![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام
اول از همه باید از دوست عزیزی که آن عکس را برایمان فرستاده بود کمال تشکر را بکنم که اسباب شعف جمعی از اهالی فرزانگان را فراهم کرد. ثانیا یک مساله مهمی هست که ممکن است قضیه مرگ و زندگی برخی از دوستان به آن وابسته باشد و بنا بر اهمیت و فوریت موضوع آنرا در متن اصلی مینویسم. من باب مقدمه باید عرض کنم که بنده پس از شناسایی کاملا موفقیت آمیز جمع کثیری از دوستان قدیمی (من جمله بهار و مهسا و افتخار) در عکس فوق الذکر (خاطرنشان کنم که عکس در اصل مربوط به ورودیهای ۷۷ بود!!) بسی در بحر مکاشفت مستغرق شدم و جان همی کندم تا خودم را نیز در عکس پیدا کنم!! ولی دیدم بالاغیرتا هر چه آسمان و ریسمان را به هم ببافم این یکی دیگر پیدا نمیشود. القصه پس از تفکر بسیار (داشته باشید IQ را!! ) به این نتیجه رسیدم که بنده که هیچ وقت در دوران راهنمایی با مهسا و بهار همکلاس نبودم پس طبیعی است که در عکس نباشم!! با توجه به استقبال فراوان دوستان عزیز از مطب بعد از اینِ این حقیر (که اگر خودمان و همه اهل و عیال را بتکانیم شاید یه زیر زمین در علی آباد ممسنی بهمان بدهند) و با احتساب اینکه ما اطبا محترم سوگند خورده ایم که به جان و مال کسی ضرر نرسانیم (حالا فایده رساندن پیشکشمان!! ) وجدان کاری بنده حکم کرد که این عرایض را به استحضار خوانندگان محترم وبلاگ برسانم تا فی الفور به فکر یک دکتر درست و حسابی برای خودشان باشند. خلاصه از ما گفتن بود. اگر با وجود خواندن این پست باز هم فردا پس فردا آمدید پیش من و من به جای اینکه خالتان را درآورم دندانتان را کشیدم دیگر پای خودتان. ارادتمند دکتر جکول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 17:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. چند تا نوشته خوب خوندم که دلم خواست شما هم یه نگاهی بهشون بندازید:
اول اینکه آیدا خانوم باغ بی برگی چند وقتیه رفته لندن و از اونجا برامون مینویسه. خبر داده که چه نشستید که تو بلاد کفر به خانومایی که بچه دار میشن مرخصی های طولانی میدن و تو اون مدت حقوق میگیرن و پرستار و پوشک و شیرخشک مجانی بهشون میدن! تصورشو بکنید که اینجا غیر از اونایی که کارمند دولت هستن ، مرخصی بعد از زایمان مفهومی نداره. البته سازمان تامین اجتماعی ۴ ماه حقوق برای این مدت به خانومها میده، ولی به شرطی که بعدش هم بیمه برات رد بشه. یعنی دوباره مشغول کار بشی. حالا اگه یه خانومی کارش رو به همین دلیل از دست بده چی؟ ولی خداییش اون قسمت مربوط به پوشک مجانی خیلی خوبه ها. تازه پوشک خارجیییییییییییی نه از این پوشکایی که هر بستشو که میگیری یه رنگ و فرم و اندازه ای دارند و خلاصه استانداردو بی خیال! دوم اینکه خورشید خانوم به خوشی و سلامتی دوباره داره مینویسه. اگه دوست داشتید یه سری بزنید، دست خالی برنمیگردید. سوم اینکه یه وبلاگی راه افتاده برای اطلاع رسانی از اوضاع مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر. این طفلکا هنوز برای اون کاریکاتور بیزبون به طرز احمقانه ای تو زندان هستن. تو رو خدا مملکتو دارید شما؟! دیگه اینکه من از خوندن نوشته های آلیس خانو م بدجوری احساس دلتنگی و همدلی میکنم. خیلی خوب مینویسه ها. حیف که کامنت دونیشو بسته. پی نوشت: شهره جون شوپنهاور نمیخونم. چیه وبلاگه؟ معرفی کن. ماندانا فردا واسه جیقیل خان ما و بقیه هم جا هست؟ گلمریم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:40 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آه، خوش به حال شما خواننده های وبلاگ. شمایی که فقط خواننده اید. نمیدونید که من به عنوان یه نویسنده متعهد و فعال چه بار سنگینی رو شونه هام احساس میکنم! بذارید برای روشن شدن قضیه برنامه یه روزمو براتون تشریح کنم. از همون سر صبح که از خواب پامیشم اولین فکری که ذهنمو مشغول میکنه موضوعیه که امروز باید تو وبلاگ بنویسم. تو لحظه لحظه مواقعی که دارم پوشک بچه عوض میکنم، شیر میدم، صبونه میخورم ، تلفنی با برو بچ حرف میزنم، دنبال سوژه های ناب و موضوعات بامزه برای شما خواننده عزیز میگردم. از همه مهمتر انتخاب تیتره! شما که میدونید من چه علاقه ای به تیتر قشنگ و دهن پرکن دارم. خلاصه بعد از اینکه میام و به اینترنت وصل میشم و صفحه "یاد باد .. " رو باز میکنم اول باید نوشته های دوستان رو بخونم. در همون حین صفحه کامنت نوشته آخر خودمو هم باز میکنم. البته اگه چیزی برام نوشته باشید. ماشالاه این روزام که دوستان عزیز مثل جمبو جت مینویسن و خود شما هم که چیزی نمینویسید واسه خوندن اینهمه نوشته وقت کم میارید. حالا منو داشته باشید که هم باید بخونم، هم جواب دوستان عزیز رو که برام کامنت گذاشتن بدم که یه وقت فکر نکنن من لالم! هم به وبلاگهایی که بهشون ارادت دارم سر بزنم. خلاصه من که وقت کم میارم. اون موقع است که بدجوری به شما که فقط خواننده اید و هیچوقت دست به کیبورد نمیشید غبطه میخورم و به خودم میگم : ای کاش من هم یک خواننده وبلاگ بودم! گلمریم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:55 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اول می خوام تشکر کنم از اینکه نظرهاتون را راجع به پست من نوشته بودید. بعد هم عذرخواهی از اونهایی که برام یک پست جدید نوشته بودند و من براشون کامنتی نذاشتم چون حرفی نمونده بود. (مثل زهره خ عزیز و نیلوفر پرکار) بچه ها برنامه فردا از ۱ تا چند است؟ انتهاش مشخص است؟ شاید من بتونم یک کمی دیرتر بیام. زهره م
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 13:50 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
راستش حیفم اومد بعد از نوشته پر احساس ارکیده٬ یه همچین نوشته خالی از هر چیزی بذارم. چاره ای نیست.
قرار پنجشنبه ۱ تیر ساعت ۱۲.۳۰ است. آدرس رو در پست موقت گذاشتم. بعلاوه نیلوفر کاملا در جریانه. بهتره همین الان معذرت خواهی کنم که مکانش خیلی کوچیکه٬ * فقط خوبیش اینه که در بست در اختیار خودمونه و اینکه تقریبا تنها انتخاب موجوده. * مشکل غذا هم وجود نداره٬ هم خودش غذا داره هم باهامون همکاری میکنه اگه خواستیم از بیرون برامون سفارش بده. به امید دیدار پی نوشت: همین الان نیلو حافظه بهم sms زد که ساعت قرار ۱ بعد از ظهر بوده. شرمنده ساعت قرار از ۱۲.۳۰ به ۱۳ تغییر پیدا کرد. ماندانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام " این رو دیروز نوشتم ولی هر کاری کردم نشد بفرستم. اما دیدم دانستنش بد نیست. لااقل از نگرانی در می آیید! هر چند که نوشتن بعد از ارکیده واقعاْ جسارت میخواد. ضمناْ من در مورد قرار به همه sms زدم. رسید؟ " بابا خسته شدم از بس refresh کردم و بازم نوشته خودم رو دیدم! برای همین مجبور شدم باز هم بنویسم. لازم دیدم از نگرانی در بیارمتون. بعد از تبادل شماره تماس با مریم ش بالاخره امروز با هم تلفنی حرف زدیم. باورتون نمیشه اون دختر شیطون که سر کلاس ممدآقا با همدیگه ریز ریزکی می خندیدیم چقدر خانوم و مثل آدم بزرگها حرف میزد! اگر خودش زنگ نزده بود شاید باور نمیکردم که خودش باشه! مریم جان خیلی خوشحال شدم و امیدوارم پنج شنبه مشکلی پیش نیاد و بیایی. اما طی صحبتهایی که با مریم داشتم به یک نتیجه خوب رسیدم و اینکه خوشبختانه تا حالا در حفظ وبلاگ موفق بودیم و کسی بهش دسترسی نداشته. اون مریم ش که آبی و تو پر نوشته و من گفتم شک ندارم که مریم نیست خود مریم است!! این که اسم مهسا رو هم برای پنج شنبه آورده در حقیقت جواب به ای میلی بوده که مهسا دیروز زده بود. در نتیجه در کمال خوشوقتی اعلام میکنم تا الان در حفظ وبلاگ موفق بودیم. همینطور احتیاط و دقت کنیم که باز هم ایمن بمونه. در مورد دسته بندی هم اگر مخالف این کار نیستید لطفا همکاری کنید و مطالب قبلیتون رو موضوع بندی کنید. نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
(با کمی تاخیر ...)
به کی نوش ، به نسترن ، به رضیه ، به همه ، به کودکی ها کی نوش ، دختر ، مرا بردی به آن روزهای دیوانه ای که داشتیم و با شکیبا ، زندگی را با «دیوانگی» زندگی می کردیم و می ترسیدیم که روزی «عاقل» شویم . «سوگند» دیوانگی خورده بودیم ، باورت می شود که دیوانگی راستی راستی راست بود؟ «سوگند» ، باورت می شود؟ ما بودیم ؟ عجیب نیست ؟ باورت می شود که اینهمه سال باید می گذشت تا نوشته تو مرا یاد سیذارتا بیندازد و باز ایمانم بیشتر شود به جستجو ؟ رنجهای تو را می شنوم و چشمهام را می بندم و تو را سعی می کنم مجسم کنم ، حتی نمی دانم الان باید چه شکلی باشی . توی ذهن من همان «کی نوش » کله شقی هستی که دستخطش را هرجای دنیا ببینم می شناسم و قصه هایش از زندگی ، من دوازده ساله آن روزها را توی کلاس ۳/۱ راهنمایی حیرت زده می کرد . از «آدم بزرگ» شدن نفرت داشتیم و شازده کوچولو را مثل کتابی مقدس از بر بودیم . می دانستیم - یا نمی دانستیم ؟- که روزی «اهلی» می شویم ، اهلی دنیا و آدمهاش ، و راز انتظار روباه را راس ساعت چهار عصر ، راز زندگی می دانستیم . تو توی حاشیه دفترهای من ، فروغ می نوشتی « از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را»و من مناظره خسرو و فرهاد نظامی از بر می کردم . شکیبا - هی برایش نوشته ام توی این سه چهار ساله و جوابی نیامده ، شکیبای خوب ، کجایی ؟ کاش خبری ازت می داشتم ... دلم برایت تنگ است - شکیبا با مجله فیلم می آمد و اسم کارگردانهای ایتالیایی را از بر بود . من آن روزها مست ِ ابوسعید ابوالخیر بودم و سهراب و اگزوپری . تو زندگی را فلسفه می کردی ، و من در خیالم روزی را می دیدم که ما با همین نوشته ها و نامه ها دنیا را زیر و رو می کردیم ، عاقلها را به دیوانگی دعوت می کردیم و برای آدمها می گفتیم که فرق «حقیقت » با «واقعیت » چیست . در لغت نامه ما این کلمه ها چقدر معنی داشت و حس عجیبی ست که امروز در این سوی دنیا ، دانستن اینکه تو معنای این واژه ها را می دانی ، دل مرا گرم می کند . ما زبانی ساختیم که بی که بدانیم ، رسم زندگی شد برامان ، یوتوپیا شد ، در برمان گرفت ، و بعدش هرچه و هرجا و هر مرامی ، در دنیاهایی متفاوت از هم ، مومن رویاها باقی ماندیم . تو مرا یاد سیذارتا می اندازی ، از آن رو که سیذارتا مرا یاد زندگی خودم ، زندگی همه مان می اندازد . نه این و نه آن ، در جستجویی ابدی ، نه دنیای دیوانگی را تاب می آوریم نه دنیای عقل را ، نه زمین ِ زمین را ، نه آسمان را . هر کدام چیزی کم دارد . سیذارتا یادم می آورد که باید در «درد» رویید و از نو بر آمد ، غم و شادی اینجوری معنای دیگری پیدا می کند ، نه مگر که ما اهل راه بودیم - یا می خواستیم باشیم؟ باز تو مرا یاد این شعر سیمین بانوی بهبهانی می اندازی : «مقصد کجاست ؟ » من پرسیدم او گفت «راه» مقصد همین تلاش قدمهای ماست گیرم به اشتباه ... گاهی می نشینم و فکر می کنم این جنون خواستن ، این هول بودن برای رفتن راههای نرفته ، برای بودن ، برای کاری کردن کارستان از کجا آمد . ژنتیک بود؟ مدرسه بود؟ کلاسهای بعضی معلمها بود که به ما آرزو داشتن را مشق کردن یاد داد؟ پارادایم ِ خانم حائری بود؟ دیوانگی بود؟ توهم بود؟ لحظه های برخورد با آدمهایی در زندگی بود که هرکدام ردی در راهت گذاشتند ؟ یعنی دوستهات ؟ یعنی تو و خیلی های دیگر ؟ و تا کجا ، تا کجا این راه می کشدت تا جایی که هی ببینی - رنج را و دنیا را و زندگی را و آدمها را - و هی بخواهی هرلحظه را تا ته زندگی کنی ، و هی بخواهی دنیا را دیگرگونه تعریف کنی ، و هی ببینی که زور روزگار از تو بیشتر است ، و بعد کجاست مرز دیدن و رنج و آنجور که فروغ می گوید در آغاز فیلم خانه سیاه است « در دنیا زشتی کم نیست . زشتی ها بیشتر می بود اگر آدمی بر آنها چشم می بست . اما آدمی همیشه چاره ساز است » و باز - در مقطعی دیگر ، که تو دور بودی ، در دنیای دوری که من نمی شناختم - من و نسترنها رفتیم دنبال جذام ، و به جای جذام ، خودمان را توی آن درمانگاه شهر ری پیدا کردیم . این فیلم را با نسترنها ،و با خانم شریفی دیدیم ، رفتیم تا اسلام آباد ،و نسترن خوبم حتما یادش هست که یکبار راننده تاکسی داشت می رفت توی خاکی و ما آنقدر سرش جیغ کشیدیم که ترسید ، نسترن نازنینم ، راستی چه فکر می کردیم که دو تا بچه فسقلی تنها راه افتادیم رفتیم اسلام آباد؟ خواهر ماریان را یادت هست ؟ راهبه فرانسوی که زندگی ش را وقف جذامی ها کرده بود؟ و دکتر طباطبایی که آنجور ما را مسحور «طبیب» بودنش کرد با آن حضور انسان سازش ، و هشت سال بعد وقتی توی بیمارستان رازی آمد و درس جذام و سل پوستی را گفت ، من چشمهام را بستم و همه آن جزئیات را از بر بودم ، و باورم نمی شد که هشت سال گذشته باشد از روزی که دیدن او و آن درمانگاه مرا به طب عاشق کرد ، به خاطر حضور «انسان ». ما را - هر سه مان را - یادش بود ،با آن روپوشهای خاکستری و آن دوربینهای عکاسی . هم از این است که دارم می گردم پی ردی از آدمهایی که توی زندگی م لحظه ساز شدند ، و شما ها ، تک تک شما ها توی این راه ، ستاره های راهنما بوده اید که تکه ای از راه را روشن کرده اید ، بی که بدانید ، بی که بدانم . کدام ماست که از این لحظه های رفته جانش پاک شده باشد ؟ « ارکیده عزیزم ، به تعداد آدمها در این دنیا راه وجود دارد »این را استادی ، مرشدی که روزی معلم من بود برایم در نامه ای نوشت . و من امروز می بینم که به تعداد آدمها راه رفته و نرفته توی دنیا هست . راهها گاهی ما را از هم جدا کردند و گاهی به هم رساندند . در لحظه درست ، در حال درست ، آنجوری که می بایست . و هیچ کدام اینها بی دلیل نبود. من باید می نشستم توی پاویون بیمارستان شریعتی و ساعتها با رضیه از زندگی حرف می زدیم ، تا گره های کور زندگی را کمی با دندان باز کنیم ، بلند بلند فکر کنیم . من باید می نشستم روی ملحفه های گلدار کشیکم روی تخت پاویون ، و فکر می کردم که خدایا ، من و رضیه راستی راستی عمری ست هم را می شناسیم ، یا راستی راستی بزرگ شده ایم . هیچ حرفی غریبه نبود . کلمه ها توی هوا ذوب می شد ، کلمه هیچوقت کم نمی آمد از آن رو که ما - همه ما - زبانی داریم که زبان ماست . هرکدام از ما بُعدی از شخصیت خودمان بودیم که در دیگری ها پر رنگ تر شده بود . من می توانستم کلمه باشم برای لحظه هایی از زندگی رضیه ، لحظه هایی از زندگی کی نوش ، لحظه هایی از زندگی نسترن ، و همینطور تا آخر . صد و بیست اسم را می شود ردیف کرد که لحظه هایی از زندگی من ، آینه حضور آنهاست . برخی بیشتر ،نزدیک تر و یکی تر . اما یک چیز هیچوقت عوض نمی شود : آن لحظه ها در امتداد من و ما - امروز و همیشه - کش می آیند و زنده می مانند و نه فقط زنده می مانند ، بلکه لحظه های دیگری را تغیین می کنند که می توانست جور دیگری به وجود بیاید ، اگر آنها نمی بودند . . نوشته کی نوش را که می خوانم و دلم می گیرد از قصه رنجی که کشیده ، خوب می دانم که در دیدار دوباره با این کی نوش ، دنبال آن دختر ساکت که همیشه از سنش بزرگتر بود و راه را به شیوه خودش می رفت و کله شقی اولین ویژگی اش بود ، نباید بگردم . در این دیدار دوباره ، همه ما آدمهایی هستیم به قدر دوازده سال متفاوت تر از روزی که مدسه تمام شد ، دوازده سال بار تجربه حیات ، دوازده سال راه های پیچ پیچ متفاوت ، و حالا در این نقطه تلاقی توی این پنجره نارنجی رنگ ، زندگی به یاد من می آورد که چقدر محصول لحظه های رفته ام ، چقدر حاصل ضرب شباهتها و تفاوتهامان . با نسترن - و نیز مدیسای خوشگل و گل که دیدارش سورپریزی بود ورای حد تصور - نشستیم این تابستان گذشته و بروشورهای جذام را نگاه کردیم و رفتیم به آن دورها ، به دنیایی که تا همیشه مال ماست ، هرکه هرچه می خواهد بگوید . هیچ کدام شبیه آن روزها نیستیم ، هیچ جوری . نه از آن عینک بزرگ احمقانه من ، نه از دست ِ بزن ِ نسترن ( که کنکور آن سال بهترین رتبه اش را مدیون ضربه او بود :) ،نه از -حتم دارم - کی نوش آن روزها ، نشانی باقی نمانده . مدیسا خانمی شده برای خودش ، همانطوری زیبا و دوست داشتنی ، و دخترکی دارد نازنین . اما یک چیزهایی هیچوقت عوض نمی شوند . هیچوقت . صداها ، کلمه ها ، باورها ، و گذشته . هنوز ، بعد از اینهمه سال ، بعد از اینهمه راه که ما را از هم دور و به هم نزدیک کرد ، به نوشته های بالا نگاه می کنم و می بینم که به آن قوانینی که با کی نوش و شکیبا نوشته بودیم هنوز ایمان دارم ، هنوز دنیا را دیگرگونه می خواهم ، یا هنوز کلماتی هست که فقط نسترن معنی شان را می داند ، هنوز رضیه می داند ف یعنی فرحزاد و هیچ توضیحی لازم نیست ، هنوز صدای ندا می آید توی دالانهای ذهنم ، هنوز لحظه هایی هستند که در امتداد زمان کش می آیند و زندگی امروز مرا می سازند . هنوز ساعت اول کلاس اول راهنمایی ، یعنی دختری با دو گیس بافته و چتریهای مشکی که کنار من نشسته بود و خواهرهاش هم سن و هم رشته خواهرهای من بودند ، و طولی نکشید که باهم رفاقتی را شروع کردیم که پر از زیبایی بود و هست ، و باهم پروژه دستگاه تنفسی را برای کلاس «زیست شناسی» شروع کردیم که هنوز هم تمام نشده ، و هنوز هم کتابش را به کتابخانه پس نداده ایم ، و تنها چیزی که از آن یادمان مانده ، تماشای برنامه کودک ساعت پنج توی خانه ماست . نسترن هنوز عزیز است و هنوز ممنون بودنش هستم . هنوز حادثه ها مرا می برند به کلاس های خانم زندی نژاد ، به رازگونگی هرچیزی که کی نوش می گفت و به یادداشتهاش و نوشته هاش و ایده هاش و آن تلاقی راهها که به قول شاملوی غول «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما يگانه بود و هيچ کم نداشت » از تلاقی راهها حرف می زنم ، و لحظه ها ، و آدمها . کی نوش ، تو مرا یاد سیذارتا می اندازی . یک جایی ، یک زمانی ، وجود دارد که در حیطه لایتناهی زمان ، کودکی هامان را با «این مباد آن باد» های بسیار نوشتیم . بعدها یک جایی دور بودی و یک جایی نزدیک ، گاهی دنیات را می دانستم و گاهی نه . اما مهم نبود . آن لحظه های روییدن ، همیشه نزدیکند . نوشته ات را خواندم و حدس زدم جایی همین نزدیکی ها باشی ، نزدیک ِ خاطرات روباهی که ساعت چهار عصر ، رنگ خوشه های گندم او را به یاد موهای شازده کوچولو می اندازند . هنوز رنگ این کلمه ها ، مرا به یاد «این مباد آن بادها» یی می اندازد که هنوز دنیا لازمشان دارد ... ما از هم ناگزیریم ، و چه حادثه خوبی ست این ناگزیری . در عمیق ترین لایه های ذهنمان ، بودن دیگری ها ردی گذاشته که تا ابد می ماند .. * ارکیده ژوئن ۲۰۰۶ - خرداد ۱۳۸۵ - و همه تاریخها ... پیوست : طرلان گل ، تولدت مبارک .. امیدوارم خوب و خوش باشی و بشود زودتر دیداری داشته باشیم .. کاش تابستان با رامین عزیز این طرفها می آمدید ... رضیه عزیزم باز مرا شرمنده محبتهاش کرد ، ممنون از ایمیلت رضی جون ... اگر همین طوری پیش برود ، باید فصلی برای هرکدامتان بنویسم ، با قصه ها و یادها ، آنقدر که این روزها در یادم هستید با آن روپوشهای خاکستری ... پرشنگ جون ، این آخرین اخطاره ، گفته باشم ... * هرچه کردم این پست را پنجشنبه بفرستم بلاگفا همراهی نکرد . چند روزی نبودم و دوباره برگشتم ، اما این نوشته باید بعد از نوشته کی نوش پست می شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 7:23 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام برای این که دسترسی به مطالبی که یک نفر نوشته راحت تر بشه و برای سهولت آمارگیری، وبلاگ رو موضوع بندی کردم. لطفا بعد از این هرکسی نوشت لطف کند و پایین قسمت نظرات اسم خودش را انتخاب کند. اگر هم اسم کسی نیست از ستون سمت راست موضوعات مطالب را انتخاب کند و اسم خودش را وارد کند. اگر هم هر کسی لطف کند و مطالب قبلیش را دسته بندی کند ممنوم میشم. آخه دسته بندی نهصد و خرده ای پست با این اینترنت ذغال سنگی شرکت کار خیلی سختیه!! نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:54 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
-- همسفر! در این راه طولانی ــ که ما بی خبریم و چون باد می گذرد ــ بگذار خرده اختلافهایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رؤیامان یکی. همسفر بودن ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. شاید «اختلاف»کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید «تفاوت» ، بهتر از «اختلاف» باشد. نمی دانم؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند. پس بگذار این طور بگویم : عزیز من! زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امربر شدن و دربست پذیرفتن. من زمانی گفته ام : «عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع». حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیر مایه آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها، و در هر حال، حتی دو نفرکه سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند - به یک اندازه هم. اگر چنین حالتی پیش بیاید ــ که البته نمی آید ــ باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری. عزیز من! اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایه کمرنگ من باشی من نباید سایه کمرنگ تو باشم این سخنی ست که در باب «دوستی» نیز گفته ام. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواه که بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. چه خاصیت که من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟ اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست. من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی. باخ را بر بتهون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها. کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو. شاملو را، حتی به نیما. تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را. پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی. نه دالی را طالبی نه پیکاسو را. ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی. شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری. دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست ... بیا درباره همه اینها به گفت و گو بنشینیم! بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیاندیشی یا به عکس. مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است. تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است. تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ایم، و ساعدی را، و بسیاری را ... عزیز من! بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی؛ شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو، تو و من، حق دارین در برابر هم قد علم کنیم. وحق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم؛ بی آن که قصد تحقیر هم را داشته باشیم. گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسانها باقی مانده است: این حق که در خانه خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، من جمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند. عزیز من! دو نیمه، زمانی یه راستی یکی می شوند و از دو«تنها» یک «جمع کامل» می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آن که عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه ایی را پیش نکشند... پس، بانو! بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم. بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سلیقه مان، کاملاً یکی نشود... و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند. و هرگز، اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم... عزیز من! بیا متفاوت باشیم! نامه سی و چهارم - چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، انتشارات روزبهان نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
-- و دیگر بار میترا لب به سخن گشود و او را گفت: ای بزرگوار با ما از زناشویی بگو. و او پاسخ داد: شما همراه زاده اید و همراهید تا ابد. و همراهید تا که بالهای سپید مرگ، توالی روزهاتان پریشان کند. و آری همراهید حتی در سکوت و صلابت خیال خداوند. اما در میانه این همراهی، اندکی جدایی باید. هان! به نسیم عطرآگین ملکوت راه گشایید که در میان شما به رقص درآید. و دوست بدارید لاکن عشق را به زنجیر بدل نکنید. جانهای شما چون دو کرانه باید و دریاییش در میان، دریایی پر جوش و در گذر. جام یکدیگر پر کنید، لاکن از یک جام ننوشید. از نان خود به هم ارزانی دارید، اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید. و همگام نغمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها. چون تارهای عود که تنهایند هرکدام، اما به کار یک ترانه واحد در ارتعاش. دل سپردن، آری، حکایتی است دلپذیر، لیکن دل را نشاید به اسارت دادن، که تنها دستهای حیات خانه دل است و بس. و در کنار هم بایستید، نه بسیار نزدیک، که پایه های حایل معبد، به جدایی استوارند، و بلوط و سرو در سایه هم سر به آسمان نکشند. پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه دکترمهدی مقصودی، نشر برکه نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:32 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام عجب حسن تصادفی!!! لیلا جان ممنون که عکس را برایمان فرستادی. لطف کن و اگر زحمتی نیست برای من دوباره دعوتنامه اورکات را بفرست.( من حدود ۸ ماه پیش که موفق شدم از یک فیلتر شکن وارد اورکات شوم عضویتم را کنسل کردم! چون به نظرم وقتی نمی شود وارد شد همان بهتر که نداشه باشم و مرتب دلم آب نشود که چرا نمی توانم چکش کنم. و حالا که به یک کارت بدون فیلتر دسترسی دارم حیفم می آید که عضو نباشم) اما عجب حسن تصادفی!! عکاس این عکس خود من بودم! کلاس دوم دبیرستان که دوربینی را که تازه خریده بودم آوردم و کلی عکس انداختیم بعد هم چند تا عکس از خواهرم با دوستانش انداختم!!! راستی دوربین قرمز رنگ نیمه اتومات من که اون عکسها و عکسهایی که آزاده برامون فرستاد رو یادتون هست؟! من هنوزم دارمش و همه سفرها با خودم می برم و یادآور کلی خاطرات ریز و درشت برایم است! از دوی شل تا سفر نور و سنندج و عکسهای روزهای آخر با در و دیوار مدرسه و جشن فارغ آلتحصیلی و...... آزاده های عزیز ممنون از ای میل ها . پرشنگ جان ای میل من رسید؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:21 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بچه ها نمیدانم چطور از این همه پیغام محبت آمیز تشکر کنم. فقط میتوانم بگویم لحظه های شاد زندگی وقتی معنی واقعی پیدا میکنند که آنها را با همه کسانی که دوستشان داری قسمت کنی. نمیدانید از راه دور چقدر پز دوستهای نازنینم رو به جناب همسر دادم. انقدر شرمنده ام کردید که روم نمیشه بگم من هنوز رسماْ فارغ التحصیل نشدم و باید ۹ شهریور امتحان بورد بدم! امیدوارم به یمن حرفهای قشنگ شما خدا یه فرجی حاصل کنه و بوردمان را هم بگیریم تا جلوی این همه فرزانگانی کاردرست روسیاه نشیم!! من هم کلی کیف میکنم از دیدن اینکه بهار اینقدر کارش توپه که با پری صابری کار میکنه ، فریناز کوچولوی ما الان در ینگه دنیا استاد دانشگاهه، فهیمه ۳ تا بچه داره مثل دسته گل، آزاده ته هر چی درس بود در مملکت این چشم بادامی ها درآورده، پرشنگ آنقدر اراده قویی داشته که اینهمه راه را رفته تا بتونه خلاف جهت آب شنا کنه و بره دنبال اون چیزی که دلش میخواسته، ریحانه الان برای خودش مطب و دم و دستگاهی داره، و... ببخشید اگه میخواستم اسم همه را بنویسم هم من حافظه کم می آوردم هم بلاگفا. خلاصه از صمیم قلب امیدوارم این جمع باصفا و بی ریا همیشه همینجور گرم بمونه. ارادتمند همگی رضیه راستی "یه دوست" عزیز ناشناس خیلی ممنون از پیغامت. مهندس عربشاهی نسبتی با من ندارند. متاسفانه اون عکس را نتوانستم ببینم چون اورکات اینجا فیلتره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها شما میدونستید که اقامت زنهای تنها تو هتلها دیگه ممنوع نیست؟ همین الان اینجا خوندمش. لینک از مریم میرزا.
پی نوشت: پرشنگ و آزاده ها و فریناز و ربابه و خلاصه اونایی که تو فرنگ سیر میکنن اینو نخونن لطفا. آخه ما خجالتمون میشه که تازه تازه داریم بدیهی ترین حقوق یه آدم عاقل و بالغ رو کسب میکنیم! گلمریم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:12 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. یه اشتباه محاسباتی همین الان مرتکب شدم. فکر کردم نیلوفر نوشته پست ۹۹۷ و حساب کردم که تندی بیام هزارمین پستو بنویسم و جایزمو بگیرم. بعد با بدجنسی و شایدم زیرکی یه فرزانگانی قدیمی اومدم برای پستم زنبیل گذاشتم! یعنی تا جمله اولو نوشتم زودی ثبتش کردم که تو این فاصله یکی زودتر از من اول نشه. ( جل الخالق به اینهمه هوش) خلاصه خوب شد رفتم دوباره پست نیلوفرو خوندما والا آبروم میرفت. جونم براتون بگه که این روزا به این نتیجه رسیدم که وقتی روی یه موضوعی کلید میکنم و جواب نمیده کافیه که طرز فکرمو راجع بهش عوض کنم . یعنی مساله رو از زاویه دیگه ای نگاه کنم. اونوقت برخورد با موضوع خیلی راحتتره. مثلا همین قضیه تو خونه موندن این دوره . اولش برام خیلی سخت بود و احساس بدی در من ایجاد میکرد. ولی بعد که فکر کردم میتونم مثل یه تعطیلات طولانی ازش لذت ببرم حالم خیلی بهتر شد. یا مثلا شبایی که تا دیروقت بیدارم و دارم بچه میخوابونم و شیر میدم ،چون نگاهم روی کل این موضوعه و میدونم که این روزها و شبا به زودی تموم میشه و هیچکس از شب بیداری واسه بچش نمرده، احساس خیلی بهتری دارم. شایدم به خاطر خوردن قرص آهنه که روحیم بهتر شده. خلاصه دوستای عزیز روز پنج شنبه یه گلمریم بانشاط منتظرتونه. بامزش به اینه که نمیشه حدس زد کیارو ممکنه ببینیم. راستی نظرتون چیه که هر کسی سر راهش از آینه ونک یه چیزی برای خوردنش بگیره و بیاد بالا. هان؟ شکموتر از من نبود؟ برو که رفتیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همگی.
امروز دوباره احساسی قدیمی به سراغم اومده. البته شاید خیلی از شماها اونو خوب درک نکرده باشید . شاگرد اولها و باهوشهایی مثل رضیه عزیزم- شادی خوشگلم- لادن مهربونم- نمیدونم همتون و اون حس درس نخوندنه و حتما همه یادشونه که من همیشه درس نخون بودم . فردا دوباره امتحان دارم و هیچی درس نخوندم و دوباره اون احساس اضطراب لعنتی. البته دیگه پوست کلفت شدم از بس درس نخونده امتحان دادم. این بار اوضاع یه کم فرق داره . همیشه روزگار از تنبلی درس نمی خوندم اینبار واقعا وقت ندارم. تا دیر وقت که سر کارم و ۸:۳۰ فردا هم امتحان. خوش به حالتون که هیچوقت مثل من نبودید. ولی خدایی حس امتحان حس عجیبیه. یادش به خیر دوران مدرسه. با زهره خا تقلب می کردیم ردیف. اون همیشه به من خط می داد که چی کار کنم. سر امتحان تاریخ سوم دبیرستان همه سوالها رو از روی کتاب نوشتم . به روشی که زهره یادم داد. و از اون به بعد این روند ادامه داره تا امروزه روز سر امتحان دوره فوق لیسانس. راستی شماها هم از این خاطرات دارید؟ بگذارید یه کم تجدید خاطرات کنیم. مریم ش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:20 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام بهار جونم حق با توست. انگار آدم خیلی راحت نمیتونه در مورد خوشیها و موفقیتهاش حرف بزنه. هر چند که به قول خلیل جبران تحمل شادمانی در تنهایی همیشه سخت تر است تا غم./ شهرزاد یادته که چی میگم!/ اما مطمئناْ با شنیدن خبر شادی و موفقیت همدیگه خیلی خوشحال میشیم و این شاید تشویق خوبی باشه تا بقیه هم از خوشیهاشون بگن. آمار نظرات تاییدی است بر حرفم. تا امروز بیشترین آمار نظرات مربوط به تبریک ازدواج من بود با ۲۱ کامنت و از امروز تبریک به دفاع رضیه - که تا این لحظه ۲۳ کامنت داشته - بالاترین آماره. هرچند که شک ندارم همدردی ما توی ناراحتی هم دست کمی از این نداره. راستی این پست ۹۲۷ وبلاگ است. به زودی به رقم هزار میرسیم. نویسنده هزارمین پست یک جایزه حسابی پیش من داره. به نظرتون به کی میرسه؟! ضمنا گل مریم قرار شد با هم مسابقه بدیم. چرا اینقدر کم می نویسی؟! همه منتظر نوشتنت هستیم. زود باش بی زحمت! نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 13:4 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصروآشنا به علوم الهی:
"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی،زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
"بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ماشـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان."
نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:32 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود. عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند، و خوبی در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟ ...... به طرز کاملاْ اتفاقی "هبوط در کویر" شریعتی پیشم بود و دیدم بد نیست در سالروز شهادتش چند خطی از آن بنویسم که یاد آور یکی از زیباترین خاطراتمان است. یادش گرامی.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:55 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام رضیه جان حق با شماست. من هم شک ندارم که این نوشته آخری از مریم ش خودمون نیست. پس دوباره کلی تغییرات دادم و e-mail زدم. خواهش از همه : هیچ کس تحت هیچ شرایطی password را e-mail نزند. هرکس pass word را میخواهد یا با من تماس بگیرد یا SMS و یا e-mail بزند و شماره تماس بدهد. لطفاْ بیشتر دقت کنید. بیکار زیاده و حسودهایی که تحمل جمع بودن ما رو ندارند بیشتر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:11 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
مریم ش
سلام به همه دوستهای گلم خوشحالم که هر روز می تونم اینجا ببینمتون. اول ار همه بگم که من پسورد را دارم و اون ميلي كه از طرف من اومده جعلي است. بعدا باز مي بينمتون- مهسا جون ميشه برنامه ۵ شنبه رو به من بگي؟ فعلا بايد برم سر كارهام همتون رو مي بوسم!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:20 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
رضیه عزیزم، خوندن نوشتت بغض به گلوم آورد. واقعا بهت تبریک میگم. میخواستم برات کامنت بذارم که باز نشد. در مورد فوت پدرت که حرف زدی، یاد ۱۳ سال پیش افتادم که دو هفته پس از اخراج از فرزانگان ، پدرم بعد از یه دوره طولانی بیماری به قول کتابا دار فانی رو وداع گفت. روزهای بسیار سختی بود. ولی همون سختی انگیزه ای شد برای من که جوری درس بخونم که چیزی از دوستای فرزانگانیم کم نیارم. روزی که رتبمو گرفتم هنوز هم بهترین روز زندگیمه. هنوز اون حس برام تکرار نشده که اونقدر احساس رضایت از شخص خودم داشته باشم. آره جونم زندگی برای هر کدوم از ما یه جوری میگذره. الان که به عقب برمیگردم و زندگی سی سالمو مرور میکنم فکر میکنم که شاید اگه خدا برای هر کس یه دوره سختی تو زندگیش گذاشته باشه، اون دوره برای من طی شده . نمیدونم چرا این حرفارو اینجا نوشتم. خواستم بگم که خیلی برات خوشحال شدمو کلی دلم پر از پز شد دوباره! حالا نمیدونم برم به کی پز بدم! شاید به یکی از آشناهامون که زنش پرستار همون بیمارستانه پز دادم، هنوز معلوم نیست. خوشحالم که به زودی میبینمت. پرشنگ جونم والله من که کفم برید از منطق قوی شما در خصوص برتری گیلاس به کل میوه ها. من که قبول کردم. خصوصا بعد از خوردن نیم کیلو گیلاس همین بعد از ظهری( اونوقت میگم چرا این بچه مدام رودل میکنه!) راستی هندونه ام بد نیستا. حالا فکراتو بکن. بیتا جون حق با توئه. ملت نه که میبینن ما بسیار زوج فرهیخته و جالب توجه و در عین حال رک و راستی هستیم، لذا هر چی سوال سخت سخت به ذهنشون میرسه ازمون میپرسن و جوابامونو واسه امتحان و اینا از بر میکنن! البته من خیلی فی البداهه جواب اون آقاهه رو دادم. بعدش علی ازم پرسید تو از کی احساس کردی که ما راهمون از هم جداست؟ منم گفتم نمیدونم همینجوری. اصلا مگه قراره یکی باشه؟ اونم گفت نه و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد و من باز هم احساس کردم که چقدر این آزاد بودن و فارغ بودن از هم در عین دلبستگی چیز خوبیه ها. من برم شام بخورم خدافس گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه دوستان گلم، جای شما خالی امروز من از پایان نامه تخصصیم دفاع کردم. احساس قشنگیه که آدم یه فصل کوچک از زندگیش را با همه فراز و نشیبهایش به خوبی و خوشی به پایان برسونه. چقدر روزها و ماهها و سالها تند میگذرند. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وارد بیمارستان رسول اکرم شدم. از اون راهروهای پیچ در پیچ گذشتم. طبقه ششم، بخش پوست، رفتم پیش سرپرستار بخش و گفتم" من رزیدنت سال یک جدید هستم..." چقدر روزها و ماهها و سالها تند میگذرند. و چقدر خوبه که آدم در گذر این لحظه های پرشتاب تنها نباشه. یادمه 10 سال پیش وقتی پدری را که برایم همه چیز بود از دست دادم، حضور تک تکتون، محبتهاتون، دلداریهاتون، و همدردی از ته دلتون چقدر برایم ارزش داشت. هیچ وقت فراموش نمیکنم که درست فردای مراسم شب هفت، ارکیده ساعت 7 صبح با یک پیکان سفید آمد توی کوچه تنگ و قدیمی ما تا روز امتحان فیزیولوپی 2 تنها سر جلسه نروم. الان که به گذشته فکر میکنم میبینم توی سخت ترین شرایط هم اینکه بدانی کسانی هستند که دوستت دارند، به احساست اهمیت میدهند و خودشون را شریک لحظه های غم و شادیت میدونند چه ارزشی برای آدم داره. حالا هم دوست دارم این شادی کوچولو را با شما بهترین یاران دبستانیم قسمت کنم. توی دل من همه هنوز همون همکلاسیهای قدیمی هستیم که باید در کنار هم لحظات غم و شادی را تجربه کنیم، با هم از زندگی درس بگیریم، با هم زمین بخوریم و دوباره بلند بشیم، با هم بحث کنیم، خیلی سخت، خیلی تند، و از هم چیزهایی را یاد بگیریم که هیچ کس دیگه هیچ وقت بهمون یاد نمیده، و همه اینها برای اینه که با هم دنیا رو برای خودمون و اونهایی که بعد از ما میآیند بهتر بسازیم. یه صدایی توی ذهنم میگه: "...اگر این کهکشان از هم نمیپاشد اگر این آسمان در هم نمیریزد بیا تا ما فلک راسقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم"
دوست قدیمی رضیه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:7 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اینو نوشتم چون یه چند ساعتیه که کسی چیزی ننوشته، یعنی دقیقا از لحظه ای که نیلوفر ایمیل زده، نوشتم که معلوم شه ایمیلش رسیده و مشکلی نیست. راستی چرا از اون ایمیل تهدیدا واسه من نیومده؟؟!!!
حالا که اومدم خوبه چند تا پرت و پلای دیگه هم بگم و برم، اول از همه راجع به راه، گلمریم جان عجب سوالایی ملت ازت میکنن!!! یعنی چی همراهیش میکنی یا جا موندی در مورد صحبتای زهره که هرچی میشد گفت بقیه اونقدر قشنگ نوشتن که من با این انشای محشرم بهتره خرابشون نکنم، فقط یه چیز کوچولو بگم، منم احساسم اینه که دین و مذهب یه مساله ایه کاملا شخصی، و هیچ کس نباید به هیچ عنوان به این بهانه(از هر دو طرف) به کسی توهین کنه، کسی رو بازخواست کنه، کسی رو از رسیدن به چیزی محروم ک |