 6 ساعت اول بروز میکنه و اگر کسی ضربه به سر داشته باشه (به خصوص افراد مسن) باید در طی این مدت6 ساعته توی بیمارستان تحت نظر باشه چون ممکنه هر آن بروز کنه. در مورد 3 ساعت هم درست نیست چون بستگی داره به محل صدمه مغزی و نوع اون و در بعضی موارد کاری از دست کسی بر نمیاد. در مورد علائم ضربه مغزی در این 6 ساعت هم اینهاست که فرد باید سی تی اسکن بشه و باز هم نشون دهنده قطعی وجود مشکل نیست : تهوع و استفراغ.کاهش سطح هوشیاری (از خواب آلودگی تا کما).تشنج.اختلالات عصبی موضعی(مثل همون که تو متن گفته).بیهوشی موقت پس از ضربه(حتی چند ثانیه).سر درد شدید و غیره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

دیشب توی همون تب و هذیون، خواب دیدم ۲۶ مرداد شده و دور هم جمع شدیم. فقط نمیدونم چرا به جای نهار داریم دور هم صبحانه میخوریم! یک صبحانه دسته جمعی از نوع کله پاچه در چند عدد! جالبتر این که زبون گوسفند زبون بسته رو دادید من بخورم و گفتید بخور تا زبونت باز بشه! حالا تعبیرش چیه الله اعلم! اما هرچی هست، قطعاْ این نیست که زیادی حرف میزنم و بهتره که کمتر بنویسم. مگه نه؟!!

آزاده ا عزیز: یادم هست که لاتین اسم کتاب و نویسنده در آغوش نور رو برات بنویسم. فقط چون الان کتابم پیشم نیست نمیتونم. هر وقت شد برات می نویسم.

عجالتاْ : نیلوفر

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:25  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

چند سال پیش ( فکر میکنم ۹ یا ۱۰ سال) یک بار که برای گشت و گذار و خرید کتاب، گذارم به بازارچه کتاب افتاده بود توی یکی از اون کتابفروشیهای انتهایی - که معمولاْ یک فروشنده خانم داره- یک دفعه چشمم به یک کتاب باریک و کوچک افتاد که نوشته بود کتاب برگزیده فلسفی- عرفانی شورای کتاب کودک. ورقی زدم و پشت جلدش را خواندم و کتاب را خریدم. کتاب در عین سادگی و کوچکی بسیار زیباست. ماجرای شاخه ای که از درخت جدا شده و تبدیل شده به مترسکی مسخره تا فراری دهنده پرندگان باشد و کاکلی عاشق که تنها بر آن شاخه درخت می خوانده و بعد از بریده شدن درخت دیگر نخواند و صدایش در گلو خشکید. مترسک نا امید منتظر بادخزان است تا اولین مسافرش باشد و کاکلی در جستجوی محبوبش تا کششی ناخودآگاه کاکلی را روی شانه مترسک می نشاند و به شوق آواز سر می دهد و وعده بازگشتن در بهار را میدهد و در مدت کوچ  زمستانی مترسک با سرمای استخوان سوز مبارزه میکند و به عشق بازگشت کاکلی ریشه می دهد و جان میگیرد و در بهار باز نهالی می شود سر سبز و ماوای پرندگان عاشق و کاکلی محبوبش. و بعد از این داستان زیبا و لطیف بود که مینو مروارید و نثر بسیار زیبایش را شناختم. چاپ مجدد این کتاب با مقدمه دکتر مقصودی ست که ترجمه زیبایش از پیامبر خلیل جبران را حتماْ دیده اید. این خانم دکتر مروارید دو تا کتاب دیگر هم دارد که همین قدر زیبا و تاثیر گذار هستند. به زودی از آنها هم خواهم نوشت.

شعر آخر این کتاب را در ادامه مطلب بخوانید.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

از اونجایی که قراره اینجا یک بخش ویژه آموزش آشپزی هم داشته باشیم و از اونجایی که حال من به اندازه کافی مساعد نیست تا طرز پخت یک غذای حسابی رو یاد بدم و برای این که اینجا برای آقایان خواننده هم مفید واقع شود- از جمله جناب مهندس ه. که خیلی وقته اثری ازشون نیست!!- میخوام در مورد پختن املت توضیح بدم. اول این که نمیدونم چرا بسیاری از آقایون تا اسم املت یا نیمرو میاد فوری دستور طبخ اون رو با پیاز داغ میدن! من که به شدت مخالفم و این عمل رو محکوم میکنم! اما برای درست کردن یک املت خوشمزه بهتره که پوست گوجه فرنگیها گرفته بشه. چطوری؟ تعدادی گوجه ترجیحاْ نرم و قرمز و رسیده رو دم دست میگذاریم. یک کاسه آب روی گاز گذاشته و آب جوش تهیه می کنیم. بعد گوجه ها رو یکی یکی توی ظرف آب جوش انداخته و بعد از یکی، دو دقیقه در میاریم و بلافاصله توی کاسه آب سرد میندازیم. الان پوست این گوجه به راحتی و مثل پوست هلو با دست کنده میشه. بعد که تعداد کافی گوجه فرنگی رو پوست کردیم، به روشهای مختلفی مثل چاقو، رنده، مخلوط کن برقی، غذاساز یا..... خردش میکنیم و توی ماهیتابه میگذاریم تا آروم آروم برای خودش بپزه و آبش تموم بشه. بعد هم که دیگه روغن و نمک و تخم مرغ و میشه یک املت خوشمزه! اما یک راه تنبل گرایانه خیلی خوب دیگه هم هست! توی ماهی تابه روغن بریزید و مقدار دلخواه رب توش بریزیم و کمی سرخ کنیم، بعد هم نمک و تخم مرغ و یک املت ساده و راحت و حسابی قرمز رنگ!! به نظرتون اینجوری نمیشه خیلی راحت سر صبح جمعه با یک املت جانانه همسر جان رو سر ذوق آورد؟!!

نکات خانه داری: این روش آماده کردن گوجه فرنگی تازه برای غذاهایی مثل لوبیاپلو طعم بسیار خوبی میده و به مراتب ساده تر از رنده کردنه. نکته دیگه این که برای خوشرنگ تر شدن یا حتی ثبات رنگ رب گوجه توی غذا بهتره اونو با کمی روغن سرخ کنید و بعد به غذا اضافه کنید. ضمن این که رب هرچی دیرتر به غذا اضافه بشه، طعم و رنگ ماندگارتری داره.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من فعلاْ کمی بهترم اما هنوز چشمم به مانیتور که می افته سیاهی میره و نمیتونم زیاد نگاه کنم. جداْ که این سرماخوردگیهای تابستان مسخره و بی معنیه. از گرما داری هلاک میشی بعد همسرجان نه تنها نمیذاره کولر روشن کنی که تند و تند چای داغ به خوردت میده که گلو دردت خوب بشه. اگر هم خیلی از تب بنالی با دستمال خیس پاشویه ات میکنه که یادت بره گرمته! اما خوب بد هم نیستا! این که آدم دست به هیچی نزنه و همسرجان بشه فرشته مهربون و برات غذا بپزه و ازت پرستاری کنه خیلی مزه میده! ( البته به گمانم این مریضی بی موقع ناشی از چشم خوردن بنده در مراسم عروسی روز چهارشنبه می باشد! آخه از بس بهم گفتند چقدر خوشگل شدی! و چقدر هنرمندی و یک بزنم به تخته هم نگفتند ما چشم خوردیم! شاید هم همسرجان چشمم کرده بود که خودش بلند شد برای خوب شدنم اسپند دود کرد! - روز روزش کلی پرت و پلا میگفتم! وای به حالا که یک نموره تب هم دارم و حرفهام به هذیان شبیه تره تا حرف!)

بگذریم: غرض اصلی از مزاحمت تبریک تولد مهکامه خانوم بود که امروزه. مهکامه خانوم میدونم که اینجا رو میخونی! اعتراف کن و خودت رو نشون بده! اگر اشتباه نکرده باشم فردا هم تولد شادی ز است. تبریکش را میگویم تا خودش هم اقرار کند!

ربابه ر عزیز: ای میلت رسید. در اسرع وقت اطاعت امر خواهد شد.

فعلاْ : نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
نظر شما راجع به کسی که خونه مامانش به مناسبت رسیدن خواهر زادش از خارجه مهمونی باشه و قرار باشه زودتر بره به مامانش کمک کنه ولی در عوضش همه تلفنای خونه رو بکشه بیرون و تا ساعت ۱۱ شب بخوابه و به این ترتیب مهمونی مامانشو به گند بکشه و الان هم نشسته باشه و تو وبلاگ فرزانگان مشغول نوشتن باشه چیه؟

پی نوشت: فردا خونه یکی از دوستای ما نمایشگاه مانتو و شاله اگه حال داشتین یه سری بزنین. آدرسش هست"بین یوسف آباد و کردستان-خ جهان آرا-انتهای ۴۱ ام-سر کردستان-پلاک ۲۱-طبقه اول یا زیر زمین-اسم دوستمم انوشه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

فقط اومدم بگم من اصلاْ اصلاْ حالم خوب نیست و برای همین نمیتونم بنویسم.

یکی از اون سرماخوردگیهای مسخره وسط تابستون گرفتم که هم گلودرد داره و هم استخوان درد و کوفتگی شدید و هم سرم از شدت درد روی گردنم زیادی میکنه. همین الانم که با هزار مصیبت نشستم تا چند خطی بنویسم همه چیز جلوی چشمم سیاهی میره. نگران نباشید چون همسرجان داره ازم مراقبت میکنه و خدش مشغول پختن غذاست. اما از دیشب که افتادم تا همین الان کلی پای چشمم گود افتاده و تحلیل رفتم. این همه شرح مصیبت نوشتم تا  دلتون بسوزه و ببخشید که نتونستم اینجا رو به روز نگهدارم. مهرناز جان التماس دعا، آزاده جان خداقوت، ریتا جان اگه فکر میکنی کمکی میکنه کمی بیشتر حرف بزن تا سبک بشی.

امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید. به محض سلامتی درخدمتم.

نیلوفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:54  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام دوستهای خوبم

راستش دو سه روزی هست که شدیدا قصد داشتم بیام بنویسم ولی متاسفانه حتی فرصت سر زدن به وبلاگ و خوندن پستهای جدید رو هم پیدا نکردم. این چند روزه حسابی درگیر بودم. علی رغم اینکه حدود یک ماه برای آماده شدن برای سفر وقت داشتم طبق معمول همه کارامو(خصوصا کارهای اجرایی) گذاشتم برای دقیقه ۹۰به بعد! الآن هم که هول هولکی  مشغول نوشتنم غذام رو گازه ، لباسهای اطو نشده روی میز اطو منتظره ، چمدون و ساکم وسط اتاق پهنه و کلی خرت و پرت دور و برش ریخته و دیگه جونم براتون بگه برگه های امتحان آمار دیروز بچه های روبوکاپی مدرسه که همین اساعه تصحیحش تموم شد هنوز روی میز نهار خوری پخشه و گوشی تلفن به همراه یک لیست طویل اسم که البته دیگه حالا تقریبا جلوی بیشترشون تیک خورده کنار دستمه که مابین بقیه کارها باید برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن مورد استفاده قرار بگیرند.سرتون رو درد نیارم خلاصه اینکه فردا صبح زود عازم مدینه هستم  و هنوز کلی کار مونده و نیمه کاره دارم.                                                                     راستي پنجشنبه آخر ماه جاي منم حسابي خالي كنيد .خيلي دلم مي خواست منم باشم  ولي خوب بالاخره يا خدا يا خرما! سيم شهريور مي بينمتون .خوش باشيد ، خداحافظ.

                                                                                                                    مهرناز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:47  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
استعفا دادم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
من نمی فهمم. من هیچ چی دیگه نمی فهمم. راست می گم. به مرز جنون ندانستن رسیدم. همه چیز بی معنی و مضحک شده. همه اش چرا؟ چرا؟ هیچ وقت دوست نداشتم از واژه "ای کاش" استفاده کنم ولی کم کم داره این واژه ورد زبونم می شه. شاید برای اینکه دارم خوبه خوب می فهمم که چقدر ضعیفم. ..... آزاده جان خوب کردی نوشتی. من نگرانت بودم ولی اگه مسله فقط زیادی کاره خوب خوشبختانه پس هنوز جا داره تا به نقطه نگرانیی که من تصور می کردم. امیدوارم همگی خوش باشید ربابه ر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:16  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

Dooste Goli ke soraghe mano gerefti,

Yek Donya mamnoonam az in mohabat va inke be fekre mani.

 

Moteassefaneh man in rooza kheili kar mikonam, bish az 12 saat va hata bad az inke miyam hoone ham baayad kar konam.

sare kar ham nemitoonam benevisam. Fonte farsi ham nadaram taze age vaght konam baraaye neveshtan.

 

Delam in rooza az didane peikare tike tike shodeye bachehaaye lobnan kheili gerefte…va az in jahlo bi tafavoti mardome aamrica ke badtar az maa irooniha hich idea-iee aaz karhaye dolateshoon nadarnd!

 

Azadeh T

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:56  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

مدتی بود سعی میکردم وارد مسائل سیاسی نشم و اینجا رو آلوده به سیاست نکنم. اما بعضی وقتها واقعاْ نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. ببینم اگه من خودم بلند شم بگم نمره وبلاگ ما بیسته و بهترین وبلاگ فارسی رو داریم چند درصد باور میکنن؟! اصلاْ کسی ممکنه حتی یک ذره سندیت این حرف رو قبول کنه و براش ارزش و اعتبار قائل بشه؟! به نظرتون نمیشه قضیه به روباه گفتن شاهدت کیه؟ گفت دمم!!پس چطوری میشه اینو باور کرد؟!

و این یکی هم که اعتراضاتی است از کسی که خبر داره چطور انتخابات آزاد داشتیم.

متن کاملش رو توی ادامه مطلب میگذارم.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:4  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

میگما، این قالیباف هم به طرز عجیبی نسبتاْ آدم حسابی از آب در اومدها! اون روزها که کاندید ریاست جمهوری شده بود من از مخالفین سرسختش بودم، می گفتم ظاهرفریبی میکنه، الکی قشنگ و حسابی حرف میزنه و اگه این رئیس جمهور بشه مملکت حسابی وضع نظامی به خودش میگیره( البته سوء تفاهم نشه ها، من با الف و نون بیشتر مشکل داشتم. اما با این یکی هم به خاطر نظامی بودنش مخالف بودم) اما بعد وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم انصافاْ توی نیروی انتظامی بد هم کار نکرده بود. مثلاْ راه اندازی دفاتر دولت الکترونیک که کار آدم توی محل خودش و خیلی سریعتر و با اتلاف وقت کمتر انجام میشه، یا شبکه کردن اطلاعات نیروی انتظامی و از همه جا قابل کنترل بودنش از باقیات صالحات ایشونه. حالا که فکر میکنم میبینم اگه رئیس جمهور شده بود اوضاعمون بهتر از الان بود: لااقل لباس مرتب میپوشه و تمیز میگرده، قبل از حرف زدنش فکر میکنه، قشنگ و خوب صحبت میکنه، افکار دیکتاتورگرایانه نداره، با امام زمان ارتباط نداره و هاله نور نمی بینه و کلی مزایای دیگه نسبت به این جناب ۶۶۶(به قول ابراهیم نبوی و به تقلید از طالع نحس) داره. از وقتی هم که علیرغم مخالفت دولت فخیمه شهردار شد خیلی مفیدتر از برخی از اسلاف- البته به جز جناب کرباسچی- کار کرده. اولش با رو کردن تخلفات مالی و اختلاسهای شهردارقبلی و برخی معاونین و مشاورینش شروع کرد که ساکتش کردن! تلفنهای ارتباط مستقیم با مردم و شکایت از سامانه های شهری گذاشته که خوب هم رسیدگی میشه. یعنی میتونی زنگ بزنی خبر بدی آسفالت کوچه خرابه و بعد میان درستش میکنن. جالب این که تمام جاهایی که آسفالت شده، صرفاْ یک آسفالت ریزی و روکش الکی نبوده و آسفالت قدیمی کل کوچه یا خیابون کنده شده و بعد از یک زیرسازی نسبی دوباره آسفالت شده است. وانتهای خاصی  در طول روز توی سطح شهر هستند و آشغال مغازه ها و گل فروشیها و.... که قبلاْ تا شب توی پیاده رو می موند و جمع نمیشد رو جمع میکنن و خلاصه که تا حالا به خوبی به شهر رسیده و به نظر میاد داره معقول و منطقی- لااقل در مقایسه با دولت فخیمه- کار میکنه. امروز هم سایتش رو دیدم که توش از معرفی جاذبه های طبیعی استان تهران هست تا پرداخت اینترنتی عوارض خودرو. یک سری بزنید، ضرر نداره.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:24  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
نمی دونم شما هم تو خونتون وسایلی دارین که نمی خواهیدشون در حالیکه کاملا نو و قابل استفاده هستند؟ من الان با این مشکل مواجه هستم. الان که داریم از این خونه می ریم یک عالمه وسایلی دارم که دیگه بدردم نمی خوره. مثل پرده ها یا جاکفشی و یک عالمه ظرف که بعضی هاشون حتی از کارتون هم بیرون نیومدند. به این اضافه کنید لباسهایی که فقط یکبار پوشیده شدند مثل لباس عروسی نامزدی پاتختی و... واقعا نمی دونم باهاشون چکار کنم در عین اینکه دیروز که رفتم برای خرید لباس برای عروسی که اخر این ماه داریم دیدم تقریبا زیر ۱۴۰ هزار تومن لباس درست حسابی پیدا نمی شه. راستش من خسیسم و برام زور داره برای یک شب چنین خرجی بکنم. ترجیح می دادم بعدش بتونم لباسم رو بفروشم!  نمی دونم بقیه با وسایل اضافه شون چه می کنن . ایکاش جایی بود که وسایلمون رو توش حراج می گذاشتیم.

مریم ق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستای عزیزم بخونید. خیلی جالبه. من که آه از نهادم در اومد

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس
( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد.

الله البر

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب

پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟

تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

 

مریم ش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:16  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
سلام

زهره م عزیز یکبار نوشته بودی در زمینه اموزش از راه دور کار می کنی. می خواستم ببینم جایی سراغ داری که vb.net یا    c#.net اموزش بدن از راه دور؟  من از هر دو این زبانها خیلی کم و دست و پا شکسته یک چیزی بلدم و تصمیم دارم یک زبان رو کامل کنم. می خواستم بدونم پیشنهاد تو یا بقیه دوستها چیه. یا آموزشگاهی تو منطقه تجریش می شناسین؟ یا یکیتون می تونین به من درس بدین؟

مرسی

مریم ق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
نیلوفر جون دیگه شرمندمون نکن! ما که گفتیم در مقابلت کم اوردیم!

چند وقت پیش خواب تو و ماندانا را دیدم که داشتین با هم آشپزی میکردین .من مثل ارواح در اطراف شما بودم ولی شما گاهی منو میدیدن و گاهی نه . هر دو سر قابلمه وایستاده بودین و تو آشو هم میزدی . از اونجایی که تیم دو نفره شما قبلا ثمره خوبی داشته با خودم فکر کردم این دفعه دیگه چه آشی دارین برامون می پزین!

یکدفه یکی درو باز کرد و من دیگه چیزی یادم نمیاد............

ببینم خبریه؟ نکنه مربوط به همون آپولویی که ماندانا کار میکنه! راستی اون نفر سوم کی بود؟  واقعا اونی که دیدم آش بوده یا فسنجون؟ حالا این غذای سرآشپز کی آمادست مزاحم بشیم!!!

سیما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خدا به دادمون برسه. این آقای الف و نون باز حرف زد. خدا میدونه تبعاتش چه بلایی سرمون بیاره. آخه یکی نیست بگه بابا! تو که مملکت خودت اینقدر گل و بلبله  و به خاطر روح دینی این جامعه همه جا  از عدالت و رافت و مهرورزی پر شده دیگه چه کار داری که از جنوبی ترین تا شرقی ترین نقطه زمین کی به خدا کار داره و کی سخنگوی شیطانه. بابا! گر اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی...... متن این سخنرانی پر فیض رو میذارم توی ادامه مطلب. بخونبد و حرص بخورید!

 نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:18  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

من جداْ دچار افسردگی شدم. این جوری پیش بره نمیدونم دیگه از چی بنویسم و چطور ادامه بدم. یعنی از بین این همه آدم یکی حوصله نداره یک خط بنویسه؟ چرا اینجوری شدین؟ نکنه همه کوچ کردن جای دیگه مینویسن و اینجا تعطیله؟

پرشنگ میشه زودتر برگردی بری فرانسه؟ اونجا بودی بیشتر ازت خبر داشتیم به خدا! گل مریم: نبینم اون روزو که با حرفهای شیرینت به اینجا رونق ندیها، اکرم و ملیحه چرا اصلاْ نیستن؟ آزاده ط کی میخوای سر حوصله بیایی و بنویسی؟ فکر نمیکنی دلمون برای حرفات تنگ میشه؟ بیتا هنوز کلاسات شروع نشده سرت اینقدر شلوغ شد؟ آرزو تو که اینترنتت سرعت نور داره، چرا نمی نویسی؟ شادی یعنی نیکی و یاسی دیگه هیچ شیرین کاری نمیکنن که بنویسی؟لااقل از تجربیات کاری و تحصیلیت بگو. ارکیده حیفت نمیاد از اون نوشته های مسحور کنندت برامون نمی نویسی؟ اعظم و ریحانه من که پس ورد رو براتون فرستادم، خوب بنویسید دیگه! زهره خ باز رفتی سفر؟ مهرناز تو کلی حرف از مدرسه داشتی، ربابه قرار بود یک بحث حسابی راه بندازی، سیما مگه نمیخواستی با نوشته هات منو تشویق به نوشتن کنی؟ مریم نمیخوای از تجربیاتت با محمدرضات بگی؟ میترا توی چی با پارسا و پارمیدات؟ فریناز بالاخره قصد نداری بنویسی؟ زینب کی میشه دوباره چند دقیقه وقت پیدا کنی و آسوده از شیطنتهای بچه هات برامون بنویسی؟ کینوش نه خودت می نویسی نه میذاری برای بهار وقتی بمونه تا بنویسه؟ شادی ز و ریتا قدیما فعالتر از این حرفها بودید! مژده و شهرزاد و مریم م افتخار نمی دید؟ شیوا نمیشه از شعرهای خودت برامون بنویسی؟ رضیه امتحانتو بدی برامون می نویسی؟ آزاده ا تو چی؟  میشه یکی به من بگه بقیه کجان؟! ماندانا به فریادم می رسی؟!!

* اونایی که مراعاتشون رو کردم و اسمشون رو ننوشتم لطفاْ خودشون خانومی به خرج بدن و بنویسن!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

بازم سلام

نمیدونم توی دنیای غرب به خصوص امریکا اخیراْ معنویت و روح و زندگی بعد از مرگ  و.... مورد توجه قرار گرفته یا چاپ این جور کتاباشون اینجا زیاد شده. یکی از این کتابها کتابیه از بتی جین ایدی که توی ایران با عنوان در آغوش نور چاپ شد. داستان زندگی خانمی اصالتاْ سرخپوسته که به خاطر تعالیم سخت گیرانه صومعه پرورشگاهش کاملاْ از خدا گریزونه و بعد از یک عمل جراحی چند دقیقه ای اون دنیا رو تجربه میکنه ودر کنار مسیح روند خلقت آدمها و زندگی روحها رو میبینه و به زمین برگردونده میشه تا ماموریتش رو به انجام برسونه و بعد از مدتها افسردگی از دوری اون بهشت برینی که دیده بوده بالاخره به زندگی عادی برمیگرده و مدتی بعد بهش میگن که باید ماموریتش رو انجام بده و مشاهداتش رو بنویسه. کتاب دومش که اینجا در آغوش نور ۲ ترجمه شد از ارتباطش با آدمها و ادامه رسالتش بعد از نوشتن کتاب اولشه و در آغوش نور ۴ مکاتباش با مردم دردمند و نیازمند به خدا و ادامه تجربیاتش از انتقال این تجربه شگفت انگیز. این خانم که درس هم نخونده بود الان به مدد این تجربه و انتقالش کلی کلاس و سمینار برگزار میکنه و به مردم کمک میکنه که دردهاشون رو تحمل کنن. به گفته این خانم و چیزی که توی اون دنیا دیده هر آدم فقط و فقط برای این به دنیا میاد که ماموریت و وظیفه خودش رو هرچند کوچک انجام بده. این ماموریت شاید فقط در حد رنج رسوندن به یکی برای تکان خوردن و بیدارش باشه تا کاری انجام بده: مثل اون ژنده پوش خیابون خواب که تمام دلیل بودنش این بو که اون وکیل سخت کوش از کنارش رد بشه و با دیدنش به خودش بیاد و برای این دسته آدمها و رفع بی عدالتی تلاش کنه. به گفته این خانم روح همه ما، اون دنیا قبل از تولدمون ماجراهامون رو انتخاب کرده و این که باید چقدر سختی بکشیم تا به تکامل برسیم و.... /کتابهای در آغوش نور ۳و۵و۶و۷ هم تجربیات پس از مرگ آدمهای دیگری است که انتشارات تیر منتشر کرده/

در مجموع کتاب جالبیه که یک بار خوندنش رو توصیه میکنم. نوشته ایشون در مورد دعا خیلی جالب بود که توی ادامه مطلب می نویسم. لطفاْ بخونید

بعداْ نوشت برای آزاده ا عزیز:

Embraced by the light

by BETTY JEAN EADIE

Old leaf press - 1992

نیلوفر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:42  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیباتون به خیر و خوشی.

راستش امروز نه حوصله نوشتن داشتم و نه هیچ حرفی برای گفتن. اما وقتی اول صبح ای میلم رو باز کردم و از خواهر عزیز یکی از دوستان عزیزمون پیغام داشتم که برای نوشتن تشویقم کرده بود و خواسته بود که باز هم همینطور به وظیفه ام توی وبلاگ ادامه بدم، از حس ننوشتنم احساس شرمندگی کردم و گفتم هر طور که شده باید بنویسم.

شاید بد نباشه از محل کارم براتون بنویسم: ما یک دفتر کوچیک توی میدون توحید داریم و کل نفراتمون میشه ۶ نفر. وظیفه این شرکت کوچیک کار کردن بر روی تزئینات و قطعات داخلی اتاق ماشینه. همونطور که گفته بودم خودروی فیات. حالا این کار بر روی قطعات داخلی از جمع آوری و تدوین مستندات و مدارک این قطعات میشه تا شناسایی و ازیابی تولید کنندگان مناسب و عقد قراردادهای خرید و نظارت بر اجراش. در مورد چیرمن و کوراندو که بیشتر قطعاتشون وارداتیه و اینجا فقط مونتاژ میشه محدود میشه به مدارک و چند تا قطعه ناقابل که باید تامین بشه. که به لطف دولت کریمه و رکود بازار و محدود کردن روابط خارجی، برنامه تولید کلی عقبه و ما کارها رو یواش یواش انجام میدیم که جلو نیفتیم! اینه که توی این دفتر کوچیک با تعداد آدمهای کم موضوعات و تجربیات محدودن و یک روز که دفتر مرکزی میریم کلی آب و هوامون عوض میشه! اما اینجا هم برای خودش عالمی داره و ماجراهای خاص خودش. آخه ترکیب آدمهای این جمع یک جور جالبیه! وقتی توی این ۶ نفر آدم- که شامل رئیس هم میشه- یک نفر با دو نفر قهر کنه و حرف نزنه و با دو نفر دیگه هم به زور و سرسنگین حرف بزنه چی میشه؟!!

حالا این بین با تشویقهای من استعداد همکار گلم - که اگه نباشه من دق میارم و قبلاْ هم از مبارزاتش براتون نوشته بودم - شکفته شد و یک وبلاگ زد که هر روز باید جلوش رو بگیرم که خیلی به سیاست نزنه، وگرنه باید نگران فیلتر شدن وبلاگ و دستگیری خودش باشم. اگر حوصله کردید سری به اینجا بزنید. ضرر نمی کنید. بعد از اون یکی همکار از زیر کار در روم بگم که خصوصیات جالبی داره. این پیر پسر ۳۵ ساله، از معدود آقایان است که شاملو و فروغ دوست داره، عاشق والت دیزنیه، سر اومد زمستون رو از حفظ میخونه، و مثل اگزوپری دنبال شازده کوچولو میگرده. این میشه که هر قدر هم تنبل بازی در بیاره و خریدن کتابهاش رو هم گردن دیگران بندازه آدم نمیتونه از دستش عصبانی بشه! حالا نکته جالب اینه که در حالی که همه ما لااقل چندین بار تلفنهای طرف مربوطه رو براش وصل کردیم دائم داد سخن در مزایای تجرد میده و به زن ذلیلهای عالم بد و بیراه میگه.ناگفته نماند که ایشون به اسکروچ درس خساست داده و توی دنیا فقط یک ماشین هست و فقط هم سفارشی برای ایشون ساخته شده و خدا نکنه یک لکه غبار بهش بخوره، همینطور خونه ایشون، سیستم کامپیوترشون، سیستم ماهوارشون و...... همکار دیگرمون هم که برای من کاملاْ حل نشده مونده! برخلاف من که یک جا آروم نمیگیرم میتونه ساعتها بدون حرکت پشت میزش باشه و هر وقت لازم میشه از ظلم زنها داد سخن بده که چطور بعضی مردها رو به خاک سیاه نشوندن و صد البته دیدم که وقتی همسرش زنگ میزنه چطور یواشکی حرف میزنه وآب توی دستش رو میذاره زمین و میره خونه! از رئیسمون هیچی نمیگم که بالاخره رئیسه و نمیشه در موردش حرفی زد! از اون یکی همکارمون که هم مامور خریده و هم تنخواه دار و هم آبدارچی  همین بس که یک آدم خشن و مردسالاره و کلی قیافه میاد و بعد فقط باید ببینی که پای تلفن چقدر به دخترش چشم چشم میگه و تا خانمش یک کمی حالش خوش نیست همه زندگیش مختل میشه و دربست در خدمت خانه و خانومه!!

خوب به نظرتون روزی ۹ ساعت بودن با این آدمها که ویژگی مشترکشون سکوت طولانیه و از یک جا نشستن و پشت میز کار کردن اصلاْ ناراحت نیستن چقدر میتونه حرف و ماجرا در بیاد که آدم تعریف بکنه؟!!

اما این وسط یک چیز جالب و قابل ذکره ( که البته فقط محدود به اینجا نمیشه) این که همه ما ـ به ویژه آقایان ـ پشت همسرانمون کلی چنین و چنان میکنیم و از حقوقمون دفاع میکنیم و داد سخن میدیم از اینکه توی خونه چقدر مقتدرانه رفتار میکنیم و حرف فقط حرف ماست و بعد وقتی پاش میفته حتی توی یک مکالمه تلفنی می بینند که بــــــعــلــه ..........(!!)

ببخشید اینقدر پرت و پلا گفتم. بالاخره هرچی باشه قضیه همون تنگ اومدن قافیه است و....

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:10  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
با عرض معذرت سری قبل یادم رفت اسمم رو بنویسم. از بس این جماعت آدم و به کار می کشن. من هنوزم خیلی نگران بچه هایی هستم که دلتنگ شدن مثل آزاده. چون تو غربت این واقعا سخته. کاش می شد کمی رو این موضوع بیشتر وقت بذارم و فکر کنم شاید یه راهی پیدا شه. ربابه ر
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 5:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
آزاده جان این زودپز و آرام پز چیزهای خوبی هستند. من تقریبا هرروز که از سر کار برمی گردم باید غذا بپزم. زیاد سخت نگیر. فقط سعی کن غذایت را تنهایی نخوری تا بیشتر بهت بچسبد.
اول از همه گوشت یا مرغ یا سبزی یا . .. فریزری را بگذار توی ماکروویو تا آب شود. در همین حین یک پیاز داغ بگیر (با کمی نمک) که مایه اصلی طعم و مزه همه غذاهاست.
حبوباتی هم اگر لازم داری در همین لحظه بشور.
سپس گوشت را در پیاز داغ تفت بده و کمی هم رب بزن. حالا هرچی خواستی بریز توش. 2 لیوان آب هم بریز و بگذار تا آبش جوش بیاید.
خب حالا نوبت چیه؟ برنج را بشور و بهش نمک بزن. حالا احتمالا آب خورشت جوش آمده است. شعله گاز را کم کن و  برو یکساعت دیگه بیا سراغش.
چیزهایی که زود می پزند مثل کدو و گوجه و بامیه و . . . را باید دیرتر به غذا اضافه کنی.
لپه هم چون زود می پزه بهتره با پیازداغ سرخش کنی که له نشه.

به همین راحتی.

من باب اطلاعتون بگم چند وقت پیش فرهاد هوس سوپ کرده بود و من بدجوری گرفتار بودم و کلی کار داشتم که باید بیرون از منزل انجام می دادم. تازه ساعت حدود ۵/۹ یا ۱۰ بود که اومدیم خونه. دیدم خیلی دیره به جای جو برنج ریختم توی سوپ و با یک تکه مرغ گذاشتم بپزه.  هویج و سیب زمینی نداشتیم به روم نیاوردم. سبزی سوپ نداشتیم به جاش سبزی پلو و کمی نعنا و جعفری ریختم. رشته فرنگی نداشتیم به جاش ماکارونی شکل دار ریختم و . . . بااین وجود فرهاد خیلی هم خوشش اومد.

قربانت

زهره م

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

بازم سلام

من امروز و احتمالاً فردا کلی کار دارم و فکر نکنم بتونم بنویسم. فعلاً این دستور تهیه میوه خشک رو داشته باشید تا بعد.

چند سالیه که توی بعضی از قنادیها و خشکبار فروشیهای لوکس انواع خشک با متوسط قیمت کیلویی ده هزارتومان به فروش می رسه. اگر کمی حوصله و مقداری نور آفتاب توی خونه داشته باشید به راحتی میتونید مقادیر فراوانی تهیه کنید و از خوردنش لذت ببرید. (نمیدونم چرا خوردن میوه خشک لذت خاصی داره) کافیه یکی از این سینی های پلاستیکی مخصوص کیک رو برای این کار کنار بگذارید و هر بار که میوه می خرید فقط یکی، دوتاشو خشک کنید. میوه مورد نظر رو با برشهای نسبتاً نازک ببرید و توی سینی پلاستیکی ( یا سینی معمولی که روش کاغذ روغنی گذاشتید تا لک میوه رو ش نیفته که موقع شستن سینی براقتون خش بیفته) بگذارید. بعد اون سینی رو پشت یک پنجره آفتابگیر بگذارید. اگر حوصله داشتید فرداش با نوک چاقو تکه های میوه رو از سینی جدا کرده و از اون طرف بگذارید که آفتاب بهش بخوره. به همین روش ساده و با کمی حوصله میتونید مقادیر زیادی میوه خشک خوشمزه تهیه کنید. من خودم تا حالا خشک شده موز، پرتقال، سیب، کیوی، توت فرنگی، زردآلو و هلو رو درست کردم. موز و سیب خشک شده شیرینتر از خود میوه میشه و زردآلو و هلو کمی طعم ترش میگیره. من که خیلی راضیم. پیشنهاد میکنم امتحان کنید.

خانوم گلی که در مورد مگان سوال کرده بودی: اطلاعات فعلی آدمهایی که میدونم خبر دارند در همو حدیه که بهت گفتم. بیشتر از اونش رو باید صبر کرد تا ماشین توی بازار جا بیفته و آمار مراجعه به تعمیرگاه و میزان رضایت مشتری معلوم بشه.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
من فقط اومدم بگم دیگه بدجوری دارم نگران آزاده ط عزیز میشم ها. اخه چرا اینهمه دلتنگی؟ من میگم این بلاگ باید به یه دردی بخوره چه خوب می شد اگه کمک می کرد درددل یکیمونو بهتر میتونستیم بشنویم و کمکش کنیم. باید برم الان خفم می کنن اینا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

one stone is enough to break a glass

one sentence is enough to break a heart

one second is enough to fall in love

and

one friend is enough to live all life

 

life is like a piano

  ; white keys representhappiness

,and black keys for sorrow

BUT

,only when you go through the white and black keys

! you hear the music of life

 

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:45  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح زیبای تابستونیتون به خیر. امیدوارم خوب و خوش باشید.

شکیبای عزیز ممنون که نوشتی و منو از تنهایی درآوردی و ممنونتر میشم اگه همه ما رو خوشحال کنی و توی قرار ۲۶ مرداد بیایی.

یکی از مزایای نوشتن توی وبلاگ اینه که آدم به هرچیزی به چشم سوژه نگاه میکنه! یعنی سعی میکنه به محیط اطرافش بیشتر دقت کنه و همه چیز رو با این دید ببینه که از توش چه چیزی برای نوشتن درمیاد. اما متاسفانه مجبورم اعتراف کنم که با همه دقتی که میکنم دیگه کمتر چیز جالب و قابل نوشتنی دستم رو میگیره. خوب بالاخره توی این شرایط یکنواخت محیط کاری و با این آدمهای محدودی که اطرافم هستند همه چیزها عادی و یکنواخته و برای من که از همه چیز نوشتم دیگه چیزی نداره. خلاصه اینا رو گفتم که هم بگم حرفها و حکایات من دیگه داره ته میکشه و هم این که شما هم کمی از محیط اطراف و تجربیاتتون بنویسید.

پریروز که خرید رفتیم و به خاطر پارک ماشین مسافت زیادی رو پیاده روی کردیم، فرصتی بود تا به اطراف دقت بیشتری داشته باشیم. همسرجان توی اون اوج شلوغی توی یکی از مناطق پرجمعیت تهران نکته جالب