![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
سلام به همه دوستای گل کم پیدا
بچه ها هیچ فکر کردین که زبان فارسی و البته فرهنگ ما چقدر تو در تو و پیچ پیچه؟ چه صفتهای مثبتی که اینجا کم از بد و بیراه ندارند میگین نه پس نگاه کنید: به بچه زرنگ و درسخون می گیم خرخون به آدم صاف و ساده و راستگو می گیم پپه به کسی که کارها و وظایف اداریش رو خوب انجام میده می گیم چای شیرین( شایدم شیرین عسل) به بچه حرف گوش کن پدر مادر می گیم بچه ننه به مردی (یا زنی) که ازدواج خوبی داره و غر نمی زنه می گیم زن ذلیل(مرد ذلیل؟!) وهزار تا مورد دیگه. در ازاش به آدم شارلاتان دروغگوی کلک پشت هم انداز می گیم زرنگ حالا فکر کنید یه خارجی بخواد این زبونو یاد بگیره. پ.ن:اینو یادم رفت با عرض معذرت به ج...خونه هم می گیم خانه عفاف!! مریم ق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:19 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
چقدر همه با هم و یک دفعه گرفتار شدید٬ خبری از هیچ کدومتون نیست٬ سنگربانان کجایید؟ تو یک داستانی خوندم که "مهربونی یک زنجیره است٬ نگذار زنجیرش به تو ختم بشه". این جمله برام خیلی مفهوم داشت و در این وبلاگ کاملا حسش کردم. اینکه هرکدوم از ما یه زنجیری رو شروع میکنیم و مدتها دست به دست میچرخونیمش تا هممون نیرو بگیریم. اینکه راجع به هم فکر میکنیم و نگران میشیم و..... دلم برای نوشته هاتون تنگ شده٬ برگردید. یه سوال فنی: از کجا میتونم برنامه converter فایل pdf به word را رایگان دانلود کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:5 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
چند روز پیش یه اتفاق جالبی تو ورودی آپارتمانمون افتاده بود.
دو روزی بود که یک پرستو وارد این ورودی که ارتفاعی حدود ۷/۵ متر داره، شده بود و نمی تونست از اونجا خارج شه . از اونجاییکه پرستو عادت داره تو ارتفاع پرواز کنه و اوج بگیره ، توانایی این رو نداشت که بیاد پایین، از پنجره های بازی که در ارتفاع حدود ۵/۱ بودن، خارج شه! و نتیجه اینکه دو روز بدون آب و غذا تو سقف این فضا، تو ارتفاع ۷/۵ متری گیر کرده بود! خلاصه اینکه روز سوم همسر من به فریادش رسید و با استفاده از یک پارچه بزرگ تونست اون رو بگیره و آوردش خونه و بردیم دم پنجره رهاش کردیم. نمی دونید چه پرواز قشنگی کرد و چه اوجی گرفت! برام جالب بود، پرستوهه من رو خیلی یاد خودم انداخت! خیلی وقتها به خاطر بلند پروازی و عشق به اوج گرفتن، روزنه های پایین تر رو که به سمت بالا هدایتمون می کنه نمی بینیم و اینجوری می شه که اوجمون یک ارتفاع محدودی پیدا می کنه !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:30 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام اینجا چرا اینقدر سوت و کوره؟ آدم دلش میگیره.................. عجالتا تولد بهناز مبارک باشه تا بعد......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 22:20 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
این مطلب رو امروز خوندم و به نظرم جالب اومد٬ به خصوص اینکه تربیت فرزانگانی باعث طرز فکر امریکایی در خیلی از ماها شده.
هنگامي که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه کار نميکنند. (جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح کاغذ نميريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخابکردند. تحقيقات بيشاز يک دهه طولکشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودکاري طراحيکردند که در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب کار ميکرد، روي هر سطحي حتي کريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد کار ميکرد. · اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمرکز روي مشکل يا تمرکز روي راهحل. مشكل نوشتن در فضا و راهحل نوشتن در فضا با خودكار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 13:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
وقتی وبلاگ را باز کردم نمیدانستم باید تعجب کنم یا بخندم. تا حالا شده که یه مطلب از ذهنتان بگذرد و همان موقع آنرا از زبان یکی دیگه بشنوید؟
امروز بعد از ظهر نمیدانم چرا بیخود وبیجهت شدیداً یاد جنگِ دوِِی ول و دوی شل افتاده بودم. تمام لحظه ها جلوی چشمم زنده شده بودند. یادتونه با چه هیجانی مهماتمان را که متشکل از پودر گچ و نوشابه و گرد بیسکویت ساقه طلایی و یه مقدار خاک رس بود آماده کرده بودیم؟ خداییش دوی ولی ها خوب مقاومت کردید! انگار همین دیروز بود. ما یه نیمکت پشت در گذاشته بودیم و شما از پشت چند نفری در را هل میدادید. ما هم یکدفعه در را باز کردیم و از راه هوا کیسه های آب را روی سرتان خالی کردیم. یادمه شهرزاد با تِی مهین خانم تند تند پشت صحنه را تمیز میکرد تا در صورت سررسیدن معاونین محترم اوضاع خیلی ناجور نباشد. ولی عجب مدرسه را بهم ریختیم! بعد با چه مشقتی اون مواد وحشتناک را از روی در کلاس و تخته و دیوارها پاک کردیم. دراماتیکترین صحنه وقتی بود که نشید که در تمام مدت جنگ غایب بود ناگهان سررسید و خانم آزاده همه کاسه کوزه ها را سر اون بیچاره شکست. آخرش هم نهایت تنبیهی که برامون درنظر گرفتند این بود که آخر سال از نمره انظباط همه بچه های دوم ریاضی 2 نمره کم کنند. "وآنجا بود که ننگ جسی صد نمره برای همیشه در تاریخ فرزانگان ثبت شد." و درست لحظه ای که صفحه وبلاگ را باز کردم تا بنویسم«بچه ها جنگ جهانی سوم را یادتونه؟» دیدم نیلوفر همون چیزی را که من میخواستم بگم نوشته. شما اسم این را چی میگذارید؟ من که میگم تله پاتی از فاصله 4226 کیلومتری. نیلو جان از قول من هم به نسرین تبریک بگو. خوش باشید رضیه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
چقدر خوبه که همه جمعیم وچقدر خوبه که میتونیم با هم حرف بزنیم و حتی دعوا کنیم. چقدر خوبه که همدیگر رو داریم. تو زندگی من خیلی وقتها جای شماها خالی بوده ٬ الان اینو میفهمم.
راستی کسی از مریم م خبر داره٬ فکر کنم اون هم باید دیگه مامان شده باشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام این پست مال خواهر گل خودمه! بچه ها خواهر من (نسرین) رو که ورودی ۷۷ بود یادتونه؟ همون دختر کوچولوی دل نازکی که وقتی کلاس اول راهنمایی اولین نمره غیر بیستش رو گرفته بود با حالت غمزده و چشمهای آماده گریه پشت در کلاس ما - دوی شل سابق SHOAL ایستاده بود و منتظر بود تا من برم یک کمی دلداریش بدم الان برای خودش حسابی خانوم شده و فردا جشن فارغ التحصیلیشه و باید سوگندنامه بخونه که پزشک خوبی خواهد بود و....... به زودی هم باید بره یک جای دو رطرحش رو بگذرونه...... آدم انگار گذر زمان رو توی اطرافیانش بیشتر و بهتر حس و باور میکنه. انگار خودم هنوز همون دختر دبیرستانی ام که توی جنگ جهانی سوم بین دوی ول و دوی شل تاریخ نگاری جنگ رو میکرد و جریان جسی صد نمره رو ثبت میکرد!!! خواهر عزیزم: میخوام از همین جا جلوی همه اونایی که روزهای خوش مدرسه رو باهاشون گذروندم بهت تبریک بگم و برات آرزوی روزهای خوب و سرشار از موفقیت و سلامتی داشته باشم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
حالم خیلی خرابه! قبل از عید که بهترین دوستمون رفتن و بد تنها شدیم حالا هم فهمیدم که داداشی جون ویزا گرفته و حداکثر تا سه ماه دیگه میره. من مامان و بابام رو چیکار کنم؟ دق میکنن. خدایا.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:58 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آخییییییییییییش٬ خدا خیرتون بده. من که هر چی سرچ انجین بود امتحان کردم ٬ از چند تا از بچه هاحتی پرسیدم و حتی از مخ کامپیوتر آزمایشگاهمون پرسیدم نشده بود. گلی جان ممنون از توضیحات ولی جدا اگه می خوای بیای ژاپن تعارف نکن٬ بیا قدمت رو چشم. اومدنی سبزی خشک و ترشی ... هم با خودت بیاری ممنون میشم. ولی از شوخی گذشته بیتا جان ممنون که این موضوع رو حل کردی.
حالا می خوام یه چیزی رو با همگی مطرح کنم. من فکر می کنم خیلی ها شاید همین مشکلی که من داشتم رو داشتن ولی حالا به دلایلی مطرح نکردن. نمی دونم شاید درست نمیگم ها ولی فکر می کنم یه جورایی بعضی وقتها از ترس اینکه سوال ساده ست یا ضایع می شم بقیه بفهمن یا هر دلیل دیگه ای از پرسیدن بعضی از سوالام منصرف می شم. فکر می کنم این شاید خوب نباشه و ریشه اش این می تونه باشه که برام تصویرم در ذهن اطرافیان مهم تره تا حقیقت خودم. شاید بهتر باشه کمی شجاع تر و یا حتی گستاخ تر باشم چون هر چی باشه "خودم " از یه تصویر در ذهن بقیه مهم ترم که. ربابه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:35 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
این مطلبو از اینجا کش رفتم:
كتاب ها و روسپي ها را مي توان به بستر برد
كتابها و روسپي ها زمان را در هم مي بافند،بر شب مانند روز،و بر روز مانند شب حكم مي كنند نه كتاب ها براي دقيقه ها ارزش قائلند، ونه روسپي ها. اما آشنايي نزديك تر با آنها نشان مي دهد در واقع چقدر عجولند.همين كه توجه مان به آنها جلب مي شود، شروع به شمردن دقيقه ها مي كنند كتاب ها و روسپي ها در عشقي ناكامياب نسبت به يكديگر به سر برده اند كتاب ها و روسپي ها هر دو مردان ويژه ي خود را دارند؛مرداني كه از طريق آنها گذران روزگار مي كنند؛و عذابشان مي دهند،در اين زمينه،مردان ويژه كتاب ها منتقدان اند كتاب ها و روسپي ها در موسسه هاي عمومي جاي دارند-مشتري هر دو دانشجويان اند كتاب ها و روسپي ها -به ندرت كسي كه تصاحب شان مي كند، شاهد مرگشان مي شود. پيش از آن كه عمرشان به سر رسد گم وگور مي شوند كتاب ها و روسپي ها خيلي علاقه دارند توضيح دهند چگونه به اين روز و حال افتاده اند:و از گفتن هيچ دروغي فروگذار نمي كنند. در واقع، اغلب ،سير و چگونگي ماجرا را متوجه نشده اند، سال ها دنبال "دل شان" رفته اند، و روزي بدني فربه در همان نقطه اي براي خود فروشي مي ايستد كه صرفا براي "آموختن درس زندگي" توقفي داشته است كتاب ها و روسپي ها وقتي نمايش مي دهند، دوست دارند پشت كنند كتاب ها و روسپي ها زاد و رود شان زياد است كتاب ها و روسپي ها-"راهبه ي پير-روسپي جوان".چقدر كتاب هست كه زماني بد نام بود و اكنون راهنماي جوانان است كتاب ها وروسپي ها دعوا و مرافعه شان را جلو چشم همه مي كنند كتاب ها و روسپي ها-پانويس هاي يكي، اسكناس هاي ديگري در جوراب هاي بلندش است والتر بنيامين،خيابان يك طرفه،ص 34 و 35،ترجمه:حميد فرازنده،نشر مركز،سال1380 گلمریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
در ادامه افاضات گلمریم، خوب ربابه جان، شما با پسورد کلوپ خصوصی وارد میشی و خوب این کاربر اجازش کاملا محدود بوده، البته درستش کردم، حالا با هر پسوردی که دوست دارین بااستفاده از الگوریتم گلمریم می تونین برید پست موقتارو بخونین.
بیتا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:25 توسط مدیریت |
|
|
ببینید دوستای عزیز، برای خوندن اون پست موقتی که نوشته بودم(لیست کتابا)اول وارد وبلاگ میشید. بعد تو ستون سمت راست که بالاش نوشته میز کار روی مدیریت مطالب قبلی کلیک میکنید. آخرین نوشته هارو میاره. یکیشون جلوش نوشته ثبت موقت. برای باز کردنش روی ادیت کلیک کنید. همونی که علامت کاغذ و قلم روشه! ای باباااااااااااا! ربابه جون فکر کنم چاره ای نباشه جز اینکه یه بلیط بگیرم به مقصد ژاپن و بیام حضورا برات توضیح بدم. یا کل کتابارو برات پست کنم و زحمت خوندن و این حرفارم کم کنم. واقعا فکر میکنم شما از پس انجام کارای ساده برنمیاید و تا یه موضوعی پیچیدگی لازم برای حل شدن نداشته باشه، از درکش وامیمونید. چرا؟ فکر کنم البته انیشتن هم همینطوری بود. همش شوخی بودا یه وقت به دل نگیرید باهوشا. ریتا جون برای تو که لازم نیست دوباره توضیح بدم؟! گلمریم پی نوشت: اگه بازم نشد خجالت نکشید بگید براتون ایمیلش کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:19 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستای خوبم. من تازه از مسافرت برگشتم و انقدر مطلب نخونده هست که نمیدونم از کجاش شروع کنم فقط در یک نگاه کلی یه مساله خیلی توجهم رو جلب کرده. ببخشیدها ولی ای "پست موقت" که ووی گولنسج یعنی چه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آخه من نمیتونم پست موقت رو بخونم واقعا میخوام بدونم چرا؟ همش میگه " شما حق دسترسي به اين بخش را نداريد"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:59 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بالاخره بعد از سه روز تلاش بی وقفه دور از چشمان تیزبین رئیس و همکاران کمی تا قسمتی کنجکاو که موفق نشدم وارد بلاگفا بشم امشب اومدم تا چند خطی بنویسم: به بهانه دلتنگی آزاده ط عزیز: قبلا هم گفته بودم: گاهی پیش میاد که آدم توی خونه خودش و بین عزیزترین کسانش هم احساس غربت میکنه. همه ما توی شهر و دیار خودمون و بین همه فامیلمون هم پیش اومده که تنها و دل گرفته باشیم و کسی نتونسته کاری انجام بده تا حس غربت آدم کم بشه.......... راستش گاهی وقتها توی اوج خوشی و در حالی که هیچ مشکلی اونقدر حاد نیست که جلوی چشمت باشه و دلتنگی خاصی هم نداری یکهو می بینی دلت به سختی گرفته و بغضی گلویت رو فشار میده و حتی نمیتونی گریه کنی و سبک بشی. یا بهانه ای نداری تا با کسی دعوا کنی و خودت رو سرش خالی کنی یا..... ( اگر ناراحتی یا غربت و دلتنگی داشته باشی که دیگه عذرت موجهه! اینا مال وقتاییه که هیچ عذر و بهانه ای نداری و ایام به کامه و با این وجوداحساس غربت و دلتنگی همه وجودت رو پر میکنه) در این جور مواقع من یاد حرف خانوم آهنی میافتم که میگفت کاهی پیش میاد که بی هیچ دلیلی دلت میگیره، احتمالا برای اینه که یک گوشه دنیا یکی دلش گرفته..... شاعری هم گفته بود : به یاد دلشکسته ای دلم شکسته است...... / مثال عجیبش همین خود من، روز پنج شنبه موقع برگشت از اون طبیعت گردی اینقدر دلم گرفته بود که دلم میخواست زار بزنم و همسرجان بیچاره هم مانده بود که بعد از این که روز به این خوبی رو گذروندیم چرا من اینجوری شدم!!! / یک بار از یک دوستی یک اس. ام. اس جالبی به دستم رسید : همیشه توی یک ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره، اگر یک وقت آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی............... دوست دیگری هم یک بار برایم نوشته بود: براساس تعلیمات بودا، انسانها به دنیا می آیند تا رنج بکشند و این قانون بدون تغییری است.....روزگار این درس را به من آموخته که تصمیمات زندگی اثری بر رنج بردن انسانها ندارد. اینکه در دوراهی ها کدام راه را انتخاب کنی تو را از درد و رنج رها نخواهد کرد، بلکه فقط ماهیت آن عوض میشود. رنج بردن جزئی از زندگی است.......... ببخشید از این پراکنده گویی بی موقع
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:0 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان پر توان برسید به داد این ناتوان، امروز از اون روزاست که بعد از یه فصل گریه و التماس به مهرآفرین که بخوابه تصمیم گرفتم یه سر بیام اینجا تا هم گذشت زمان رو حس نکنم و هم کمی از حس بد توی خونه اسیر شدن نجات پیدا کنم. بدتر از همه اینکه وقتی احساس خستگی و درموندگی میکنی این حس گناه که نکنه مامان بدی هستی بیشتر عذابت میده خصوصا وقتی دخترکم با چشمای تیله ایش بهم نگاه میکنه و یه لبخند تحویلم میده یعنی که نمیخوابم به راه رفتن ادامه بده...
شاید یه دلیلشم اینه که امروز کنگره فیزیوتراپی شروع شده و من بر خلاف سالهای قبل توی خونم. راستی دوستان پزشک راجع به درمان ریفلاکس گاستروازوفاژیال بهم اطلاعات بدید. آیا خودبخود خوب میشه؟ شاد باشید اکرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیز برای خوندن پست موقت کافیه که روی علامت ادیت کلیک کنید. همون کاغذی که روش یه قلم داره!بعد که خوندید میتونید دوباره ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ رو کلیک کنید. من که اینجوری میخونمشون. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. من اومدم یه خورده پرسه بزنم این دورو برا. حرف خاصی هم ندارم. همینجوری انگار که بخوام با یه دوستی تلفنی حرف بزنم. راستی پرشنگ کجایی چند روزه خبری ازت نیست؟ قرار بود برام نقاشیهای فریدارو ایمیل کنی. ایمیلم تو ثبت موقت هست. منتظرتم. چکاوک خانوم(یا آقا) من آدرس اون سایتو همیشه از گوگل سرچ میکنم و اینجا میذارم. ایندفه هم به خاطر گل روی شما: آزاده جونم از دلتنگی دراومدی؟ زودتر بیا و برامون بنویس. ربابه خانوم گل گلاب، من فکر میکنم که شما خودتون یواش یواش دلتون بچه میخواد، حالا حرفای مارو بهونه کردید. والا تا اونجایی که یادمه من به جز غرغر و ناله از موقعیت جدید چیزی نگفتم.چون واقعا اوایلش سخته. خلاصه بعدا نگی نگفتی. ولی انقدر جیگرررررررررررررررره که نگو. به نظر من آدم باید بالقوه های وجودشو بالفعل کنه. اینم یکی از اوناست و حیفه تجربش نکنی. بیتا جون شاید اگه منم سر کار میرفتم از چند روز جلوتر درگیر مسایل حاشیه ای اسباب کشی نمیشدم. مشکل اینجاست که من خونه ام و مدام به موضوع فکر میکنم. دلم خیلی تنگ شده برای کار کردن و بیرون رفتن و پول درآوردن. اصلا با روحیم سازگار نیست این وضعیت. فعلا خدافس: گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:6 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بالاخره بعد از یک ماه بی کامپیوتری دوباره تونستم بیام اینجا،چقدر مطلب زیاد بود!!از دیروز تا حالا کار و زندگیم را ول کردم نشستم پای وبلاگ،هنوز قسمت نظرات را نخوندم،پست موقت هم مونده!!
نیلوفر عزیزم از تبریک تولدت هم یک دنیا ممنونم ولی باید بگم تولد واقعی من ۶ خرداد است ولی به دلیل مسخره ای شناسنامه من را ۲۰ اردیبهشت گرفته اند!!بعد از ازدواج هم فامیل محترم همسر همون ۲۰ اردیبهشت را تولد من میدانند و من هم هیچوقت توضیحی در مورد اشتباه بودن این تاریخ به انها نداده ام!در هر حال این توضیح را دادم که دوستان قدیمی که هنوز تولد من را به یاد دارند دچار اشتباه نشوند(اگر یادتون باشه تولد من همیشه مقارن با امتحان فیزیک ثلث سوم بود). گل مریم و فاطمه خانم مبارک باشه!شهره خانم شما هم به همین زودیها مبارکه!!!!! آمیتیس خانم گل ما همچنان مشتاقانه منتظر شما هستیم،لطفا افتخار دهید و کلبه محقر ما را نورانی کنید. ماندانا عزیزم مهدکودک بچه های بهشت در دیباجی دو زبانه است و تا دبیرستان هم ادامه دارد اگر خواستی تلفنش را از ۱۱۸ بگیر. آزاده خانم عزیز تا جایی که من یادمه تو خیلی قویتر و سرزنده تر از این بودی،تو یک زمانی کتک زن مدرسه بودی و خیلی هم مشتهای سنگینی داشتی،اونجا هم از همین تکنیک استفاده کن تا کسی اذیتت کرد یک مشت جانانه نثارش کن از عواقبش هم نترس بالاخره ما تروریستیم دیگه! خوب خیلی حرف زدم دلم خیلی برای همتون تنگ شده بود،دوستتون دارم. میترا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:24 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. من بالاخره لیست کتابامو گذاشتم تو ثبت موقت. الان داشتم وبلاگ امیرمهدی حقیقت رو میخوندم. فهمیدم یه کتاب دیگه ترجمه کرده. گویا داستان کوتاهه. از لیست کتابای منم میتونید بفهمید که علاقم به داستان کوتاه زیاده. فیلم نامه و نمایشنامه هم خیلی دوست دارم. یه کتاب دیگه هم داره به نام " در میان گمشدگان" داستانهای خیلی قشنگی داره. کلا هم انتخابای خوبی میکنه و هم ترجمه هاش روون و یه دسته. الان یه نوشته ای پیدا کردم از یه خانوم ایرانی به نام مژگان کاهن. جالبه بخونیدش. به نام من و دوستم پاتریک. در مورد نامه احمدی نژاد به بوش هم یه نقدی از محمد قوچانی تو روزنامه شرق هست که جالبه(ستون سمت چپ). فقط من موندم معطل که واقعا یه همچین نوشته ای اجازه چاژ تو روزنامه پیدا کرده یانه. فعلا همین. تا بعد: گلمریم پی نوشت: چقدر اسباب کشی سخته. تموم خونه به هم ریخته است. هنوز کارتن خالی به اندازه کافی نگرفتیم و من همینطور بی دلیل دور خودم میگردم و کلافه ام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:21 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
خداییش این گوگلم دیگه اخرشه هر روز یه فکر تازه داره. نمی دونم این Google Earth
رو قبلا دید یا نه. نقشه کامل از همه جای کره زمین. من که از صبح به همه جا سر زدم از آمریکا تا استرالیا و حتی قطب. تو بعضی شهرها مثل ونکوور یا سیدنی حتی پشت بوم خونه ها و ماشین های تو خیابون هم دیده می شه. ولی نمی دونم چرا تهران رو خیلی زوم نمی کنه. حالا اگه آدرس بدید می ام به خونتون سر می زنم پرشنگ تو شونصد تا پست قبل از تهران نوشته بود وقتی از بالا بهش نگاه می کنی. نمی دونم شب از تو هواپیما تهرانو دیدید یا نه . انگار همه جا جواهر ریختن انقدر که روشن و براقه. بی نهایت زیباست. آزاده عزیز نوشته ات بیادم آورد که بیشتر قدر این لحظه ها یی رو که خانواده ام در کنارم هستند بدونم و سعی کنم از وجودشون استفاده کنم. نمی دونم چرا نمی تونی بیای ایران ولی آرزو می کنم مسئله ات زودتر حل بشه. همین دیدارهای گاه بگاه کلی آدمو سبک می کنه. هر جا هستید خوشحال و خندون باشید. مریم ق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
دیروز باید یک پست میگذاشتم و روز مادر را به همه مامانهای سی ساله جدید وقدیم میتبریکیدم که تنبلیم اومد .مبارکهههههههههههه ( فکر کنید امروز ۱۴ می است مثلا!!!!) مدتیه گرفتار یک مهمون ناخوانده شدیم که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه و چهار چنگولی( البته هنوز چنگول نداره) چسبیده به این دنیا. یک عمری مردم را نصیحت کردیم آخر سر خودمون اومد( اون شعر روحوضیه یادتونه: سه ماهه عروس چهار ماهه داره .............) تا ببینیم چه بلایی سر خودمون میاریم.بدتر از همه این سیستم یواشکی بودن و غیر قانونی بودنشه که کلی استرس ایجاد میکنه برامون.خلاصه آدرسی ، داروی جدیدی چیزی سراغ داشتید بذارید برام تو پست موقت. مرسی پرشنگ در مورد فاطمه نوشته بود تو کامنتها. عرض کنم خدمتتون که هنوز همونجوریه. آروم و بی سر و صدا خوب زندگی میکنه و همیشه راضی منکه هر وقت حالم گرفته است میپرم میرم کلینیکشون یه کمی چرت و پرت میگیم اوضاع احوالم روبراه میشه. تو بچه های مدرسه یا بهتر بگم اونهایی که من میشناختم و یادمه فاطمه و ربابه عابدینی اینجوری بودن و جالب اینه که از نظر اعتقادی ربطی به هم نداریم اصلا . از ربابه خیر ندارید؟؟؟؟؟ دیشب تو اخبار داشت برگزیدگان یک جشنواره برنامه های رادیویی را نشان میداد، عنوان برنامه ها: نماز در بیمارستان( سلسله بحثهای کارشناسی در مورد اینکه چطور بیماران بتوانند هنگام بیماری و در بیمارستان نماز بخوانند و نماز هاشون قضا نشه)، نماز در اسارت و ...... اولش یاد فیلم مارمولک افتادم اونجایی که میپرسه حکم نماز هنگام مسافرت به فضا و در قطب شمال چطوریه. بعد یادم اومد قبلا خونده بودم تو قرون وسطی دو تا فرقه بودن که اختلافشون سر این بوده که صلیب را باید با دو انگشت کشید یا سه انگشت و اگه اشتباه نکنم سه انگشتی ها دو انگشتیها را میسوزوندند و یکی از این قدیسهای دو انگشتی حتی در میان شعله آتش هم دست از عقیده اش بر نداشته و دو انگشتی صلیب کشیده! خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه. همین راستی بهار شماره ت را به فاطمه دادم زنگید بهت؟؟ دیگه اینکه تازگی فضولیهام جهتدار شده و واقعا نمیدونم واقعا نمیدونم چرا دوست دارم سر از کارای بهار درآرم! خودمم موندم ولی فضولیه دیگه. تو خونمه گلمریم خانوم من منتظر لیست هستم و اسباب وسایل. شهره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:55 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:23 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. نیلوفر جون من یه سوال برام پیش اومده. اونم اینه که آیا تو با آقای بیهقی تاریخ نویس مشهور نسبتی داری؟ یا مثلا همون آقای شکوهی خودمون؟ هان؟ آخه اینهمه تاریخو تو چه جوری به خاطر سپردی؟ یعنی از همون موقع به یه همچین روزایی فکر میکردی؟ نکنه ایده وبلاگ رو تو همون سفر نور تو سرت داشتی؟ راست بگو ناقلا. من که اون سفرو نیومدم. یعنی راستشو بخوای خودمو تنبیه کردم. به یه دلیل واهی که الان یادم نیست چی بود. واقعا که آدم چه حماقتهایی رو که مرتکب نمیشه. نمیدونم اونموقع تو کله ۱۷ سالم چی میگذشت. چقدر زندگی رو سخت میگرفتم. تو اون سن و سال آدم اصلا فکرشو نمیکنه که یه روز سی ساله میشه و نباید انقدر راحت از خوشیهاش بگذره. آخییییییی. بگذریم. من تصمیم گرفتم لیست یه سری از کتابامو که نمیخوام تو ثبت موقت بذارم. ایمیلمو هم میذارم. اگه کتابی رو خواستید بهم ایمیل بزنید. راستش من عاشق حراج و این حرفام. خودمم از جنس دست دوم خریدن خوشم میاد. حالا شاید این کتابا بابی بشه برای رد و بدل کردن یه سری چیزا. ما بالاخره یه خونه پیدا کردیم. امروز شروع به بسته بندی و جمع و جور کردن لباسام کردم. وای که چقدر لباس دارم. چقدر چیزای به درد نخور. ما از زمان ازدواجمون تو همین خونه بودیم. یعنی علی از دو سال قبلشم همینجا بوده. حالا باید کلی خاطره رو اینجا بذاریم و بریم. البته خیلی هم مهم نیست . وقتی که آدم دل خوش داشته باشه و اونو با خودش ببره اینکه کجا زندگی میکنه اهمیت چندانی نداره.امیدوارم هر جا که هستید دلخوشیهاتونم همونجا باشه. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:43 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بازم اومدم! وقتی دیدم از دیروز تا حالا هیچ کسی ننوشته و خودم هم بعد از ۳، ۴ روزی که نتونسته بودم وارد بلاگفا بشم تونستم بنویسم سر ذوق اومدم و دوباره میخوام بنویسم: (بد نیست یادی کنم از ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ اردیبهشت سال ۷۲ که دسته جمعی نور بودیم و......) نمیدونم تا حالا منطقه یوش- بلده و آرامگاه نیمایوشیج را رفته اید یا نه. اما اگر خواستید یک روز تعطیل را در طبیعت و دور از غوغای زندگی روزمره بگذرونید بهتون پیشنهاد میکنم اینجا رو امتحان کنید. پارسال برای رفتن به نمک آبرود از این مسیر رفتیم اما به نظرم ارزشش بیشتر از عبور کردن و گذار معمولیست. این بود که تا فرصتی دست داد به اتفاق آقای همسر یک روز را در طبیعت بسیار زیبا و خلوت این منطقه گذراندیم. برای رفتن به این منطقه کمی بعد از تونل کندوان یک راه فرعی هست که تابلوی میراث فرهنگی داره و اعلام کرده تا آرامگاه نیمایوشیج ۵۳ کیلومتر فاصله هست. آسفالت طول مسیر نسبتا مناسب است و در طول این پنجاه و سه کیلومتر تپه های اطراف جاده پوشیده از گون با گلهی بنفش و شقایق و لاله های زرد و قرمز بود و صدای پرنده ها که مدتهاست توی هیاهوی شهر گم شدند گوش رو نوازش میده. جالب این که هیچ بنی بشری هم اون اطراف نیست و روستاهای بین راه در کمال آرامش زندگی میکنند. خانه نیمایوشیج به همراه آرامگاهش که وسط حیاط است در حال تعمیر بود و دور تا دور حیاط قاب عکسهای جوانی نیما را زده بودند. تقریبا از نیمه مسیر راه دیگه مثل اواخر جاده چالوس کاملا سرسبز و جنگلی میشه. کمی جلوتر شهر بلده است و بعد از آن یک دوراهی که از یکی میشود وارد جاده هراز شد و به تهران برگشت و دیگری تا نور امتداد پیدا میکند. مقداری از راه در این قسمت نسبتا خشک است و بعد از طی مسافتی دوباره جنگلهای کاملا سرسبز و مه غلیظی که اطراف را پوشانده است نمایان شده و کمی بعد یک آبشار زیبا در دل کوه به چشم میخورد. اطراف این منطقه چندین دهکده ییلاقی است با ویلاهای نسبتا شیک و مدرن. بعد از طی مسافتی در دل جنگلهای سبز و نسبتا بکر یک دوراهی است و البته هیچ موجود زنده ای رو در اطرافت نمی بینی که بپرسی هر کدام از این راهها به کجا می رسد! اگر از پایین بروید کمی بعد به منطقه آب پری می رسید و کمی بعد از فاصله بین نور و نوشهر سر در می آورید. اما اگر بخواهید مناظر زیباتری ببینید و البته طاقت حدود ۵ کیلومتر جاده خاکی را داشته باشید باید از راه بالا بروید و جاده و درختانی بسیار زیبا و عاقبت از کجور سر در خواهید آورد. کندلوس که به عنوان منطقه گردشگری ثبت شده و موزه مردم شناسی دارد هم بین راه کجور تا مرزن آباد است و طبیعت زیبایی دارد.بعد هم از مرزن آباد میتوان تا چالوس یا کلاردشت رفت یا به تهران برگشت. برای ما ( یعنی من و همسرم) این روز دور از شلوغی آدمیزاد شهری و ترافیک و بودن در هوایی این چنین پاک و مناظری اینقدر بدیع که جداً چشم را نوازش می داد بسیار لذت بخش بود و کسالت هفته ها کار رو بیرون برد..... توضیحات مفید: ۱) بهتر است غذای ظهر - و چه عالی میشه اگر مقداری گوشت آماده کباب کردن باشد!!- همراه داشته باشید چون در طول مسیر غذاخوری وجود ندارد. ۲) دوستان عزیز اون ور آبی از هول زدن ما برای مناظر زیبا و درخت و صدای طبیعت تعجب نکنید. درختان این شهر هم مثل خود ما مدتهاست که پژمرده اند و سبز بودن در وجودشان خشکیده است..........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آقا روز جمعه ای ما دست عهد و عیالو گرفتیم و سه تایی رفتیم دیدن پریا خانوم. خاطرتون که هست؟ دختر فاطمه م ؟ بعله گفتیم تو این وانفسای قحطی دختر خوب خانواده دار، بذار هر چه زودتر آستینمونو بالا بزنیم بعدا نگن پدر مادر بی فکری بودیم. خلاصه با کلی اهن و تلپ در حالیکه مادر سام از زور گشنگی در حال تلف شدن بود رسیدیم خونه پریااینا. خانومایی که شما باشین دیدیم بعله عروس خانوم در خواب ناز تشریف دارن و اصلا مارو تحویل نگرفتن. پیش خودم گفتم دختری که تا لنگ ظهر بگیره بخوابه واسه سام زن نمیشه! حالا همه اینا به کنار، دختره عجول صبر نکرد حداقل یه هفته دیرتر دنیا بیاد که یه فاصله سنی معقولی با پسرم داشته باشه! حالا نه که فکر کنید میخوام رو دختر مردم عیب و ایراد بذارماااااا نه خدا شاهد ه. ولی آخه نمیدونم با قد و هیکلش چیکار کنم که ۲ سانت قداْ و ۲۰۰ گرم وزنا از پسرم سنگین تره. آخه مردم چی میگن؟ حالا دیگه سپردم به خدا . هر چی قسمت باشه. مادر پسر: گلمریم پی نوشت: شهره جان بالاخره شماره رو گذاشتم تو پست موقت. ضمنا ما جسارت نکردیم به هوش و موش شما. میدونیم که شما خدای هوش و موشید! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:48 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام با یک هفته تاخیر قصد دارم امروز از نمایشگاه کتاب بنویسم تا گل مریم عزیز غصه نخوره که نتونست بره! در مجموع نمایشگاه نوزدهم به نظر من از تمام نمایشگاههای قبلی بی مزه تر و بی بارتر بود!! غرفه های انتشارات مذهبی خیلی بزرگ و دلباز و در عین حال خلوت و سایر غرفه های در فضاهای بسیار کوچک که مردم توی سر و کله هم میزدند تا شاید موفق شوند کتابی را ببینند. بعضی از انتشاراتی ها به خصوص مربوط به موسیقی اصلا اجازه شرکت در نمایشگاه را نداشتند. به جز ممیزی قبل از نمایشگاه در طول برگزاری هم تعدادی از کتابها توسط حراست نمایشگاه جمع شده و اجازه فروش پیدا نکردند. از کتابهای مرحوم ایت الله صالحی نجف آبادی بگیرید تا نیمایوشیج و گلشیری و هدایت. در کمتر انتشاراتی می شد کتابی پیدا کرد که در یک سال اخیر چاپ شده باشد. حتی بعضی رمانهای معروف دنیا که سالهای قبل در انواع چاپها توی تمام غرفه ها پیدا می شد مثل برباد رفته و بابا لنگ دراز و کتابهای دانیل استیل و... هم به ندرت به چشم می خوردند. گروههای فراوان دانش آموزی و دانشجویی که از شهرستان آمده بودند و حرکت دسته جمعیشون باعث شلوغی بیشتر شده بود. در مجموع نمایشگاه به درد دانشجوها یا کسانی می خورد که چند تا عنوان کتاب مشخص دستشون بود و برای خریدش میتونستند از تخفیفهای نسبتا مناسب استفاده کنند. اولین بار بود که این قدر کم خرید کردم. اونم کتابهایی که خوانده بودم و فقط میخواستم داشته باشمشان!! یعنی هیچ کتاب جدیدی نبود که دلم بخواهد بخرم!! بالاخره هر چی باشه این هم دستاوردی دیگر است از ممیزی و ........... بماند.... کتابهایی که من خریدم فقط همین بود: مترجم دردها و همنام و دو تا کتاب از کریستین بوبن! فقط همین!!! و البته با وضعیت فعلی صدور مجوز کتاب بعید میدانم آینده وضعیت بهتری داشته باشیم..........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستان خوبم
بعد از دو هفته سفر به تهران و شیراز و اصفهان برگشتم ٬ دنیایی شادی تو وجودمه که تو خونه خودم هستم. از وقتی اومدم همش دارم میخونم ولی هنوز چیزایی تو این وبلاگ هست که نخونده مونده. خیلی هیجانزده شدم که اینهمه مطلب جالب نوشته شده. جاتون خالی برگشتنی تو فرودگاه امام یه دل سیر گریه کردم نه به خاطر ترک وطن که جای خود داره بلکه چون گیر داده بودن به پاچه شلوار و قد مانتو و زنیکه می گفت " باید بفهمی اگه من بخوام می تونم کاری کنم از پروازت بمونی" بخدا راست می گم. بهش گفتم خانمم این مانتو که واقعا گشاده و بلنده و شلوارم که کهنست تازه من با همین وضع این چند وقته گشتم هیچکس چیزی نگفت حتی تو فرودگاه مهرآباد که می خواستم برم اصفهان. می دونین چی گفت خیلی جالبه گفت ما با اونها فرق داریم تو مهرآباد آدمای معمولیند ولی ماها تو فرودگاه امام تحصیلکرده ایم. این عین جمله اون خانمست ولی با این وجود معذرت می خوام از مهرآبادیها گو اینکه معمولی بودن به نظر من عیب که نیست هیچ در شرایط موجود بزرگترین مزیته. خلاصه بعد از نیم ساعت التماس من و مهدی که البته اومدن و از قسمت خانمها ! بیرونش کردن که لابد بینی این خانمهای تحصیل کرده رو از لای مقنعه دیتکت نکنه.... بعد از اینکه گفتم غلط کردم و گه خوردم (بخدا راست می گم عین همین و از دهنم بیرون کشیدن ) گفتن میتونم برم و دیگه گیت داشت بسته میشد. خانمه می گفت " ما اینجا هستیم تا قبل از خروج شما قوانین رو یادآوری کنیم" فکر کنم منظورش این بود تا ؟؟؟ باشید که دوباره اینورا سایه تونم رد شه. یه چیزای خیلی خوب هم خداییش بود. رفته بودم شریف که این رشته رو معرفی کنم و بگم چقدر برای ITو نانو مهمه ولی خداییش خودمم همش می خواستم زودتر سخنرانیم تموم شه و برم تو همون محوطه فیزیک یا خواهران ! بشینم و شروع کنم سکون و بی حالی رو. سالها بود تجربش نکرده بودم. می بینی بچه ها رو که هدفمند می آن و میرن و متوجه حضورتم نیستن. حتی سگپز با اون ساندیچ های سوسیس سوختش و جا برای نشستن نداشتنش. خداییش قشنگند همه اینها ٬هر چند نمی خوام تکرار شن. همین خوبه که تو خاطره ها بمونه شاید مثل هر چیز دیگمون مثلا پرسپولیس و ... . خسته شدم از بس به همراه ژاپنیم پز از ۳۰۰۰ سال قبل رو دادم. اونم آخرش خوب جواب داد رفته بودیم شیرهای سنگی که چشمشون می درخشه رو ببینیم تو اصفهان و حسابی گیر کرده بودیم اندر دلیل این شگفتی. بعد سوار ماشین که شدیم پشت چراغ قرمز یه موتوری اومد و بدون حتی سرعت کم کردن گاز داد و چراغ رو رد کرد. این مهمونمون خیلی هیجان زده گفت این صحنه که از اون چشمهای براق شیر تاریخی جالب تره!! گلمریم جان راستی که این نوشتن تو یه جورایی خطرناکه برای امت مادر نشده ها. همچین مینویسی که آدم حسرت درد زایمان و بوی خیسی بچه رو می خوره. امیدوارم خوش و موفق باشین با سامی کوچولو. راستی من نبودم بحث داغی بوده که خوب استفاده کردم از نظرات. ولی یه سوال که شاید بیربط هم باشه ولی جدا برام مطرحه. آیا این درسته اگه فکر کنم یه گروه یا نژادی از مردم مثلا ژاپنی ها (در مثل مناقشه نیست) کلا سردن حالا چه به همجنس چه به جنس مخالف. میتونه دلیل ژنتیکی یا تربیتی داشته باشه ؟ خیلی پر حرفی کردم ببخشید. خوش باشید ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مغز من شده مثل یه صفحه کلید.بعضی از دکمه های این صفحه خیلی حساسه.یعنی چی؟یعنی کافیه یه اشاره کوچیک بهشون بشه.اونوقت منی که آدم کم حرفی هستم یکریز شروع می کنم به حرف زدن.مثل چی؟مثل کلید آپولویی که قراره بره هوا.من که فکر می کنم من بعنوان یک آدم معمولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد.فقط می تونم همنوعانم رو دوست داشته باشم و اون کاری که از دستم بر میاد براشون انجام بدم.و دیگه هیچ چی.اون آپولوی معروف هم هیچ وقت نمیره هوا.فکر می کنم تنها آپولویی که من می تونم هوا کنم اینه که خودم رو خوشبخت کنم یا نگه دارم.نه اینکه خیال کنم که خوشبختم.و.........و وقتی بخوای حرفهات رو تایپ کنی ترجیح میدی دکمه stop رو زودتر فشار بدی.
گلمریم عزیز از نوشته های خوشمزت خیلی لذت می برم. لیلا خانوم از اینکه از شادیهات نوشته بودی شاد شدم. فرزانه در جزیره لاوان!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها - من همین الان فیلم کرش crashرو دیدم -(مرسی گلمریم عزیز) -و چه شاهکار درهم تنیده ای از آدمها بود ، آدمها و نژادها شون و اقلیت ها و اکثریت ! و در این درهم تنیدگی همه - هر کسی یه جوری ، جور ماجرا رو میبره....... و چقدر چقدر در طول دیدن فیلم بیاد شماها بودم ، و خیلی بیاد شادی و حرفهایی که بعد از ماجرای فیلم کوهستان بروک بک میزدی ، حرف از اقلیت ها ...سعی کنین حتما فیلم رو ببینین ، و یک چیز دیگه که در کنار این تم اصلی آورد توی ذهن من این بود که آدم ...نمیدونم چجوری بگم ، اما دقیقا تصویر این شعر لویی آراگون:
در دست آدمی ،هیچ چیز ، هرگز نیست نه نیرویش نه ناتوانیش و نه مرگش و هنگامی که بگمان خود میپندارد بازوانش را گشوده است ، سایه اش ، سایه صلیب است....... عشق زیبای من ، عشق عزیز من ، جراحت من... سخت دیر است تا بیاییم زندگی بیاموزیم ... بگذار تا بگریند در شب ،دلهامان...... بهار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:30 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اندر مزایای داشتن نوزاد یکی اینه که قبل از اینکه سیر بشی از سر میز غذا بلندت میکنه و قبل از اینکه سیر خواب بشی از تو رختخواب میکشدت بیرون. خوب حالا اگه اول تیر یه مانکن خوش هیکل و خوش تیپ دیدید که البته زیر چشاش از بیخوابی کبود بود و هیچ شباهتی هم به موجود گرد و قلمبه ای که تو نشست فروردین ماه لباس گل منگلی پوشیده بود، نداشت بدانید و آکاه باشید که همانا اون منم! دیگه اینکه روز تعطیل خوبیه و خوشحالم که همتون خوابید و من فرصت کردم بالاخره بعد از مدتها دو تا پست پشت سر هم بنویسم و هیچ کس هم هیچ نظری نداره. البته به جز مریم ق عزیزم که کلی روحیه داد بهم. راستی یادتون هست من میخواستم آموزش آشپزی بهتون بدم؟ یه زمانی تصمیم داشتم یه کتاب بنویسم به اسم آشپزی در سه سوت. یکی از تفریحاتمم این بود که ساعت شش بعد از ظهر از سر کار برگردم و برای ساعت نه یه ایل مهمون دعوت کنم. به این صورت که مثلا تصمیم میگرفتم یه غذایی درست کنم. بعد میدیدم این غذا برای دو نفر زیاده پس شروع میکردم به زنگ زدن به دوستان. بعد فکر میکردم یه نوع غذا کمه و یکی دیگه اضافه میکردم و بعد اون برای چهار نفر زیاد بود و همینطور برو تا تهش! خلاصه که شهره جون غذا پختن خیلی سادست کافیه آدم هوششو به کار بگیره. مثلا برای درست کردن انواع خورشتها کافیه یه پیازو روی یه بسته گوشت خورد کنی و بذاری بپزه. حالا اگه روش لپه بریزی میشه قیمه. اگه لوبیا بریزی میشه قورمه سبزی. اگه آلو و اسفناج بریزی میشه خورشت اسفناج آلو. به همین سادگی. البته یکی از ملزمات آشپزی به این شکل داشتن یه شوهر هرهری و باری به هر جهت مثل خودته که زیاد مته به خشخاش نذاره و هرچی گذاشتی جلوش بخوره. ددر اینگونه موارد معمولا کمی آب شنگولی جواب مساعدی میده و هر جور شوهری رو به راه میاره. خلاصه که در غیر اینصورت بهتون پیشنهاد میدم که قید اون زندگی زناشوری رو بزنید چون به زحمتش نمی ارزه! بالاخره صحبت سر یه عمر زندگیه نمیشه که آدم تمام وقتشو تو آشپزخونه بگذرونه تا دل یه فقره شوهرو بدست بیاره! پس اونوقت تکلیف وبلاگ چی میشه؟ حالا گذشته از شوخی داشتن یه زودپز کلی به آدم کمک می کنه. گوشت و پیاز در عرض سیم ثانیه تو زودپز میپزن. میتونید لوبیای پخته هم از قبل تو فریزر داشته باشید. (کنسروش خیلی خوب در نمیاد.) لوبیا رو هم به مقدار زیاد تو زودپز بپزید آبشو بریزید دور و تو بسته های کوچیک بذارید فریزر. اونوقت درست کردن قورمه سبزی یکی از راحت ترین کارها میشه. وقتی گوشتتون پخت لوبیای پخته و یه بسته سبزی قرمه که قبلا مامانتون یا مادرشوهرتون بهتون داده رو بریزید توش . خیلی هم آب نبندید تنگش . رو شعله خیلی کم بذارید یواش یواش بپزه و جا بیفته. من چون به طعم سیر خیلی علاقه دارم چند تا سیر هم توش خورد میکنم. طعم خورشتهای شمالو میگیره. چون اونا تو سبزیشون سیر هم دارن. بنا به سلیقتون میتونید لیمو عمانی یا آبلیمو یا گرد غوره هم اضافه کنید. بعضیا گوشتو با پیاز تفت میدن ولی همچین لازمم نیست. هر چیزی رو هر جوری میشه پخت. قیمه که از اینم راحتتره . میتونید لپشو جدا بپزید و بعد اضافه کنید. میتونید با پیاز و گوشت کمی تفت بدید. فقط بعدا کمی زعفران بهش اضافه کنید. با زرشک هم خوب میشه اگه مثل من به غذاهای ترش علاقه دارید. کلا همون کاریرو بکنید که عشقتون میکشه. اگه شوهرتون ایرادی هم گرفت یه قیافه جدی به خودتون بگیرید و با لحن زنی که تمام زندگیشو وقف شوهرش کرده بهش بگید:" عزیزم زرشک برای تو که فشار خونت بالاست( یا چربی، یا اوره، یا هر چیز دیگه ای) خیلی مفیده. میدونی که خودمم علاقه چندانی ندارم. ولی وقتی برای تو خوبه برای منم خوبه!" خوب این هم از دستور آشپزی این هفته . ضمنا گاهی اوقات هم درست کردن کباب هم خیلی راحته و هم تو مردا ذوق کودکانه ای ایجاد میکنه. در این مورد انتخاب گوشت خیلی مهمه. معمولا فروشگاههای شهروند راسته گوشفندی و گوساله خوبی دارند. خیلی هم سریع میپزن. به این نوع گوشت فقط پیاز رنده شده اضافه کنید. نمک هم آخر سر وقتی خواستید گوشتو به سیخ بکشید بزنید. کلا همیشه نمکو آخر سر اضافه کنید. این نوع گوشت معمولا نیم ساعت یا بیشتر که تو پیاز رنده شده بمونه خیلی خوب پخته میشه. بخورید و حالشو ببرید. خوب من با اجازه برم که کلی کار دارم. شما هم دیگه یواش یواش از خواب پاشید چه خبره روز تعطیلی همش تو رختخواب. واااااااااااااااااااااااااااا مادر مسئول : گلمریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:44 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|