تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود

نوشتنم نمیاد. (خوب مگه مجبوری ؟) آره. میدونم اگه دوباره ننویسم شاید دیگه هیچوقت نشه نوشت. هرچند که کسی چیزی از دست نمیده ولی خودم چرا. امروز زیاد سرحال نیستم. دلیلشم خیلی شخصیه. سعی میکنم شیفت کنم. یعنی دستمو بذارم رو کلاج و دنده رو عوض کنم. این یه تکنیکه که تو کلاسای بنیان یاد گرفتم. مدام دارم شیفت میکنم و سعی میکنم خوشبین باشم. کمی احساس بیهودگی میکنم. بعد از کلی مربای آلبالو پختن و شربت گرفتن و دلمه برگ درست کردن و خلاصه در آغوش زنان ساده کامل بودن و بعد برگشتن به خونه دوست داشتنی خودم حالا این احساس ناخوشایند به سراغم اومده. بگذریم. راستی بالاخره منم قبول کردم که طعم گیلاس از آلبالو بهتره. خصوصا  این آلبالوهای پیوندی جدید که بین آلبالو و گیلاس سرگردونن. فقط ترشن و درشت . ولی شربتشون همچنان خوشمزست. خوب این هم بحث غمگنانه ای در خصوص ارجهیت گیلاس بر آلبالو. پرشنگ جون امیدوارم قبل از اینکه من همه شربتارو خودم تنهایی بخورم و همه مرباهارو ببخشم به این و اون ببینمت.

گلمریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه دوستان. مردم انقدر صفحه جدید باز کردم! چقدرحرف نخونده دارم!  دوباره برمیگردم. فقط خواستم بگم که زنده ام و همین دوروبرام. حرف زیادی نداشتم که نیومدم . یه خورده هم گرفتاری. مهرناز جون خوشحالم که اومدی. پرشنگ جون دیشب تو خوابم بودی و با بقیه برو بچ رفته بودیم بیلیارد!

گلمریم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:20  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

"گلاره عزیزم تولدت مبارک"

دلم خیلی برات تنگ شده، امیدوارم همیشه خوشحال و موفق باشی.

                                                                             ماندانا                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
گریه کردن یادم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:48  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همگی

دوستان عزیزم.من یک چند روزی مسافرت بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم.احساس میکردم از همه جا بی خبرم(البته منظورم از همه جا همین فرزانگان ۷۳ خودمونه!!!!!)بچه ها من سفر خیلی خیلی زیبایی داشتم.از همه لحاظ!دلم میخواد براتون از کندلوس و زیبایی هاش بگم شاید شما هم تشویق بشید ویک سفر به کندلوس برید و مثل من سرشار از حس خوشبختی و شادابی برگردید

ما آخر هفته به کندلوس رفتیم.یکی از روستاهای بسیار مرتفع مازندران که من خودم تا حالا اسمشو نشنیده بودم.منطقه ای با مناظر طبیعی بی نظیر،با آب و هوای فوق العاده عالی.به قول سهراب سپهری تمام راه به یک چیز فکر میکردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد.کوه ها چند رنگ بودند و آسمان آنقدر آبی و به من نزدیک که احساس میکردم که خدا داره از پشت ابرها به من نگاه میکنه و بهم لبخند میزنه.درست بر خلاف وقتی که بین یک عالم ماشین و آدم وسط ترافیک تهران احساس خفگی بهم دست میده و با خودم میگم یعنی اصلا" خدا بین این همه آدم منو میبینه و به قول معروف قاطی پاطی نمیکنه!!!!!

در ابتدا که وارد کندلوس میشید یک رستوران محلی خیلی زیبا قرار داره که با سر گوزن های شکار شده،چپق و سایر تزئینات چوبی مخصوص شهرهای شمالی تزئین شده و غذاهای نسبتا" خوبی هم داره.این رستوران به پارک زیبای کندلوس اشراف داره که این پارک خیلی خیلی با صفاست و با آلاچیق و میز و نیمکت های چوبی خیلی قشنگتر شده.از این پارک کوچه های تنگ و باریکی پر از درخت های میوه به سمت روستا میره .با خانه هایی با سقف های شیروانی که تماما از سنگ و چوب ساخته شده و جالب این که به جایی میرسی که تعداد زیادی پله سنگی قرار داره که باید از اون ها پائین بری تا برسی به قلب روستا.که در اونجا تعداد خانه ها و خانوارها بیشتره.در وسط روستا یک امامزاده قرار داره که یک برکه آب زلال و خنک از اون جا به سمت روستا حرکت میکنه.

یکی از روستا زادگان به نام دکتر جهانگیری که الان ۶۳ ساله و میلیاردر است،در جوانی برای تحصیل به تهران آمده و سپس به امریکا رفته و دکترا گرفته(فکر کنم شیمی).اهالی روستا بهش خیلی افتخار میکنن.او با سرمایه شخصی خودش یک موزه ای در کندلوس بر پا کرده که ما حدود ۲ ساعت در موزه بودیم و از تماشای اون سیر نمیشدیم.موزه که خودش از منظره بسیار زیبائی برخورداره پر است از عتیقه های قدیمی مربوط به کندلوس و همچنین از اون جایی که کندلوس از شکار گاههای سلاطین قاجار بوده و گوزنهای زیادی داشته دستخط پادشاهان قاجاری،قباله های ازدواجشون،فرمانهایی که صادر میکردند رو به چشم دیدیم و صدای مظفر الدین شاه رو که برای اولین بار در ایران روی صفحه گرامافون ظبط شده بود شنیدیم،همینطور عکس زن n ام ناصرالدین شاه که اهل کندلوس بوده و .... و ... که واقعا" نمیتونم تعریف کنم که این موزه چقدر دیدنی بود.

از همه جالبتر ماجرای عشق یک دختر به نام مینا و یک پلنگ به همدیگر است که حدود ۱۰۰ سال پیش در این ده اتفاق افتاده و خودش قصه مفصلی ست و اهالی ده ناراحت میشن اگر باور نکنی و بگی این قضیه افسانه ست.انگار یک رمان هم در این مورد نوشته شده که من تصمیم دارم ظرف چند روز آینده حتما" بخونمش چون الان برام خیلی جالبه که بدونم اصل داستان چی بوده.ما از خانه مینا هم دیدن کردیم که البته درش قفله و مردم میگن درش برای همیشه قفله چون عشق واقعی همیشه قفله و راه رسیدن به معشوق بسته ست!!!!

قابل توجه دوستان پزشک و داروسازم این که کندلوس مرکز پرورش گیاهان دارویی کشور هست و بازدید از مزارع کشت این گیاهان خودش خیلی خیلی جالب و دیدنیه.

نمیدونید انگار در تمام طول سفر یکی شعرهای سهراب رو در گوشم زمزمه میکرد

یک نفر باز صدا زد ""شیوا""

کفشهایت کو؟

باید امشب بروم

دورها آوازیست که مرا میخواند

و چنان بیتابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

برم تا سر کوه................

با اجازه از سهراب سپهری!!!   شیوا

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 3:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
در پست موقت می تونید اطلاعاتی در مورد آی پی اون مزاحم پیدا کنید. اگه وقت بشه دقیق تر می شه پی گیری کرد.

ربابه ر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:43  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه دوستهای خوبم و با تشکر مجدد(؟) ـ آخه یه بار هم دیروز نوشتم ولی با وجود توصیه های ایمنی نیلوفر و باقی دوستان عرضه نداشتم نپرونمش! ـ از ماندانای عزیز و نیلوفر گل که استارت این وبلاگ رو زدند(خسته نباشم بعد از صد سال!!)و دیگر شاگرد زرنگهای وبلاگ که با حضور همیشگی و گرمشون چراغ اینجارو روشن نگه میدارن.دست همگی درد نکنه و خدا قوت.

آزاده عزیز  از سالهای مدرسه گفتی و ازسیستم کهنه  و پوسیده ای که به قول تو در طول ۷ سال سعی کردند استعدادهای منحصر به فرد همه ما رو در دو قالب ریاضی و تجربی بچپانند(!) و از عدم  اعتماد به نفسی که در من وتو وجود داره و اینکه اونو میراث فرزانگان میدونی . تصور میکنم میتونم درک کنم که در رابطه با این قضایا چه احساسی داری و چی فکر میکنی .من هم کم و بیش با  حسی که تو وبقیه ازش صحبت کردید دست به گریبانم.  من هم فکر میکنم که سازمان پرورش  استعدادهای  درخشان در زمینه پرورش این استعدادها نه تنها شق القمر نمیکنه بلکه انتظارات معقولی رو که ازش هست هم براورده نمیکنه.من هم مثل تو معتقدم که خیلی از ما اگه توی مسیر دکتر و مهندس شدن نیفتاده بودیم و اگر    استعدادهای درونیمون شناخته و شکوفا شده و پرورش یافته بود امروز حال و روزمون بهتر از این بود و فردای مملکتمون امیدوارانه تر.

اما با تمام این حرفها معتقد نیستم که در این سیستم کهنه و ظاهرا ناکارامد در طول آن ۷سال (و یا قبل و بعد از آن) دستهایی در کار بودند که سعی کردند جلوی شکوفایی استعدادهای من و تو رو با چپاندن آن در دو قالب ریاضی و تجربی بگیرند. فقط میتونم بگم متولیان امر و دست اندر کاران این سیستم (اگر بشه اسم سیستم روش گذاشت!) آنطور که باید و شاید سعی نکردند و یا حداقل نتونستند (خودمونی تر بگم عرضشو نداشتن) در شکوفایی استعدادهای امثال ما نقش موثری داشته باشند .فقط همین! که البته این هم کم نیست و ممکنه بگی اگه این توان و کارایی رو در خودشون نمی دیدند تشریف میبردند خونشون و جا رو برای آدمهای با عرضه تر خالی میکردند. (این هم حرفی است که البته خیلی هم نمیتوان مطمئن بود که چنین آدمهایی جاشون رو پر میکردند!) شایدم بگی با این تفاسیر بهتره در سازمان رو تخته کنند و خیال همه رو راحت! (شایدم هیچ کدوم اینا رو نگی) البته سازمان با این دومی  الان چندین ساله که داره دست و پنجه نرم میکنه و بعید  هم نیست دیر یا زود همین بلا سرش بیاد.  من ادعا نمیکنم(و حتی تصور هم نمیکنم ) که سازمان ما و متولیان اون کارشون رو خوب انجام میدن. اما اینو هم میدونم که این سازمان هم مثل ما زخم خورده ئ سیستم معیوب و از کار افتاده آموزشی مملکتمونه و مجبوره برای حفظ بقای خودش در این سیستم کج دار و مریز رفتار کنه و خلاصه حکایت اون مارماهی ای شده که نه این تمام و نه آن!

من از نظر تخصصی سوادش رو ندارم ولی میدونم که موضوع جداسازی کودکان تیزهوش(و همینطور کند ذهن )و آموزش ویژه به آنها در مدارس خاص (و غلط یا درست بودن آن) سالهاست که در دنیا مطرحه و در حال حاضر بیشتر کشورها تکلیفشون رو با این مسئله روشن کردند. تا جایی که من میدونم(اگر درست درسهایی رو که ۲ سال پیش برای کنکور روانشناسی خوندم یادم باشه!) اغلب کشورها جداسازی رو مطرود میدونند ومعتقدند که   کودکان تیزهوش(و همینطور کند ذهن )بایستی حتی الامکان در  مدارس معمولی و در کنار دیگر کودکان درس بخوانند و در عین حال از آموزشهای ویژه نیز بهره مند شوند. اما کشورهایی هم هستند که بدلیل نداشتن امکانات سخت افزاری و نرم افزاری آموزشی وسیع که لازمه چنین سیستمیست ترجیح میدهند به جداسازی این دانش آموزان  از مدارس عادی اقدام کرده و با صرف هزینه و امکانات محدودتر به آموزش آنها بپردازند.

آموزش و پرورش ما هم که قربونش برم و فکر نمیکنم نظریه و اینجور حرفها تو کارش باشه مونده همینطور پا در هوا و بلاتکلیف! و بدا به حال آن بندگان خدایی که قراره این موجود بلاتکلیف  براشون تعیین تکلیف کنه که اصلا قراره باشند یا نباشند و در صورت بودن تحت چه شرایطی حق نفس کشیدن دارند؟

بعد از همه این پرت و پلاها میخوام بگم با وجود تمام تناقضات و مشکلات موجود و همه ایرادات اساسی که سیستم آموزشی ما بطور عام و آموزش و پرورش تیزهوش ما بطور خاص داره هنوزم به عقیده من غربال کردن استعدادهای برتر وآموزش آنها در مدارس خاص حتی در شرایط نامطلوب فعلی بهتر از دست روی دست گذاشتن و منتظر ماندن به امید  ایجاد تحول اساسی در سیستم آموزشیست .(کاچی بهتر از هیچی) از نظر شخصی هم از اینکه سرنوشت فرزانگانیم کرده دلخور نیستم و اگر روزی هم دختری داشته باشم (احتمالا تیزهوش!؟) فکر میکنم ترجیح بدم در چنین مدرسه ای درس بخونه مگر اینکه تا اون روز  سیستم آموزشی ما    تغییرات اساسی بدرد بخوری بکنه که بعید بنظر میرسه.                            واما در مورد فرزانگان ـکه ۷ سال در آن به عنوان یک دانش آموز و ۷ سال هم   به عنوان یک معلم روزگار گذروندم ـ فکر میکنم مدرسه ما مطلوب ترین شرایط خودشو از نظر مدیریت  آموزشی در زمان مدیریت خانم حائری زاده داشته. گر چه هیچ وقت شرایط آرمانی و حتی مطلوب بنوده ولی بهر حال  با تغییر و تحولات پی در پی مدیریت و کادر آموزشی فراز و نشیب های مختلفی در این زمینه ایجاد شده که متاسفانه صرفا قائم به فرد بوده نه بدلیل بروز تغییرات در سیاستگذاری های عملی ونظری در سیستم.                                                                                                                                          به همین خاطر چندان قابل پیش بینی که شرایط ۵ یا ۱۰ سال دیگه چه جوریه .با تمام وجود این من فکر میکنم شاید اگر نسل ما یک کم دست و پنجه نرم کردن با ناملایمات روزگار رو بیشتر تمرین کنه ، یک کم دیر تر از  کوره در بره و بیشتر همت کنه ، یک کم بیشتر خودش رو باور کنه و روی همکاری و همفکری همدیگه حساب کنه (و مثل بنده فقط شعار نده) اوضاع می تونه خیلی بهتر از این باشه . 

در مورد اون مساله بغرنج عدم اعتماد به نفس(و یکی دو مطلب دیگه)هم حرفهایی داشتم که میخواستم بزنم ولی پر حرفی مجال نداد و این پست بدجور طولانی شد .میگذارمش برای یه فرصت دیگه که هم شما حوصله خوندنش رو داشته باشین و هم من با این سرعت سرسام آور تایپ کردنم حوصله نوشتن.

آزاده عزیز:ممنونم که سراغم رو گرفتی و مجبورم کردی تنبلی رو کنار بگذارم و از لاکم بیام بیرون. ببخشید که پر حرفی کردم. راستی! کسی از نشید ، سپیده خردمند و نسرین حسین پور خبری داره؟                                                                                                                         مهرناز
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

ببخشید ولی حالا که فهمیدم زیدان چرا اون کارو کرد حیفم اومد بهتون نگم:

میدونید چرا زیدان اون کارو کرد؟ آخه وقتی اون ایتالیاییه ( ماته راتزی) از پهلوش رد شده بهش گفته: ببینم این علی دایی که میگن، تویی؟!!!!!

نیلوفر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:4  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

من دیگه دارم خل میشم از این همه کاری که به نظر خودم بی معنیه. اما این وسط به خبری که هم اینک به دستم رسید توجه کنید:

یک ای میل از طرف گلسا به دستم رسیده که گفته اخبار رو از وبلاگ میخونه و شماره تلفن یکی از بچه ها رو از من خواسته بود. گلسا جون این رو نوشتم که بدونی منتظر نوشتنت هستیم.

 طبق اطلاعات قبلی پرشنگ الان باید تهران باشه. سحر هم که گفته ۱۰ مرداد میاد. مهسا لطفا اعلام کن کی می آیی چون قراره یک دوره ویژه به افتخار شماها داشته باشیم. لطفا اگر کس دیگه ای هم داره میاد تاریخش رو بگه که قرارمون رو تنظیم کنیم.

ضمن تبریک برد تیم ایتالیا و اخراج برادر متعهد و مسلمان، جناب زیدان اعلام میکنم که سرکار خانم دکتر شهره خانوم بالاخره قبض موبایلشون رو پرداخت کردند و در دسترس هستند. میتونید زنگ بزنید و هرچه فریاد دارید سر ایشون بکشید!!

ببخشید من باید برم. نیلوفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:36  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

چشمان ما بسیار بیشتر از آنچه که مغز ما از آن معنی می سازد دریافت می کنند .  چشمان ما مثل یک دوربین تصویر کاملی را برداشت می کنند ولی مغز ما تنها بخشی را آگاهانه  تفسیر می کند که با الگوهای موجود در آن منطبق است. ما واقعیت را می آفرینیم.  در واقع شاید اگر خاطرات این همه ذهنمان را ابری نکنند ، ما قادریم دنیای دیگری را به چشمهایمان ببینیم.

دنیای کوچکتر از اتم ، یک فانتزی خلق شده توسط فیزیکدانان است که آنرا برای توضیح تئوری هایشان خلق کرده اند. ما نمیتوانیم از الکترون حرف بزنیم که در جایی حضور دارد ، بلکه فقط از احتمال حضور آن در یک فضای بسیار بزرگ نسبت به حجمش سخن می گوییم. الکترونی که بین وجود داشتن و نداشتن در حال پرش است.  ماده ثابت و قابل پیش بینی به نظر می آید در حالیکه ذرات پدیدار می شوند و ناپدید. اما وقتی ناپدید می شوند ، به کجا می روند؟ شاید به دنیای دیگری می روند که در آن فیزیکدانان با همین سوال مواجه هستند.

دنیا حیطه وسیع و بیکرانی از "امکان" است . امکانات پایان ناپذیر. با توجه به ساختار اتم، دنیا بیشتر خالی است.   تئوری نا محدود بودن ذرات می گوید که یک ذره در آن واحد می تواند در دو مکان یا بیشتر حضور داشته باشد. وقتی نگاه نمی کنیم ، دنیا امواجی از "امکان"  waves of possibility است. اما وقتی نگاه می کنیم دنیای ما ، ذرات تجربه شده particles of experience است. بنابر این دنیایی خارج و مستقل از "نگاه ما" وجود ندارد. این الگوی کهنه که دنیا بدون انتخاب ما وجود دارد ، دیگر با فیزیک کوانتوم سازگار نیست.  ما در هر لحظه به عنوان ناظر دنیایمان را  همآفرینی می کنیم .

"every moment we are co-creating our reality"

ناظر نمی تواند نادیده گرفته شود. ناظر بر میگزیند که از تمامی امکانات موجود کدامیک  به عنوان واقعیت تجربه شود.  اگر واقعیت بدون ما هم وجود داشته باشد و کامل باشد ، ما قابل صرف نظر هستیم. این فلسفه فعلی حاکم بر ذهن بشر است. در حالیکه فیزیک کوانتوم دیگر این را به رسمیت نمی شناسد. در دیدگاه جدید ، ما تجربه را انتخاب می کنیم. ما  آفرینندگان واقعیت خودمان هستیم.

ذهن ما حتی بدن ما را می آفریند. ما با خالق یکی هستیم. اندیشه هر انسان می تواند میدان کوانتوم را تحت تاثیر قرار بدهد. واژه ها،اندیشه ها و افکار حتی ساختمان کریستالهای آب را به سادگی تغییر می دهند. تصور کنید ما که ۷۰٪ از آب ساخته شده ایم ، واژه ها و اندیشه ها چطور می توانندما را تغییر بدهند.

این ها نت های من از فیلم ما چه می دانیم "What the bleep do we know " بودند . ترجمه ناقص و دست و پا شکسته از نت های با عجله نوشته شده از این بهتر نمی شد. نمی دانم چقدر توانستم منتقل کنم ولی من تا یکی دو هفته خیلی محو این فکر ها بودم.  توانایی عجیبی که در این نگاه تازه ( البته نه چندان هم تازه)  هست زیبا و ترسناک و پر مسئولیت است. من برای بار چندم ، دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم. مخصوصا کسانی که به یک "هل" داده شدن اساسی احتیاج دارند. اگر در ایران پیدا نمی شود زود سفارش بدهید که مهسا با خودش بیاورد! ( مهسا جان ، این هم انتقام من از تو به جرم ننوشتن!)

آزاده ط

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اگه کسی فهمید این زیدان چرا اون یکی رو زد به ما هم بگه لطفا.

به هر حال فوتبال بازهم تموم شد و جای شور و هیجانش خالی میشه.حیف!

راستی گلمریم کجایی؟ امیدوارم خوب باشی. لطفا بنویس.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها سلام

۱-  اینو نوشتم که اگه شما هم مثل من شک کردید و یک سری به اینجا زدید خیالتان راحت بشود.

"وبلاگ صحیح و سلامت است. لازم نیست چک کنید."

۲-  فریناز جان می خواستی بهم موضوع معرفی کنی من منتظرم.

۳-  چندوقت پیش یک ایمیل به عنوان یاد ایام براتون فرستادم فکر کنم توی بالکتون رفته باشه چون از این ایمیلهای فرواردی بود. حتما ببینیدش عکسهای کارتونهای زمان کودکی است!

خوب و خوش باشید

زهره م

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:5  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

ببخشید من حسابی مشغول تهیه اون گزارش کذایی هستم و نمیتونم بنویسم. فقط میدونم که حسابی سر کار گذاشته شدم!! برای یک پروژه میلیاردی که به نظر من توی شرایط فعلی کلاْ پول دور ریختنه باید سر چند صد تومنها کاهش قیمت داشته باشیم! برای همین کل گزارشی که طی هفته قبل اون همه وقتم رو گرفته بود هم باید بازبینی بشه و کلی کاهش قیمت باشه و هم فرمت گزارش دهی عوض بشه و تا چهارشنبه حاضر باشه و این یعنی تمام وقت در خدمت این گزارش بودن و به هیچ کار دیگری نرسیدن. با اعلام عذرخواهی فراوان و آرزوی سلامتی برای دوستان.

آزاده عزیز: به نظرم بشر خیلی زود به راحتی و چیزهای خوب عادت میکنه و حاضر نیست از دستشون بده و اگر از دست بده سعی میکنه با بهترش جبران کنه. مثلاْ تا وقتی از هم خبر نداشتیم که خوب، نداشتیم! اما از وقتی عادت کردیم مرتب حرف بزنیم و شنیده بشیم و از هم باخبر باشیم دیگه تحت هیچ شرایطی این رو از دست نخواهیم داد. اگه وبلاگ نباشه هم بالاخره یک جوری یک راهی پیدا خواهیم کرد. مگه نه که وقتی که اورکات فیلتر شد رفتیم سراغ قزاق و بعد از اون سر از وبلاگ در اوردیم و هر روشی به مراتب بهتر از قبل بود؟! پس مطمئن باش راهشو پیدا میکنیم! مثلاْ یک زمانی اسم تیزهوش روی ما بود! راستی یک فرق بزرگ من با شما که به نظرم عیب بزرگیه برام اینه که خیلی به گذشته فکر میکنم و حتی تحلیل میکنم و اگر این نبود و اون نباشه میکنم. برای همین وقایع خیلی کوچیک هم برام مهمه و به خوبی یادم میمونه. اما این اشتباه محضه و آدم باید با احترام و عبرت از گذشته به آینده نگاه کنه.

گل مریم عزیز: غیبتت دیگه داره نگران کننده میشه!

راستی یک خبر خوب: مهرناز هم زنگ زد و رمز عبور را گرفت. یعنی خوشحال باشید که به زودی مینویسه!

خوش و خرم باشید: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

امشب ، هم خیلی کارهای لیست شده - فرزانه جان، این هم از دردهای مشترک است که در آن مطمئن باش تنها نمانده ای به درد ! - دارم که نکرده ام و هم حرفهای لیست شده ای برای نوشتن در اینجا که همش گفته بودم بعدا می آم و سر فرصت می نویسم. ولی در بین این همه ، یک هو این سوال به کله ام زده که آینده این وبلاگ چی میشه؟

این وبلاگ تا کجا دوام می آره؟ اگه متوسط عمر ماها ۸۵ سال باشه و اکثرمون تا ۷۵ سالگی هنوز کر و کور نشده باشیم، آیا در سال ۲۰۵۰ میلادی و ۱۴۳۰ خورشیدی هنوز اینترنت همین ماهیت رو داره یا اینکه وبلاگ دیگه منسوخ شده ؟ سعی کردم به خاطر بیارم که قبلا و در گذشته نه چندان دور دنیا بدون اینترنت چطوری بود؟ برام عجیب بود که چه وابستگی و عادتی در همه ما به این دستاوردهای تکنولوژیکی ایجاد می شه . حتی به یاد آوردن گذشته بدون اینها سخته. این فقط کار حافظه نیلوفره!

اما تا قبل از تحولات بزرگ و عجیب و غریب آینده های دورتر ، جذابیت حرفهای این جا تا کی و برای چه تعداد از ما باقی می مونه؟ تا حالا به قول کیمیاگر ، "شانس تازه کار" بوده ولی بعد از این چی؟ آیا روزمرگی و دلزدگی کم کم به اینجا هم نقب می زنه؟

تولدهای ۴۰ سالگیمون چجوری می شه؟

بدون این که قصد ضدحال بودن یا آیه یاس خوندن داشته باشم ، یک "امکان" که خیلی زود به ذهنم اومد رو می گم. تصور کردم که ممکنه یکی دو سال دیگه در اثر کسادی این جا آرشیو شه و تا روزی که سرور بلاگفا نمرده این آرشیو قابل دسترسی باشه...بعدش هم احتمالا نیلو یک کپی از همه چیزا رو یه جایی نگه می داره. شاید حدودای ۵۵ سالگی که بازنشستگی هم نزدیکه یک ریونیون واقعی داشته باشیم و اونوقت نیلو آرشیوشو رو می کنه و هممون به این که چه چیزای مسخره ای برامون مهم بوده می خندیم و حسرت میخوریم که ای کاش بهتر از دورانمون استفاده کرده بودیم!

البته یک "امکان" دیگه هم اینه که این جا به محبوب ترین سایت ایرانی برای تبادل افکار و اندیشه های نخبگان و روشنفکران و بالاتر از آن تمام اقشار و طبقات تبدیل شه.....ممکنه!

هردو "امکان" هم تا حد زیادی دست خود ماست.....زیاد هم فرقی نمی کنه که چی بشه. باید در لحظه بود...این جا و الان...... ولی خوب تجسم آینده از بازی های جذاب برای کله های خرابه!

آزاده ط

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:28  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
قصد بازی با اعصاب مصابتان را ندارم ولی اینجا دارند دیشهای ماهواره رو جمع می کنند.قضیه خیلی جدیه.نمی دونم تهران هم همینطوره؟به آدم احساسای بدی دست میده.واقعا آخرشه. کامنتها هم که ثبت نمی شوند.شاید این هم در همین راستا باشه. از همینجا همتون رو می بوسم:فرزانه
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:11  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
با توجه به تعدد شکایات مربوط به از بین رفتن نوشته ها هنگام انتشار در بلاگفا اینجانب تصمیم گرفتم که راه حل اختصاصی و فوق سری خود را که در این مدت از آن بهره می بردم افشا نموده وبه منسه (درست نوشتم؟) دید عموم بگذارم! حق التالیف اینجانب را به حساب شخصی واریز نمایید.

همونطور که احتمالا خیلیها قبلا امتحان کردید نمی شه توی ورد نوشت و اینجا کپی کرد و اگر تو بلاگفا بنویسید ولی به اینترنت وصل نباشید هم باز نوشته از بین میرود. بهترین راه اینه که متن رو تو صفحه بلاگفا بنویسید و بعد اونرو توی ورد کپی کیند. اینجوی یک نسخه عین اصل دارید دقت کنید که نوشته حتما بیافته چون گاهی تو ورد عکس یه کتاب می اندازه که قابل قبول نیست!  بعد بلاگفا هر بلایی هم سر نوشته شما بیاره شما زرنگتر بودین و یه نسخه ازش داشتین 

در امر خطیر وبلاگویسی موفق باشید. اصلا هم به راه حل بالا نخندید.

مریم ق

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه

مدتها بود که با دلیل و بی دلیل خیلی سراغ وبلاگ نیومده بودم (سابقا روزی ۱۰ بار اونو باز می کردم تا ببنیم کی چی نوشته). امروزم که اومدم ۲ ساعت طول کشید تا درسهای عقب افتاده رو بخونم و صد تا جواب هم می خواستم بدم که چون از بعضی نوشته ها هزار سال گذشته بود تو کامنتها ننوشتم. الانم عین بچه های درس خون نت برداشتم!

ربابه جان من هم دلم خیلی تنگ شده. یاد همه دیوانه بازیهای سال ۴ بخیر. نبودی کلی با مریم ش یاد اونروزها و کباب ترکی و پیتزای دنگی رو کردیم. راستی عکسهایی که شب احیا و نور انداختیم پیش توئه؟ اگر از احوالات بنده خواسته باشی باید به عرض برسانم که من مثل شما کوانتوم موانتوم بیلمیرم. فعلا مدرک تهرانو شریف که البته خریداری هم شده است و کاملا دست به نقده در فایل مربوطه بایگانی شده است. در حال حاضر خوشبختی بنده تو پوشک بچه ام قرار داره که کی سفت می شه کی شل! 

نیلوفر عزیز دستت درد نکنه هم وبلاگ رو اپدیت می کنی هم خبرهای خوندنی می ذاری.

آزاده جان چیزی که راجع به زبان اول ودوم گفتی شاید بیشتر از زبان شامل حال روزهایی بشه که کودکی در اونها می گذره. یکی از بستگان نزدیک ما دختریه که از ۳ سالگی تا ۱۲ سالگی تو آمریکا بوده. البته که فارسی رو عالی حرف می زنه ولی هر وقت ما می گیم فلانی عین " دراگو" ئه ( یادت می آد ببره که شونه های پهن و کمر باریک داشت) یا اسکروچ یا نمی دونم لوسیمی ما رو با تعجب نگاه می کنه.

حالا که حرف زبان شد خدمت دوستای عزیزم عرض کنم که بنده امروز امتحان ایلتس دادم و با اینکه اصلا انتظار نداشتم تونستم بعضی سوالها رو جواب بدم . بنده دو سال پیش به ضرب و زور کلاس و درس و کتاب ۶ گرفتم. ببینیم اینبار چی می شه. راستشو بخواین من خیلی به شمایی که انقدر تو انگلیسی روون هستین و ناراحتین از اینکه بعضی اصطلاحات رو نمی دونین حسودیم می شه. راستی آزاده نگفتی زبان یاد گرفتن بعد سی سال کجای مغز آدم می ره؟ احتمالا اصلا تو مخ آدم نمیره!

در مورد مشکل از دست دادن  اعتماد به نفس که شاید بعضی ها مثل من گرفتارش شده باشن من فکر می کنم غیر از اینکه ما تو مدرسه جزو شاگرد خوبا نبودیم یه چیز دیگه هم هست. به نظر من اون محیط ایزوله ای که ما توش بزرگ شدیم درسته که ما رو تو یک زوایایی خیلی پرورش داد ولی امکان برقراری ارتباط با آدمهای دیگه رو ازمون گرفت. من همون موقعا وقتی با دوستهای غیر مدرسه ایم می نشستم کمتر حرفی برای گفتن پیدا می کردم. آخه وقتی اونها از مارک لوازم آرایش یا مدل لباس فلان خواننده حرف می زدن من که نمی تونستم راجع به جان شیفته بگم! نتیجه این شد که کم کم از اونها دور شدم. راستش یه جورایی عدم اعتماد به نفس گرفتم که نمی تونم در این موارد اظهار نظر کنم. و این ماجرا همچنان ادامه داره. من هنوزم گاهی تو حرفهای روزمره کم می آرم البته الان من خیلی از هنرپیشه ها و خواننده ها رو می شناسم ولی نمی دنم چرا زنهای دورو بر من دیگه راجع به  این چیزها حرف نمی زنن و سوژه ها تغییر کرده!

شاید این یکی از دلایلی باشه که ما رو اینجا دور هم جمع کرده. یک زبان مشترک و  تجربه های مشترک.

سخنرانی دیگه بسه. برم قرمه سبزیمو بپزم!

قربان همگی

مریم ق

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:52  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
اول از همه بهار جان تولدت را با تاخیر و شرمندگی فراوان تبریک می گویم.

من مسافرت بودم و زودتر نشد به وبلاگ وصل شوم. بهار جان دیشب کلی توی زیرزمین خانه امان به دنبال عکسهای سال چهارم که تو میهمانی خانه ما داشتی گشتم که برایت بفرستم ولی آنقدر که ماشاا... مرتب هستم که هر چه گشتم نه آلبوم عکسهای قدیمی خودم را و نه آلبوم عکسهای عروسی ام را پیدا کردم. فکر کنم باید توی یک کارتنی آن زیر میرها باشد. حالا برنامه مرتب کردن و خانه تکانی زیرزمین که انشاا... بعد از قرنها انجام شد اگر آلبومهاییم پیدا شد حتما اسکن می کنم و برایتان می فرستم.

گل مریم جان دلم برای نوشته هایت تنگ شده است. شاید من برایت زیاد کامنت نگذاشتم ولی همیشه از خواندنشان لذت می بردم. می دانی من صداقت تو در نوشته هایت را خیلی دوست داشتم. اینکه به راحتی بدون اینکه بخواهی خودت را توجیح کنی از آن چیزی که دوست داری می گویی و می نویسی خیلی قشنگ است.

مهتاب جان خیلی ممنون که نوشتی. یادت باشد که همه آدمها بعضی وقتها حالشون خوب نیست. ولی مهم این است که بیشتر روزها از نوع خوبشان باشند.

من به نظر خودم خیلی کارها را در زندگی ام امتحان کردم ولی می توانم بدون هیچ شکی بگویم که سخت ترین و پر لذت ترین)most challenging and rewarding) کارش بچه دار شدن است. بعد از اینکه بچه دار شده ام هنوز نمی توانم باور کنم که چطور مامان بزرگ من ۷ تا بچه بزرگ کرد.

من شاید خودخواه تر از این بودم که بعد از بچه دار شدن کارم را ول کنم. شاید هم فکر کردم اگر کار کنم مامان بهتری هستم برای اینکه من واقعا از کارم لذت می برم و ارضا میشوم و اینطوری وقتی که با بچه هایم می گذارم خوشحال تر و مامان بهتری هستم.

من هیچ چی از روانشناسی نمی دانم و هیچ ادعایی هم ندارم ولی فکر می کنم برای اینکه مامان خوبی باشیم اول از همه باید خوشحال بود. این خوشحال بودن هم دلیل ندارد که نیاز به آپولو هواکردن ندارد. می توان از اینکه لوبیا پلو شفته نشد یا اینکه امروز دخترم از شب تا صبح توی پوشکش جیش نکرد خیلی خوشحال بود و احساس رضایت کرد.الکی خوشی هم بد نیست ها. چرا باید این چند سالی که زندگی می کنیم را سخت بگیریم. چرا نباید از هرچیز کوچک لذت برد.

نکته جالبی که نوشته بود این بود که فکر می کردی که خیلی ساده هستی و شاید مثل بقیه ملت ایران زرنگ نیستی. مثالت هم این بود که چرا بلد نبودی در سن ۱۰-۱۱ سالگی دروغ بگویی.

نمی دانم چرا در ایران بعضی ضد ارزشها واقعا ارزش شده است. چرا دروغ و دورویی زرنگی حساب می آید و آدمهای صادق پخمه فرض می شوند. 

 شهری که من زندگی می کنم (ونکوور) به قول بچه ها خیلی دهات است. شاید هم من همین دهاتی بودنش را و همین که آدمها اینقدر پخمه هستند و الکی دروغ نمی گویند را دوست دارم. همه می دانند که یک عده هستند که دوست دارند دروغ بگویند و زرنگ باشند و معمولا آنها سیاست مدار می شوند و بقیه مردم هم زندگی آرام ساده خودشان را می کنند.

من  بیشتر وقتها برای دخترهایم کتاب فارسی می خونم. اکثر آنها را باید سانسور کنم. کتاب یا دارد یاد می دهد که پیرزن کدو قلقه زن با دروغ گفتن خودش را نجات داد و یا آقا گرگه آمد شنگول و منگول را خورد و ....  بقول یکی از بچه ها اکثر کتابهای بچه های فارسی Rated است (اینجا فیلمهای بالای ۱۸ سال که یا خشونت دارد و یا سکس Rated است) آیا واقعا لازم است که بچه ۲-۳ ساله این زرنگی ها را یاد بگیرد.

من خودم به شخصه خیلی ممنون مدرسه و خانم حایری زاده هستم چون اگر اون سال سوم با پدرم صحبت نکرده بود و راضیش نکرده بود که من بروم ریاضی الان احتمالا یک دکتر افسرده بودم. ولی فقط بگویم که من در مدرسه امان حل مسایل هندسه و فیزیک و شیمی را خیلی خوب یاد گرفتم ولی در حل کوچکترین مسایل زندگی خیلی وقتها می مانم. با خودم بعضی وقتها فکر می کنم من مشکل تصمیم گیری دارم. هر وقت می خواهم یک تصمیم بزرگ در زندگیم بگیرم خودم توش می مانم و باید یکی هلم بدهد. نمی دانم آیا این مشکل شخصیتی من است یا تقصیر نظام آموزشی. شاید هم دلیلش این است که توی ایران اگر هر تصمیم غلطی بگیری هر چند در سن پایین تمام سرنوشتت عوض می شود و واقعا راه برگشت و درست کردنش خیلی سخت است. اینجا مردم راحتتر انتخاب می کنند و بعد اگر غلط بود سعی می کنند درستش کنند. مردم در سن ۴۰ سالگی تازه می روند دانشگاه و یا طلاق می گیرندو ...

فکر کنم دیگر خیلی پرت و پلا گفتم.

خوب و خوش باشید.

شادی رستمی

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 22:51  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها جون سلام.فکر میکنم دچارسوئ تفاهم کوچولوئی شدیم.اگه من از زندگی شکایت کردم منظورم اصلا فرد یا افراد خاصی نبودن.گله اصلی من از فرهنگ ماست.تا وقتی بچه ای توقع دارن خوب بخوابی نحس نباشی گریه نکنی.بزرگتر که میشی باید خوشگل باشی باهوش باشی کلی شعر از حفظ بخونی.میری مدرسه شاگرد اول باشی مدام ۲۰ بگیری.تو بهترین دانشگاه قبول بشی.دکتر و مهندس یشی.یه همسر خوب پیدا کنی که پولدار و با کلاس باشه.بچه خوشگل بزایی که باهوش و آروم باشه و.........................

بچه هایی که خودشون مادرن میدونن چی میگم.به عنوان مثال دختر منو با بچه های دیگه مقایسه میکنن و از من ایراد میگیرن.میخوام بگم وقتی توی این ۴ سال پدرم دراومد تا به اینجا رسوندمش این دایه های بهتر از مادر کجا بودن؟یا اینکه کجا به ما یاد دادن که در شرایط سخت و بحرانی روزگار چطور از خودمون مقاومت نشون بدیم و عکس العملمون سنجیده باشه؟اطرافیان من به خصوص فامیل از من توقع دارن که مدام مثل بلبل حرف بزنم .اما من همیشه فکر میکنم که حرف زدن زیاد آدمو سبک میکنه و همین باعث شده مادر شوهرم خجالت بکشه که عروسش توی بحثها شرکت جدی نداره.چون همه پشت سر هم غیبت میکنن و من دوست ندارم.

از اینکه میبینم آدمهای دور و برم دلمشغولی های دروغی دارن دلم میگیره.حس میکنم اطرافیانم الکی شادن.بیخودی میخندن.حتی وقتی خودم خوشحالم دچار تردید میشم که آیا واقعا خوشحالم؟انگا ر همه هدفشون رو گم کردن یا اصلا هدفی ندارن که دنبالش برن.دلم میخواد این اوضاع رو درست کنم چه جوری نمیدونم.

تنها برنامه ریزی من برای دخترمه که لااقل اون آدم هدفمندی از آب درآد.

قربان شما  مهتاب م

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

اون همه کاری که گفته بودم توی یک هفته باید انجام بدم منتج شد به یک زونکن پر از برگه و چند تا فایل کامپیوتری که آوردمش خونه تا برای فردا صبح یک گزارش خیلی خیلی کامل power point  تحویل رئیس بزرگ بشه. البته دلیل اصلیم برای خونه آوردن این بود که پنج شنبه مجبور نشم برم سرکار! به خاطر همین از صبح من و همسرجان پای کامپیوتر جا عوض میکنیم و حسابی مشغول بودم. از این مشغولیت به این رسیدم که ساعتی یک بار کانکت بشم و وبلاگ رو چک کنم. دیدم از صبح بیش از ۱۰۰ بازدید بوده و دریغ از یک خط که نوشته شده باشه. اول خواستم غر بزنم که اهالی چرا اینقدر کم کاری می کنید، بعد یاد وظیفه خطیر خودم افتادم که ای داد بی داد! این صد نفر از صبح دست خالی برگشتند؟!! و چون هیچ حرف خاصی به ذهنم نمی رسید که بزنم دو تا شعر از شل سیلوراستاین می نویسم. این دوتا شعر رو از کتاب ۲۵ دقیقه مهلت انتخاب کردم که ترجمه اش از چیستا یثربیه. راستی یادتونه اون قدیمها ( سال ۶۷) هنوز چیستا یثربی، این چیستا یثربی معروف نشده بود و توی مدرسه معلم گروه تئاتر بود؟ همون سال روز ۱۷ بهمن که مثلاْ روز جوانان و بالندگی بود نوبت ما( دوی پنج و دوی شش راهنمایی) بود که برنامه اجرا کینم و همزمان شد با اجرای برنامه اونها و گروه تئاتر زدند و آدابتور ارگ ریتا رو شکستند و برنامه ما رو به هم زدند؟ و بعد برای این که جبران بشه فردا ما دوتا کلاس رو با دبیرستانی ها بردند تالار رودکی کنسرت موسیقی ببینیم که از شانسمون وسط برنامه به خاطر سوت زدن تماشاچی ها رهبر ارکستر عصبانی شد و وسط کنسرت برنامه تعطیل شد؟!! یکی به من بگه که اشتباه نمی کنم و اون معلم تئاتر اون روزها همین خانم یثربی معروف است که من نوشته ها و ترجمه هاش رو خیلی دوست دارم؟ به خصوص ترجمه های زیباش از آبی کوچک عشق و نامه های عاشقانه آنتوان دوسنت اگزوپری و کتاب معروفش سلام خانم جنیفر لوپز؟....

باز زیاد حاشیه رفتم. خلاصه تایپ کردم و وقتی اومدم بفرستم دیدم آزاده ط عزیز نوشته. آزاده جان خسته نباشی.

   

پنج دقیقه مهلت

  پنج دقیقه مهلت         

    برای عاشق شدن

  پنج دقیقه مهلت       

    برای تصمیم گرفتن

  پنج دقیقه مهلت         

     که می تواند طعم زندگی تو را دگرگون کند

  پنج دقیقه مهلت

        برای این که بگویی آری

                           یا بگویی نه ...

  پنج دقیقه بیشترنیست

    زود باش

   دنیا را معطل نکن!

   چیزی بگو !....

   تا جهان دوباره از نو به دنیا بیاید!

 

    درخت محبوب من

  درخت محبوب من

  تو هم مثل منی

  مثل من، خودت را به زور سرپا نگه داشته ای

  مثل من، هوا را چنگ زده ای تا نیفتی...

  مثل من خودت را به دیوار همسایه تکیه داده ای

  تا باد تو را نبرد ...

  درخت محبوب من

  تو هم مثل منی

  تو هم شب که می شود

  روی شانه هایت قوز می کنی

  و تا صبح

  در شاخه هایت گریه می کنی ...

  آرام آرام ...

 درخت محبوب من

  مردم به چه چیز من و تو حسرت می خورند؟

  مردم که نمی دانند

  یک درخت و یک مرد

  چقدر می توانند

  بزرگ باشند

  و چقدر تنها ...

            و

               چقدر

                     تنها ...

نیلوفر

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:1  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

و حالا بقیه پر حرفی های من :

۴- شکیبای گل ، روزی که از تجربه خواهرت در نفهمیدن جک های آلمانی نوشتی ، چنان داغ دلی از من تازه شد که یک صفحه کامل تایپ کردم و البته بلاگفای نازنین پاکش کرد....تجربه من از مساله خیلی شبیه به خواهرته. جایی می خووندم که اگر زبانی را در سنین پیش از ۱۰ سالگی یاد بگیری مکان متفاوتی از مغز آن را یاد می گیرد. در بین تمام افراد بسیار با استعداد و حتی زبان دان هیچکس نمیتواند بر زمان پیروز شود و من شخصا معتقدم برای هیچ کس  زبان دوم هرگز مثل زبان مادری نیست. همانطور که گفتی فرهنگ ، حتی کارتونها و بازی های کودکی بخشی از کنایه ها و اشاره های زبان است که برای یک خارجی همیشه بیگانه خواهد بود. من این بیگانگی را مخصوصا موقع حرف زدن با تینجر ها ( سن ۱۳ تا ۱۹ ) حس می کنم. زبان تینجرها حتی در نرم افزارهای تشخیص صدا گروهبندی متفاوتی دارد. همین طور در خیلی از صحبتها اشار ه به فلان بازیگر بیسبال یا سینما هست ، یا بهمان جریان سیاسی یا فلان بخش تاریخ امریکا ، یا یک محصول قدیمی....یک خارجی ممکن است خودش را بکشد و تمام لغتهای دیکشنری را یاد بگیرد و بتواند معنی لغت به لغت آن حرفها را بفهمد ولی داستان و نکته اصلی بخشی از زندگی گوینده است که مهاجر آن را تجربه نکرده و نمی کند. این یک دیوار غیر قابل شکستن است. البته امریکایی ها به قول خودشان دیگ جوشان  Melting pot فرهنگ های متفاوت هستند و اکثرا دوستانه برایت توضیح می دهند که جا نمانی ولی تو هیج وقت کاملا همرنگ جماعت نیستی you never really fit in  . در ضمن حالا که این موضوع را نوشتم یادم آمد که یکی از زیبایی های فرهنگ آمریکایی را که از نظر من موثرترین عامل شکوفایی اقتصادی این جامعه است را ذکر کنم. این جا از همه کشورها مهاجر هست و به نسبت سایر کشورها از جمله ایران و اروپا مهاجران هم "صدا " دارند. فر هنگ و خواسته هایشان سر کوب نمی شود و به خاطر لهجه یا نژاد از کاری محروم نمی شوند. مثال ساده ای از استخدام در یک شر کت می زنم. مثلا  در ایران بین یک مهندس ایرانی و افغانی با قابلیت های کما بیش مساوی  و شاید کمی بهتر مهندس افغانی ، تحقیقا مهندس افغانی بدون آشنا شانس زیاد ی ندارد.  در حالیکه این جا من شخصا شاهد بودم که بین یک متقاضی آمریکایی که پدرش هم آشنای گروه استخدام کننده بود و یک مهندس ایرانی (توجه کنید که در یک سال گذسته هر روز یک مقاله علیه ا.ن. در نیوبورک تایمز چاپ شده و ما اصل محور شرارت هستیم ) ، مهندس ایرانی به خاطر بهتر بودن رزومه اش استخدام شد. این از دید من شایسته سالاری است که خاتمی بیچاره هی خودش را کشت به همه بگوید و حالا دوباره دولت "مهرورزی"  به قول نیلو روی کار آمده!

۵- جناب آقای بهتاش ، من فکر نمی کنم شما منظور نوشته بچه ها بوده اید. منظور از کامنت های مزاحم ، آدمهای بی ادبی هستند که بی کاری و دیگر آزاری هایشان هر از چندی این وبلاگ را هم بی نصیب نمی گذارد. برای من و فکر می کنم عده زیادی از نویسندگان این وبلاگ مهم است که حرفهایمان با بزرگتر شدن مجموعه مخاطبینش موثر تر باشد. من شخصا باور دارم که آگاهی به خودی خود هسته بنیادی تغییر است و باز بودن جریان ارتباطات ناگزیر به تغییر می انجامد . البته از آن جا که قرار است اینجا ما تمرین دموکراسی بکنیم ، من می دانم که عده ای هم شدیدا با این دید مخالف هستند و فقط انگیزه ارتباط با دوستان قدیمی را دارند و از هر لغتی مربوط یه تاثیر و موثر و ....شاکی می شوند. ولی خوب قرار است همه حق حرف زدن داشته باشند. در ضمن بستن ایرانی زیاد دارد و گمان می کنم باید در اینجا دوست و آشنا زیاد داشته باشید ولی اگر غریب ماندید و به کمک احتیاج داشتید ، خوشحال می شوم کمک کنم. اگرچه هاروارد در حال حاضر گروه دانشجویان ایرانی نسبتا فعالی دارد که اگر تا به حال با آنها تماس نگرفته اید حتما بگیرید.

۶- ریتا جان مخالف ، گرچه تو مخالفی ولی من با تو موافقم! خانم حایری سعی داشت با تشویق تنوع در بین ما یک سیستم غلط را با یک راه حل موقتی اصلاح کند. من در ین مورد نه تنها به ایشان انتقادی ندارم که خیلی هم تحسینشان می کنم. انتقاد من به سیستمی است که از نظر من بسیار غلط تعریف شده بود و حاصل آن سرکوبی استعداد و اعتماد به نفس عده زیادی بود. من هم معتقدم اگر مهتاب و خیلی های دیگر دنبال راههای استاندارد موفقیت و دانشمندی در عرف ما نرفته اند ، نباید احساس تیزهوش نبودن و بر خوردن بکنند . این احساس غلط زاییده برخورد قالبی با توانایی های منحصر به فرد و بی نظیر هر انسان است. 

بعد از سالیان سال غور و تامل اندر باب تیزهوشیت ، من به این نتیجه رسیدم تنها کسانی که یک ساپورت و مشوق قوی در خانواده و محیط داشتند توانستند با اعتماد به نفس بهتری از مدرسه فرزانگان بیرون بیایند و عملکرد بهتری داشته باشند . دو نمونه بارز در ذهن من یکی دوستی با مادری بسیار مثبت بود که همیشه در حال انرژی دادن و تحسین او بود و دیگری پدری داشت که او را یک انسان برتر و متفاوت تصویر می کرد. از قضا هیچکدامشان هم دکتر مهندس روتین نشدند ولی من به توانایی منحصر به فردشان در آنجه که می کنند باور دارم . این ها تکنیک های بسیار موثر تربیتی است که باید در مدرسه روی همه اجرا می شد. این چیزها معنی واقعی پرورش است ، نه ریاضی و زیست و فلسفه .

آزاده ط

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

بازهم با  صد سال تاخیر  می نویسم ولی چه کنیم که بضاعتی بیش از این نیست!

۱- سحر جان، ممنون که از حال و هوای جام جهانی نوشتی. من هم تجربه جالبی داشتم. برای بازی آمریکا و ایتالیا به محله ایتالیایی ها در بستن به نام "North End" رفتم. جالب ترین صحنه دیدن نسل دومی های ایتالیایی آمریکایی بود که هم طرفدار ایتالیا بودند و هم طرفدار آمریکا. تمام خیابان پر از پرچم ایتالیا بود و صدای داد و فریاد. و البته طرفداران آمریکا حتی به گرد طرفداران ایتالیا نمی رسیدند. یک کنایه هست که می گوید مردم افریقا معنی "غذا" را نمی دانند و مردم امریکا معنی "بقیه دنیا" را. و من چقدر این حرف را قبول دارم. در حالی که همه مردم دنیا خودشان را برای فوتبال می کشند ، یک خانواده معمولی نیو انگلند ترجیح می دهد کانال بیسبال محلی "Red Sox" (تیم محبوب بستن) را تماشا کند تا فوتبال جام جهانی را.

۲- پرشنگ جان، چسب الامر سعی می کنم بیشتر بنویسم. ولی یک سر است و هزار سودا و کامپیوتر ویروسی و بلاگفای ذغال سنگی که تازگی ها در نهایت ناجوانمردی زحمات پر مشقت تایپی من را به آنی بر باد می دهد! در ضمن بعداز شنیدن اخبار مربوط به آپولوی اخیر تو و بهار و کینوش و گلمریم همه مابی صبرانه منتظر خبرهای تکمیلی هستیم.

۳- گلمریم جان ، من از الان عاشق کافه تو هستم. من یادمه تو مدرسه همه ما یک روز عاشق این ایده شدیم که کافه کتاب و شعر و بحث بزنیم. اسمشم شده بود "گپ و قهوه ". فکر کنم پرشنگ این اسمو پیشنهاد کرد. من داشتم فکر می کردم یک ایده آپولویی می تونه این باشه که واقعا همه شریک شیم و همچین کافه ای بزنیم. توش می تونه یک تمی از این تیزهوش بودن کم فایده هم باشه و ایده مارکتینگش با شه مثل این وبلاگ . محلی برای همه ، بویژه نوستالژیک های استعدادهای درخشان! من مطمئنم که این  یک آپولوی خوبه و بنده به صورت ریموت پایه هر نوع ایده دادن و مشارکتی می باشم.  

 این پست طولانی شد. بقیه اشو تو پست بعدی می نویسم.

آزاده ط

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:56  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

اغلب، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آنها آن طور معامله کنند. آن ها زن را مثل یک قالی می خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پا می اندازند. پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند! زن هم، همین طور!

خلفا زن را می فروختند. مسلمان ها او را در زیر حجاب حبس می کنند. قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد او آراء مخصوص دیگر دارد. من نمی دانم چرا!   ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم. خداتمام نعایم زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی رحمی را داد، به شاعر قلب را. و به آن قلب، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن، مقهور شود.

بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی، قلب مرا محبوس کن.

اگر بتوانم این ستاره قشنگ را به چنگ بیاورم! سلسله پربرف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم، آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغییر بدهم.

ولی قدرت انسان، به عکس خیالاتش محدود است.

منهمیشه از مقابل گلها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام: قدرت آن نداشته ام که آنها را بلرزانم. در دل شبها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام. نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند.

کدام یک از این گلها می تواند در دامن خودشان یک پرنده غریب را پناه بدهند. من آشانه ام را، قلبم را، روی دستش می گذارم! کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد، ظلمت ها را برطرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد؟

تو! تو می توانی!

می دانی کدام ابرها، کدام ظلمت ها؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهومی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است. ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند.

آن گل تو بودی. تو هستی. تو خواهی بود.

چقدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم. گل محبوب قشنگ من!

                                                                                     نیما - ۸/۲/۱۳۰۵

از کتاب نامه های عاشقانه نیمایوشیج - نشر کتاب نادر

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:22  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

بچه ها اینجا  رو ببینید.این خانم گفته که تا زنده است نمیگذاره ایران به کنوانسیون حقوق زنان بپیونده. تحلیل این خبر و دلایل جاهلانه ایشون و بقیه چیزها رو میگذارم به عهده خودتون و هیچی نمیگم.( البته به نظرم چیزی هم نمیشه گفت)  فقط یکی به من بگه یعنی ریاست مرکز امور زنان و خانواده ایران یک سمت مادام العمره که تا آخر عمر این خانم متعلق به ایشونه؟! و احتمالاْ بعد از ایشون هم میرسه به فرزندشون؟!

درسته که بلاگفا چند روزه کمی قاطی کرده، هم سخت میشه وارد شد و هم خیلی از نظرات رو ثبت نمیکنه، اما به نظرتون اینجا یک کمی زیادی سوت و کور نشده؟ گل مریم کجایی؟ مریم ق خیلی کم پیدا شدی. بقیه هم خودشون زود بگن که کجان!

مهتاب م عزیز : من هم خیلی وقتها احساسی مشابه تو بهم دست میده. فکر میکنم که خیلیها هم اینطوری باشند. اما به نظرم مهم اینه که آدم در هر کاری که انجام میده بهترین باشه. حتی اگر این کار فقط پختن یک برنج ساده باشه. با توجه به این که خارج از تهران و در منقطه خوش آب و هوایی هستی سعی کن با لذت بردن از طبیعت به این دلتنگی ها غلبه کنی. میدونی من چقدر دلم میخواست یک باغچه کوچیک داشتم و توش خیار و سیب زمینی و لوبیا و گوجه و هویج و سبزی خوردن می کاشتم؟ اگر به چنین چیزی دسترسی داری جای ما رو هم خالی کن و یک کمی از محصولاتت رو توی قرار بعدی برای ما هم بیار.

 از مریم م کسی خبر داره؟ لادن کارش رو تموم کرد؟! پرشنگ و سحر بالاخره کی می  آیید؟

راستی توی اولین قرارمون که فروردین ۸۴ بود سه نفر بودند که بعداْ دیگه هیچ خبری ازشون نشد( ساتگین، شبنم و مریم شریف) کسی میدونه درچه حالن و چرا خبری ازشون نیست؟ ازبقیه که اینجا نیستند هم خبر ندارید؟

نیلوفر

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 9:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
امان از کارهای عقب مونده.هرروز که کارهای عقب مونده رو لیست می کنم آخر شب مواجه می شم با کلی کار انجام نشده.البته ناگفته نماند بخش اعظم این کارها مربوط به روزهای گذشته است.در طول هفته به امید جمعه ها هستم که تو خونه ام.ولی چشمتون روز بد نبینه به خودم می گم جمعه حیفه!!!و خلاصه روز از نو روزی از نو.امیدوارم دوستان نازنینم به این گرفتاری من مبتلا نباشند و همچون من اینقدر حرص نخورند. مهتاب جان این سوال رو از من هم پرسیدند من هم جواب دادم:سینما.بعدا فهمیدم که این سوال بسی پر پیچ وخم بوده و به این سادگی که من فکر می کردم نبوده و باید از هزار لایه تودرتو به آن فکر می کردم. دوستدار همگی:فرزانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:4  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |