![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
من فکر میکنم اگر قرار بر تمرین دموکراسی در این جامعه کوچک است خوب این همکلاسی عزیز ما هم ترجیح داده با این انشا و در این وبلاگ بنویسه اما جالب اینه که باز هم مثل همیشه و طبق عادت تاریخی ما طرفداران و بدتر از آن سردمداران آزادی قلم و بیان اول از همه اصول اولیه اونو زیر پا میگذارن و عقایدشونو به جمع تحمیل میکنن.این که دوست ما کجا بنویسه؟با چه انشایی بنویسه؟اسم بنویسه یا نه؟اینها به نظر شما نقض دموکراسی نیست اما جوابیه وبلاگ نویس عزیزمون آقا مسعود که همه مارو مستفیذ کرد دموکراسی محض است؟این ماجرا منو یاد ماجرای کاریکاتورهای حضرت محمد و صد مرتبه بدتر یاد کاریکاتور روزنامه ایران انداخت.واقعا" جای تاسف داره اما واقعیت اینه که همه ما به نوبه خودمون وقتش که برسه همونی میشیم که بودیم و این تمرینها کاشکی روزی،حتی دور، به ثمر برسه....به قول شمس تبریزی
هنوز ما را اهلیت گفت نیست کاش اهلیت شنودن بودی در مورد تلاش زنان برای ورود به استادیوم،اگرچه از سکون و بیتفاوتی بهتره ولی گلمریم عزیزم،آیا فکر نمیکنی در جامعه من و تو که زن در حرف هم نصف مرد به حساب آورده شده چه برسه به عمل،جامعه ای که حقوق زنانش متعلق به دوران عرب جاهلی ست که این از دیدگاه من بزرگترین ننگ تاریخ حقوق بشره،تماشای فوتبال در استادیوم آزادی مسئله پیش پا افتاده ای نیست؟.چرا ما همه یک روز جمع نمیشیم مقابل در دادگاههای خانواده تا فریاد بزنیم که این حقوق و قوانین غیر انسانیه اما میریم پشت در استادیوم تا برای علی دایی و دار و دسته اش هورا بکشیم؟مگر این تنها دری هست که به روی ما زنان ایرانی بسته ست؟اگر بحث ملی بودن قضیه ست که واویلا،چون مسائل ملی تر را به خواب فراموشی سپرده ایم... اما در مورد پست خودم هم نظر بدم؟من بر این باورم که ازدواج بدون عشق خیلی دردناکه،دردناک تر از عشق بدون ازدواج... به امید دیدار شیوا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 15:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سريال از سرزمين هاي شمالي رو يادتون مياد? كه يك خواهر و برادر 7, 8 ساله با پدرشون كه از زندگي شهري بدش مي آمد و براي همين وسط جنگل بدون هيچ امكاني زندگي مي كردند,.. محلي كه اين سريال رو درست كردن جزيره هوكايدو است. جايي كه من هستم جنوب اين جزيره هست. ژاپن از حدود 3000 جزيره تشكيل شده كه 4 تا از اين جزاير از بقيه بزرگتره و خلاصه جونم براتون بگه از خصوصيات هوكايدو سرماي شديدش هست ( من هنوزم بعضي وقتها بخاري روشن مي كنم!).
وقتي من اومدم اينجا يك چيزي كه برام جالب بود اين بود ببينم سريالهاي ژاپني يا هنرپيشه هايي كه ديديم اينجا مشهور هستند يا نه. بعد از كلي تحقيق نتايج زير بدست اومدند , اميدوارم به نظرتون بي مزه نياد.
از سال 1983 تا 2002 تو اين سريال نقش خواهر و برادر بازي كردنند. http://dir.yahoo.co.jp/talent/21/w93-2039.html Nakajima Tomoko Yoshioka Hidetaka http://jdorama.com/artiste.792.htm
دختر كوچولويي كه نقش اوشين رو بازي كرده. http://dir.yahoo.co.jp/talent/10/w93-1184.html
ودر آخر گنزو ( Watanabe Ken) در سريالي كه شوهر هانيكو بود همان هنرپيشه فيلم آخرين سامورايي و خاطرات گيشا
واقعا ببخشيد اينقدر طولاني شد آزاده ا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 6:7 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
از سربازی عشق معاف شدم
که سخت بود و پر از کلاغ پر و من "زن" بودم........... سلام،اومدم که دوباره آه و ناله کنم.اون بار که راجع به کارم باهاتون حرف زدم،وقتی نظراتتونو راجع به مشکلم جمع بندی کردم تونستم که به یک نتیجه درست برسم.محل کارمو منتقل کردم به بهترین نقطه شهر.جایی که مردم از فرهنگ و اقتصاد بهتری برخوردار هستند و الان کارم دیگه آزارم نمیده و خیلی راضی هستم اما یک سوال بزرگ دارم و دوست دارم کمکم کنید و اون اینکه آیا ازدواج عقلانی بدون عشق درسته؟و ایا عشق میتونه بعد از ازدواج ایجاد بشه.حالا عشق هم نباشه حداقل محبت .اینکه فکر نکنی اشتباه کردی و دلت نخواد که زمان برگرده عقب و دوباره انتخاب کنی و یا هرگز انتخاب نکن شیوا |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
پرشنگ عزیز واقعا با نوشته هات یه حال اساسی به ذهن و قلب ما میدی. امروز نشسته بودم با یه دست به سام شیر میدادم( شیره حیات واقعی) و با دست دیگم کتاب عزیز نقاشیهای فریدارو ورق میزدم. نوشته هارو میخوندم ولی حواسم به کتابفروشی تو پاریس بود که تو این کتاب رو ازش خریدی. فکر کردم به یه کوچه تنگ و باریک و یه کتابفروشی تاریک با دسته دسته کتابای چیده شده سر هم تا سقف. رفتی توی کتابفروشی و با فروشنده که احتمالا تو رو از قبل میشناسه خوش و بشی کردی. ازش سراغ کتاب رو نگرفتی چون تو هم حتما ترجیح میدی که کتاب رو لابلای اونهمه کتاب خودت پیدا کنی. .. همینطور که خیال پردازی میکنم ، صفحه اول رو که توش دو برگ کوچک زرد رنگ چسبوندی و برام با خودکار آبی یادداشت گذاشتی دوباره میخونم و بو میکنم. کاش تاریخ هم زده بودی. فکر میکنم به بیست سال بعد که سام تبدیل به یه جوون سودایی شده و میون کتابهای ما دنبال چیزی میگرده و این یادداشت به چشمش میخوره. اگه تاریخ داشت بهتر بود. نمیدونم این برگه ها با گذشت زمان چه تغییری میکنن. حالا که تو در مورد کتابفروشی مورد علاقه ات توی پست قبلی توضیح دادی می فهمم که این خیال پردازی در مورد کتابفروشی اشتباه بوده و جای اونو یه کتابفروشی مدرن( توی ذهن من شهر کتاب حافظ مثلا) میگیره. کتاب رو پس از چند دقیقه روی مبل میگذارم و با علی میریم شهروند که خرید کنیم. بعد که برمیگردیم سام یک ساعتی نق میزنه و علی سعی میکنه بخوابوندش. هر چند دقیقه ای هم من میخوام که کمکش کنم. روی مبلی میشینه که من کتابو روش گذاشتم و سام رو میگذاره کنارش تا پوشکشو چک کنه. سر سام میخوره به کتاب. علی با عصبانیت کتابو میندازه زیر میز و میگه این کتابتو همه جا ولوه! فریدا از زیر میز نگاهم میکنه. یاد بار هستی میفتم و نقشی که کتاب آناکارنینا برای ترزا داشت. حالا کتاب فریدا نشانه زنانگی و عصیانه بر علیه وجه مادری. وقتی داشتم کتاب رو میخوندم و با دست دیگم سام رو زیر سینه گرفته بودم فکر کردم که اگه یه روزی خواستم فیلمی بسازم این تصویر رو یه جا میگنجونم . گلمریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 21:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
منهم بعد از مدتهای طولانی، بر غول تنبلی غلبه کردم و تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم. اول از همه با یک تاخیر فوق العاده زیاد ممنون از ماندانا و نیلوفر عزیز برای تاسیس این وبلاگ و زحمتشون برای برقراری ارتباط بین بچهها . بعد هم با خوندن مطالب بچه ها توی این مدت به نظرم رسیده که پشت تعداد زیادی از این دکتر مهندس های با معلومات و کار درست ما، یک نویسنده خجالتی و کم ادعا پنهان شده که بعد از سالها که از کلاسهای انشای مدرسه می گذره این جا توی وبلاگ یک جایی برای بروز استعداد قشنگ نوشتن پیدا کرده. جدا نوشته بعضی از بچهها خیلی فوق العاده است. امیدوارم نوسنده های کوچولوی وجودتون بیشتر خودشونو نشون بدن. مخصوصاٌ شاگرد اول وبلاگ، گل مریم عزیز که برای خودش نویسنده بزرگی شده و البته ما منتظر رمان اولش که قراره به صورت پاورقی منتشر بشه هستیم. خوندن پست پرشنگ در توصیف نوستالژیک تهران هم خیلی چسبید تو مایه نوشتههای گلی ترقی. و سرانجام از دوستانی که تولد دخترم رو تبریک گفتند، متشکرم. امیدوارم هر جایی که هستین خوش باشید ُفاطمه محمدی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 17:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام سلام
چه حال چه خبر؟ آزاده و فریناز، مرسی که راه منو به بهشت هموار می کنین... شما جذاب تر از من سوژه ندارین دست خودتون نیست :) انقدر دلم براتون تنگ شد، برای اون فریناز ابله با اون ریختش و هی با خودم گفتم چه حالی می ده آدم بره سرکلاس درسش (وقتی داره جدی یه چیزای مهمی برای شاگرداش بلغور می کنه) و زوزه بکشه.... یادت میاد تو آزمایشگاه فیزیک مشغول به چه حالی افتاد از زوزه های جنابعالی؟ بهمون گفت که ما حیوانیم(راستی دقیقا چی گفت؟) و قهر کرد و رفت، اسمال که داشت سکته می کرد و خانوم حائری، سرخ مثل لبو رسید و وقتی دونه دونه مون را بازجویی کرد و ما مثل یک سری انقلابی واقعی (!) لام تا کام حرف نزدیم ، رفت بالای منبر و از ما قدردانی کرد که هیچکدوم هیچی اعتراف نکردیم!!!! ولی شیرزنی بود این خانوم حائری، ما با همه شربازیهامون در مورد اون هیچ شوخی خرکی نمی کردیم، یه احترامی وجود داشت و موند شاید چون واقعا جذبه داشت، هرچی زمان گذاشت و زندگی بیشتر از اون شکل مطلق دبیرستانیش دورشد و نسبی تر و واقعی تر شد، اون احترامه نسبت بهش برای من پر رنگ تر شد.... اما چیزی که می خواستم براتون تعریف کنم داستان مانگا های ژاپنیه. دختر ده ساله یکی از دوستام اینجا یک دیوار اتاقشو پر از عکس انواع و اقسام مانگا کرده، پرسوناژهای یک عالمه کارتون و کمیک استریپ ژاپنی با اون چشم های درشت و طراحی های شاهکارشون. همه بچه ها عاشق این موجوداتن، البته آدم بزرگها هم. یک کتابفروشی گنده چند طبقه ای تو پاریس هست که سرزمین خوشبختی منه (وای آخه نمی دونین که چقدر کتاب، آدم دلش می خواد کیسه کیسه کتاب کش بره!) تو یک طبقه اش که فقط کمیک استریپه یک عالمه آدمو می بینی که رو زمین و اینور اونور نشستن و مانگا میخونن، فکر کنم واگیر داره. واقعا دنیاییه... بعضی شخصیت های کارتونی شون هم مثل دنیای آدمهای واقعی یکهو بچه معروف می شن مثلا «پیکاچو» که یک موجود (فکر کنم موشه) عجیب زرد رنگه با لپهای قرمز وگو شهای دراز از سری «پوکمون» یکهو تبدیل میشه به شخصیت ملی (یه چیزی تو مایه های چه گوارا) و دیگه از تیشرت و جامدادی و پاک کن و کوفت و زهرمار همه چی دیگه میشه «پیکاچو»... راستی دبستان یادتون میاد آدم چه عشقی داره به جمع کردن این چیزا، پاک کن و جامدادی و غیره، انگار تمام دنیای آدم میشه یه جامدادی، شیبه اون جامدادی چوبی یه که یک شخصیت خمیری توش زندگی می کرد که وقتی پسره (صاحب جامدادی) نبود زنده می شد و راه می افتاد، یادتون میاد؟ اما همه این چرندیات را نوشتم که از کارتونهای ژاپنی دوران «برنامه کودک» قدر دانی کنم، از اون کلمه سه حرفی شبیه تمساح که آخر کارتونها می اومد و احتمالا به معنای پایان بود و حال آدمو می گرفت، از خانواده دکترارنست و مهاجران و بل وسباستین و کوزت و ژان والژان نهایت تشکر را دارم که بخصوص در دوران بمباران و آژیر و قائله یک حال ملایمی به کودکی ما دادند، از نل و پدربزرگش و هنا و آنت و لوسین و اهالی لی لی پوت و اون حیوونهای عجیبشون(... مونگا!) که دیدن قیافه لوس مجری های برنامه کودک را قابل تحمل می کردند. اهالی اوپای شرقی هم دمشون گرم با اون دو تا موجود خنگ «همینه» شون و پت پستچی و لولک و بولک و بخصوص اون کارتونه که یک سگ زرد و یک گربه آبی درب و داغون داشت با سبیلهای آویزون و کلی رنگهای کارتونش چرک و دق بود... خوب حالا که دارم از همه تشکر می کنم یادی هم بکنم از خانواده خرس ها که معرکه درستشون کرده بودند و شغلشون این بود که با یک سیخ هایی کاغذ پاره جمع کنند. اگر آقای «با» (اون بزه که همه کاره هیچکاره بود) و شبت و مریم گلی و خپل عزیز با اون فرشته هاش نبودند لابد ما باید دلمونو به هادی و هدی و کار و اندیشه (وای که چقدر بد درستشون کرده بودند) و سایر عروسکی های آموزنده وطنی خوش می کردیم.... از همه بدتر اون موشه بود که سوار مسواک می اومد و با یک صدای نخراشیده ای عربده می زد : «بچه ها، سلامت باشید» اصلا تو را از هر چی سلامتی و مسواک متنفر می کرد! مقایسه کنید کیفیت اینها را مثلا با اون افسانه سه برادر که یک عروسکی ژاپنی بود و جنگ و تشکیلاتو و ... داشت. اگر از مدرسه موشها و محله بروبیا و چند تا کار دیگه فاکتور بگیریم فکر کنم صدا و سیما می تونه کاپ بی استعدادی و فضاحت بگیره... آهان علی کوچولو هم بد نبود شاید چون فوتو رمان طور بود و مامانش فرزانه کابلی.... یادتون هست : «علی کوچولو، این مرد کوچک...» که خونشون در داشت، در خونشون کلون داشت، باباش هم رفته بود به جبهه، خدا به همراش.... یادتون هست یه مدت همه دنبال ننه شون می گشتن : نل و بل و هاچ و مابقی. من هنوز دلم یک خونه درختی مثل مال خانواده دکتر ارنست می خواد یا حتی یکی شبیه اونی که هاک و تام داشتند... راستی «بارون درخت نشین» ایتالو کالوینو را خوندین اگه نخوندین زودی یکی دست وپا کنین و بخونین، ترجمه خوبی شده به فارسی و عکس جلدشم یک نقاشی خوبی از آیدین آغداشلوه (برا همین فکر کنم تو ذهنم مونده) .... گلمریم جونم اگه تلما و لوییز را پیدا نکردی من که بیام میارمش که ازش کپی بزنی... خوب وخوش باشید. پرشنگ پینوشت : این دوست ناشناسمون یه هوا از خودش نامردی (نازنی) در کرده و این آقا مسعود هم هیچ خوشش نیومده گویا.... بابا صلوات بفرستید :)... دنیا نیرزد که پریشان کنی دلی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستان. میتونم یه کمی قر بزنم؟ من خیلی احساس خستگی و بی حالی میکنم. دکترجونا به دادم برسید! فکر کنم روحی جسمی به هم ریختم. صبا توان پاشدن از جامو ندارم. فکر نکنم موضوع فقط بچه باشه چون کسایی که دیدنش میگن خیلی اذیتی نداره. شبا هم جز دو سه بار برای شیر خوردن پا نمیشه. پس این احساس خستگی ممتد که حتی توان بغل کردن سام رو از من گرفته برای چیه؟ دلم گرفته. الان تو وبلاگ مریم میرزا یه نقد کوتاه از فیلمی به نام تلما و لوئیز خوندم . خیلی دلم خواست ببینمش. خواستم به مریم میرزا ایمیل بزنم و ازش بخوام فیلمو بده منم ببینم. ولی اصلا نمیشناسمش. به عبارتی اون اصلن منو نمیشناسه. چون من وبلاگشو میخونم و باهاش آشنام. خلاصه که این روزهارو فقط به امید تموم شدنشون و بزرگتر شدن سام و کم شدن وابستگیش به خودم طی میکنم. اکرم جون خبری ازت نیست. مهرآفرین چطوره؟ مریم م عزیز بالاخره کوچولوتو دنیا آوردی؟ ماندانا جون مرسی از پست قبلیت . من هم دقیقا همینارو میخواستم بگم ولی حال نداشتم! آزاده جان در مورد پسورد فکر نکنم نیازی به عوض کردن باشه. راستی عکسا به دستت رسید؟ گلمریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:34 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
لطفا دعوام نکنید. امیدوارم بتونم منظورم رو برسونم و باعث سوء تفاهم نشم. فکر میکنم ما توی این وبلاگ خواستیم تمرین دموکراسی بکنیم٬ و خط کشیهای خوب و بد٬ خودی و غیر خودی رو حذف کنیم. چیزی که همیشه خیلی از ماها رو آزار داده و باعث فرار خیلیهامون شده. و بعد هم با رای اکثریت تصمیم گرفتیم این وبلاگ عمومی باشه و یک وبلاگ دیگه ای هم داشته باشیم برای اینکه حرفهای خصوصی ترمون رو بزنیم. با این حساب اینجا میتونه جایی باشه که هرکسی بیاد و نظر بده. و اگر آدمهایی هستند که همیشه احترام ما رو نگه داشتند و بر خلاف مقرراتی که برای این وبلاگ متصوره٬ رفتار نکردند چرا باید خط کشیها رو شروع کنیم تا زمینه ساز توهین به خودمون بشیم؟ بحثم اصلا سر یه آدم خاص نیست٬ ممکنه من هم شخصا از کامنت گذاشتن یه آدم خوشم نیاد ولی قرار نیست بر خلاف روتین "اعمال سلیقه" بکنیم٬ پس دموکراسیمون کجا رفته؟ زیادی طولانی شد. ببخشید. ماندانا |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:21 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
وای چه عکسای خوشگلی ! ،فریناز و آزاده، کللللی حال داد ، خیلی ، ..آزاده چه خوب توصیف کردی حال دیدن دوستای قدیمی رو..
بهار |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:20 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آزاده و فریناز جونم خیلی بهتون حسودی ام شد. آفرین بر شما که اولین ریونیون را برگذار کردید.
البته من اینجا در مقابل همه دوستان از فریناز عزیزم معذرت می خواهم. بچه ها می دانید چی شد. من که دلم برای همه دوستان فرزانگانی ام خیلی تنگ شده بود پیشنهاد یک ریونیون فرزانگانی ۷۳ ای در آمریکا را دادم. ولی پیدا کردن یک زمان و جا که همه بتوانند بیایند خیلی سخت بود. بالاخره بعد از ۶۰۰ تا ایمیل به این نتیجه رسیدیم که ریونیون را بگذاریم ۱۳ می در نیویورک. فریناز بنده خدا هم آن هفته آخر امتحانات بود و می گفت که حسابی مشغول ورقه تصحیح کردن و ... خواهد بود ولی به خاطر ما حاضر شد که همه کلی برنامه ریزی بکند تا بتواند در آن تاریخ بیاید نیویورک. ما در حال تدارکات برای هتل و خریدن بلیط بودیم که مژده ایمیل زد که نمی تواند بیاید. من با نسترن هم تماس گرفتم و نسترن هم گفت که برنامه ایران رفتن دارد. من هم در یکی از ایمیل هایی که قبلا داشتیم یک Reply to all زدم و گفتم که بچه ها اگر ۶ نفر بتوانند در آن تاریخ بیایند ما ریونیون خواهیم داشت وگرنه ریونیون کنسل است تا یک زمان دیگر که بیشتر بچه ها بتوانند بیایند. ولی نمی دانم چه شده بود که ایمیل فریناز از بین همه این ایمیل ها پاک شده بود و در لیست نبود. فریناز بنده خدای بی خبر از همه جا هم بلیطش را خریده بود و فکر کنم یک هفته قبل از ریونیون از مهسا شنیده بود که ریونیون کنسل شده است. نمی دانید وقتی فریناز به من ایمیل زد من چه حالی شدم. فریناز جان دوباره ۱۰۰ هزار بار ازت معذرت می خواهم. همه اش کاملا تقصیر من بود. حسابی گل کاشتم. یکی نیست بگوید شادی خانم شما را چه به برنامه ریزی و اینکارها. فریناز و آزاده عزیزم خیلی خوشبحالتون که ریونیون ۲ نفر داشتید. کاشکی به من می گفتید و من هم می آمدم. حالا دوباره سعی می کنم به بچه ها ایمیل بزنم برای یک ریونیون اواخر آگوست و یا اوایل سپتامبر که همه از مسافرت برگشته اند و هنوز درسهای دانشگاه هم جدی نشده است. آزاده جون من حافظه ام خیلی خراب است و آن تاب سواری نور را یادم نمی آید ولی همیشه "غریب آشناِ" یکی از محبوبترین آهنگهای من بوده است . شاید (subcounsiously) به همین دلیل که این خاطره خوب با شماها را ازش دارم . دوستتون دارم شادی رستمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:41 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 8:54 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 7:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام علیکم به تمامی یاران دبستانی
بچه ها جون خودمو معرفی نمیکنم،یعنی راستش شهامتشو ندارم.اما همین که تونستم با اون رمز فوق العاده استراتژیک ، که مثل اسم شب سربازان آلمان دوران گشتاپو غیر قابل دستیابی برای غیر خودیهاست وارد این صفحه بشم و چند کلام باهاتون اختلاط کنم میفهمید که خودیم... راستش این آقا مسعود ما بدجوری رو اعصاب من رژه میره.انگاری که اگه خدای نکرده یک بنده خدایی یه چیزی بنویسه و این آقای محترم از خودش اظهار نظر در نوکنه نمیشه که نمیشه.آقا مسعود جون آخه اظهار نظر کردن هم حدی داره.ماها خودمون اینقدر برای همدیگه کامنت نمیذاریم که جنابعالی!اکثر کامنتهاتم که خاله زنکیه!!!!!!!!!!.الان چند وقته که با خودم میگم استغفرالله هیچی بهش نگو... ولی میبینم درست مثل پشه ها که شبها استاد میشن و آدمو کلافه میکنن این دوست عزیز هم هر شب این جا استاد میشه و از همه بدترش میدونید چیه؟این که با این" سرعت خیلی خیلی بالای اینترنت " صفحه نظرات وبلاگو باز کنی و چشمت به جمال آقا مسعود بخوره ،جالبه که در هر زمینه ای هم اطلاعات داره.سقط جنین،مسایل مربوط به خانواده و طلاق،کامپیوتر،مهاجرت،انرژی هسته ای و الی ماشا الله... بچه ها جون اول تیر خودمو بهتون معرفی میکنم...اما همینو بدونید که زیاد عادت به نوشتن مطالب طنز ندارم و از طرفدارهای پر و پا قرص "خصوصی سازی" وبلاگ بودم.بیشتر از این نمیتونم از لحاظ امنیتی خودمو معرفی کنم آقا مسعود به دل نگیر. فعلا" خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:58 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بیتای عملگرای عزیز مرسی. خیلی رنگ قشنگی انتخاب کردی. در مورد عکس مدرسه هم ببین به فضای کلی وبلاگ میاد یا نه. شاید عکسهارو هم باید یه جورایی تغییر داد مثلا سیاه سفید یا نمیدونم یه رنگ دیگه کرد. در هر حال ممنون. خیلی رنگ خنک خوبیه. بچه ها بلوط خانوم یه مطلب جالبی از یه کتابی به نام باشگاه فلسفه نوشته استفان لاو ترجمه کرده که جالبه. اگه حال داشتید برید بخونید. در مورد اتفاقات روز چهارشنبه دم در ورزشگاه آزادی هم نسرین افضلی نوشته. اگه براتون جالبه بخونید. من واقعا شجاعتشونو تحسین میکنم. خیلی آدمای پردل و جراتی هستن. اولین باری که دخترها تونستن تا کمر از پنجره یه ماشین خم بشن بیرون! لینک از رها
پی نوشت : راستی بهار و پرشنگ جون این مریم میرزا هم فریدائیه ها! طرح بالای وبلاگو دارید؟ تازه کشفش کردم. راستی این نوشته حامد قدوسی هم که مثل من ترکه، در مورد وقایع اخیر خیلی جالبه و تحلیل خوبی هم کرده. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:5 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوباره اومدم. هر چند که امروز این بچه یه خورده بدقلقی میکنه و نمیخوابه و منم برای ساعت سه مهمون دعوت کردم، ولی این دلیل نمیشه که نیام اینجا بنویسم. مهندس بیتا جون و مریم ق جون میشه یه دستی به سر و روی قالب این وبلاگ بکشید و یه خورده رنگی منگیش کنید؟ آخه من امروز وبلاگ فرنگوپولیس خانومو دیدم و این مطلب پایین رو توش خوندم و دلم کلی رنگ خواست. راستی خانومای طراح و هنرمند یه سوال. شما یه کلاسی چیزی نمیشناسید که توش به آدم خوش سلیقگی یاد بدن که مثلا چی به چی میاد و چی رو با چی بپوشی خوبه و خونه رو چیکار کنی و از این قرطی بازیا؟ همچین دلم خواست یه نمه خوش تیپ تر شم. هر کاری کردم که نوشته رو کپی کنم اینجا نشد. آدرسشو میذارم بخونید. http://farangeopolis.blogspot.com/2006/05/blog-post_114911608783902625.html راستی خبر داشتید که دیروز یه سری از این دخترا و خانومای شجاع و باحال مثل پرستو و آسیه و بقیه میخواستن طی یک حرکت نمادین برن دم ورزشگاه آزادی بشینن و با تلویزیون بازیو نگاه کنن؟ پرستو که هنوز چیزی ننوشتهفقط تو وبلاگ نسرین افضلی یه چیزی خوندم ولی عکسایی که گذاشته چون تو فلیکره برای من قابل رویت نیست. شما اگه تونستید برید ببینید. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:15 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام٬ من اومدم بازم دزدکی. اگه این امت همیشه سر کار ژاپنی اجازه بدند بیشتر خدمت می رسیم. گلمریم جان راستش رو بخواهی ها بیشتر از اینکه وقت نوشتن نداشته باشم ٬ این خنگیم تو یاد گرفتن تایپ سریعه که اذیتم می کنه. که خوب باید جون بکنم کاری رو که بقیه در یک شب یاد میگیرند من بلکه در دهه چهارم زندگیم٬ بلکم٬ یاد بگیرم. مثل دیکتم می مونه. آخ که چقدر من صفر گرفتم تو این درس مشنگی. نورمحمدی مامانم رو صدا کرده بود هی غر من رو نمی دونم چرا به اون بنده خدا مامانم می زد و اونم هی خجالت می کشید معلوم نبود برای چی. انگار که اون نمرش کم شده باشه. هر چی هم با من کار می کردند درست نمی شد که. هیچ وقت نفهمیدم چرا چند جور ه یا ق .. داریم. نییییم ساعتم دیکته می گفت این نورمحمدی آخه. خوب خسته می شدم یه قسمتشو نمی نوشتم تا یه استراحتی کنم. آه تا اون آن و این رو هم تو اون قسمت رو که جا افتاده بود غلط می گرفت. عجب دوران ننگین برده داری بود ها. بابا حالا خیلی متمدن شدیم. گلی جان به هر حال ممنون از اینکه گفتی کمکم می کنی. دیگه اینکه ماندانا جان خیلی ذوق کردم وقتی گفتی آدمایی مثل ما رو فراری می دن از ایران!! فکر کردم خوب امت بالاخره فهمیدن منم برای خودم آدمی هستم دیگه. (خشمون می یاد اینجوری می گند دیگه٬ مگه نه اهالیی که خارج زندگی می کنید) اگه امت خارج از وطن یهو نریزند رو سرم می خوام بگم هستند کسانی که با هزار بد بختی ها دارن تو خارج جون می کنند٬ البته خوب توی آزاد.. و حقوق بشه شر و اینها زندگی می کنند!!٬ شاید به همین عشق که گفته بشه امت تو ایران قدر اونها رو ندونستند و برای ههمین اونها ترک وطن کردند و خوب برای همینم نصف کارای مملکتمون لابد می لنگه. به خاطر خودخواهی وترقی شخصی چه تو درس چه تو پول و این حرفها که اصلا و ابدا نیست که خارجیم. آقا دعوا که نداریم هر کی می تونه نظر خودشو داشته باشه اینم نظر منه. هر چی باشه اگه سنگیم هست که اول از همه خودم رو نشونه گرفته٬ بقیه همه فرشته پاک و منزه(واقعا وجود داره؟؟). آقا بگذریم. دلیل این مزاحمت. چندی پیش در رادیو شنیدم که در نماز جمعه قم٬ آقای روحانی ؟؟ محترم اعلان کردن که با صرف چندین میلیارد٬ توجه کنید میلیونم نه٬ یه قسمت از حرم رو تعمیر نمودند٬ توجه کنید نه تعمیر خرابی زلزله و ... ٬ به هر حال ایشون این خبر رو به مردم همیشه در صحنه نماز جمعه دادند که اعلام کنند به چندین میلیارد !! دیگه هم نیاز هست که یه حفره تو حرم رو بپوشونند. و البته اعلام کردند که این کارها از نون شب برای امت گرسنه و مدرسه برای چند شیفتی ها و ایجاد شغل برای بیکار ها و.... مهم تره چچچچچون تبلیغه و خوب لازم. و من این رو فهمیدم و قبول کردم لزوم این خ....یت رو. ولی چیزی که نفهمیدم اینجاست. یه گروهی شدیم از ایرانی های دانشجو در ژاپن. ( وه فکر کردید فقط خودتون گروه تو یو.اس. .... دارید ما هم داریم. از اونجا که حرف ٬ توجه کنید فقط حرف٬ برای گفتن زیاااااد داریم خوب باید گروه بشیم دیگه وگرنه گوش مفت از کجا بیاریم آخه مثل همین کاری که من الان دارم می کنم عوض کار کردن) خلاصه هر از گاهی ایمیلی می یاد از این گروه. چند روز پیش یکی میل زده که تو فلان شهر ژاپن !! ااینا می خوان مسجد بسازن و خوب کمک بشه بهشون. خیلییییه ها. تو اینجا که آجر رو آجر چقدر باید خرج کنی اونوقت این کار رو برای واقعا معدودی مسلمان (لابد مسلمونند دیگه) انجام دادن هم به نظر شما همون دلیل فوق رو می تونه داشته باشه؟ اونوقت ما واقعا خودمون رو ج... می دادیم که ما نداریم و این حرفها که این ژاپنی ها رو سرشون رو گول بمالیم و فکر کنند واقعا ما نداریم که اونوقت بیان به زلزله زده ها کمک کنند. این بیچاره ها همیشه می گن ها آخه شما نفت ووو دارین چرا می نالین. ولی خوب ما از اونجایی که نژاد آریاییم و با هوشتر ینیم یه جوری این قسمت رو ماست مالی می کنیم ٬ چون اگه مسله رو حل کنیم عوض ماست مالی که دیگه باهوش نیستیم. حالا اینها دچار دوگانگی می شند دیگه. راستش من خودم هم هنوز واقعا می گم نمی دونم ما امت پولداری هستیم یا نه. جدی می گم نمیدونم. ولی این رو می دونم این ژاپنی ها پولدارند. می دونید برای هر ژاپنی چقدر سپرده مالی دارن. اونوقت ما بیایم آخه سر چی خرج کنیم برای اینا. آخه خ.. شدنم حدی داره. حالا یکی دیگه جالب ایمیل زده گفته اولین قدم برای این کار این می تونه باشه که اول مردم اون شهر رو به اسلام دعوت کنید. حالا چه جور؟ این جوری که یه آیه ای هست که هر کی مسلمون نباشه اله بله ... گفته اینو به کافران اینجا بگیم تا اینها مسلمون بشن و بعد به ما کمک کنند ما براشون مسجد بسازیم. و البته به عقیده ایشون همین آیات باعث شدند ما همه مسلمان بشیم. ایشون رو نمی دونم ولی من که اینجوری به دنیا اومدم و نه حالی بوده و نه البته انتخاب بهتری برای همین میشه گفت مسلمونم. اجداد شما رو نمی دونم ولی اگر جد بنده سر اختیار و فقط از ترس این آیات (که اگه مسلون نشی چی می شه و چی نمی شه) اسلام( لابد اونم واقعی و از صمیم قلب) اورده باشه٬ نه بخاطر تعالیم والایی مثل مساوات و غیره ( که حداقل اسمش تو این دین اومده) من که اونوقت به همچین جدی٬ هر چقدر هم اصیل باشه افتخار نمی تونم بکنم. ( عجب جمله ای شد) دارم چرت و پرت می گم٬ شدید. آی بگم من برای چند روز غیبت خواهم داشت. باز تنبلی کردم شدم شب امتحانی این بار تو کارام. محتاج دعایم. خوش و پیروز باشید ربابه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:2 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
دیشب یه خوابی دیدم. عجیبه چیزی رو که در بیداری بیاد نمی آرم تو خواب دیدم. احساسمو وفتی ۱۸-۱۹ ساله بودم. ترمهای اول دانشگاه. احساس موفقیت. احساس اینکه شاخ غولو شکستی. از پس هر کاری بر می آی. دیگه آخرشی بزرگ شدی. محدودیت و نمی شه و امکان ناپذیره برام بی معنی بود. یادمه اون موقعها اصلا نمی فهمیدم فرق ایران دنیا اومدن با امریکا چیه. فرق زن بودن و مرد بودن. با اینکه بعدها موفقیتهای دیگه ای داشتم ولی هیچوقت خوشحالی و رضایتم مثل اون موقع کامل و بی نقص نبود.از خواب که بیدار شدم همون حس باهام بود دلم می خواد این حس تو همه لحظه هام کش پیدا کنه. خداییش که خیلی حس خوبیه واسه همینم الان سرحال و سر دماغ می خوام برم کوه و بذارم روی دوشم.
راستی شما هم اونموقعها همچین حال و هوایی داشتین؟ اینم روش جدید پس گرفتن وسایل گمشده! نیلوفر کجایی خیلی کم پیدایی؟ شاد و خوش باشید مریم ق پ.ن: من هر وقت می زنم روی افراد آنلاین یکیش مال سوئده مگه از بچه ها کسی اونجاست؟ در ضمن گاهی هم می نویسه europe یکی میشه به من بیسواد بگه این چه کشوریه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:53 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیدم همه اومدن این دو روزه پیغوم و پسغوم گذاشتن گفتم یه وقت عقب نمونم از این وبلاگ. جونم براتون بگه دیروز عصر رفتیم خیابون بهار برای سام لباس خریدیم. وای انقده حال میده. چقدر تنوع ، چقدر خوشگل. خداییش لباسای دخترا خیلی خوشگلتره. خیلی بامزست که هنوز هیچی نشده لباسای نمره صفر بچه براش یه نمه تنگ شده. راستی یه نوشته ای راجع به اینکه چقدر دهن زنا تو جریان مامان شدن سرویسه تو وبلاگ خواب زمستانی خوندم که بد نیست یه نگاهی بهش بندازید. یعنی اینکه اگه من همش میام اینجا حرفای پروانه ای میزنم که اله و بله و مامان شدن خیلی خوبه و اینا گول حرفامو نخورید چون از سختیاش معمولا چیزی نمیگم و بعدا که شما هم گول خوردید و مامان شدید تازه میفهمید که جریان از چه قراره! فعلا برم سام رو بخوابونم گلمریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستاي عزيزم سلام
اميدوارم که حال همتون خوب باشه و حسابي بهتون خوش بگذره. من که اينجا دارم از سرما يخ ميزنم واقعاً که اين هوا ديگه شورشو در آورده. تازه ديروز جنوبه اينجا برف اومد خورشيد هم که فکر کنم خيلي دلش گرفته وقتي هم که بيرون مياد قدرته گرم کردن نداره واي که چقدر دلم واسه اون گرمايه ايران تنگ شده. من هفتيه ديگه قرار 10 روز برم لندن خيلي هيجانزدم فکر کنم خيلي قاراش ميشه مثل ايران خودمون .اينجا که همه چي مرتتب و منظمه و هر کاري حساب و قانون داره . راستي بچه ها من دو سه هفته پيش ليلا رو ديدم كلي حال داد و کيف کردم در ضمن همسر نازنينش رو هم زیارت کردم. تازه پرشنگ جونم با ليلا كلي هم نقشه کشيديم از اونجايي که تو از همه به ما نزديکتري يه روزي دوتايي بياييم رو سرت خراب بشيم . روي ماه همتونو از دور ميبوسم سحر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 10:47 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ما امروز عروسی داریم! - دیشب تا نصفه شب سفره عقد میچیدیم و حال کردم که وسط گه گیجگی بیام وبلاگ بنویسم!!! - ریتا جونم بابک داره همش سی دی مدوناتو گوش میده ، میگه ترک سه و ترک یک قشنگتره! ، پرشنگ جونم ،
بهـار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:36 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سفر به خارج از ایران در دو چیز خلاصه میشود : لوازم آرایش مارک دار و ردیف ردیف سی دی موسیقی. آخ که چه حالی میدن این دو تا!
confessions on the dance floor آلبوم جدید maddona رو به همه دیسکو دوستان محترم شدیدا" پیشنهاد میکنم مخصوصا" تراک ۷ و ۱۱ و۱۲. هر کی بخواد ۱۰۰۰ میگیرم رایت میکنم. گور بابای حقوق خواننده!!! گوش کن حالشو ببر. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:32 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان گلم،
امیدوارم حال احوال همه تون روبراه باشه، خودتون و فرزندان و همسران و نوه نتیجه ها... ما هم ای هستیم و ملالی نیست جز این آسمون بی خورشید و یک عالمه کار نصفه نیمه. خانوم نسترن خانومم سی سالگی مبارک باشه انشاالله... عکسها بسیار بسیار چسبید، مرسی بهار جونم واقعا انگار همون موقعهاست، انگار این ده ساله نگذشته چه عجیب! انگار فقط اون فنقل بهناز جدید بود... و خلاصه کلی عشق کردم که بساط کاله و تکدانه «دلپذیر» دوستانم به راه بوده.... بهار خانوم زنگ زدم منزل تشریف نداشتید... پیغومبر و پیغامگیری هم به راه نبود وکلی خیط شدم، حالا دوباره زنگ میزنم. گلمریم جون، حتما اون کافه تیتر را با هم می ریم که یک کم دوتایی احساس هنر مندی کنیم :) من اگه ولم کنی همین فردا شیرجه می زنم ایران ولی فعلا باید عاقل باشم و کارهامو انجام بدم که اگه بشه تا دو سه هفته دیگه پیدام بشه... راستی اون نوشته زنان تنها هم معرکه بود یک عالمه بهم چسبید... شهره خانوم قندی چه با حال که استعفا دادی و خلاصه به جمع ز گهوار ه تا گور دانش بجوی های فرزانگانی بر گشتی ! در ضمن من این داستانهای سوسکی را کم و بیش دنبال می کنم و خیلی نمی فهمم این همه جنجال برای چیه ولی از صدقه سر این داستانها قصه خاله سوسکه شهر قصه رسید به دستم و دوباره شنیدنش خیلی چسبید... عجب این بیژن مفید موجود با استعدادی بوده بابا اصلا این شهر قصه یک چین هم به صورتش نیافتاده ... دوره به دوره زندگیت گوشش می دی و باز همون حال خوش را داره. رضیه جونم من وقت نشد حسابی ازت برای اون روز تشکر کنم خیلی دلچسب بود، می دونی از اون روز تا همین حالا دیگه حتی یک روز هم آفتابی نبوده؟!!! فکر کنم خورشید خانوم را هم اشتباهی تو چمدونت گذاشتی و با خودت بردی :) بقیه دوستان میبوسمتون و خوب و خوش باشید، ماهم بریم برسیم به بدبختی هامون فعلا پرشنگ پینوشت ۱ : آزاده نمی خوای برامون یکذره از از هوکایدو بنویسی ؟(هوکایدو بود یا توکیو یا چی خلاصه؟)، من جدی جدی کنجکاوم ببینم اونجا چه خبره، یعنی تو الان دیگه مثل بلبل ژاپنی حرف میزنی؟ می تونی بنویسی به ژاپنی ؟ چه باحاله نه؟....یه خورده بابا برامون تعریف کن دیگه... پینوشت ۲ : اگر گفتید در متن بالا چند بار کلمه چسب به کار رفته؟ :) ببخشید شوما منمشتعلعشقعلیمچکنممن ؟ چکنممن ؟ چکنممن؟ چسبناک و چسبنده باشید ... تو نمازاتونم برای سلامت عقل من دعا کنین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:56 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
از شهره به قول ریتا دلقک به جماعت فرزانگانی و اما بعد...... اول از همه تبریک و تسلیت عرض میکنم، تبریک به همه خردادی جات محترم هزار تا و تسلیت به امت مسلمان و خصوصا الف نون عزیز خود خودم ( من فکر میکردم فقط زنها دق مرگ میشن!). گلمریم جان ما اونموقع هم که همخونه بودیم و عیال نبودیم و اونموقعی هم که نه همخونه بودیم نه عیال موبایلم قطع میشد از زور تنبلی من ؛ولی خوب اونموقع اصولا همه چیز یه جورایی بهتر بود ( جون به جونمون کنن خلافکاریم دیگه) ریتا جان اتفاقا بدجور در فکرت بودم این چند روز ولی خوب اینرسی من یه نموره زیاده از فکر تا عمل چند سالی طول میکشه.شرمنده. مهمتر از همه، بعد از کلی دهن خودمان و خانواده را صاف کردن که چی ارزش چی را داره، عقد کنیم بهتره یا نه همینجوری؟ خونه فلان جا بگیریم یا بیسار جا؟ بخریم با بدبختی بهتره یا اجاره؟ کارمو ول کنم یا ادامه بدم بهتره؟ اینجا موندن ارزششو داره یا رفتن و هزار تا چیز دیگه به این نتیجه رسیدم که هیچی ارزش هیچی را نداره و carpe diem را عشق است. خلاصه دیگه تا اخر این ماه از این کار کثیف بیرون میا م و عین بچه آدمیزاد میشینم سر درس ( شما باور میکنید؟ ) آقا انقدر حال میده استعفا دادن . مخصوصا دو سه روز اولش هی همه میان میگن" هی خانوم کجا کجا" و خلاصه ابراز احساسات اساسی و خودتم باور میکنی که نکنه آدم به درد بخوری بودی خبر نداشتی و کارخانه قند یکجا تو دلت آب میشه .پس از اول تیر من میشم زن خوب فرمانبر پارسا( فقط به عشق مصرع دومش ) راستی این سوسک بازیه چه خفن داره میشه. پیگیرش هستید؟ یادم باشه یه وقتی یه داستان دلقکی که تو اون جریانات 18 تیر اتفاق افتاد را بنویسم براتون. خوش باشید. پ.ن : اون کتاب عباس معروفی را خوندید یا نه؟ باز خورد بدید جماعت ( همون feedback). پ.ن : الان یه روانشناسه داره میگه نیازهای زن مالی عاطفی جنسیه که البته برای زنها نیاز جنسی خیلی ضروری نیست!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 15:10 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستهای گلم
امسال به خاطر شما یکی از بهترین تولدهایم بود. البته چون بعد از چند سال این روز را پیش خانواده ام بودم فوق العاده خوشحالم. بهار جونم خیلی مرسی به خاطر مهمونی دیشب. به بابک بگو کیک میارم براش امروز (بی شیشه!:))))) ریتا ساتگین بهناز عزیزم خیلی چسبید دیدنتون بعد از سالها..... آزاده ا شادی سحر مزده ماندانای عزیز مرسی از تبریکتان. آزاده من اینجا تو ایران هم به یادت هستم و کلی حال کردم با ایمیلت. رضاعی جون چه کارت باحالی بود. مرسی از تک تکتان از هر سوی این کره خاکی که این روز را به یادماندنی کردید. نسترن ه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:20 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همگي, لينكي كه مي گذارم مربوط به تغيير سيستم تلويزيون ژاپن از آنالوگ به ديجيتاله. سيستمي كه الان در شهرهاي بزرگ داره استفاده ميشه و تا سال 2011 تمام نقاط كشور رو تحت پوشش قرار ميده. وقتي تمام سيستم به ديجيتال تبديل شه به اين معناست كه تمام خانه ها بايد تلويزيون هاشون عوض كنن . كما اينكه براي ديدن مسابقات جام جهاني فوتبال فروش گيرنده ديجيتال به 10000000 دستگاه رسيده . من شنيدم كه اين سيستم تو بعضي از كشور هاي اروپايي هم درحال اجراست, كسي از مزايا, اشكالاتش چيزي ميدونه?
http://www.japanmediareview.com/japan/wiki/2011digital/index.cfm حالا كه مثل دخترهاي خوب تو متن نوشتم يادم نره اين رو هم بنويسم * نسترن عزيز تولدت مبارك, اميدوارم هميشه شاد و تندرست باشي* آزاده ا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 6:18 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
نسترن جان تولدت مبارک.
گل مریم جون خیلی چاخان جالبی بود. من که اصلا به فکرم خطور نکرد که ممکن است چاخان باشد. فکر کنم من آنقدر توی کارمان با کامپیوتر و ماشین سرکار دارم که حسابی پخمه شده ام و هرچه بشنوم باور می کنیم و اصلا به فکرم خطور نمی کند که ممکن است دروغ باشد. شاید هم از معایب زندگی در خارج از ایران باشد. فرزانه جان معلوم است که حسابی زرنگ شده ای. آفرین دختر. بهار جان هم واقعا آفرین. من نه تنها نمی توانم که لباس طراحی کنم و یا بدوزم حتی توی خرید لباس هم مشکل دارم چون همیشه هرچه مد می شود اصلا به سلیقه من نمی خورد. ولی از همه این حرفها گذشته ماندانا جان من هم کاملا باهات موافقم که ما وقتی باید عاشق می شدیم و شکست می خوردیم و یاد می گرفتیم که یک رابطه یعنی چی و چطور باید از شکستها گذشت و پیش رفت٬ سرمان توی کتاب و فلسفه و حل مشکلات عالم بود. وقتی هم رفتیم دانشگاه با اولین پسر توی پارک گرفتنمون و از ترس کمیته انظباطی و ... دور هر چه رابطه را خط کشیدیم. حالا واقعا هیچ معیاری نداری که رابطه ای که الان داری را با چیز دیگری مقایسه کنی یا اینکه حتی به بچه هایت بخواهی راهنمایی کنی. سبز باشید. شادی رستمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 4:30 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
اول از همه اینکه میترا جون تولدت مبارک.
بعد هم اینکه بهار جون مرسی از همه چی ولی الان که رفتم گلوم رو توی آینه نگاه کردم دیدم که یه تیکه جزئی از اون پیرکس شما حلق بنده رو تا ته خراشیده. بازم ممنون! نسترن جونم خیلی چسبید. آخر هم اینکه شهره جان باز پول موبایلتو ندادی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:50 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به اطلاع همه دوستان فرزانه برسونم که امروز شخص شخیص شاگرد اول کلاس دوی شل، رسما اومدن خونه ما و یک لیوان چای با ما نوش جان کردن، از سام دیدار نموده و پس از لختی گفتگو راجع به امور خانه داری، بچه داری و سایر قضایا، کتاب نفیس نقاشیهای فریدا را که از آنسوی آب برای من- شاگرد تنبل کلاس دوی شل، گیرنده نمره ۷۵/۳ از درس فیزیک جناب مشغول- فرستاده شده بود دادند و رفتند. حالا من علاوه بر اینکه پز کتابمو بهتون میدم ( که نقاشیهای بسیار زیبایی داره) پز مهمونمو هم بهتون میدم! آخیش دلم خنک شد! پرشنگ جون مرسی خیلی خوب بود. زنگ زدم که ازت تشکر کنم ولی یه خانومی به فرانسه کلی حرف زد و درد دل کرد که نفهمیدم منظورش چی بود. امیدوارم به زودی اول یکی از همین فصلها ببینمت . راستی پرشنگ جون تو تهران یه کافه ای باز شده به نام کافه تیتر که یه جفت زن و شوهر سابقا روزنامه چی میگردوننش. اگه اومدی تهرون مهمونت میکنم بریم اونجا. هم کلی هنرمندانه و ایناست ، هم کلی هنرمندانست! این مطلب زنان تنها رم تو وبلاگ آلیس در شگفتزار خوندم و خیلی لذت بردم. شما هم اگه حالشو دارید بخونید. زیاده عرضی نیست فعلا: گلمریم راستی ی ی ی ی قضیه لباس عروس و این حرفام یه خوده همچین بگی نگی چاخان بود! آخه دیدم اصلا برام کامنت نمیذارید و مثل اینکه اینجور خبرا بیشتر خریدار داره، گفتم منم یه چیزی بگم خوشتون بیاد خوب.مگه چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 23:50 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سحر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 16:44 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیروز تولد مانا نیستانی بود. این کاریکاتورو نیک آهنگ براش کشیده. واقعا اوضاع غم انگیزیه.
راستی بیتا تو کامنتا نوشته که دنبال یه روانکاو برای یه دختر عاشق که به طرف نرسیده، میگرده. خانوم دکترا و غیر دکترا اگه کسی رو میشناسید معرفی کنید. من بالاخره با رضیه تماس گرفتم. تازه با هم همسایه هم دراومدیم! چقدر این دنیا کوچیکه نه؟ ببینید میخواستم یه چیزی بگم. یعنی چیزه... حمل بر خودستایی و تعریف و اینا نکنیدااااااااا در راستای اینکه بهار لباس برا خودش دوخته و شما خیلی هیجانزده شدید خواستم بگم که منم لباس عروسیمو خودم دوختم. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:28 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
من راستش بازم یه مدتی بود که نمی شد بیام. ماندانا جان واقعا ببخشید می دونم که قرار بود بیام و با هم بیشتر حرف بزنیم. ولی خوب اینبار اومدم تو متن. باور کن یه بار که با وجود هزار تا کار اومدم و کلی هم نوشتم تا بیام آپلود کنم پاک شد تازه کپی که داشتم هم از بین رفت. اینقد کلافه شدم که دیگه بی خیال هر چی بحث بود شدم و رفتم دنبال کار و زندگی!
راستی بهار جان واقعا این من بودم که بهت رنگ زده بودم تو خوابت ساعت ۲ شب برای کتاب؟ چه جلب! چرا اینکار رو کردم راستی شاید برای اینکه ساعت ۲ می شه ۷:۳۰ صبح اینجا. ببینم بد خواب که نشدی. |