تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود
آقا - حالا که باختیم ، میخواستم از علی دایی کمال تشکر را بکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:46  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

وای چه انرژی توپی داره اینجا این دو سه روزه. کلی ذوق کردم....نمی دونم تب فوتباله که همه ملت ایران رو برداشته و وبلاگ ما رو هم بی نصیب نگذاشته یا خاطرات نوستالژیک نیلوفره که تا ته دل همه ما رو سوراخ کرده!  وای از اون آهنگ شروع جام جهانی ۹۸......

راستی این خاطرات دقیق نیلو و این که همه از حافظه عجیب و غریبش تعجب کرده اند ثابت می کنه که احتمالا پنیر واقعا آدمها رو خنگ می کنه!  یادتون می آد که نیلو به شیر و تمام فرآورده های شیر حساسیت داره و حتی در شیر خوارگی هم شیر نخورده! همین الان فکر کردم که اگه هیچکدوم ما پنیر نخورده بودیم الان یحتمل آپولو ها تو هوا بودند....احتمالا دیگه دنیا توسط فرزانگان ۷۳ به یک سطح بالاتر حیات و تمدن رسیده بود....خلاصه داشتیم می ترکوندیم دیگه !حیف شد!

در ضمن پرشنگ جان ، من ومهسا و نسترن ه و نسترن ب، ۴ تا از همکلاسی های اول دبیرستان تو بودیم. من هیچ وقت متلک اول سالتو به جامدادی فسفری مهسا یادم نمی ره! یادته؟ یادت می آد که ما ۴ تا تمام سال با خانم جواهری قهر بودیم ؟ کلی ماجرا داشت حرف نزدنها و میز آخر نشستنهای ما سر کلاس عربی. فکر کنم همین مبارزه منفی هم باعث شد من و مهسا هردومون عربی ۲۰ بگیریم تا لج جولری رو در بیاریم. زن خوبی بود الان که بهش فکر می کنم. ما ها یک کم خل بودیم! ...راستی کلی حسودیم شد به تو و نسترن....اگه شما ها هم غیبت من و فرینازو کرده باشین دوباره بی حساب می شیم و نتیجتا" بر می گردیم تو جهنم.

 گل مریم جون....گفتی دلت میخواد نامه بیاد برات و آه از نهاد من برآوردی....در این بلاد خارجه دیگه این هم از آدم گرفته شده. این جا تمام قبض ها و مدارک بانک و تبلیغات مزخرف با پست می آد و دیدن نامه جدید که هر روز لااقل ۷-۸ تاش توی صندوق خوونه است تبدیل می شه به یکی از کارهای مورد تنفر!

به امید پیروزی ایران عزیز بر مکزیک کچل!

آزاده ط

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:56  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
تیم ما قهرمان میشه ... خدا می دونه که حقشه ...به لطف یزدان و بچه ها ... تیم ما قهرمان میشه....
ای ولله، ای ولله، اااااااای ولله....
آقا من تمام امیال سرکوب شده ناسیونالیستی شووینیستیم بدجوری زده بالا و خلاصه دهکده جهانی و جهان وطنی و غیره همه در سایه فوتبال محو شده اند. بابا این وطن کجاست که آواز آشنایش چنین دور می نماید؟ دلی دلی....
همین الان یک دوست بسیار جوان من (یک پسرک ۲۲ ساله ایرانی...خنده داره که دیگه به نظرم ۲۲ ساله ها انقدر فنقل میان، سنی ازمون گذشته ها برو بچز...) زنگ زد که هر جا رفتیم فوتبال ببینیم اون را هم ببریم، داشت پیشنهاد می داد که بریم به یک بار مکزیکی توی پیگال!!!!! گفتم اولا من فوتبال توی پیگال ببین نیستم اونجا ملت کارهای بهتری دارند بکنند :) (پیگال محله سکس شاپ هاست - یه جورایی زون قرمز پاریسه) ثانیا مگه مخمون عیب داره بریم وسط مکزیکی ها که چه ببازیم و چه ببریم اوضامون بیریخت شه...من یکی که شهامت دیدن ممسابقه را وسط یک گردان مکزیکی ندارم.
آقا من برم دنبال کارم. بهار خانوم من هم با ایده چند تا بابازار مامازار همراه تیم ملی کردن صد در صد موافقم. بعدا براتون باید سر فرصت از جو مسابقات ایران در جام جهانی های قبلی بگم، آخه ایرونی ها از همه جای دنیا جمع میشن و خیلی خنده داره چون جناح جناح هستن و میان که بی خیال فوتبال جلوی هم قدرتنمایی کنن و حال همو بگیرن!!!!
تا بعد که با خبرهای تبریک یا تسلیت خدمتتون برسم ، خدافظ.
پرشنگ
بعدا نوشت : الان همون آقا تئاتریه که قبلا گفته بودم می خواد بیاد ایران آتلیه تئاتر بذاره زنگ زد، سالهای زیادی از عمرشو توی مکزیک زندگی کرده و ما اسمشو گذاشتیم وزیر پروپاگاندای مکزیک چون شیفته مکزیکه و همیشه چنان از اونجا حرف می زنه که یهو ممکنه دیوونه بشی و همون روز بلیطتتو برای مکزیک بخری، خدا رو شکر من مشکلم کمبود دیوانگی نیست فقط جیب خالیه که تا حالا مقاومت کردم، آهان داشتم میگفتم که آقاهه زنگ زد که مسابقه را با هم ببینیم و من هم باهاش یک کل کل فوتبالی-ملی خرکی کردم که خلاصه اگه میخوای با ما بیایی ما داریم میریم یه جایی که اگه حرف اضافی در مورد مکزیک بزنی همه شیکمتو سولاخ سولاخ می کنیم!!!!! فقط اییییییییییییییییران... طفلکی گفت باشه :)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

چند وقت پیش می خواستم این رو بنویسم. اما یک دفعه چشمم افتاد به اون لینک کذایی و حرف خودم یادم رفت!

حالا که علم و تکنولوژی هر روز یک وسیله ارتباطی جدید در اختیارمون میذاره کسی میتونه بگه بعد از این نوبت چیه؟!

سال ۸۲ سرویس sms چند ماهی بود که راه افتاده بود. من به بیتا تولدش رو این طوری تبریک گفتم و کلی ذوق کرد که چه راه جالبی برای تبریک تولدش بوده و تا حالا کسی اینجوری بهش تبریک نگفته بود. سال ۸۳ از اورکات و قزاق براش تبریک تولد فرستادم و سال ۸۴ از وبلاگ. حالا تکنولوژی جدید فقط ۶ ماه وقت داره خودش رو نشون بده! چون امسال هم میخوام به یک روش کاملا جدید تبریک بگم. خوبه؟

// البته این یک تذکری بود به بیتا که زودتر خودش رو نشون بده که غیبتش طولانی شده//

بعداْ نوشت: بیتا جون عجب تفاهمی! تا فرستادم دیدم چند دقیقه قبل اومدی. اون جمله معروف رو یادته؟ ممدآقا: اومدی درستش کنی زدی خرابترش کردی؟!! قضیه تنگلو رو یادته؟! از اون مهمتر طرز تلفظ بلند گو!!!!!!!!!!! و مهمتر از همه سرود ای ایران که توی سفر نور میخوندیم : تا گردش زمین و دور آسمان به پاست، مهر ایزدی همیشه رهنمای ماست!!! یادش به خیر که من نصف کتاب خوندنهام سر کلاس اون بنده خدا بود : چهارشنبه ها دو تا زنگ آخر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:57  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همگی،

گلسا جان تسلیت میگم. راستی کجاست گلسا؟ اصلا اینجا رو می خونه؟

بهاریا تولدتون مبارک، امیدوارم همتون سی سالگی (شایدم سی و یک سالگی) محشری داشته باشین.

الان دقیقا یک ساعت و ده دقیقه است که اومدم سر کار و از پشت میزم بلند نشدم فقط به خاطر این همه نوشته با حال (مرسی وجدان کاری). خوبیش اینه که تعداد همکارای من زیاد نیستن (دقیقا ۲ نفرن) و فضولی مضولی کلا منتفیه، این چند روزه هم از نظر کاری سرم حسابی خلوته و خلاصه مشکلی نیست.

ما بالاخره از اسباب کشی سر بلند بیرون اومدیم و موفق شدیم یه زندگی نسبتا عادی رو دوباره شروع کنیم، نسبتا عادی به خاطر اینکه هنوز خونمون مثل هتل می مونه، من که مونده تا بهش عادت کنم، چند تا مشکل کوچولو هم داره، اولیش این که هنوز وقت نکردیم بریم پرده بخریم، تا حالا شده تو یه خونه که به جای پرده ،ملافه وصله به شیشه هاش زندگی کنین؟ دومیش این که تو خونه قبلیمون یه فرش ۶متری کافی بود واسه مفروش کردن کل سالن، حالا هنوز وقت نشده بریم و فرش بخریم واسه سالن جدید، یعنی الان فقط یک سوم سالن ما مفروشه و خونمون جون میده واسه یه پارتی اساسی! خلاصه که این الان اوضاع و احوالات زندگی جدیمونه، راستی نیلوفر تلفن جدیدمونو واست میفرستم.

هی نیلوفر چه باحال بود اون گند عظما، یادم رفته بود، یادش به خیر ممد آقا، سیم متری ۲۵ تومان مهشید، گیره سوسماری و لیلا و کمربند ممد آقا، ازمایشهای نامتناهی فیزیک من و آرزو (یادم نیست کی تو دفتر خاطراتم نوشته بود)، هییییی جوووووونی

کتاب راز داوینچی رو خوندین؟ من دارم میخونمش و به نظرم جالبه، اگه نخریدینش و میخواین بخونیدش از اینجا برش دارین:راز داوینچی

بیتا

پ.ن۱: راستی فوتبال امشب فکرمیکنین چی بشه، به نظر من که از ایرانیا هیچ کاری بعید نیست، اگه ۲-۰ مکزیکو ببرن و ۴-۰ از آنگولا بخورن من یکی که هیچ تعجب نمی کنم، شما چطور؟

پ. ن۲: این مشاور گرامی چی شد؟ یعنی هیچکدومتون نمیشناسین یه روانشناس خوب که حرفایی که هممون بلدیم رو به خورد مردم نده؟ ماندانا جان قرار بود برام بفرستی مشخصات یکی رو!

پ.ن۳: مهندس بهار جان، هنرمند عزیز، ما قرار بود از کرامات هنری جنابعالی در تزیین خونه جدید استفاده کنیم، اما از اونجایی که کفگیرمون بد جور از زیر قابلمه زده بیرون فعلا بی خیال شدیم، در دسترس هستی که ایشالا، احتمالا در چند ماه آینده دست به دامنت میشم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

بالاخره بعد از دو ساعت و نیم تلاش بی وقفه موفق شدم وارد وبلاگ بشم. وای که چقدر نوشتن مزه میده! یعنی وقتی مینویسی و بعد میای و می بینی از خوندن نوشته هات کلی آدم ذوق کردند و بعد وقتی خودت دوباره نوشته هات رو میخونی کلی سرحال میشی و حالا هرقدر عدد و رقم و قیمت و استانندارد و تست و قطعه سرت ریخته باشه برات مهم نیست! همین که روحت تازه شده کافیه تا همه اطرافت رو زیبا ببینی.

ریحانه عزیز اینها جواب تو بود و تاکیدی بر حرفهای گل مریم که وقتی بیایی و ببینی نوشتن عجب میچسبه دیگه دلت نمیاد ننویسی. چسبنده تر از نوشتن دیدن ذوق اوناییه که نوشته هات رو میخونن. پس لطفا بیا و بنویس. از ریحانه اسم بردم ولی منظورم به خیلی های دیگه هم بوده ها!!

راستش علیرغم سالهای درازی که همدیگه رو ندیدیم که از چند ماه شروع میشه و به یازده، دوازده سال میرسه که بعضی ها رو ندیدم، اما مطمئنم هنوز با هرکدوم از بچه های مدرسه صمیمی تر از خیلی از آدمهایی هستم که سالیان سال هر روز میبینمشون. برای من توی این همه سال فقط با یکی از همکلاسی های دانشگاه تونستم به این صمیمیت برسم. فقط دوستان مدرسه هستند که آدم تا می بیندشون میتونه از همه کس و همه چیز و همه اسرار دلش حرف بزنه. در حالی که در مورد هیچکدام از دوستهای دیگه مثل همکار یا دانشگاه یا... نمیتونه اینقدر راحت باشه. یک مثال زنده هم بیارم: من هفته اول مهر سال ۸۳ بود که به لطف اورکات قراری با پونه گذاشتم و بعد از نزدیک ۱۱ سال همدیگه رو دیدیم. توی دو، سه ساعتی که با هم بودیم خیلی راحت تر و بی نگرانی تر و صمیمی تر باهاش حرف زدم تا همکاری که دو سال بود باهاش همکار بودم و هر روز همدیگه رو می دیدیم و قبل از اون هم چهار سال همکلاس دانشگاه بودیم. انگار نه انگار که بین ما یازده سال/ که به نسبت عمرمون چیز کمی نیست. یعنی بیش از یک سوم عمرمون/ فاصله و بیخبری بوده و ممکن بود بی اعتماد شویم یا حرف همدیگر را نفهمیم یا..... ببینم شما هم همین حس رو دارید؟.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:32  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

فرزانه های عزیز، سلام

 

اول از همه تسلیت به گلسای عزیز رو میگم و

بعد باید بگم

واقعا آدم اگه سه روز، فقط سه روز اینجا سر نزنه ، بعدش برای خوندن مطالب کلی بیچاره می شه!!

راستش نیلوفر جون من هستم، همین دور و برا! دعوام نکن توضیح می دم….

یه هفته ای نبودم و تعطیلات رو رفته بودم مسافرت. بعد از سه روز عدم دسترسی به اینترنت، در دومین هتل محل اقامتمون دیدم سایت کامپوتر داره و با پرداخت یک دلار تونستم یک ساعت آن لاین باشم. نمی دونید چه حالی داد وقتی به وبلاگ خودمون سر زدم. البته کلی مطالب جدید داشت که بیچاره شدم تا بخونمشون!

راستش خیلی وقتها واقعا دوست دارم بنویسم، از خیلی مسائل از جمله مسائل عادی زندگی، اما همونطور که قبلا گفتم به دلیل وجود مقادیر بسیار زیادی همکاران کنجکاو (همون فضول خودمون) برام میسر نیست. والا همینجوری که باهاشون ارتباطم فقط در حد سلام و علیکه کلی دوست دارن از زندگیت سر دربیارن، حالا چه برسه به اینکه خودم با دست خودم بیام، جزئیات اطلاعات دلخواهشون رو هم بخوام بهشون بدم.

خلاصه اینکه اگه راحت از هر دری می نویسید، حالش رو ببرید و بدونید که ما هم از این لذت بهره مند میشیم!

 

اگه بخوام از خودم بگم، جونم براتون بگه که خوشبختانه فشار کاریم کم شده و  کم و بیش دارم تاحدودی از زندگی عادی مثلا لذت می برم . تقریبا  یک روز در میون ورزش می کنم. حالا یا یک ساعت با سی دی ، توی خونه و یا اینکه می رم می دوم. حدود سه ماهی هست که اینکار رو می کنم و باید بگم واقعا تو روحیم اثر خوبی گذاشته. عاشق مسافرت هم هستم و از هر فرصتی برای سفر حتی یکی – دو روزه استفاده می کنم.

باقی روزم رو اگه خونه باشم یا زبان کار می کنم، یا کتاب می خونم ، فیلمی ببینم و یا وبگردی کنم و از هر گونه فعالیت خانه داری بیزارم! خوشبختانه ذائقه خودم و آقای همسر رو هم با تلاش مستمر و پیگیر تغییر دادم به گونه ای که غذاهای بسیار ساده و سالم (آب پز و بخار پز) که به راحتی و بدون درد سر درست می شن ، صرف کنیم و لذت هم ببریم!  برای باقی کارها هم خدا بزرگه و بالاخره یه جوری پیش می ره !

 

از اونجاییکه خیلی حرف زدم فقط به این اکتفا می کنم که خوشحالم اول تیر نزدیکه و هر چی راجع به غذا و باقی مسائل به نفع بیشتر با هم بودنمونه ، قبوله .

 

برای همتون شادی و سلامتی آرزو می کنم

                                                                                                          

زهره خ  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها سلام

اول از همه گلسا جان خیلی خیلی تسلیت می گویم. خدا بهت صبر بدهد.

 

چه خبر است اینجا. من چند روزی نیامدم چون خواهر شوهرم عمل کرده بود و من باید هم بچه داری می کردم و هم کار و هم ... 

بگذریم الان بچه ها با باباشون رفتند پارک و من گفتم بیایم یک کمی کار کنم ولی فکر کنم الان یک ساعتی هست که دارم می خوانم و کلی ذوق کردم از همه نوشته هایتان.

نیلوفر جان مرسی که دوباره می نویسی. دختر چه حافظه ای داری. من چند روز پیش یک ایمیل از ساتگین داشتم که کلی ذوق زده شده بودم. من اولین پارتی که رفته بودم تولد برادر ساتگین بود و ما کلی یاد آنموقع ها کردیم ولی من خنگ هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که آنموقع کلاس چندم بودم و چند سالم بود. بچه ها آدم چقدر خنگ می شود. 

گل مریم عزیز دیروز رفته بودم دیدن یکی از دوستانم که یک بچه ۲ هفته ای دارد. کلی یاد تو و سامت کردم. من همیشه از بچه کوچک می ترسیدم و نمی توانستم بچه کوچولو بغل کنم (می ترسم یک موقع بیندازمش یا سرش را خوب نگیرم و ...). فکر می کردم بعد از بزرگ کردن ۲ تا بچه ها حالا یاد گرفته ام ولی دیروز دیدم نه انگار یاد نگرفته ام. الان باورم نمی شود که چطور آنروزها یاسی ۲.۱۰۰ کیلویی را حمام می کردم .

راستش را بخواهید آنقدر آن ماههای اول سخت بود که انگار توی غبار زندگی می کردم و الان اصلا درست یادم نمی آید که چه گذشت.

گل مریم جان اوضاع بهتر می شود. البته هیچوقت خیالت راحت نخواهد بود و این مسولیت یا حسش همیشه خواهد بود. بچه های بی بچه از این دوران بی مسولیت لذت ببرید و بروید هر دیوانه بازی که دوست دارید یکنید.

یادم می آید چند سال پیش رفته بودم تورنتو و رفته بودیم بالای برج بلندش. آنجا یک سری کف شیشه ای دارد که می توانی وایستی و پایین را ببینی. خیلی مردم می ترسند و جرات نمی کنند. من رفته بودم آنجا و بپر بپر می کردم. یکی از دوستام می گفت شادی نمی ترسی. گفتم نه بالاخره که باید بمیرم. حالا اگر اینجوری مردم حداقل یک تجربه سقوط آزاد مطلق را هم تجربه کرده ام.

ولی حالا نمی دانید چقدر ترسو شده ام. چون دیگه مال خودم نیستم. حتی دیگه حق ندارم برای خودم بمیرم.

مریم ق عزیز خیلی نوشته ات قشنگ بود. واقعا به نظر من بچه داری یکی از آن کارها است که باید از مسیر لذت ببری چون واقعا هیچ انتهایی ندارد.

این روزها که دخترهای من یک کمی بزرگ تر شده اند. هنوز هم خیلی وقتها خیلی خسته می شوم. ولی نمی دانید چه لذتی می برم وقتی با هم ۳ تای می رویم کلاس گردش .

بچه ها مرسی که از خاطرات فوتبالها نوشتید. رضیه از مالدینی چه خبر؟

یکی از دوستانمان توی خانه اش فردا میهمانی فوتبال گذاشته است (به ساعت اینجا فکر کنم ۹ صبح است). اول فکر می کردم که بعد از بازی بروم چون حال و حوصله شلوغی ۳۰-۴۰ نفری با ۲ تا بچه کوچک را نداشتم. ولی بعد از خواندن نوشته هایتان تصمیم گرفتم که منم صبح بروم و به یاد روزهای جوانی جیغ بزنم و از هیجان گریه کنم.

اییییییییییییران.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 6:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام به همه برو بچ! مهمونام رفتن و منم از فرصت استفاده کردم اومدم بنویسم. ریحانه عزیز کافیه که یه بار، فقط یه بار این سه تا کلمه رمز رو وارد کنی و وارد فضای وبلاگ بشی ، فقط بیا اینجا و بنویس سلام. همین. دفعه بعد برات راحتتر میشه و دفعه بعدش باز هم راحتتر.اول از اتفاقاتی که تو مطب یا بیمارستان میفته برامون بگو. هر چند مختصر و کوتاه، کمی قر بزن، میدونیم که شرایط سخته. بعد یواش یواش اگه دوست داشتی از خودت برامون بگو. توی فرصت اندکی که میبینیمت مجالی نیستاگه اولشو اینجا بگی دنباله سخن رو میشه تو فرصت کوتاه هم به زبون آورد.

شیوا خانوم خبری ازت نشد؟ تنها تنها دیگه نه؟ خوب امیدوارم هر جا که هستی خوش باشی عزیزم و تولدت مبارک.

پرشنگ جان تو بگو کی برات مناسبه ما اون موقع هم جمع میشیم.

برم که دیگه نمیتونم یه دستی تایپ کنم و بچه هم بدجوری نق میزنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:19  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

رفتم سراغ کتابها تا شاید حوصله ام آمد و یکی از کتابهای قدیمی را دوباره خواندم. چشمم افتاد به گزیده اشعار سهراب و یک دفعه دلم باز پر کشید به آن روزها. کلاس نقاشی خانوم مهاجرانی که برای ما اول راهنمایی های شعر سهراب را با آن همه احساس می خواند و تابلوی دختر اوکراینی اش را نشانمان می داد. بچه های یک پنج راهنمایی یادتان هست؟!! همان کلاس هنر که به علت مشکل برنامه درسی چند جلسه ای بین ما و دوم راهنمایی ها همزمان با یک معلم و یک جا برگزار میشد! اگر اشتباه نکنم همان کلاسی بود که هدیه و روناک و شبنم  تویش بودند. آنها رنگ روغن کار میکردند و ما با سر انگشتان آغشته به گواش! روی آن میزهای نارنجی رنگ که شش تا صندلی گرد دورش وصل بود!  یادتان هست؟ نسترن م و نسترن ب که عشق خانوم مهاجرانی بودند با آن همه ذوق نقاشی. آن روزها نفیسه سروش هم بود و نیلوفر ایزدی و سپیده فاطمه خلیلی . ارکیده و شکیبا هم که با ذوق ادبیشان محبوب خانم مهاجرانی بودند. کینوش هم همان کلاس بودبا زهره پ و زهر ف و زهره خ و مرضیه و طاهره و پونه و نسرین و ساتگین و ریتا ج. آرزو یک بار ای ساربان را سر کلاس خواند و شعله ی مهاجرانی چقدر ذوق کرده بود! / یادتان هست که با چه غلظتی روی ه آخر اسمها تاکید میکرد؟ شعلهههههه ی مهاجرانی.....

واییییییییییییییی/ کمکککککککککککککککککک بابا یکی دست منو بگیره از تاریخ بیاره بیرون.................

کمک بعدی: نمیدونم چرا از بیست نفر کلاس اول راهنمایی یک نفر رو کم گفتم. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد. کی جا مونده به نظرتون؟!

با عرض شرمندگی مجدد: نیلوفر غرق در خاطرات!

 بعداْ نوشت: امروز یکشنبه دم دمهای صبح یک کمی با خودم فکر کردم و یک دفعه به ذهنم رسید که این نوشته برمیگرده به نوزده سال پیش. کسی باورش میشه؟!!!!!!!!!!
/زمستان 66 تا بهار 85 / 19 سال؟؟؟؟؟!!! آیا اعداد و ارقام دروغ نمیگن؟!!!!
چنان از این عدد متعجب شدم که خواب از سرم پرید........

اااااااااااااااااااا دیدی چی شد! نفر بیستم اینقدر جلوی چشمم بود که نفهمیدم اسمش رو ننوشتم. خوب معلومه که لادن بود دیگه!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:15  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

یک ساعت  پیش تا وصل شدم کامنت شهرزاد رو دیدم و احساس کردم خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم. این بود که باز دست به تلفن شدم و جاتون خالی هیجده دقیقه تمام با هم حرف زدیم. البته نه این که فکر کنید به حساب همسرجان تلفن خارجه زده باشمها!! من  از کارتهای سه منظوره فرارایانه  استفاده میکنم که هم میشه باهاش اینترنت وصل شد و هم تلفن خارج زد! کیفیت هردوتاش هم خوبه و قیمتهاش هم مناسبه. مثلا من دفعه قبل که حدود ۱۴ دقیقه با شهرزاد حرف زدم فقط ۴۹۰ تومان از اعتبارش کم شد. اصلا هم اشغالی و قطعی ندارد. من که دو سالی هست مشتری پر و پا قرص این کارتم. تازه قرعه کشی هم داره و با برنده شدن اعتبار آدم دو برابر میشه. من که خیلی راضیم و براش تبلیغ میکنم!

بمـــــــــــــــــــانــد!

و اما اندر دلایل این که من چرا اینقدر پر حرف شدم! اول این که همسر جان پای فوتبال است و بنده تا فردا هیچ رمان جدیدی ندارم که بخوانم. حوصله کتابهایی که به فکر نیاز دارد هم ندارم! مثلا الان هیجده اثر کریستین بوین و افسانه گیل گمیش را شروع کرده ام. اما امشب خسته تر از اون بودم که بتونم بخونمشون و تا فردا هم کتاب جدید به دستم نمی رسه. این بود که سر از اینترنت درآوردم و بعد از این همه پر حرفی امروز، با کمال پر رویی باز هم شروع کردم به نوشتن! به هر حال سعی کنید با نوشتنتون پرحرفیهای منو جبران کنید!

بعد این که اگر فراموش نکرده باشید چهارماه اول تاسیس وبلاگ شاگرد اول ثابت نوشته ها من بودم. و با یادآوری خاطرات و نوشتن از مشکلات شخصیم کلی اینجا نوشتم. کم کم اینجا پر شد از بحث های مهم که من خیلی توش صاحب نظر نبودم. بعد رسید به ازدواجم و حسابی غرق در کارهام شدم. خونه ای که باید دوباره چیده میشد، شستشوی غبارهای سه سال و نیمه از وسایل و از دلهامون. پایه ریزی یک زندگی نو و کلی گرفتاری دیگه. به اینها اضافه کنید خرابی کامپیوتر خانه و مشکل اکانت شرکت. و از آن مهمتر همسری که چون دلش خیلی برام تنگ میشد طاقت کار رو نداشت و خیلی زود به خونه میومد! من هم نه تنها به خودم و اینترنت نمی رسیدم که باید کارهای خونه رو هم ول میکردم و به ایشون می رسیدم. تازه به نظرم هیچ حرفی هم برای گفتن نداشتم که احساس کنم جالب توجه است و خواندنی.  اما نوشته های گل مریم، شاگرد اول جدید و سخت کوش وبلاگ فکرم رو عوض کرد. وقتی دیدم گل مریم/ که به نظرم به زودی نویسنده معروفی بشه/ از کوچکترین و عادی ترین مسائل اینقدر قشنگ می نویسه ( اون هم با عنوانهای جالب و منحصر به فردش) و همه ما رو متوجه زیبایی ها و لذاتی توی زندگی میکنه که هیچ دقتی بهش نداریم، و وقتی از وبگردیهاش و مسائل مهمتر مینویسه هم که دیگه برای خودش عالمی داره. پس چه بخواهید و چه نخواهید من هم قصد دارم دوباره حسابی بنویسم. قطعا نمیتونم به روانی پرشنگ و آزاده ط و مریم ق، به زیبایی شیوا ، به شیرینی گل مریم و به خوبی بقیه اهالی فرزانگان بنویسم، اما حدااقلش اینه که اونایی که در طول روز دلخوشیشون به این وبلاگه و روزی چند بار بازش میکنن دست خالی بر نمیگردن! شکرخدا وقت هم که دیگه میتونم پیدا کنم. هم اوضاع خونه و زدندگی به روال عادی افتاده، هم به لطف دولت مکرم و معظم با این تورمها همسر جان مجبور است مدت بیشتری مشغول خدمت به دولت باشد! پس گل مریم جان آماده باش که میخوام برات رقیب سرسختی باشم. / البته اگر چند روزی ازم خبری نشد نگران نشید! احتمالا حرفی برای گفتن پیدا نکردم!

فعلا با اجازه/ خوش و خرم باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:55  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام بچه ها

من یک کم اوضاعم رو به راه شده و از اون بی سر و سامانی اولیه در آمده ام. خلاصه ملالی نیست جز دوری همسر که البته یه جورایی خیلی سخته.

پرشنگ عزیزم. خواهش میکنم (البته با کلی تاخیر!) به ما بیشتر چسبید. پیام طبق پیشنهاد تو رفت دنبال گواهینامه رانندگی ولی همانطور که گفتی این پلیس فرانسه عجب بی پدر و مادریه. تا حالا ۴ بار رفته prefecture . هنوز هم کار تمام نشده.

ماندانا جان فکر کنم هنوز عکس عروسی پیوس لابلای عتیقه هام باشه!

نیلوفر نابغه. تندیس الان امریکاست و سال دیگه دیپلم میگیره. باورت میشه؟ در پی حرفهای تو رفتم سراغ خرت و پرتهایی که خانه مادرم داشتم. یه نوار پیدا کردم که سال سوم راهنمایی مریم شریفیان برایم ضبط کرده بود و رویش با خط خودش نوشته "سلطان قلبها". یه نوار سیما بینا/پریسا که خودت برام ضبط کرده بودی. آهنگ فیلم بچه های خیابان که مثل دیوونه ها با شنیدنش کلی گریه کردم. و هیجان انگیز تر از همه صدای ضبط شده خودمان سر کلاس (فکر کنم اول دبیرستان) موقع تمرین سرود "مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز" اگه اشتباه نکنم آهنگساز زهره کافی. شعر مهشید. یک تکخوان هم داره که اون وسط دکلمه میکنه. نمیتوانم صدایش را درست تشخیص بدهم ولی به نظرم یا شهرزاده یا بهناز. خودش باید اعتراف کنه.

و دست آخر اینکه به امید پیروزی فردا هیبیب هورا. از قدیم گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست.

                                                                شاد باشید                          رضیه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:29  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام بچه ها...
فریناز و شکیبا و فاطمه ی عزیزم خیلی مرسی از کامنت ها بعدا سر فرصت ابرراز ارادت می کنم الان اوومدم فقط بگم آقا این آلمان مادر... عجب کوستوریکا را پیچوند، من البته فقط تیکه های بازی را توی اخبار دیدم، اما فردا داریم جور می کنیم بریم یه کافه ایرونی به اسم پاییز که لااقل دوروبرمون چارتا آدم باشن که اگه مکزیک دهنمون را صاف کرد زیاد در تنهایی غصه نخوریم... و خلاصه آبجو و تخمه بخوریم (به سیستم نیمه انگلیسی نیمه ایرونی) و برای تیم عزیزمون به صدای بلند عربده بکشیم... دعا کنید اگر هم ببازیم آبرومند ببازیم :)
راستی من و نسترن یک روز کامل (پریروز) در خیابانهای بسیار آفتابی پاریس(به حق چیزهای ندیده و نشنیده!) پلکیدیم و وراجی کردیم...خلاصه جای همه تون خالی ولی خوب نگران نباشین غیبتتونو کردیم که ایشالله ما را حلال میکنید...
پرشنگ
پ.ن. آزاده جونم بازم برامون بیشتر بگو از شهرت... جان مادرت فکر نکن که لوسه یا برای ما جالب نیست، فرض را بر این بگذار که ما عشق دنیا را میکنیم وقتی نوشته هاتو می خونیم، راستی این اوشین بزرگ شده شکل طرلان شده نه ؟ آی طرلان کجایی؟
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 15:3  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

.....!!!!

( این بالاییه یعنی روم نمیشه ولی بازم سلام!)

دوست عزیز از لطفت ممنونم. اما نگفتی کی هستی!

بله البته معلومه که خوش میگذره! یک ظرف بزرگ میوه با یک کاسه تخمه میگذارم جلوی همسرجان که لم بده و تلویزیون ببینه و خودم با خیال راحت میشینم کتاب میخونم یا نوار گوش یا اگر شد وبگردی میکنم. فکر میکنی فوتبال نباشه همچین فرصتهایی پیش میاد؟!!

این را هم سیما برام فرستاده بود. به نظرم جالب بود:

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.

نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد:

1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100

او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد:

"سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست.  تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع به مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،

من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
نیلوفر جان خوشحالم که امروز اینقدر اینجا مطلب می نویسی. من تا اومدم و برگشتم دیدم n تا مطلب جدید اومده برات آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم فوتبال امروز انگلیس در کنار آقای همسر خوش بگذرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

باز هم سلام!!

امروز من افتادم روی دور پرحرفی و فعلا هم که بلاگفا به کامه و میذاره من تند و تند بنویسمشون.

پرشنگ جون در مورد قرار باید جمع تصمیم بگیره. حالا میتونیم هم اول تیر جمع بشیم، هم اول مرداد! من که حاضرم

ماندانای عزیز: منظورم از هم دردی، درد به معنی واقعی نبود. البته راستش رو بخوای نمیدونم.... وقتی کسی از دور می بینه میگه خوب چه مشکلی هست؟ آخه دردت چیه؟ خود ساختن و دنیا ساختنت چیه؟.... مطمئنم فقط  شماها می فهمید که من چی میگم و شک ندارم که خیلیهای دیگرمون هم همین به اصطلاح درد رو دارند. یادته بعد از اولین قرار که فروردین ۸۴ بود بهم چی گفتی؟ من(ما) سالها یک چیزیمون کم بود و نمیدونستیم چیه. حالا با دور هم جمع شدن فهمیدیم که چی کم داشتیم. نمیدونم چطوری بگم. اما مطمئنم که شماها می فهمید که من چی میگم. اصلا نیازی به فهمیدن نیست! دقیقاً میدونید چی میگم.....

پی نوشت: جام جهانی سال ۲۰۰۲  من سخت ترین روزها رو پشت سر میگذاشتم و حتی یادم نمیاد جام کجا بود و کی قهرمان شد.( دو، سه روز بعد از افتتاحیه جام بود که ما رسماً جدا شدیم) حالا توی این جام حتی اگر غر بزنم که چرا فوتبال داره، باز هم خدا رو شکر میکنم که اون روزها تموم شد و من باز در کنار همسرم هستم که دوستم دارد/ حتی اگر گاهی از فوتبال دیدنش شاکی باشم یا اختلافی بینمان باشد هم مهم نیست. همین که در کنارم است راضیم وشکرگذار خدا و قدرشناس عشق......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:23  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

بازم سلام

این رو قاعدتا باید توی کامنتها میگذاشتم. اما بهتر دیدم با دادن کمی شاخ و برگ اینجا بنویسمش!

همسرجان بنده هم مثل اغلب آقایان عشق فوتبال هستند، البته نه افراطی! و من همیشه غر میزنم که آدم حیف نیست وقتش رو پای دیدن فوتبال بگذاره. حالا اونایی که بازی میکنن یک چیزی. هم لذت است و هم ورزش. اما از دیدنش چی نصیب آدم میشه؟! که همسرجان بنده هم همیشه با این جواب به غرغرهای من جواب میده که با دیدن مسابقات روز دنیا آدم به جدیدترین تکنیکها آشنا میشه و توی پیشرفت بازیش موثره.فکر میکنی چرا همیشه تیمی که من توش هستم توی مسابقات فوتبال محل کارمون اول میشه؟!!! // توی محل کار اول من که هنوزم همسرم همونجاست مرسومه که ظهرها یک ساعتی که برای نهار و نماز است نصفش به بازی میگذره . یعنی تقریبا روزی نیم ساعت و چون جمع همکاران حسابی با هم کرکری دارند معمولا بازیهاشون کاملا جدی انجام میشه // و معمولا من جوابی ندارم. چون بالاخره آقایون توجیه گرانی بسیار قوی هستند! خلاصه که من به عنوان یک ضد فوتبال شناخته میشدم تا هفته پیش! صبح جمعه قبل همسرجان در حال اطو کاری برنامه ای می دید که در مورد نقد بازیهای باشگاهی بود و من هم داشتم برای فریزر لوبیا خرد میکردم و همراهش چشمی به تلویزیون داشتم. یک دفعه برای چند دقیقه ای چشمم به تلویزیون خیره ماند و یک دفعه گفتم اااااااااااا! این چقدر پیر شده.....( بحث شکست بی انصافانه تراکتورسازی تبریز بود و مربی این تیم با قیافه ای غمزده و حسابی درب و داغون داشت حرف میزد که چهره اش برام آشنا اومد. خیره موندم تا پایین صفحه نوشت: فرشاد پیوس، سر مربی تیم تراکتورسازی/ موها و ریشش حسابی سفید بود، دورچشمها چروکهایی کاملا مشخص با کلی اضافه وزن!) همسرجان مبهوتانه به من نگاه کرد که یعنی چی؟!! و من توضیح دادم که روزگاری برای خودمان فوتبال شناسی بودیم! از جام جهانی ۹۰ گفتم و خوش شانسی آرژانتین و بدشانسی برزیل و بازی ایتالیایی ها و اخراج رودگولیت و فولر و.... براش تعریف کردم که چطور توی مدرسه با توپ بسکتبال،توی زمین والیبال، با دروازه هندبال، فوتبال بازی می کردیم و تاریخچه زندگی همه بازیکنهای خارجی و ایرانی و با همه اهل و عیال و همسر و فرزندان و خواهر و برادرهاشون رو بلد بودیم و...... خلاصه که بعد از اون گند عظما اون روز دیگه نمیتونم غر بزنم که چرا پای فوتبال وقت میذاری!!

 بعدا نوشت: بعد از کلی فکر کردن به یادم اومد که قدیمها به خرابکاریهامون می گفتیم گند عظما و بعدش هم میشد گندزدایی! اصطلاح اول به طور شاخص از زبون بیتا یادمه و اصطلاح دوم از مهتاب ک. برای همین  به اصطلاح سوتی رو عوض کردم و شد گند عظما!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:7  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

بابا این بلاگفا هم برای خودش عالمی داره ها!! هر وقت کلی حرف داری برای نوشتن و رئیس جونت هم نیست و میتونی بنویسی به هیچ ترتیبی نمیشه وارد بخش مدیریت شد. اما وقتی حرفهات ته کشیده و کلی هم کار داری و چند جفت چشم مراقبته که چی کار میکنی در کمتر از سه ثانیه وارد میشه و میتونی مطلب بنویسی! پرت و پلاهای امروز من هم برای همینه! نه چیزی آماده دارم و نه میشه راحت بنویسم. اما از بس هی باز کردم و نوشته خودم رو دیدم حوصله ام سر رفت و گفتم چند خطی بنویسم شاید کسی سر ذوق اومد و برای خاتمه پرت و پلاهای من چیزی نوشت. آخه بابا: اهالی محترم فرزانگان ۷۳ کجایید؟! چرا نه مینویسید، نه مشخصات فردیتون رو برام میفرستید، نه به فراخوان منوی نهار روز اول تیر جواب میدید؟!! ملیحه،اکرم، میترا، مهتاب م، زهره خ، ندا ص کجایید که این همه وقت پیداتون نیست؟ پرشنگ امتحانات تموم نشد؟ سحر و آزاده ا و لیلا همون چند خط رو نوشتید تا دلمون رو آب کنید و دیگه ننویسید؟ بیتاو  بهار شما کجا غیبتون زده؟ شکیبا و مژده و ریحانه و پونه بالاخره نمیخواهید توی متن بنویسید؟ ملت اون ور آب: نمیخواهی بالاخره برامون از عکساتون بفرستید؟ جهت حفظ آبرو(!!) فعلا از بقیه اسم نمیبرم. شاید خودشان لطفی کردند و خبری دادند....

من به شدت درگیر روزمرٌگی شدم و دلم یک هیجان حسابی میخواد. هیجان یافتن گم شده های قدیمی. یادمه دو سال پیش همین روزها بود که توی اورکات جا افتاده بودم و هر روز که باز میکردم و می دیدم یکی از بچه ها به لیست ۷۳ اضافه شده کلی هیجانی میشدم و خوشحال که داریم همدیگه رو پیدا میکنیم. خدا خیر بده مخترع اورکات رو که ما این قرارهای اول فصل و این وبلاگ رو مدیون آدرسهایی هستیم که از اورکات پیدا کردیم. حالا هم دلم میخواد مثل اون روزها هر بار که وبلاگ رو باز میکنم یکی دیگه از اونایی که سالهاست ازشون بی خبرم اینجا نوشته باشه و سر ذوقم بیاره. مثل وقتی که آمی تیس اومد، یا وقتی که پرشنگ نوشت و فریناز کامنت داد و........ کاش بقیه هم زودتر بیان: نشید، گلسا، شبنم ک، ساتگین، نسترنها( هر سه تاشون)، ربابه ع، فاطمه ع، نسرین، گلاره، ندا رحمت و..........

دلم برای همه تنگ شده، ولع دیدن همه خاطرات روزهای خوبم را دارم، شنیدن از اونهایی که در کنارشون رشد کردم و پا به دنیای واقعی گذاشتم/ هرچند که معتقدم ما بیشتر از دنیا تصور مدینه فاضله را داشتیم تا دنیای واقعی اطرافمون ..... دلم برای تک تک دیوارهای مدرسه تنگ شده و تمام آدمها: از مهین خانوم و درا و آقای آجودانی بگیر تا تار و مار و خانم غروی ادامه بده و به خانم آزاده و سعادت و محمد حسین و... برس. من هوایی اون روزها شدم. اون روزهایی که ولع دانستن داشتم، تشنه خواندن هر نوشته ای که از ترس کنکور مجبور بودیم طوری بخوانیم که کسی نفهمد و حالا که وقت داریم دیگر از آن ولع اثری نمانده است.یادش به خیر: اوهام را سر کلاس کاظمی تمام کردم، جوناتان را سر کلاس ممدآقا معلم سخت افزارمان و پنجره را گمان کنم کلاس ذبی بود...... من دلم اون روزها رو میخواد. میخوام با کمک اون روزها دوباره پرانرژی بشم و امیدوار باشم که میتوانم دنیا را بسازم. البته این بار به قصد ساختن دنیا نخواهم رفت که هیچ کاری از عهده ام بر نیاید و سر خورده شوم. این بار از خودم شروع میکنم. باید خودم را بسازم تا دنیای اطرافم ساخته شود و بعد از آن دنیاهای دیگر. من به نشاط آن روزها محتاجم. کسی با من هم دردی میکند؟............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:43  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سر صبحی داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم که وبلاگو میخونه. بهم گفت شدی عین این زنای خانه دار. فقط کم مونده که در مورد طرز پخت قورمه سبزی و قیمت گوشت و مرغ اینجا بنویسی! غش کرده بودم از خنده. چقدر زود آدم عوض میشه ها نه؟ خوب اینه دیگه فعلا نمیتونم کاریش بکنم. تمام خبرهای من محدود میشه به بچه،خونه، بعضی وقتا آشپزی و مقادیر متنابهی اینترنت. من هم با خوندن وبلاگ زنایی که کار میکنن و پر از حرکت و برنامه و زندگین حال میکنم. مثلا الان پرستو رفته یه جایی به اسم کالمار تو جنوب سوئد. هر روز به وبلاگش سر میزنم ببینم اونجا چیکار میکنه و کلی از اینکه رفته سفر حال میکنم. یا سر میزنم به فهیمه که روزنامه نگاره و یا آسیه و آیدا و لوا و خیلیهای دیگه تا از این دنیای بی رمق خودم دربیام. چرا جای دور برم همین خود شما نیلوفر، شهره، آزاده ها، ربابه، پرشنگ. وقتی مینویسید منو میبرید به یه دنیای دیگه.حالا شایدم نوشته های "خونه دار و بچه دار، ظرف و زنبیلو وردارو بیار" من هم  برای شما که از سر کار این خزعبلات رو میخونید جالب باشه!

-راستی کلینزمن همونی نبود که تو جام جهانی ۹۸ وقتی به ایران گل زد داشت تور دروازرو پاره میکرد؟( چه بی جنبه)

- از اونجایی که همسر من به شدت چپ میزنه با وجودیکه اصلا فوتبالی نیست ولی همیشه طرفدار تیم کشورهای ضعیف و سیاه و مردنیه. دیشب هم دوست داشت کاستاریکا از آلمان ببره و از برنده شدن اکوادور در مقابل لهستان هم خوشحال شد. شما نظری ندارید؟

- یه وبلاگ بامزه که اگه بخونید دوست دارید برید به  آرشیوشم سر بزنید وبلاگ مامان نیلو ه . این مامان خانوم از کانادا مینویسه و دو تا پسر داره به نامهای فراز و فربد. ضمنا سرکار هم میره و بچه کوچیکش پرستار داره. خوووووووووووش به حالش.

- پرشنگ کجایی؟ من دلم برا نوشته های سینماییت تنگ شده. یه خورده از قدیما و تهران و اینا برامون بگو.

چاکر شما، زن ملاقه بدست خانه دار: گلمریم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:43  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام

از پرکاری سخت آقای همسر و سر کار رفتنش توی دو سه روز اخیر  و علاقه ایشون به فوتبال دیدن سوء استفاده کردم و کتاب خانوم مسعود بهنود رو هم خوندم. جاتون خالی یک دل سیر گریه کردم!! حدود ۶ ماهی میشد که کتاب قطور دستم نگرفته بودم و باورم نمی شد که وسط این همه کارهای خونه که باید روز پنج شنبه انجام میدادم و پختن شام و نهار و صبحانه و عصرانه و پذیرایی از همسر جان با انواع میوه و تخمه و ذرت بوداده و.... بتونم کتاب ۶۴۰ صفحه ای رو تموم کنم. حدود ۵۴۰ صفحه اول چند باری اشکم در اومد. ولی تمام ۱۰۰ صفحه آخر رو از لای پرده اشک و با هق هق گریه خوندم. عجب قلم توانایی دارد این آقای بهنود  و من کتاب این سه زن ایشان را هم شروع کرده ام. / راستی با گفتن اسم ایشون یاد خانوم بهنود افتادم. کسی ازش خبر داره؟/ خلاصه بعد از کلی گریه اومدم سری به وبلاگ بزنم که دلم باز بشه که با دیدن نوشته گل مریم من هم دوباره رفتم به حال و هوای جام جهانی ۹۰ توی ایتالیا. از همه بهتر آهنگ مخصوص اون جام بود! برای من فوتبال فقط با اون جام معنی میشه که بیشتر بازیها رو پی گیری می کردم. و پی گیری بازیها تنها مفر ما بود از امتحان رفع زحمت!! اون قدیمها بازیها با یک ساعت تاخیر پخش میشد. اما توی قحطی فیلم و برنامه توی اون دو تا کانال تلویزیونی نعمتی حساب می شد. راستی اگر اشتباه نکنم تولد تندیس برادرزاده بزرگ رضیه که الان برای خودش خانمی شده توی همین روزها بود. امتحان نهایی توی اون مدرسه توی خیابون الوند، روزنامه ها و مجلات ورزشی، هراس امتحان رفع زحمت ، زلزله رودبار و......... وایییییییییییییی یکی منو از اعماق تاریخ بکشه بیرون.....

// شیوا همونی که بچه ها گفتند! من هم برای هرگونه شلوغ بازی آماده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:35  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

همین الان نیمه اول بازی کاستاریکا-۰ آلمان تموم شد. من خیلی اهل فوتبال نیستم ولی نشستم و این نیمه رو دیدم و رفتم به گذشته ها. با دیدن کلینزمن، مربی تیم آلمان رفتم به ۱۶  سال پیش. ریحانه یادت هست؟ عشق ماتئوس و کلینزمن. ریحانه و پونه از همه داغتر بودن. یا حداقل من اینجوری یادمه. داشتم حساب میکردم که اون موقع چند سالمون بود؟ ۱۴ سال. پر از شور و هیجان. بازیهای جام جهانی ۱۹۹۰، زلزله رودبار، عشق به عابدزاده و هزار چیز دیگه. جام جهانی بعدی که یادمه مال سال نود و هشته. ۲۲ سالم بود. ایران هم تو اون جام شرکت داشت. دانشجو بودم و عاشق.. هی  جوونی کجایی که یادت بخیر! خوب نیمه دوم شروع شد. برم ببینم چی میشه. حالا تصور کن مثلا ۱۶ سال بعد. شاید سام هم عشق فوتبال بشه. هر چند که باباش هیچوقت نبوده. به قول خودش فقط عشق سینما. بعد من براش تعریف میکنم که تو جام جهانی ۲۰۰۶ تازه یه ماهت بود و ایران اینطوری و اونطوری بازی کرد و فلان تیم قهرمان شد. آدم واقعا نمیدونه چی پیش میاد.

راستی شیوا جون یادمه اونوقتا که مام مث شوما جوون بودیم و مجرد کلی حال میکردیم اگه خانواده میرفتن مسافرت و ما میموندیم و یه خونه خالی! کلی دوستامونو دعوت میکردیم و تا صبح بیدار میموندیم و حرف میزدیم و اینا. حالا تو چرا ناراحتی؟ یه خورده هم کم کاری از خودته ها مادر! یه خورده فکرتو به کار بنداز و زندگی رو برا خودت شیرینتر کن. خلاصه سخت نگیر بابا همه چی میگذره. چه جوری گذشتنشم فقط کار خودته.

من رفتم  گلمریم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:42  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به دوستهای گلم

نیلوفر جان ،عزیزم از این که پیشاپیش یاد روز تولد من هستی ممنونم.راستش من همیشه از چند روز مانده به بعضی اتفاقهای خاص خیلی غمگین میشم.مثلا" چند روز به عید یا تولدم یا یک مسافرت یا  عروسی که میخوام برم.احساس میکنم که دلم میخواست توی اون موقع تنها نبودم و اون اتفاق که از نظر من خیلی خاصه،با رنگ و بوی بهتری برگزار بشه.یکشنبه مادرم میره آلمان و من امسال روز تولدمو واقعا" تنها هستم اما میخوام یک کم دلمو بگذارم پیش دوستهای غریبم ،آزاده،سحر،ارکیده،مژده و .....

به امید دیدار   شیوا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

یه شعر جالب تو وبلاگ عروسک کوکی. بخونیدش.

 این نوشته هم از وبلاگ تنهاییهای کرگدن و آنی شرلی خیلی باحاله!مثل اینکه یه طرح داستانیه از خانومی به نام مریم عباسیان.

گلمریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 21:6  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

سلام و صد سلام به همه. من خوبم شما چطورید؟ وقتی عصر پنج شنبه باشه و تو تونسته باشی یه ساعتی چرت بزنی و خونه رو تمیز کنی و شام هم داشته باشی و یه سبد سبزی خوردن هم پاک کرده باشی و اینترنت هم به راه باشه، دیگه چه دلیلی برای ناراحتی هست؟ هان؟ تو بگو نه . مگه اینکه آدم بهونه گیری باشی. تازه اصل کاریه اینه که بچه هم خواب باشه. این دیگه نورعلی نوره! امروز وقتی پیشش دراز کشیدم و به صورت نرم و نازش توی خواب نگاه کردم به این نتیجه رسیدم که بازم بچه دار میشم! خیلی پرروام نه؟ آخه بچه دارا میدونن که یه بچه خوابیده چقدر ماهو خوش بو و دوست داشتنیه. بوی شیری که بچه ها میدن، صورت ناز و آرومشون. خلاصه جزء زمانائیه که آدم با بچش خیلی حال میکنه. جونم براتون بگه که دیشب ساعت ۲ نصف شب که سام بیخواب شده بود و داشتم سعی میکردم بخوابونمش به طور اتفاقی برخوردم به فتوپیج و تونستم واسه خودم هم یه صفحه مجانی درست کنم و عکسایی رو که دوست دارم تو سایت بذارم اونجا دانلود کنم. ۲۰ مگ فضای مجانی در اختیار آدم میذاره. اگه دوست داشتید برید عضو شید. خلاصه آزاده ط جون درست زدی وسط خال و اون عکس پست پایین سامه تو دو هفتگیش. ولی تو تقلب کردی و قبلا اونو دیده بودی. چکاوک جون مرسی از این همه دقت نظرت. باید بگم که سام اولش کلی مو داشت بعد کچل شد. حالا دوباره داره مو درمیاره. قیافه شم کلی تغییر کرده. ضمنا پریا دختر فاطمه است . فرزانه جون اگه اول تیر بیای و من هم مشکلی نداشته باشم و بتونم بچه رو بیارم، جایزتو میگیری. آزاده عزیزم تو رو هم امیدوارم به زودی ببینمت والا جایزتو ایمیل میکنم!

نیلوفر جان در مورد کتاب عطر سنبل عطر کاج منم تو وبلاگ آزاده خوندم و خیلی دلم میخواد خود کتابو بخونم. حالا تا کی برم کتابفروشی.

در مورد صرف غذای اول تیر کاشکی هر کسی برای خودش یه فکری بکنه چون با توجه به اینکه وقتمون محدوده و خیلی از بچه ها مجبورن زود برن ، کلی از وقتمون هم سر سفارش غذا تلف میشه. میتونیم اونجا فقط دسر سفارش بدیم. هان ؟ نظرتون چیه؟

گلمریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 20:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بازم سلام

امروز پنج شنبه بود و تقریبا توم شد. پنج شنبه دیگه که بیاد تولد شیواست و پنج شنبه بعدش میشه اول تیر یعنی روزی که ما قرار داریم همدیگه رو ببینیم. درسته؟!

اونایی که دفعه قبل اونجا بودن دیدند که اینقدر شلوغ کردیم که کل آینه ونک رو به هم ریختیم و کای هم تذکر بهمون دادند! قرار شد محل قرار به جای دیگری منتقل شود و رزرو کنیم تا دیگر کسی بهمون تذکر نده! من و  ماندانا طبقه بالای آینه ونک دو تا کافی شاپ دیدیم که هر دو مناسب بودند و قرار است ماندانا چند روز مانده به قرار با یکیشان تماس بگیرد و ظهر پنج شنبه رزرو کند که کل محل در اختیار خودمان باشد. فقط یک مشکل کوچک وجود دارد! این کافی شاپها خودشان غذا ندارند و از بیرون سفارش می دهند. به همین دلیل به نظر میرسه که روز پنج شنبه تا جمع شویم و تا سفارش دهیم احتمالا برای شام در خدمتمان خواهند بود! نمیدانم چه پیشنهادی برای حلش دارید!  ولی فکر میکنم کسانی که می آیند بهتر است لطف کنند و غذای مورد درخواستشان را زودتر اعلام کنند!......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 20:8  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام

- گلسای عزیز من هم به سهم خودم فقدان پدرت را تسلیت گفته و برایتان آرزوی صبر دارم. امیدوارم موفقیتهای تو و سایر اهل خانواده شادی بخش روح ایشان باشد.

- چند روز پیش در وبلاگ محمدعلی ابطحی چند خطی نوشته بود در وصف کتاب عطر سنبل، عطر کاج. (به نظر من  ابطحی با وجود این که بعنوان یک روحانی که سالیان سال در رده های بالای حکومتی بوده دید روشن و منتقدانه ای دارد و خواندن وبلاگش را توصیه میکنم/ هرچند که گاهی مجبور است مبهم بنویسد تا کسی نچیزی سر در نیاورد!) خلاصه وسوسه شده بودم کتاب را بخوانم که اینجا را هم دیدم و به خواندنش مصر شدم و دیروز کتاب را خریدم. از آن کتابهاست که آدم بازش میکند، تا انتهایش را میخواند و بعد روی زمین میگذارد و بعد هم که دنبال کارش میرود با یادآوری مطالبش حسابی می خندد. کتابی است طنز گونه در مورد یک خانواده متوسط ایرانی که به علت شغل پدر که در پالایشگاه آبادان کار میکند سر از امریکا در می آورند و بعد از انقلاب هم می مانند. نویسنده دختر کوچک این خانواده است و از خاطره اولین روز مدرسه و گم شدنش در بلاد غربت می نویسد تا وقتی که با یک فرانسوی ازدواج می کند و همه جا تا میفهمند ایرانی است از او کناره میگیرند و فکر میکنند که گروگان گیر است و در عوض هرکس تا میفهمید که همسرش فرانسویست یاد زیباییهای پاریس و کافه هایی که رفته اند می افتند. کتاب جالبیست که پیشنهاد میکنم بخوانید.

- از تولد خردادی ها فقط زهره کافی را به یاد دارم و شیوا و به هردویشان تبریک می گویم. راستی کسی از زهره ک خبر داره؟

- بابا! جان هرچی دوست دارید اطلاعاتتون رو بفرستید من فایلم رو تکمیل کنم.....

                                                                       من بر میگردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 19:52  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 حدس بزنید این خوش تیپی که تو عکس میبینید کیه؟ به اولین کسی که درست حدس بزنه یه ماچ آبدار از طرف صاحب عکس تقدیم میشه! تقلب نکنیدا. فقط اونایی که ندیده باشنش میتونن تو مسابقه شرکت کنن.

 

handsome
Photo blogging made easy - Fotopages.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:39  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |