تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود

-     ببین اول تو رفتی از تو ماشین آوردیش . همون موقع که نق میزد. بعد گذاشتم تو دهنش و خوابش برد و گذاشتمش تو اتاق خواب. دفعه بعد که آوردم اینجا شیرش دادم هم دوباره گذاشتم  تو دهنش. ولی یادم نیست بعد از اون چی شد؟

-         اتاق خوابو گشتی؟

-         آره.

-         روی میزو، زیر مبل؟ میز کنار مبل؟ زیر بالشها؟ اون کهنه رو بلند کن ببینم؟!

-     آره بابا همه رو دیدم. دیروز هم کلی دنبالش گشتم. ده بار روی تختشو نگاه کردم ولی بار یازدهم همونجا به چشمم خورد. انگار یه وقتایی ناقلا خودشو قایم میکنه!

-         حالا یه دورم من نگاه میکنم. ببینم بردیش دستشویی تو دهنش نبود؟ لای اون کتابم دیدی؟

-     آره اینجا هم نیست. ای خدا کاش یه یدکی داشتش. کاش مثل گوشی تلفن که هر بار گم میشه این ماسماسکشو میزنیم و صدا میده، اینم یه بوقی چیزی داشت.

-         حالا شاید امشب بدون اون خوابش برد. خدارو چه دیدی...

و این ماجرا یک ساعتی ادامه داشت تا بالاخره پستونک پسر مربوطه پیدا شد و نصف شبی موجب بسی شعف و خوشحالی گردید.

مادر خسته کله پا از زور خستگی: گلمریم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

مبارکه!!!!!!!!!!

همین الان بالاخره ADSL شرکت ما وصل شد. سرعت اسمی ما ۱Mbps است. در مقایسه با ۲۶ و ۴۴ کیلو بایت میدونید یعنی چی؟!!!!!!!!

وایــــــــــی عجب عالمی داره! عجب نعماتی توی دنیای خدا بوده و ما بی خبر و محروم بودیم!

خوب از حالا به بعد دیگه اصلاً از دست نوشته های من در امان نیستید؛ فقط به شرط این که بدونم از چی بنویسم!

آی ملت: تو رو خدا در مورد روز قرار ویژه زودتر نظر بدید. وقت کردید یک کمکی هم اینجا بنویسید!

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اگر شما یکی از ۷۹۳ میلیونر دنیا هستید و احتمالاْ تصمیم دارید یک خانه گران قیمت بخرید بد نیست یک سری به اینجا  بزنید. فقط اگه خریدید ما رو هم دعوت کنید بیاییم چند تا عکس یادگاری بگیریم!!!!

یک بنده خدایی به نام سینا همین دو، سه شب پیش در جواب نوشته سفری به کندلوس شیوا نوشته بود که مال همون اطرافه و تازه جاهای بسیار زیباتری رو هم میشناسه. از این دوست عزیز میخوام اگه براش زحمتی نیست راههای فرعی برای رفتن به این بهشت گمشده طبیعت ایران رو بگه. دوست عزیز میشه مطلب گزارش سفر به یوش و کجور منو بخونی و بگی برای رسیدن به این بهشت چقدر دیگه باید میرفتیم و یا شاید اصلاً همون روز از اونجا رد شدیم؟

راستی یکی از جاهایی که من خیلی تعریفش رو شنیدم و خیلی دلم میخواد برم تنگه واشیه و البته شنیدم روزهای تعطیل اینقدر شلوغ و پر از زباله میشه که بهتره نرفت. اما دلم میخواد الان که بهترین فصل اون منطقه است حتماً یک روز با همسرجان بریم. کسی میدونه دقیقاً کجاست و از کجای جاده فیروزکوه راحت تر میشه به اون رسید؟

پی نوشت: جای خیلی ها اینجا خیلی خالیه، جای خیلیها که حسابی می نوشتند و حالا چند وقتیه نمی نویسند خیلی خالی تره و نمیدونم چرا الان که دنبال نوشته ام در مورد یوش و کجور میگشتم  به نوشته های قدیمی یکی بر خوردم و احساس دلتنگی و جا خالی بودن خیلی خیلی بزرگی بهم دست داد: شهره جونم کجایـــــــی؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:34  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

میگم این آقای کیکاووس یاکیده رو میشناسید؟! یکی از دوبلورهای جوان و نسبتاْ موفق تلویزیون و سینماست. همون که روغن موتور بهران و فروش ویژه پراید انژکتوری رو هم تبلیغ میکنه! و توی چندتا تئاتر تلویزیونی بازی کرده. من که ندیدم ولی میدونم که توی ریچاردسوم هم بازی داشته. من اخیراْ زیاد تلویزیون نگاه نکردم که بهتون آدرس بدم تا صداشو بشنوید! فقط میدونم اولین کارش با جلال مقامی توی سریال شهرمرزی بود که اوایل کار شبکه پنج پخش میشد. خلاصه این آقای دوبلور و هنریشه و گوینده تیزرهای تبلیغاتی یک کتاب شعر هم داره به نام بانو و آخرین کولی سایه فروش که به طرز عجیبی کمیاب بود. فقط نمیدونم این آقا اول شاعر بوده، بعد به خاطر صدا و بازیش مشهور شده یا چون مشهور شده تصمیم گرفته چندتا شعر از خودش صادر کنه و اثری مکتوب از خودش باقی بگذاره. به هرحال من که از شعرهاش خوشم اومد! آخه بیشترش رو برای بانو گفته بود.از اون شعرها که معمولاْ دوست داریم بـعـضـیـا برامون بخونن و کلی حظ کنیم که بـعـلـه!!

توی ادامه مطلب میتونید بخونیدش

نیلوفر

 بعداً نوشت : راستی یادم رفت؛ این آقا علاوه بر همه هنرهایی که گفتم خوانندگی هم میکنند. همون که ته اون فیلم سینمایی که در مورد روزهای انقلاب و فرار شاه ساختند و بعضی صحنه های واقعی اون روزها - از جمله شرکت خانمهای بی حجاب در راهپیمایی و چشمهای پر از اشک شاه ر حال خروج از کشور- بعد از ۲۰ سال برای اولین بار پخش شد می خوند: گذشت آن زمانی که آن سان گذشت....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:12  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

اینجا چقدر سوت و کوره. حتی شمارنده صفحه هم تکون نمیخوره! کامنت دادن و مطلب جدید نوشتن که جای خود داره. برای این که حوصلتون سر نره یه شعر توی ادامه مطلب بخونید.

نیلوفر

بعداً نوشت؛ یک گزارش آماری:  از بین ۵۰ بازدید کننده آخر این وبلاگ ۲۴تاش آی پی شرکت ماست! اگر در بین کل ۷۸ بازدیدی که امروز از این وبلاگ انجام شده همین نسبت باشد یعنی هم نویسنده فقط خودمم و هم یک بار بازدید به ازای هر بازدید کننده از این وبلاگ داشته ام. به نظرتون یک کمی زیادی نا امید کننده نیست؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام مجدد

راستش بعد از خوندن اون لینکها دیگه حوصله ای برای آدم نمی مونه که بخواد چیزی بنویسه.

از اینترنت شرکت براتون بگم که بالاخره و به میمنت و مبارکی اینترنت ADSL ما وصل شد. اما چون هنوز روی سیستمهای ما share نشده ما نمیتونیم استفاده کنیم و با همون روش قدیمی وصل هستیم تا پیمانکار شرکت بیاد و درستش کنه. پس پیش به سوی اینترنت دیجیتالی با سرعت Kb/sec 128. البته به زودی!

اما با کمک همکارم اینجا رو  تازه کشف کردیم. وبلاگ ابراهیم نبویه. طنزهایی که توی روزآن لاین مینویسه رو اینجا هم کپی میکنه. با توجه به فیلتر بودن روز لااقل میشه اینجا خوندش.

سه شنبه که رفته بودم خرید دو تا کتاب از ابراهیم نبوی دیدم که با نام مستعار ابراهیم رها سال ۸۳ چاپ کرده بوده و آخرین دونه اش رو من خریدم! ( البته آخرین دونه توی اون کتابفروشی) یکیش بود دو قطعه عکس ۴*۶ که به خاتمی تقدیم شده و به قول خودش ادامه بینوایان است به روایت شهر قصه بیژن مفید. واقعاْ جالب نوشته و در عین حال تاسف انگیز از وضع این مملکت گل و بلبل. دومی هم هست شب نشینی در جهنم که مجموعه طنزهای سیاسی سالهای ۸۱ تا ۸۳ ایشان است. هر دو کتاب به داشتن و خواندنش می ارزد.

حالا که حرف از شهر قصه و بیژن مفید شد کسی فیلمی از این به قول برخی ماندگارترین تئاتر تاریخ ایران رو داره؟ تمام کودکی من با نوار قصه این تئاتر پر شده. خریدنش رو کاملاْ یادمه. تابستان سال ۵۸ بود که برای خرید پرده های پذیرایی رفتیم و حتی یادمه که برای مامانم ساعت خریدیم. بعد وسط این خریدهای سر از یک نوارفروشی درآوردیم و یک کاست که عکس عهدیه روش بود و دو تا هم نوار قصه برای من که مامانم قبلاْ صفحه اش را داشت و حالا برای من کاستش رو خرید. با وجود این که چیز زیادی ازش نمی فهمیدم مثل یک نوار قصه معمولی بارها و بارها گوش کردم و همه جملاتش رو از حفظ میخوندم: از آواز موش عاشق شهر قصه که میخوند: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، هرچی من بهش نصیحت میکنم.... تا آواز میمونها که می گفتن: گندم می کاریم همچین و همچون، گل گندم، زمینش مال ماست، آبش مال مردم، گل گندم. تا اون خره خراط که میگه عشق بایس مثه دسته چپق دو سر داشته باشه، آخه عشق یه سره، مایه دردسره. اونجا میگه قندسیری سه عباسی، روغن سیری چارعباسی،مومن پیر وسواسی حموم میره ده عباسی، آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی.... یا اون طوطی شاعر که میخواست به مناسبت اون روز بزرگ شعری بخونه در یک هزار و سیصد و بیست و سه بیـــــــــــت، اون جا روباه ملا شده بود و بچه ها رو درس می داد، اون فیله که میخواست شناسنامه بگیره و بهش میگفتن: پا میشی میری اداره، پیاده یا سواره، در میزنی، تتق تق، آقا من سه جلد ندارم، به من چه! چه کاری باید بکنم؟ به تو چه!... و داستان اون ملایی کارش  اجرای صیغه عقد و طلاق بود و تخصصش سه طلاقه و خودش هم به عنوان محلل شبانه روزی در خدمت اهالی شهر قشنگ قصه بود و از همه مهمتر خود خاله سوسکه که از خاقان چین و تیمور لنگ خواستگارش بودند تا رمال و ملای شهر و موش تنهای عاشق پیشه و ...... به نظرم واقعاْ یک شاهکاره و حتی هر روز شنیدنش من یکی رو که اصلاْ خسته نمیکنه.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:39  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

صبح گرم و زیبای شنبه به خیر باشه. (البته صبح که چه عرض کنم. تا ما موفق شدیم کانکت بشیم دیگه کم کم رسیدیم به ظهر!)

توی این فکر بودم که صبح اول هفته ای که هنوز اتفاق خاصی نیفتاده که بنویسم از کجا شروع کنم و چی بنویسم که ای- میل لیلا به فریادم رسید و خواسته بود این دوتا لینک رو بگذارم. میدونم که خونن این چیزها اول هفته ای انرژی کل هفته رو با خودش می بره. اما چاره چیه که اینها هم واقعیاتی از جامعه به اصطلاح اسلامی ما هستند. واقعیاتی سخت تلخ ....

 این نوشته مهرانگیز کار است در مورد سنگسار

و  این یکی جمع آوری امضاء برای لغو حکم سنگسار یک زن بیچاره

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
هوا خیلی گرمه.ولی اگر مثل من سرمایی باشید و یاد روزهای سرد زمستون که مجبورید بیرون از خونه باشید بیفتید اونوقت تحت هر شرایطی گرما رو به سرما ترجیح می دید.الان جمعه شب است و من که جدیدا دختر خوب و باشخصیتی شدم سعی کردم با روشهای نوین دلگیریها و ناراحتیهای بیخودی خودم رو به حداقل برسونم.همون لحظاتی که هیچ دلیلی برای ناراحتی ندارید ولی خب هیچ دلیلی هم برای خوشحال بودن نمی بینید.می دونید در این لحظات باید چیکار کرد؟ با این آگاهی که این حالات طبیعیه و خودش دیر یا زود تموم میشه اصلا در این مورد فکر نکنید و اصلا با این حالات مقابله نکنید بلکه سعی کنید خودتون رو به یه کاری مشغول کنید اونوقت می بینید چقدر خوب جواب می ده و بعدش دیگه نگران این قسمتهای زندگیتون نیستید.این روش کاملا بکره و در هیچ کتاب و مقاله ای نمی تونید اون رو پیدا کنید. با تشکر از زحمات نیلوفر و با یاد نوشته های خوشگل گلمریم و آزاده و.... دوستدار همگی : فرزانه
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

شکیبا جان ممنون از مطلبت.

اینم یک شعرگونه ای دیگه از نادر ابراهیمی

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

کسی میدونه توی خونه ای که همه پنجره هاش توری داره یک دفعه یک خرمگس بزرگ چطوری و از کجا پیداش میشه که صدای ویز ویز و خوردن جسمش به مهتابی آدم رو اذیت کنه؟!!

شعر طنز زدم دلت را شکستم رو بخونید. توی ادامه مطلب نوشتم.

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:5  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

برای خانمهای شاغل خانه دار یک روز پنج شنبه یعنی چندین برابر کار، بدون دقیقه ای که مال خودت باشه. دیگه سیستم شرکتهای ایرانی هم نیست که بشه توی وقت صرفه جویی کرد یا از زیر کاری در رفت! و تجربه نشون داده آدم هرقدر هم که بگه کار خونه تمومی نداره و نباید خودم رو خسته کنم باز می بینه نمیتونه از زیرش در بره و باید به این کاری که تمومی نداره برسه!

لازمه تولد مهتاب ک و فاطمه م رو دوباره تبریک بگم. این دوتا که هر دوشون توی یک روز به دنیا اومدند توی شناسنامشون ۴ تا ۵ رو پشت سر هم دارن! یعنی ۵/۵/۵۵ . دیروز روز خیلی خوبی بود! هم با ندا ص حرف زدم و هم با مهتاب. هردوشون هم کلی بهتون سلام رسوندند.

فردا ۶ مردادهه و من حتی اگر هزار سالم هم بشه و اون دنیا باشم یادم نمیره که این روز کنکور مرحله دوم بود و بعد یک نفس راحت کشیدم!

سحر و پرشنگ لطفاْ زودتر بگید تا کی هستید و بین ۲۶ مرداد و ۲ شهریور کدام پنج شنبه براتون مناسبتره؟ چون اونایی که تهران نیستن( مثل ندا و فرزانه و مهتاب) میخوان برنامه ریزی کنند. با توجه به تعطیلات شاید کسی هم بخواد برنامه سفر بریزه. پس لطفاْ منتظریم.

فعلاْ با اجازه - نیلوفر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:43  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
چند روز پیش نیلوفر یه پستی در مورد تلاش زنان جهت انجام فعالیتهایی که مردونه به نظر میآن گذاشته بود و بعضی از بچه ها هم به موضوع ابراز علاقه کرده بودن.می خواستم در این راستا به یکی از نویسنده های محبوبم ویرجینیا وولف اشاره کنم که شایدفیلم ساعتها رو که یک برداشت شخصی از زندگی اونه دیده باشید.ویرجینیا وولف در سال 1941 خودکشی می کنه ولی عجیبه که من در سال 2006 خیلی از احساساتی رو که اون تو کتاباش مطرح می کنه کاملا درک می کنم و برام ملموسه.شاید جامعه زنانه انگلیس 70 سال پیش داشته مسیری رو که ما تازه داریم توش قدم می گذاریم تجربه می کرده با این تفاوت که ما کاملا بطور اتفاقی از یک سری حقوق مثل حق رای یا اشتغال برخورداریم( البته اگر قبل از انقلاب این حقوق بطور اتفاقی بهمون داده نشده بود حالا حالاها باید دنبالشون میدویدیم).

نکته جالبی که تو کتابای اون وجود داره شخصیت فارغ از جنسیتیه که از زن ترسیم می کنه یعنی در واقع زنان داستاناش تمام وجوه پیچیده شخصیت انسانی رو دارند و فقط به یک سری صفات زنانه محدود نمی شن. مثلا تو یکی از کتاباش به اسم اورلاندو شخصیت اصلی داستان تا اواسط کتاب مرده و بعدش تبدیل به زن می شه (و ماجراهای کتاب هم تو 4 قرن اززندگی اورلاندو می گذره)
 یک کتاب خیلی جالب دیگه هم که ازش خوندم و بهتون پیشنهاد می کنم بخونید "اتاقی از آن خود" است و بیشتر عقاید شخصی اونه در مورده این که چرا زنان انقدر دیر پا به عرصه ادبیات گذاشتند و چه موانعی سر راه نوشتنشون وجود داشته. بعنوان یک مثال جالب اون ابتدا زندگی پرماجرای شکسپیرو شرح می ده بعدش می گه اگه شکسپیر یه خواهر داشت که طبیعتا می تونست مثل اون استعداد و ذوق نوشتن داشته باشه چه سرنوشتی پیدا می کرد.  ویرجینیا وولف تعریف می کنه که "ااحتمالا او را به مدرسه نمی فرستادند و مثل برادرش شانسی برای یاد گرفتن دستور زبان و منطق نداشت.گهگاه یکی از کتابهای برادرش را بدست می گرفت اما آنوقت والدینش سر می رسیدند و می گفتند جورابها را وصله کند و انقدر سر توی کتاب و کاغذ نکند... بعد هم قرار می شد با پسر یک تاجر پشم نامزد کند و بخاطر سرپیچی از ازدواج کتک مفصلی از پدرش نوش جان می کرد...نیروی نبوغ و استعدادش او را وادار می کرد که از خانه فرار کند و راه لندن را در پیش بگیرد.او هم چون مثل برادرش پر از ذوق تئاترابود به سراغ تماشاخانه ای می فت و می خواست بازی کند مدیر تئاتر هم حسابی به ریشش می خندید و چیزی راجع به رقصیدن سگها و بازیگری زنها به او می گفت. آخر سر به خاطر شباهتش با برادرش دل مدیر بازیگرها برایش می سوخت . او هم از مدیر  مربوطه آبستن می شد و حال چون کسی نمی تواند خشم و استیصال مرد شاعری را که در جسم زنی اسیر شده اندازه بگیرد. جودیت (خواهر مربوطه) در یک شب زمستانی خود را می کشت و حالا  در تقاطع دو خیابان شهر لندن مدفون است."

درواقع  بحث اصلی کتاب اینه که زنان از وقتی شروع کردند به نوشتن که تونستند از راه نوشت پولی کسب کنند و حتی اگه زندگیشون خیلی محقر بود می تونستند از راه نوشتن یا ترجمه زندگی بخور و نمیری داشته باشند.

خود ویرجینیا وولف هم از عمه اش ارثیه ای نصیبش می شه و در مورد اون تو کتابش می نویسه:"به راستی جالبه که یک درآمد ثابت چه تغییری می تونه تو روحیه آدم ایجاد کنه هیچ نیرویی در دنیا نمی تواند 500 پوندم را از من بگیرد. خوراک و مسکنم برای همیشه تامین است... دیگر لازم نیست از هیچ مردی متنفر باشم. ...متوجه شدم رفته رفته موضعی جدید نسبت به نیمه دیگر بشریت  اتخاذ کردم.بطور کلی سرزنش کردن یک طبقه یا جنسیت مسخره بود.بیشتر مردم مسئول اعمالی که انجام می دهند نیستند و غرایزی آنها را جلو می راند.آنها هم یعنی پدرسالارها و پروفسورها مشکلات خودشان را داشتند...آنها پول وقدرت داشتند ولی تنها به بهای پرورش عقابی, لاشخوری در سینه هایشان که تا ابد جگرشان را می درید. غریزه برای تصاحب کردن, خشم برای بدست آوردن که آنها را وا می داشت تا ابد زمینها و مایملک دیگران را طلب کنند و مرز و پرچم و گاز سمی و کشتی جنگی بسازند و زندگی خود و فرزندانشان را تباه کنند...در حالی که بی تردید سالی پانصد پوند هم آدم را زنده نگه می دارد. فکر کردم اینها محصول شرایط زندگی و فقدان تمدن است و زمانی که مشکلات و موانع را درک کردم ترس و تلخکامی به تدریج جای خود را به ترحم و مسامحه داد و بعد از دو سال آنهم از میان رفت  و رهایی بزرگ از راه رسید که آزادی فکر کردن در باره خود مسائل بود.... در واقع ارثیه عمه ام برای من پرده از پهنه آسمان برداشت و منظره ای از آسمان باز و پهناور را جایگزین پیکر تنومند و با ابهت آقایی کرد که میلتون (شاعر)برای پرستش ابدی من در نظر گرفته بود.

 
احساسی که خود من بارها تجربه کردم اینه که مغز زن هم پر از راز و رمز و پیچیدگی و تخیله ولی شاید این تفکر حاکم که باید به همه اعضای خانواده برسه و به همه سرویس بده باعث می شه که نتونه هیچ وقت آزادی یا فضایی شخصی برای خودش داشته باشه که بتونه به فکر یا تخیلش مجال پرواز بده.چهار چوب وظایفی که برای زن در نظر گرفته شده و بعضا خیلی هم شیرینه به اون اجازه بلند پروازی و خیالبافی رو نمی ده و بجای پرواز در آسمون پای اونو محکم به زمین وصل می کنه. و هر چی جامعه مدرن تر می شه این تضادهای درونی که زن باهاش درگیره بیشتر می شه چون مغزش پیچیده تر شده و آگاهیش بیشتر شده و یک سلسله وظایف تکراری و یکنواخت نمی تونه ارضاش کنه. نمی دونم , من که شخصا تجربه مادر شدن رو نداشتم نمی تونم بگم آیا بوجود آوردن یک انسان جدید می تونه زنو ارضا کنه و همون احساسی رو بهش بده که یک مرد در بوجود آوردن یک اثر هنری یا اختراع و اکتشاف جدید پیدا می کنه و وقتی که بچه بزرگ شد و رفت زن با خلائی که تو زندگیش بوجود می آد باید چطور کنار بیاد. یا زنان نسل ما هم باید با تلاش مضاعف این دوره گذار رو طی کنند و دست به دست هم بدن که زندگی دخترانشون راحت تر باشه و بتونن در کنار زندگی خانوادگی زندگی اجتماعی موفقی هم داشته باشند. و این کار به نظر من تنها بکمک خود رنان ممکنه . 

پی نوشت: زهره جون تولدت دختر نازت خیلی مبارک باشه. در مورد اون چیزی که در مورد تخریب بناهای تاریخی گفته بودی می خواستم به یه نکته اشاره کنم. تو خیلی از کشورها برای این که بنای تاریخی زنده بمونه و رو به تباهی نره از اون مداوم استفاده می کنند که بتونن به موقع مرمتش کنند و بهش رسیدگی کنند مثلا در کشورهای تاریخی (ایتالیا نمونه خوبیه) اجازه عوض کردن یک سنگفرش به مردم داده نمی شه و خیلی از ساختمونای اداری هتلها و دانشگاهها بناهای خیلی قدیمیه که مدام در دست مرمت و بازسازیه و البته باید هنر نگهداری از ساختمونا استفاده صحیح و ترمیم اونا در مملکت موجود باشه.

ببخشید که سرتونو درد آوردم

شکیبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سحر جان ای میلت که گفته بودی سه شنبه هفته دیگه می آیی رو دریافت کردم. اما نفهمیدم منظورت سه شنبه ۱۰ مرداد است یا سه شنبه ۱۷ مرداد. ضمناً روز برگشتت رو هم معلوم کن. با توجه به سفر مهرناز فکر میکنم بهترین گزینه قرار ویژه پنج شنبه دوم شهریور باشه.

پرشنگ عزیز: لطفاً خبری بده و بگو تا کی هستی؟ روز دوم شهریور مناسبه و تو هستی یا نه؟

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:26  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خوب من بازم اومدم! نگرانیهای دوستان بابت ادامه کارم با توجه به  افزایش  فعالیت من در وبلاگ به طرز عجیبی فزونی گرفته و همه شوخی و جدی به وسیله کامنت و تلفن میگن که مراقب باشم تا اخراج نشم. جهت اطلاع عموم  و در پاسخ به مریم ق عزیز که از روش من در صرفه جویی وقت پرسیده بود لازمه کمی توضیح بدم: اصولاً توی سیستمهای کاری ایران طوریه که هر نفر کلی وقت تلف شده خواهد داشت و هیچ کس حتی اگر بخواد نمیتونه از تمام لحظات کاریش استفاده مفید کاری بکنه! یعنی تعریف نوع کار و سیستمها و کاغذبازیها و...طوریه که خود به خود وقت زیادی به بیکاری میگذره. مثلاً خود من توی کار اولم با وجود این که نوع کار طوری بود که عملاً مجبور بشی هر روز اضافه کاری بمونی، اما من به خاطر مشکل سرویس و بعد هم تاهل ندرتا پیش می اومد که اضافه کار باشم و عملاً باید کارم رو سریعتر انجام می دادم که تموم بشه. اما با انجام همزمان چند تا کار و کم کردن از وقتهای تلف شده توی ساعت کار عادی کل کارها رو تموم میکردم و تازه هر روز از ۷:۱۵ تا ۸ که آقایون صبحانه بودند رو هم کار نمی کردیم. ( مثلاً من وقتی دستگاه سایش روشن بود و نمونه تست میکردم، در همون حال محاسبات نمونه قبلی رو انجام می دادم یا روش انجام یک تست دیگه رو از توی استاندارد در می آوردم و حواسم به نمونه در حال تست هم بود) از همون جا این روم مونده که خیلی کارها رو میشه همزمان انجام داد، فقط کافیه که کمی دقتم رو توی کار بیشتر کنم. توی کار قبلیم هم این روند ادامه داشت. با وجود این که دقیقاً کار دو نفر رو باید انجام می دادم اما با کم کردن از وقتهای تلف شده و حواس جمعی توی همزمانی کارها سعی میکردم وقت کم نیارم. مثلاً همیشه موقع تلفن صحبت کردن ـ که توی کارهای بازرگانی خیلی زیاد وقت می بره ـ (به خصوص مواقعی که پشت خط منتظر بودم تا طرف رو پیدا کنن)  نامه اداری هم بنویسم، پرونده قطعات رو مرتب کنم یا حتی فرمهای بین واحدها رو پر کنم. یا وقتی برای ماموریت توی ماشین نشسته بودم کتاب بخونم یا استاندارهای قطعات رو نگاه کنم. به خاطر همین حتی اونجا هم که از شدت کار گاهی غذاخوردن هم یادم می رفت همیشه روی میزم از همه مرتب تر بود، بایگانیهام به روزتر بود و وقتی که اول صبح بقیه به صبحانه و الکی چرخیدن میگذروندن مال خودم بود و به تنظیم برنامه روزانه ام میگذشت. الان هم که به مدد دولت کریمه فعلاً کار و بار خودروسازیها کساده و حجم کار ما کمتر از اون حدیه که باید باشه. اما بازم سعی میکنم این روش استفاده از وقتهای مرده و انجام همزمان چند کار رو ادامه بدم که فراموشم نشه و موقع زیادی کارها بتونم همچنان تمرکز داشته باشم. مثلاً بیشتر وقتی دارم وبلاگ رو چک میکنم که در حال تلفنی حرف زدن با یکی از سازنده هام هستم. و صد البته همون مدیریت خلاق شرکتهای ایرانی که نوشته بودم خودش کلی اتلاف وقته. یعنی اگر اون گزارشی که من با اون عجله و فشار حاضر کرده بودم سر وقتش بررسی شده بود من الان وقت نفس کشیدن نداشتم! چون هم باید روی استانداردها و تستهای شیشه و عایق کار میکردم و هم دنبال قرارداد ساخت تک تک قطعات صندلی می بودم. اما عملاً تا اون بررسی انجام بشه من وقت دارم که به این کارها برسم و تا واحد مهندسی کارهای فعلی منو بعد از کلی لفت دادن ادامه بده و برای تکمیل بهم برگردونه من کار صندلی رو با فراغ بال تموم کردم و به تهیه مدارک قطعات قبلی می رسم.(و البته در این بین از زحمات بی دریغ همکار عزیزم که یک جورایی همراهی و همکاری میکنه تا من راحت تر بتونم بنویسم نباید بی تشکر بگذرم.) یعنی این سیستم بیمار اداری و مدیریتی ما با این همه اتلاف وقت اینقدر برای آدم وقت آزاد ایجاد میکنه که حتی کارشناس کوشا و فعالی مثل من که همیشه مدیرانم از کار و از نظم و ترتیبم راضی بودند میتونه این همه کار شخصی انجام بده. تازه لازم به ذکره که اینجا یک سیستم خصوصیه! اگر دولتی بود چی می شد؟!!!

و صد البته که من با این همه توانمندی در مدیریت زمان کاری و کاهش اتلاف وقت، در زمینه مطالعه هرگونه مطلب درسی و همچنین کارهای خونه خدای اتلاف وقتم! یعنی توی خونه عصر یک دفعه تبدیل به شب میشه و می بینم که همه کارهام مونده!

تازه باید تاکید کنم که به لطف نوشتن توی وبلاگ دستم توی تایپ حسابی تند شده و حتی با دو دست هم میتونم تایپ کنم و فکر می کنم این بزگترین عامل صرفه جوییه وقت باشه!!

خوب پس عجالتاً نگران کار من نباشید تا بعد!

راستی مهرناز هفته دیگه عازم سفر حج عمره است. برای هممون دعا کن. امیدوارم سفر خوب و پرباری برات باشه.

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:9  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه و تبریک به مناسبت این همه خبر خوب

و اما داستان این آشنایی:

امروز روی میزم روزنامه همشهری افتاده بود که تیترش توجه یکی از اقایون رو جلب کرد. صد البته که تیتر این روزها هم درباره فلسطین و لبنان و... است. یه بحث کوچیکی راه افتاد و من هم گفتم : دولتها میجنگن٬ ملتهای بیچاره آواره میشن" و اون آقای خیلی متشخص فرمودند من باید با شما مفصل صحبت کنم٬ به عبارت دیگه توجیهت کنم جوجه!!

و این شروع آشنایی من با ریاست محترم گزینش بود. بعدا یادم افتاد که بچه های اطلاعات از شیک پوش ترین و خوش قیافه ترین آدمهاند ولی خب دیگه خیلی دیر بود!!

حالا به نظرتون با این شاهکار قشنگ٬ چه آینده درخشانی پیش رومه؟

                                                                                                              ماندانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

همین الان ای ـ میل مهسا رسید که گفته جمعه میاد و تا ۱۰ شهریور اینجاست. حالا اگر برنامه سحر هم قطعی باشه ما بین ۲۰ تا ۳۰ مرداد میتونیم یک قرار بذاریم که طبق خواسته عموم ملت بهتره قرار خارج از منزل و در همون کافه آلبالو باشه. پس لطفاً نظراتتون رو اعلام کنید.

ربابه عزیز: من نمیدونستم تولد تو هم مرداده. فعلاً تبریک میگم تا ۱۷ مرداد هم دوباره بگم. در مورد اطلاعات هم اطلاعات فردی مثل تاریخ تولد و رشته تحصیلی و کار فعلی  و وضعیت تجرد و تاهل و تعداد و نام فرزندان و محل سکونت و شماره تماس و آدرس ای ـ میل . ممنون میشم که اطلاعات تحصیلی کاملتر باشه یعنی به تفکیک که هر دوره رو کجا و چه سالی گذروندید بگید.

نیلوفر

بعداًنوشت:  پرشنگ لطفا بگو تا چه روزی هستی؟ شاید لازم باشه بذاریم پنج شنبه ۲ شهریور. راستی کس دیگه ای قرار نیست تابستون بیاد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

بازم سلام

اول بگم که در راستای  نوشته کاش کمتر می فهمیدم دیروز یک کتاب کوچولو خریدم به اسم آرامش گوسفندی! که یه جورایی داره میگه کمتر حساس باش و گاهی با روشهای ساده از زیر تنش در برو! حالا ببینم میشه یا نه!

صبح توی راه داشتم فکر میکردم که چی می شد اگه دلهامون یک کمی مثل محلولهای بافر- تامپون بود؟! میگید یعنی چی؟!! الآن براتون میگم. صبح که میومدم یک دفعه هوس یکی از آهنگهای قدیمی هایده رو کردم و نوارش رو با خودم برداشتم و توی ماشین با صدای بلند گذاشتمش. از این بگذریم که اون خدابیامرز عجب صدایی و نفسی داشت و با خوندنش چه حسی به آدم میداد و اینکه توی بهشت یا جهنمش فرقی نمیکنه، هرجا که هست روحش شاد و آرام باشه؛ می رسیم به اینکه چه احساس نشاطی کردم و از یادآوری خاطرات چقدر شاداب شدم. چند دقیقه بعد رادیو پیام روشن کردم و یک آهنگی گذاشت که اشکم رو درآورد. بازم تغییر احساس فقط به فاصله چند دقیقه! دقیقاً عین همون نوشته شنبه شبم. حالا دیگه حتماً منظورم رو از محلولهای بافر- تامپون فهمیدید! به نظر شما چطور میشه جلوی این تغییر حالت شدید رو گرفت؟ اصلاً چطوری میشه کمتر احساساتی شد؟ با یادآوری یک خاطره ساده از خنده منفجر نشد و با خوندن یک سطر زیبا اشک جاری نشه و.....

 

برای اونایی که از شیمی متنفر بودند و محلولهای بافر- تامپون یادشون نیست بگم که با نسبت خاصی از یونهای نمکهای اسیدی و بازی محلولهایی درست میشد که نسبت به تغییرات محیط حساسیت کمتری داشتند و PH  اونها به راحتی تغییر نمی کرد. مثلاً اگر خون یک محلول تامپون نبود با خوردن یک نصفه لیموترش کاملاً اسیدی میشد و کلی بلا سرمون میومد. (به خدا فقط همینقدر یادمه!)

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:45  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

راستی لازمه که تولد مردادیهایی که میدونم: فاطمه م و مهتاب ک که فرداست و ندا ص که ۲۶ مرداده و احتمالاْ شادی ز رو تبریک بگم و برای n+1 امین بار درخواست کنم که اطلاعاتتون رو بفرستید!

نیلوفر

بعداًنوشت: به محض این که اینو نوشتم ندا ص خودش زنگ زد و بعد از کلی حال و احوال و سلام رسوندن به همه سراغ قرار میان دوره ای رو گرفت. آی اون ور آبی ها که قراره بیایید و پرشنگ خانومی که اومدید: زودتر بگید کی هستید دیگه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ربابه جان جداْ که گل گفتی. سر و سامون دادن به این مملکت فقط و فقط کار خودشه. با این بلاهایی که ما( البته منظورم از ما که روشنه!) به سر این مملکت آوردیم یا فقط کار خود خداست یا امام زمان. غیر از اون هم هیچ جوری این مملکت درست نمیشه. به خصوص ملتی که به خوردن پول نفت عادت کرده و تن پروری و بی فکری عادتش شده. یک دفعه همسرم برگشت گفت من مطمئنم که اینجا مملکت امام زمانه! باور کن همین که با این همه اتفاقات و بی فکری ها و ندانم کاریها و.... هنوز سر پاییم و روزگارمون میچرخه یعنی خود امام زمان حواسش هست و برامون دعا میکنه که خدا مراقبمون باشه! اتفاقاْ جوکش هم چند وقت پیش در اومد: گفتن اما زمان رفته پیش خدا شکایت کرده که خدا جون این چه وضعشه؟! من نمیتونم یه سر بیام خونه ات زیارت؟ ۲۷ ساله که نتونستم از این مملکت بیرون برم و حتی یک دقیقه اینا رو به حال خودشون بذارم.....

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
یک موضوع عجیب که این دفعه که رفتم شیزار به چشمم خورد این بود که آثار باستانی اونجا به محیط کار و اداری یا رستوران تبدیل شده.

به نظر من خیلی بد است که توی حمام وکیل یک تنور نانوایی سنگکی بگذارند و اونجا رو برای کسب درآمد تبدیل کنند به رستوران سنتی.

یا اینکه توی زینت الملوک و . . . دفتر و دستتک بگذارند و کارمندانشون میز و صندلی هایشان را در آن اتاقها بگذارند و کار کنند درسته که کارها مربوط میشه به همانجا ولی دلیل نداره اونجا ها آبدارخونه و گاز و . . . داشته باشه و به یک اداره تبدیل بشه. به نظر من با گذشت زمان این باعث از بین رفتن همون چند درصد باقیمانده از آثار باستانی بشه.

معمولا توی جاهای تاریخی حتی عکس انداختن را هم ممنوع می کنند تا تاثیر نور فلاش و . . . روی رنگها از بین بره (یا شاید هم برای اینکه فیلم و عکسهای خودشون رو بفروشند) اما اینجا عکس انداختن از فضاهای باستانی ممنوع نبود که هیچی مردم به در و دیوار دست می زدند که هیچی روی سر و کول بعضی مجسمه های تخت جمشید هم می رفتند و عکس می انداختند (که البته نگهبان اگر می دید برخورد سختی باهاشون می کرد)

زهره م

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

به نظرتون نظر هرکس در مورد منطقی بودنش با نظر دیگران در مورد منطقی بودن اون شخص چقدر فرق میکنه؟!

مثلاْ من فکر میکنم که ۵۰٪ کارهام منطقیه. به نظرتون کسی ممکنه در موردم فکر کنه که بیشتر از ۱۰٪ کارهای من منطقیه؟!

ای بابا ولش کنین! فقط خواستم بهانه ای باشه که چک کنم ببینم نوشتن توی ادامه مطلب چطوری میشه!

نیلوفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:34  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

سلام

گلی جون ببخشید که جوابت رو دیر میدم. راستش مخابرات میگه به دلیل خرابی همون فیبرای نوری که چند روز پیش نوشتم مرتب خطهای اینترنت ایراد دارن. البته فقط خدا میدونه که دلیل واقعیش اینه یا سیستمهای فیلترینگ جدیدی که هر روز کار میذارن. بماند.

گل مریم عزیز : بنده به شخصاً با انتقاد شما کاملاً موافقم! من خودم اصلاً دوست ندارم که وبلاگ گروهی – و یا حتی شخصی- تبدیل بشه به رونویسی شعر و کتاب. اینا فقط گه گاه خوبه و برای تغییر ذائقه. برای این کار بهتره وبلاگ خاص شعر و ادب باشه. اما برای نوشتنم دو دلیل دارم. اول این که همونطوری که چند باری فریاد زدم و گفتم: یک نفر هرچقدر هم پرحرف باشه و هر قدر هم به اطرافش دقت کنه و موضوع برای نوشتن پیدا کنه؛ بازهم  تجربیات و حرفهایی که از کار و محیط اطرافش داره محدوده و گاهی حتی ممکنه یک پست در روز هم نشه و قرار هم نیست که دائم از خاطرات گذشته بنویسم که البته اون هم محدوده. خلاصه که برای این که کسانی که اینجا میان تا خستگیشون رو در کنند و انرژی بگیرند، دست خالی برنگردند رو آوردم به نوشتن اینجور چیزها. دلیل دوم هم اینه که من متاسفانه یا خوشبختانه وقتی یک نوشته قشنگ یا لطیف یا حتی تاثیرگذاری رو میخونم و خوشم میاد دلم میخواد که بقیه رو هم سهیم کنم. حالا برای برآورده شدن این دو منظور و هم این که انتقاد شما پاسخ گفته بشه بعد از این این چیزها رو توی ادامه مطلب می نویسم که توی متن اصلی نباشه. قبوله؟

راستی گلی در مورد بیتا یه نموره کم لطفی کردیها! بیتا همچینم کم کار نیست.به خصوص که داشته برای امتحان دکترا هم درس میخونده!

 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:21  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بیایید همه با هم با خلوص دل دست به درگاه ابدی دراااااز کنیم و از او و فقط او (بابام جان مزاحم بقیه چرا می شی مگه اونها بیکارند آخه فکر آب و برق و گاز و ... باشن. آخه دردتون یکی دوتا مگه) بخواهیم

مشکل بیکاری جوانان ما را حل کند

مشکل مسکن و ازدواج و هزارتا مرض دیگه رو هم یه جا همچین کیلویی حل کند یه شبه لطفا

باران را زیاد و سیل را کم و زلزله را بی اثر و زلزله زده ها را خانه دار و مریض ها را سلامت بی منت بیمه و .... کند.

اصلا حالا که "او" خودش عالم مطلق است پس بیایید از او بخواهیم خودش بگردد هر چی مشکله رو پیدا کند و حل کند. آقا جان دست شما درد نکند. بنده نوازی می فرمایید.

حالاااااا بیایید بشتابیم به جنگ فلسطین علیه اسراعیل. درسشم داره تو دانشگاهها تدریس میشه ۱۳۲ واحدی.

آقا من هر کار می کنم باور نمی کنم دنیا همه مریضی فراموشی گرفته باشند و انرژی اتمی و البته صلح آمیز (این "آمیز" ش من رو کشته) ما رو کلا فراموش کرده باشن. حالا ببینید کی می گم این سکوت بوداره و بوی گندی هم می ده. یه چیز دیگه ببین گلمریم جان اینکه می گی به جوراب گیر دادن واقعا یه درده اگه یکی باشه که درکش کنه. مسله جوراب یا مانتوی من تو فرودگاه امام و این حرفها نیست مسله اینه که آخه چند سال با یه چرندیات و مهملات کله مردم رو داغ کنی. همش شل می کنن و سفت می کنند مگه زن و مرد آخه چقدر گندهست. اینها همش سرکاریه. اونی که اون بالا نشسته و ماهارو داره بازی می ده می دونه چی کار کنه. آره آقا جان خوش می گذره ؟ بخور بخور بابام جان دولوپی ام بخور . ببینم بوی غلیظش و رنگ سیاهش اذیتت نکنه جانم. ببینم قرنهاست که دنیا به کامته نه. می گی نه از سنگ شکسته های پرسپولیس بپرس. هیچ سندی رو ندیدم این جور واضح حرف بزنه حتی این ژاپنی پیر همراهمم درکش کرد. کاش یه سنگریزه هم می شد ما برای فرزندانمون بذاریم. 

خیلی ذوق دارم چون برای یه سفر کاری باید برم توکیو و این یعنی اینکه اگه این ژاپونی های عزیز اجازه بفرمایند بیشتر می یام اینجا. خوب سفر کاریه دیگه

راستی طرح مزاحم عزیز کاملا با موفقیت انجام شد( ظاهرا) ولی به دلایل شخصی محفوظ می ماند برای مدتی. بعدا به کسی که باید می گم. زهره و دوستانی که مایلید بدونید در مورد آی پی ... اگه یه میل حتی خالی هم بفرستید بهم خوشحال می شم بعد بیشتر این روشها رو با هم بررسی می کنیم ولی به دلایلی اینجا دیگه نمیشه.

همگیتون رو دوست دارم ربابه ر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:43  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

لیلی گفت : موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است؛ شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: من از این پل گذشته ام. آن که می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکشی ست. بی سوار و بی افسار.عنانش را خدا بریده؛ این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

 

 

 

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست؛ اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.

 لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را. خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

 خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

 عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

 خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظرآهاری

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام . چند روزه که دارم فکر میکنم این مطلبیو که میخوام بگم، بنویسم یا نه؟ آخه گفتنش سخته. انتقاد کردن بدون فحش خوردن مشگله! پس چطوره اول سری بزنیم به صحرای کربلا و ببینیم نوشتنمون میاد یانه؟ تقریبا دو هفته است که هر روز میرم کلاس زبان. واقعا سخت بود ولی به زحمتش می ارزه. تا دیروز مامانم پیشم بود . البته اخلاق گند منو که میشناسید. نمیتونم مدت طولانی با کسی همزیستی مسالمت آمیز داشته باشم! بنابراین همشم مامانم اینجا نبوده. ولی این چند روزه آی غذاهای مامانم حال داده. آی حال داده. دیروزیه که دیگه اخرش بود. از این کتلت کپل خوشمزه ها هستا، نه اون نازک سوخته بی میزه ها! از اون کپلای چرب و چیلی که همچین تو دهنت که میذاریشون آب میشن. جاتون خالی با سبزی خوردن و ماست و اینا کلی حال داد. همراه با سریال "در قلب من " و مقادیر متنابهی گوشکوب و آبگوشت و این صوبتا! یادتون که نرفته بعد از سریال "در پناه تو" که تو سالهای ۷۵-۷۶ حسابی گل کرد و اولین سریالی بود که از هنرپیشه های خوشگل استفاده میکرد،  حمید لبخنده این سریالو هم ساخت با همون بازیگرا ولی خیلی دوغکی و آبکی و ایناست. از امروز هم ما رسما برای نی نی مون یه ننی خوب پیدا کردیم! حالا بعدا اگه دوام آورد و همدیگرو نکشتن معرفیش میکنم. جونم براتون بگه که یه مدتیه نیلوفر عزیز داره جور همه مارو میکشه و این وبلاگو به هر قیمتی سرپا نگه داشته. ولی راستشو بخواید من خیلی با پستای طولانی  که با شعر و نوشته از این و اون ر شده موافق نیستم وتقریبا همه این نوشته هارو رد میکنم تا به نوشته ای راجع به اصل حال یه دوست برسم و یا نظراتشو مربوط به یه موضوع بخونم و حال کنم.وبلاگهایی که فقط شعر و نوشته از جاهای دیگه کپی میکنن خیلی به نظرم جالب نیستند. مطمئنن هر کدوم از ما کلی حرف نگفته و جالب توجه داریم که با کمی صرف وقت و حوصله میتونیم برای دوستامون در موردشون بنویسیم.کاشکی دوباره اینجا تبدیل به مکانی برای نوشتن شادی ، آزاده ها، ربابه ، پرشنگ و بچه های کم کاری مثل شهرزاد، مژده، بیتا، شهره ، مریم و بقیه بشه. راستی دکتر مهندس بیتا نمیشه یه جایی این گوشه کنارای وبلاگ باز کنیم برای نوشتن شعرها و کلمات نغز  که کسایی که به این جور نوشته ها علاقمندند اونجا بنویسند و بخونن؟ البته اینا فقط نظر بود و خوبی این وبلاگ به اینه که منم میتونم مثل گوچا ساز مخالف بزنم. زیاده عرضی نیست

گلمریم

پی نوشت: شیوا جون دستت درد نکنه شعر قشنگی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

دوستان عزیز سلام.

امروز صبح که وبلاگ رو باز کردم دیدم در این کمتر از یک هفته ای که من مسافرت بودم اینقدر مطلب نوشته شده که نمی شه همه را یکجا خواند. نیلوفر جان دستت درد نکند.

دیروز تولد دختر گل من بود. نازنین زهرای من دوساله شد. زهرا الان می تونه جملات ۳ کلمه ای بگه ولی بعضی کلمات سخت رو هنوز نمی گه.

به  مناسبت دوسالگی زهرا ما از آخرین فرصت بلیط ۱۰ درصدی او استفاده کردیم و یه مسافرت به شیراز رفتیم از شانس من هوا بسیار عالی و خوب بود و بسیار خنکتر از تهران. (خود شیرازی ها به شانس من اعتقاد پیدا کردند!) مسافرت خیلی خوبی بود. جای همه خالی. به خصوص برنامه های اولین جشنواره تابستانی شیراز(۱۵ تیر لغایت ۱۵ شهریور )

نیلوفر جان فکر کنم یک فیلد دیگه باید به مناسبت هات اضافه کنی و تاریخ تولد بچه ها و بعد هم نوه ها و . . . را نگهداری. از اینجا تولد همه مردادیها رو تبریک می گم.

بیتا جان من هم بابت قبولی دکترات بهت تبریک میگم برات کامنت هم گذاشتم.

فریناز جان مرسی از موضوع جالبت. بازهم مزاحمت میشوم.

لیلا جان لینکی که داده بودی عکسهای خیلی ناگواری داشت. فکر می کنی چکار میشه کرد؟

نیلوفرجان لینکی که داده بودی آنقدر مراجعه کننده داشت که نتونستم بازش کنم و پیغام می داد که چند دقیقه دیگه دوباره سعی کنید. شاید بعدا بشه دید.

زهره م

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:41  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

هرگز ريسمان اميد را رها مكن.
وقتي احساس مي كني كه ديگر تحمل نداري،
جادوي اميد است كه به تو نيرو مي دهد تا راه را ادامه دهي.
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده،
تا آن زمان كه باور داري: توانايي،
دليلي داري تا بكوشي.
هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده،
بر آن چنگ بزن،
آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود.
اين ثروت مادي نيست كه پيروزي يا شكست را رقم مي زند.
پيروزي و شكست در چگونگي احساس ما نهفته است.
احساس ماست كه ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد.
روا مدار كه لحظه هاي نا خوشايند بر تو چيره گردند.
صبور باش و ببين كه آن ها در گذرند.
در ياري جستن از ديگران ترديد مكن.
امروز يا فردا،همه بدان نيازمنديم.
از عشق مگريز
به سوي آن بشتاب
چه...
عشق ژرف ترين شادي هاست.
چشم به راه آنچه كه مي خواهي، نمان.
بلكه با تمام وجود آن را بجوي،
و بدان كه زندگي در نيمه راه با تو ديدار خواهد كرد
اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهاي تو همسو نشدند،
تو راه گم نكرده اي،
هر آينه كه چيزي نو از خود و زندگي بياموزي،
بدان كه پيش رفته اي.
داشتن احساس نيكو به زندگي،در گرو داشتن احساس نيكو به خود است
هرگز خنده را از ياد مبر،
و غرور نبايد مانع گريستن تو شود.
با خنديدن و گريستن است كه
زندگي معنايي كامل مي يابد....

 ارسال e-mail  از:  Dream-Land Group 

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:49  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |