تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ... یاد باد
ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود

وای چقد یه دستی تایپ کردن سخته! سلام به همه. ما دوباره اومدیم. با یه عالمه حرف و پازل و سرگرمی و شیرین کاری و نکته و سخن و چیستان و ........... (ووویییی) مارو که یادتون نرفته؟ همین یه هفته پیش بود که اومدم ازتون خداحافظی کردم. گفتم برمیگردم و از تجربه های تازم براتون مینویسم. بچه ها این درمیون گذاشتن خیلی کار باحالیه. اولا خودت کلی احساس سبک شدن میکنی. ثانیا بقیه با خوندن نوشته هات و دیدن نکات مشترکی که شاید خودشون هیچوقت جرات بیان کردنشو ندارن روحیه میگیرن و همون سینرژی که یه بار صحبتش بود شکل میگیره. سمپاتی و احساس خوب همدلی. آره خلاصه اینجوریا. الان در فاصله اومدن چند تا مهمون و شیر دادن سامی و تلفنهای دم به دقیقه. پی پی تمیز  کردن و این حرفا دارم یه دستی باهاتون میلاگم. تموم لباسهای نمره صفر  پسرم کثیف شده و رفتم سراغ لباسای نمره یک که به تنش زار میزنه. یه طرف لپشو پشه ها گزیدن و چهار پنج تا لکه سرخ یادگاری گذاشتن. تن و صورتش پر از موئه. ( درست نوشتم؟) همین طورم داره پوست میندازه و سر و صورتش پوست پوسته. اینارو گفتم که یه وقت اگه گذری چشتون بهش افتادذ جا نخورید. البته آزاده جونم که گفته بچه شبیه منه. همینطور که میبینید کلی حرف دارم که جسته گریخته هر کدوم یادم اومد براتون مینویسم. دیشب تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم چون بچه هنوز عادت به شب خوابیدن نداره. البته روزای اول خیلی خوب بود و منم با افتخار پز بچه ساکتمو به همه میدادم که بعله. عروس تعریفی ...سو از آب در اومد! خوب دیگه نمیشه بعدا دوباره مینویسم.

مادر گرفتار امروز و همیشه : گ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سری زدم به دریا   عجب بوی خوشی دارد

سری زدم به صحرا  هوای دلکشی دارد

همین بوها همین بوها  منو دوباره عاشق کرد

هزار تا کار دارم فقط اومدم وسط اینهمه بحث های داغ بگم: این هوا رو از دست ندید.

راستی که هوای تهران تو این اردیبهشت زیبا بهشتیه. در فاصله بین سرمای خشک زمستون و گرمای کلافه کننده تابستون تهران بهترین روزهای سال رو سپری می کنه. دوستای عزیزی که خارج هستین جاتون خالی .

الان یکسالی میشه که به لطف پسرم معمولا وقت سحر نزدیک طلوع آفتاب بیدار می شم. تو هوای گرگ و میش اونوقت روز (یا شب) همه پرنده ها دسته جمعی می خونن با صدای بلند. من هیچ وقت دیگه ای از روز چنین چیزی رو شاهد نبودم . این همخونی پرنده ها هوای پاک و مملو از اکسیژن باد خنکی که به صورتت می خوره و صبحی که لحظه لحظه پدیدار می شه آدمو سرمست میکنه. تو این زمان سخت ترین کار برگشتن به تختخواب و خوابیدنه. هر چند که گریزی ازش نیست. باید برای شروع روز تاره مملو از انرژی بود.

مریم ق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:31  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام بچه ها،

بچه ها میشه لطفا سعی کنین وارد http://farzanegan73.blogsky.com/ بشین؟ من خودم هیچ جوری بدون پسورد نمی تونم واردش بشم اما یه آدمی اومده و نظر گذاشته، می شه لطفا شما هم امتحان کنین و خبرش رو بهم بدین؟

شایدم این نظر(مربوط به بازاریاب) از اوناییه که اتوماتیک رو هر پست جدیدتو .blogsky. گذاشته میشه!!

راستی http://saheloftade.blogfa.com/83092.aspx وبلاگ یه خانومیه که همسرش فکر میکنم گی بوده، الان دیگه از هم جدا شدن اما تو پستای یکی دو سال پیشش از مشکلاتش می نوشت. من فکر می کنم اگه همسر آدم گی باشه و به آدم نگفته باشه دیگه خیلی فاجعه است، چون اینجا دیگه مساله گی بودن نیست، نامرد بودنه و کلاهبرداری و خلاصه یه چیزی تو این مایه ها.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:2  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

خانمها شیوا ، شهره ، مژده ، نسترن ، مریم ق، میترا و لیلا ر ، دفتر!

روزگار خوشی و ننوشتنتان سر آمد و باید پای لرز خربزه های پسورد خواستنتان بایستید!

با تشکر بی نهایت زیاد از بیتای عزیز ،  همه  منتظر خوندن نوشته های شما در بلاگ اسکای هستند.  

آزاده ط به نیابت از همه اونایی که کلی خون دل خوردند و اندر فواید همگانی بودن وبلاگ پستها نوشتند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 6:0  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام دوستان خوبم

خیلی ممنون از بحث قشنگی که داشتیم. اینکه می توانیم مثل یک عده آدم بالغ با هم حرف بزنیم بدون اینکه کسی بهش بر بخورد خیلی لذت بخش است.

اول از همه مرسی ارکیده جان که نوشتی. خیلی خوشحالم که هنوز وبلاگ را دنبال می کنی . لطفا برایمان بنویس. من پسورد را برایت ایمیل می کنم.

مرسی از شیوا٬ بهار٬ ریتا٬ ریجانه٬ پرشنگ٬ آزاده و بیتای عزیزم

و اما در مورد بحث داغمان

اول از همه نظر من نسبت به Gay ها با دیدن یا ندیدن این فیلم عوض نشد (این را برای آن آقای مسعود می گویم. پرشنگ جان من هم مثل تو از دیدن کامنتش کلی خندیدم). این فیلم به من یک موضوع جنجال برانگیز داد تا با دوستانم  مطرح کنم و امیدوارم که در این بحث به هیچ کس بر نخورد و فقط باعث شود که بیشتر بنویسیم و بیشتر همدیگر را بشناسیم.  این بحث را هم در ادامه بجث ریتا و بهار مطرح کردم.

به نظر من آن آقای مسعود به معنای واقعی کلمه یک Bigot بود. نمی دانم ترجمه فارسی اش چه می شود. ولی

A bigot is a prejudiced person who is intolerant of opinions, lifestyles or identities differing from his or her own. The origin of the word in English dates back to at least 1598, via Middle French, and started with the sense of religious hypocrite, especially a woman. Today, bigotry is considered a synonym of closed-minded.

بیاییم و سعی کنیم که ما Bigot نباشیم. البته من مطمین هستم که هیچ کس نظرش با چند تا نوشته در اینجا عوض نمی شود ولی شاید چند تا نوشته از دوستان قدیمی آدم را وادار کند تا یک لحظه به یک مسله یک جور دیگر نگاه کند 

فکر کنم تفاوت اصلی ما در این است که بعضیها به مسله گی بودن بعنوان یک انحراف نگاه می کنند و بعضی ها بعنوان یک تفاوت.

این طرز تفکر بیشتر نتیجه جامعه ای است که در آن زندگی می کنیم.

 من هم چند سالی طول کشید تا اعتقاد پیدا کنم که این انحراف نیست و یک تفاوت است. آنها فقط یک اقلیت هستند. فکر نمی کنم که هیچ توطیه ای در این میان در کار باشد تا بخواهد این انحراف را مجاز نشان بدهد.  ولی آنها هم مثل هر گروه اقلیت دیگری سعی می کنند که خودشان و مجاز بودنشان را به اثبات برسانند شاید این بعضی وقتها به معنی تبلیغات برداشت شود.

در ادامه

بهتان بر نخورد ها ولی من اعتقاد دارم که ما ایرانیها یکی از نژادپرست ترین ملیت دنیا هستیم. نگاه کنید که چطور با افغانیها برخورد می کنیم. چطور حتی با ایرانیهایی که ترک و ... هستند برخورد می کنیم. چطور با زنان برخورد می کنیم و ...

یادم است وقتی برای المپیاد می رفتیم سوید  آنجا یک پسر ایرانی بود که یک دوست دختر آفریقایی داشت .به نظر ما آنموقع این خیلی عجیب می آمد.  حالا فکر می کنم می بینیم این نژاد پرستی چقدر در تمام تارو پود ما است. 

تا وقتی که جزو اقلیت نیستی نمی دانی که چقدر این برخوردها وحشتناک است. ولی وقتی خودت اقلیت می شوی ....

حالا این اقلیت می خواهد نژادی باشد٬ مذهبی باشد و یا جنسی باشد.

خوب و خوش باشید

شادی

پ.ن. راستی من مثال خودم را زدم تا ما فکر کنیم برخوردمان چه خواهد بود با کسی که این تمایلش هیچ تاثیر بدی در زندگی ما نخواهد داشت ولی یک موجودی است که ما می شناسیمش و شاید هم دوستش داریم. فکر کنم زندگی مشترک ۱۰ ساله با شوهرم و ۲ تا دخترم دیگه حداقل این را ثابت می کند که من گی نیستم.

پ.ن. پرشنگ جان من از لغت گی استفاده کردم در مورد مثال خودم تا تاکید کنم که این مثال نوعی است. تازه من لغت گی را بیشتر دوست دارم چون این لغت یعنی یک آدم سرزنده:

1 a : happily excited : MERRY b : keenly alive and exuberant : having or inducing high spirits
2 a : BRIGHT, LIVELY <gay sunny meadows> b : brilliant in color

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 5:26  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
سلام به همه دوستان عزیزم

ماشالله(چه جالب من تشدید نگذاشتم خودش گذاشت و گویا فقط برای الله تشدید میگذاره) خلاصه میخواستم بگم ماشالله این وبلاگ با چه سرعتی پیش میره.تا میایی این وسط دو کلام اظهار نظر کنی و سری توی سرها در بیاری موضوع به کلی عوض میشه و تا من یه وقت گیر بیارم و با این انگشت الکنم چهار خط تایپ کنم واگه قسمت باشه و موقع فرستادن سوت نشه براتون بفرستمش، از قافله عقب میمونم اما.....!!!!!!!!!

در مورد تمایل بچه ها به پسورد داشتن یا نداشتن وبلاگ،من فکر میکنم بسته به نوع دید و انتظاری که هرکس از این وبلاگ داره این قضیه فرق میکنه.مثلا" من خودم شخصا" دنبال این نیستم که از طریق این وبلاگ آهنگ دانلود کنم و یا از طریق لینکهایی که بچه ها میگذارن وارد سایتهای جالب دیگه بشم اما میدونم که خیلی از ماها واقعا" از این جور چیزها لذت میبرن.من روزی دو سه بار به اینجا سر میزنم تا ببینم از دوستام چه خبر؟خوبن و دارن چه کار میکنن؟درست مثل وقتی که به یک دوست تلفن میکنی و خیلی ساده ازش میپرسی چه خبر و هیچ انتظار نداری که اون در جوابت از انرژی هسته ای(که صد البته حق مسلم ماست!) و یا یک خواننده و کارگردان خارجی که اسمش هم به گوشت نخورده حرف بزنه.بچه ها تورو خدا نریزید سرم و قرمه قرمه ام کنید!!!!!!!!دارم میگم که این ها خیلی هم خوبه و حتی من هم از خواندنش لذت می برم.اصلا" بارها فکر کردم چرا باید من بیام این وسط یه حرفهایی بزنم که ملت توی دردسر بیفتن که برای چرندیات من پسورد بگذارن.اما خوب وقتی  هم که میخوام حرف معمولی بزنم بازم میبینم نمیشه چون فکر میکنم که انگار حتما" باید به قول قدیمیها حرف قلنبه سلنبه بزنم!

در مورد بچه گی داشتن.چرا راه دور میرید؟فکر کنید شوهرتون گی هست.اون وقت چی؟من فکر میکنم اگه یه روزی بچه گی داشته باشم با تمام وجود سعی میکنم که نجاتش بدم.درست مثل وقتی که معتاد باشه و هرگز،هرگز و تحت هیچ شرایطی نمیتونم این بیماری جنسی و روحی رو آزادی فردی قلمداد کنم و فکر کنم که یه نوع عشقه و عشق از هر نوعی زیباست.اما اگه شوهرم گی باشه،درست مثل وقتی که معتاد باشه از زندگیم میندازمش بیرون.چون نمیخوام در کنار همچنین کسی زندگی کنم.شاید چون در مورد اول خودمو گناهکار میدونم و در مورد دوم قربانی.شاید هم به خاطر عشق مادری که والاترین نوع عشقه!

اما از همه مهمتر،دوستان پزشک و داروساز من،شوهر خواهر من به خاطر سخنان گرانبار پرزیدنت مبنی بر لزوم افزایش حقوق کارمندان بیکار شده،چون اکثر شرکتها به بهانه نداشتن بودجه دست به تعدیل نیرو زدند و کارمندان قراردادی خودشونو به حداقل رسوندند.فوق لیسانس میکروبیولوژی از دانشگاه سراسری داره،۳۳ سالشه و سابقه کار هم داره و این اواخر در شرکت تولید دارو کار میکرده.اگه جایی آشنا دارید به من بگید چون این طفلکی ها تازه عروسی کردند و تا خرخره زیر بار قسط و قرضند.

به امید دیدار

شیوا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

سلام به همه

من اولین مطلب جدید رو امروز توی بلاگ اسکای نوشتم. بیتا جون بابت پس ورد ممنون. امیدوارم دیگه کسی بهانه ای برای ننوشتن نداشته باشه!

تنها تولدی که توی این حوالی یادمه تولد مژگان است که دیروز تبریک گفتم. تولد بهناز و میترا هم که نیمه دوم این ماهه و هنوز برای تبریک زوده. لطفا اطلاعاتتون رو زودتر ارسال کنید که من اینقدر از فراموشیم شرمنده نشم!

شادی جون خدا بد نده. امیدوارم زودتر خوب بشی. مراقب خودت باش.

امشب فقط یک چیز وادارم کرد به نوشتن: نمیدونم در مورد طرح اهدا اعضا پس از مرگ مغزی چیزی شنیدید یا نه. چند سال پیش بحثش مطرح شد که هرکسی به این کار راضی هست به بعضی مراکز و بیمارستانهای خاص مراجعه کنه و فرمی رو پرکنه تا در صورت مرگ مغزی منتظر رضایت خانواده و... نباشند. به خاطر همین مراجعه و فرم پر کردن زیاد استقبال نشد. الان انجمنی تشکیل شده و ثبت نام رو اینترنتی هم انجام میده و بعد کارت اهدا عضو رو به آدرس خونه میفرستند و دیگه کسی مجبور نمیشه زحمت رفتن به اون مراکز رو بکشه. من حدود دو هفته پیش ثبت نام کردم و امروز کارتش برام اومد. آدرسش اینه:  www.iran-ehda.com

خوش و خرم باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:40  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه ها فکر کنم می توانم یک خط دیگر تایپ کنم.

شاید من باید سوالم را اینطوری مطرح می کردم.

مرسی از بهار جان. راست می گویی شاید بهتر بود سوال را در مقام دوست می کردم.

 حالا اگر شما بشنوید که مثلا شادی Gay شده است چه برخوردی می کنید و چه فکری نسبت به من می کنید. لطفا اولین فکری که به نظرتان می رسد بنویسید (البته اگر دوست دارید). خودم را مثال می زنم تا تا به کسی توهین نشود.

دوستتان دارم

شادی رستمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
دوستان خوبم

خیلی ممنون از همه نظراتتان.

من چون شدیدا مسموم شده ام و نمی توانم بیشتر از چند دقیقه سرجایم بنشینم الان برایتان نمی نویسم.

فقط خواستم تشکر کنم.

تا بعدا

شادی رستمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:18  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 

آزاده جان با نظرت در مورد متفاوت بودن کاملا موافقم. همونطور که پرشنگ هم گفته همجنس گرایی حتی در بین حیوانات هم دیده می شه . مهمترین مشکل این اشخاص تفاوتیه که بین اونها و اکثریت قریب به اتفاق جامعه هست. می خوام بگم نه تنها در این مورد که در موارد بسیار عادی تر هم اشخاص متفاوت تجربه های سختی رو پشت سر می گذارند. مثل بلایی که سالها در مدارس بر سر بچه های چپ دست می آوردند. تا همین چند دهه پیش چپ دستی هم معضلی بود. اکثر این بچه ها در مدرسه تنبیه می شدند و لای انگشتانشون قلم می گذاشتند یا دست چپشون رو می بستن تا به نوشتن و کار کردن با دست راست عادت کنند. حتی همین امروز هم 99% وسایلی که ساخته می شه برای راست دست هاست اعم از موس کامپیوتر تا قیچی یا وسایل جراحی. حقیقت اینه که ادمهایی که انحراف از معیار جامعه دارند یا باید اون رو انکار کن یا با مشکلات ناشی از اون دست و پنجه نرم کنند.

یادمه زمانی که باردار بودم گاهی فکر می کردم اگر بچه کور باشه یا دست نداشته باشه چکار می کنم. همیشه یک جواب وجود داشت : می پذیرم. خیلی سخته ولی وقتی نمی شه تغییرش داد باید پذیرفت. فکر می کنم مسئله گی بودن هم همین طوره. آدم احتمالا هزار بار سرشو می کوبه بدیوار. شاید هزار شب گریه کنه و بگه آخه چرا من؟ ولی در نهایت میپذیره و فرزندشو حمایت می کنه.

 

الان در وبلاگ خورشید خانوم خوندم که به علت مشکلاتی که براش پیش اومده وبلاگش رو تعطیل خواهد کرد. واقعا جای تاسف داره که دخالتها و مزاحمتها حتی در این دنیای مجازی تا جایی می تونه پیش بره که زندگی واعی آدم رو تحت تاثیر قرار بده. یکی از وبلاگهای که من اوایل می خوندم وبلاگی بود بنام افکار پراکنده یک زن منسجم٬ که دختری بنام ندا می نوشت. دختری بی پروا و خارج از معیارهای رسمی جامعه.  کسی که از زندگی روزمره و شغلش می نوشت.خیلی زود مجبور شد در وبلاگش رو تخته کنه . نمی دونم شاید که در این دنیا جا برای همه نیست. بهر حال امیدوارم صنم مشکلاتش حل بشه و به دنیای وبلگستان برگرده.

 

پ.ن۱: من رفتم و سام گل مریم رو دیدم. خوش اخلاق و بخور بخواب. خودشم سر حال و دماغ چاق بود.

 

پ.ن۲: بهار جان بالاخره یکی رو پیدا کردم برای شومینه و از نوع ارزون البته فعلا! تا ببینیم نتیجه کار چی می شه. در ضمن همین جا رسما از همه محبتها و پیشنهاداتی که دادی تشکر می کنم.

 

پ.ن۳:با توجه به ازدیاد مادران وبلاگ یک توصیه براشون دارم. برای خواباندن بچه در شب قبل از خواب او را دوش آب گرم بگیرید تا راحت تر و عمیق تر بخوابد. در ضمن بچه هر زمانی که از خواب بیدار شد ۲ ساعت بعد احتیاج دارد بخوابد. لطفا انقدر صبر نکنید تا خودش بیهوش شود. اگر زمان خواب بجه بگزد یا خیلی خسته شود سخت تر و سبک تر می خوابد. عین آدم بزرگها!

در صورتیکه یک مدتی برای تنظیم ساعت خواب و نحوه خواب بچه وقت صرف کنید مدتها اسایش و ارامش خواهید داشت در غیر اینصورت ممکن اسن زمان خواباندن کودک به لحظات شکنجه اور روز تبدیل شود.

 

شاد و سرسبز باشید.

 مریم ق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

ادامه بحث قبلی با ریتا  :

 

-مسئله مریض بودن جامعه –هم مرد و هم زن – از شرایط و محدودیتهای همین جامعه سرچشمه گرفته  ، مطمئنا با تغییر شرایط و قوانین میتونه درست بشه. اگر جامعه مون مریضه معنیش این نیست که باید هی سفت و سخت تر محدودش کنیم ، باید قوانین و شرایطش رو درست کنیم. و راجع به محدودیتهای مختص زنان ، این محدودیتها را – واقعیت اینه که – یک سری مرد تعیین کرده اند ، در مقامهای مختلف رهبر یا نماینده قانونگذار یا نماینده مذهب ... و ربطش به مرد سالاری اینه – برای مشکلات مربوط به حجاب – که خودت میگی بیشتر مشکل از مردهاست-  راه حل ،محدود کردن زنها نیست باید شرایط امنیت زندگی و کار و .. برای اونها –که قربانیهای این ماجرا هستند فراهم بشه .اگه بقول تو یه سری از دخترها شورشو توی آرایش و ... درمیارن بازهم  مال شرایطی است که باید درستش کرد. توی شهرستانها با محدودیتهای بیشتر این قضیه هم تشدید میشه  -توی شهر نایین که ما یه مدت برای گذروندن طرح بابک اونجا بودیم ، دانشجوهای دختر دانشگاه آزاد هم باید مثل بقیه مردم شهر چادر سرشون میکردند و من توی این دانشجوهای چادری شاید غلیظ ترین آرایشهای عمرم رو میدیدم! حالا بنظرت حقشونه  یا باید هی محدودیتهاشون بیشتر هم بشه؟

-         ایرانیهایی که از ایران میرند معقول نمیشوند ،: ایرانیها معقول هستند .، درجوامع دیگر شاید فرصت بهتری برای شیوه بهتری از زندگی کردن بیابند.

         

-بحث جدید !:

 

ریتای عزیزم         تو میگویی    "در مقام پدر و مادر "     و این چه مقامی هست؟

مسئله این است!

یکی از چیزایی که باعث شده نخوام هیچ وقت بچه داشته باشم همین "مقام پدر مادر "است! اینکه من چطور باید با اون موجود انسانی مستقل برخورد کنم ؟ که اصلا ماجرای ساده ای نیست.."به کودکی که هرگز زاده نشد "اوریانا  فالاچی را شاید خونده باشی...به بچه توی شکمش میگه:

" امروز یه جفت کفش کوچولوی سفید در جعبه بود . اولین کفشهای تو .دست که بهشان میزنم بغض گلویم را می گیرد و قلبم از توان می افتد....تو در شکم من خبر از اسارتها نداری ، اما در اینجا در بیرون ،برعکس هزاران ارباب خواهی داشت. و من اولین اربابت خواهم بود چون نخواسته و حتی ندانسته چیزهایی را به تو تحمیل خواهم کرد که برای من خوبند نه برای تو. مثلا همین کفشهای کوچولو . برای من قشنگند اما برای تو چطور؟ وقتی آنها را به پایت کنم تو گریه و فریادت هوا خواهد رفت. مطمئنم که عصبانیت خواهند کرد. با اینحال آنهارا به پایت خواهم کرد و خواهم گفت که سرما میخوری ، و تو ذره ذره به آنها عادت خواهی کرد . رام خواهی شد بحدی پذیرا خواهی شد که وقتی به پایت نباشند زجر خواهی کشید . و این سررشته زنجیره درازی از اسارتها خواهد بود  که حلقه اولش را همیشه در من خواهی دید................."

 

من ماجرا رو از مقام پدر مادر نمیخوام نگاه کنم .من دوست دارم از جایگاه یه دوست نگاه کنم . واقعا یه دوست و نه یک مامانی که با  آدم دوسته!........

مقام پدر مادر پر از احساس این است که "من از بچه ام درست تر فکر میکنم "، یه بار سالهای سال پیش! بابا بمن میگفت بهار این کارو نکن ، چون بعدا چوبشو میخوری ! و یادمه که بهش گفتم بذارین چوب اشتباه خودمو بخورم ،بعدها ، نه چوب اشتباه شمارو ! ......................................................................

بهار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:42  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام بر همگی،

قابل توجه علاقمندان خصوصی سازی،

من رو ‌BLOGSKY پسورد گذاشتم، پسورد هم همونه که اینجا باهاش پیغام میذارین، منتظر پربار شدن اون یکی وبلاگمون هستیم.اگر بازم این پسورد مشکلی داره خبرم کنین.

درمورد کوهستان بروکبک هم فکر کنم نظر اصلی رو باید خانوم دکترا و روانشناسامون بدن، اما اگه واسه بچه من چنین اتفاقی بیفته مطمئنم که تا مدتهای مدید نمی تونم بخوابم و به طرز وحشتناکی احساس درموندگی می کنم و تمام تلاشم رو می کنم تا اونو به زندگی عادی برگردونم. چون فکر می کنم این یه خرق عادتیه که هیچ نکته مثبتی توش نیست و با نرمالهای واقعی ، نه اونایی که ما نرمالشون کردیم، تضاد داره. ببینین مثل اینه که یه آدم بدون دست به دنیا بیاد یا مثلا دستش از پشتش در اومده باشه، خوب این نرمال نیست، و ما نمی تونیم بگیم نرمال بودن وجود دو تا دست در جای درست واسه یه آدم چیزیه که ما نرمالش کردیم. فکر می کنم داشتن احساس خاص نسبت به همجنس هم یه جورایی تعبیر روانی همون دست از پشت در اوموده است. 

  بیتا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

می خواستم تو نظرات نوشته شادی بنویسم ولی به توصیه مکرر نیلو ، تو متن می نویسم. امروز هم توی راه خیلی فکرها به نظرم اومد که بنویسم ولی از خستگی و چشم درد یک روز تمام پای کامپیوتر بودن دارم وا میرم.....هر چی تونستم می نویسم و بقیه اش باشه برای روز رویایی فراغت من که سالهاست نیومده!

من موقع  دیدن کوه بروک بک  گریه کردم. دوست بغل دستیمم هم همین طور....از اون فیلمهایی بود که جمعیت موقع خروج از سالن همه آرووم و تو فکر هستند. من شخصا برداشتم این نبود که اون فیلم فقط راجع به گی ها بود...قصه رنج متفاوت بودن بود، قصه قضاوت کردن ها و تحمل نکردن آنچه که مثل ما نیست....و دردی که دو خانواده از این قالب های انعطاف ناپذیر اجتماعی کشیدند. جایی خواندم که انگیزه سازنده فیلم کشته شدن یک پسر گی در حدود ۵ سال پیش ، در ایالت ویسکانسین  ( از آن ایالت های عقب افتاده ، محافظه کار و جمهوریخواه آمریکا) بوده است.  من شخصا متقاعد شده ام که روند پذیزش  انسانها و احترا م به آزادیهای فردی یک رشد است که نیاز به مبارزه و قربانی دارد. حتی در غرب هم هنوز این مبارزه به پایان نرسیده و راه درازی در پیش است. فقط احساس می کنم حتی حضور در یک جامعه پذیرا تر می تواند انعطاف اکثر آدمها را بیشتر کند. ریتا جان ، من در مورد خودم می توانم به تو مثال زنده ارائه کنم، که  انسان در محیط بازتر ،  نسبت به تفاوتها پذیراتر می شود. من  وقتی دیدم می شود با صلح و صفا در کنار افراد گی زندگی کرد ، هر گونه پیش فرضی را راجع به این افراد کنار گذاشتم. و البته در تجربه شخصی من ، اکثرشان بسیار مهربان ترو ملایم تر از آدمهای معمولی هستند، و شاید  به علت تبعیض هایی که در حقشان می شود ، بسیار روشنفکرتر و عمیق تر از عوام الناس هستند.  

آزاده ط

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه دوستان گلم.

بچه ها نمی دانید چقدر از خواندن در اینجا لذت می برم. پرشنگ٬ آزاده٬ بهار٬ ریتا و همه دوستان گلم بنویسید که واقعا خیلی احساس خوبی است که آدم یک عده از دوستان دوران کودکیش را دوباره بشناسد و با روحیاتشان آشنا شود.

گل مریم٬ فاطمه٬ اکرم عزیز خیلی خیلی مبارک باشد. امیدوارم که به زودی برایمان بنویسین.  از بچه های گلتان و از تجربه زیبای مادر شدن و حتی از سختیهایش و مشکلاتش بنویسید.

هفته پیش فیلم Brokeback Mountain را دیدم و خیلی لذت بردم. اگر توانستید حتما ببینیدش. جریان دو تا پسر  کابویی Gay است در دهه ۶۰ و عشق ۲۰ ساله اشان. عشقی که ممنوع است.

نمی دانم چرا ما آدمها همیشه در حال قضاوت کردن همدیگر هستیم و همیشه یک چیزی را نرمال و درست می گوییم و هرچه که بر خلاف آن باشد غلط است. چه اشکالی دارد که یک نفر Gay باشد یا نه. اصلا  زندگی خصوصی مردم به ما چه ربطی دارد. به نظر من عشق در هر مدلش زیبا است.

بچه ها اگر یک زمانی بچه دار شوید و پسر یا دخترتان به شما بگوید که Gay است چطور با آن برخورد می کنید؟ من قبلا فکر می کردم که خیلی برایم سخت خواهد بود ولی حالا فکر می کنم که مهمترین چیز برایم خوشحالی بچه هایم است و اگر اینطوری خوشحالتر است چه اشکالی دارد. 

خوب و خوش باشید.

شادی رستمی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:53  توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) | 
-مهمون این هفته آقای بهارلو (کانال VOA) سیمابینا ست! اگه دوستش دارین تماشاش کنین.         http://www.sima-bina.com/

-ریتا کجایی، نیومدی پست نصفه اتو دوباره بنویسی؟

-شهره جان من نمیتونم اینجوری بگم شام چی بهشون دادم! باید بیای  خودت حضوری ببینی !

بهـار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:59  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

 

بیتای دانشمند و مهندس،

من می خوام خواهش کنم که اگر می تونی لطف کنی و برای farzanegan73.blogsky.com  موقتا" پسورد بگذاری تا حداقل برای یک مدت آزمایشی هم که شده ، ببینیم ایده پسورد داشتن چقدر جواب می ده. در ضمن این احترامی هم هست برای خواست بچه هایی که واقعا حرفهای نا گفته دارند....من خیلی دوست دارم درددلهای دوستانی مثل شیوا رو بشنوم و از این که مزاحمتها حرفهای اونها رو ناگفته باقی گذاشته دلگیرم.

من واقعا بلد نیستم والا به تو زحمت نمی دادم.

آزاده ط

پ.ن. برای پسورد خواهان: لینک farzanegan73.blogsky.com روی همین صفحه هست و برای خواندن یا نوشتن در آنجا حتی لازم نیست آدرس جدید تایپ کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:44  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
بچه های تهران...
کسی می دونه قیمت اجاره این خونه هایی که می دن برای عروسی چنده؟ من برای عروسی خودم نمی خواما، دارم یک چیزی می نویسم و به شدت یک اطلاعاتی کم دارم. مثلا حتی کسی طیف قیمتها را می دونه هم خیلی برام جالبه. من شنیده بودم که این فوتبالیسته علی کریمی یک خونه ای بالاهای شهر داره و به قیمت نجومی برای عروسی اجارش میده. اما یادم رفته این قیمت نجومی حدودا چقدر بود. سوال مهمتر اینکه قیمت ارکستر عروسی شبی چقدره. مثلا دوستانی که این سالهای اخیر جشن گرفتید اگر گروه موزیک داشتین چقدر پرداختین؟ هر اطلاعاتی در مورد هزینه های جشن عروسی بخصوص جا و ارکستر کلی به درد من می خوره. لطفا دریغ نکنید.
مرسی
پرشنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:28  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

پریروز وقتی از سر کار می رفتم خونه، خیلی خسته بودم. البته بیشتر خسته روحی بودم تا جسمی. راستش جریان از این قراره که تو معاونتی که من کار می کنم، 3 تا مدیریت هست. این روزها هم سرمون خیلی شلوغه و کلی کار ریخته سرمون که باید به انجام برسونیم و البته ماموریت هم باید بریم. چیزی که می خواستم بیان کنم و این مقدمه رو چیدم این بود که یکی از این مدیرها با وجود شرایط اضطرار که الان داریم و کلی کاری که باید انجام بدیم، تمام هم و غم و تلاشش ، بی ارزش کردن کار بچه های مدیریت ماست. جالب اینجاست که بجای اینکه به نظارت و اجرای دقیق ساختمانها بپردازند، میرن و شانتاژ می کنن که این نقشه ها ایراد داره ، درست محاسبه نشده !!!! حتی گاهی اوقات برای اینکه بگه من هم آدم هستم بی خود و بی جهت دست می بره تو نقشه های ما حتی شده بخواد به اندازه 20 سانتی متر جای ستونها رو تغییر بده !! و جالب تر اینکه ماها هم خیلی راحت بدون توجه به نظر اون کار خودمون رو انجام می دیم و طراحیمون را تموم می کنیم. و جونم براتون بگه که این مسئله رو ما اکثر وقتها داریم و همیشه در حال کل کل کردن با این انسان حقیر هستیم. می دونید دوستان ، من عاشق کار کردن و مشغول بودن هستم و از اینکه از بابت کار خسته بشم نه تنها ناراحت نمی شم که کلی هم احساس رضایت می کنم. چرا که لااقل تو این زمانی که مشغول هستم، مسائل و مشکلاتی که همیشه آزارم می دن فراموش میکنم. اما خستگی روحی من همیشه ناشی از دفع انرژی منفی هر روزه امثال این مدیر هست. آدمهایی که اینقدر تنبل و کوته نظر هستن که حاضر نیستن تلاشی برای پیشرفتشون بکنن و تنها راه ترقی اونها زیر پا گذاشتن آدمهای دیگس.

پریروز تو ماشین داشتم با خودم اینها رو مرور می کردم و کلی تاسف می خوردم از اینکه چقدر امثال این آدمها دور و برم پر هستند و چطور داره انرژیم حروم اونها میشه. یاد توصیه 18 سالگی که گلمریم لینک داده بود افتادم که " تو این دنیا برای همه جا هست، سعی نکن جای کسی رو بگیری" که همون موقع رادیو داشت اخبار پخش می کرد که تو همون بخش خبری 3 تا خبری که تقریبا پشت هم مطرح شد قلبم رو بیشتر فشار داد : اولین خبر راجع به مخالفت با حضور زنان در استادیوم بود، دومین خبر راجع به این بود که دیگه مانتوهای کوتاهتر از 110 سانت تولید نمیشه !!! و سومین اونها هم راجع به محروم شدن دو دختر محجبه، از تحصیل در آلمان بود!!! پیش خودم گفتم الهی بمیرم که تمام مشکلات مملکتمون همینه و اینکه لااقل خبر سوم رو نذاشتن تو یه بخش دیگه خبری پخش کنن!!

اینجوری بود که با خستگی دو چندان خودم رو به خونه رسوندم….

 

زهره خ

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:13  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
سلام به همه

امروز رفته بودم جایی که  ماندانا و نسترن م را دیدم که گویا ماندانا آدرس وبلاگ را بهش داده و قراره اونهم بیاد البته سرش شلوغه ، رزیدنت اورولوژیه. خلاصه حضوری سه تایی یک یه ساعتی غر زدیم و از هر دری سخنی و .......

بیتا جان من خواهرم را نگذاشتم بره تیزهوشان ( یعنی کاملا با کولی بازی و این حرفها جلوی مامانم اینا رو گرفتم) و الان خیلی خیلی بهش داره خوش میگذره و مثل خود من بلوغ اجتماعیش با دو-سه سال تاخیر نسبت به بقیه همسالهاش نیست، خلاصه شده عین همون آهنگی که پرشنگ گذاشته بود " من میخوام خودم باشم یه آدم معمولی" البته فکر نکنی جاه طلبی نداره یا کم میاره ، مامانم هم الان ناراضی نیست. میدونی مساله اینه که تو ایران ما هفت سال مدرسه تیزهوشان میریم و فکر میکنیم شق القمر کردیم و .... بعد سر اصل کار که دانشگاه و بعدشه ولت میکنن به امان خدا انگار هدف فقط کلاس کنکور رفتن تضمینی بوده!

دوم در مورد پسورد من شرمندهام، فکر کردم دیدم هیچکس از جماعت موافقین که حرفی نمیزنه پس حتما همینجوری اوضاع خوبه دیگه، بذارید منم چرندهای همیشگیمو بنویسم حالمو ببرم. دیگه حرفی از من در این مورد نخواهید شنید ( به جون طوطیام!)

نیلوفر جان، پیش شادی ج رفتم خیلی برات ابراز احساسات کرد و گفت چرا خبری ازش نمیگیری.

بهار چی پخته بودی برای ریتا اینا؟ من فضولیم گل کرده بدجور.

ریتا اوضاع احوال خوبه؟ میخواستم بزنگمت گفتم شاید حمل بر فیضولی بشود عزیز

یک کتاب کوچولویی هست به اسم زندگی کوتاه است بدک نیست، فرصت بشه در مورد این دوتا کتاب " ونیچه گریه کرد" و " زندگی کوتاه است" مینویسم.

لیلا ر جان ممنون دلمو کباب کردی ترم دوم یا سوم بودم که زهره پ بهم پیشنهاد داد مدرسه تاریخ درس بدم . منم رفته با یه خانومی که اسمش یادم نیست صحبت کردم و رفتم بالای منبر که تاریخ جای مانور زیاد داره تیزهوشها خیلی میتونند چیز یاد بگیرند مثلا چرا تو یک کشور مسلمان حزب توده اینقدر طرفدار پیدا میکنه و .... که همین آخری گویا دخلمو آورده بود و من نرفتم که نرفتم که نرفتم.و هنوز دلم میسوزه!!!!!!!

آره فرزانه های عزیز من زخم خورده این اجتماع بسته هستم بدفرم و شماها رو درک میکنم( میخوام پس فردا نماینده مجلس شدم یه چیزی تو این زندگینامه لعنتیم باشه آخه)

شهره

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 



سلام


امروز صبح توی ماشین زد به سرم که رادیو پیام گوش کنم. مجری برنامه آتش افروز بود و سرود یاردبستانی رو پخش کرد و باعث شد که سر صبحی بغضم بگیره. پخش این سرود از صدا و سیما کمی عجیب بود! بعد از جریانات کوی دانشگاه و متعاقب اون خرداد سال 82 این سرود یک جورایی بوی مخالفت علنی می داد. حتی برای محو خاطره این سرود توی جریان انتخابات روی این آهنگ یک شعر در مدح ریاست محترم جمهور گذاشتند و روزی چند بار پخش می کردند که دیگه کسی یادش نباشه که یک روز یاردبستانی بود و سرود حماسی و خاطره و از این حرفها........ ( علیرغم این که این آهنگ روی وبلاگ هست ولی من چون محل کار اسپیکر ندارم نمیتونم بشنوم)


من چون امسال برای اولین باره که محل کارم داخل شهراست میتونم به راحتی مرخصی ساعتی بگیرم و خلاف بشم! اگر کسی فکر میکنه که ممکنه فردا به عنوان روز معلم توی مدرسه خبری باشه یا بشه کسی رو دید یا امکانش هست که از معلمهای قدیمی کسی باشد من آماده ام که با هم قرار بگذاریم. البته بعید میدونم جز دیوارهای اونجا کس دیگری ما رو یادش باشه!!


/ راستش این اکانت جدید شرکت ما خیلی جالبه! وبلاگها ( بلاگفا، بلاگ اسکای، بلاگ اسپات) رو فقط از کامپیوتری که سرور هست میشه دید و از مابقی کامپیوترها فیلترن! در نتیجه در طول روز شاید فقط چند دقیقه اونم وقتی که رییس نیست بتونم یواشکی برم سراغ سرور و وبلاگ رو چک کنم!! خلاصه که بدجوری از دنیای بی خبرم.


/ پریشب به گل مریم زنگ زدم. نزدیک یک ساعت با فاصله موبایلش رو میگرفتم و مرتب اشغال بود. آخر سر شاکی شدم و به محض این که گوشی رو برداشت بهش گفتم آخه دختر زائم که اینقدر پای تلفن حرف نمیزنه!! حالش خوب خوب بود و به همه سلام رسوند و گفت حوصله اش سر رفته!! در به در دنبال یک لپ تاپ می گشت که بتونه باهاش بیاد اینجا و بنویسه! حال خودش و سامش هم خوب خوب بود. به فاطمه م هم هر بار که زنگ زدم موبایلش خاموش بود


/ یک عده خیلی اکتیو شدن و مرتب با نوشته هاشون ما رو سر ذوق میارن. پرشنگ، شهره، آزاده ط ، گل مریم فعلا غایب ، بیتا ممنون. ولی بعضیا خیلی وقته که اثری ازشون نیست. مثل ندا ص و گلاره. طرلان و صدف و آزاده و ریحانه هم که قول داده بودند بنویسند معلوم نیست که کجان. لطفا زودتر اعلام حضور کنید. با جمعتر شدنمون دیگه وجود چند تا غایب بزرگ خیلی خودش رو نشون میده. لطفا هرکی ازشون خبری داره بگه: نشید، گلسا، نسرین، ندا رحمت : لطفا زودتر خودتون رو نشون بدید!! بگذریم که مراعات بقیه رو کردم و حرفی نزدم


و اما در مورد بحث شیرین پس ورد داشتن یا نداشتن. راستش نمیدونم اولین کسی بودم که به مقدار زیاد از مسائل و مشکلات شخصی خودم نوشتم یا بیشترین مطلب شخصی رو نوشتم یا.... اما بالاخره هر چی بود توی یک موردی رکورد دار بودم. اما با شرایط فعلی جامعه و نگرانی هایی که هست و یا حتی ترس از فیلتر شدن به هر کسی که دلش نمیخواد نوشته هاش رو همه ببیند کاملا حق میدم. در مورد نظرات که با تاییدی کردنشون مشکل حل میشه. اما به نظرم باید قسمتی اختصاصی تر برای مطالبی که نمیخواهیم کسی ببیند داشته باشیم و یک وبلاگ مثل همین که هست. از دوستان عزیز مهندس کامپیوتر و شبکه خواهشمندم مساعدت فرمایند!



  • هفته پیش با نسرین – خواهرم رو که یادتون هست؟ به زودی دفاع میکنه و برای طرحش میره- میگفت که از فرزانگان 73 جویای احواله منه!!

/ در مورد نوشته کنار وبلاگ هم اون رو من موقعی که وبلاگ رو باز میکردم نوشتم. هدف اولیه ماندانا و من از تاسیس وبلاگ جمع شدنمون دور هم و خبردار شدن از همدیگه بود. اما حالا که اینجا محلی شده تا بعد از سالها بتونیم دوباره همدیگه رو بشناسیم و بدون نگرانی قضاوت دیگران بحث کنیم و حرف بزنیم و از تجربیات هم استفاده کنیم میتونه اون متن تغییر داده بشه. همانطور که بالای وبلاگ اول بود به یاد روزهایی که می خواندیم همراه شو عزیز.... و بعد از مدتی شد ما هنوز هم باور داریم همراه شو عزیز...



در ضمن اگر زحمتی نیست لطف کنید و در تکمیل فایل اطلاعاتی به من کمک کنید. بعضی اطلاعات من به خصوص در مورد روز تولد ناقص است و با تبریک نگفتن شرمندتون میشم. اگر امکان داره اونایی که اسمشون توی فایل اکسل نبود (البته به جز کسانی که بعدا برام فرستادند مثل کینوش و مهسا و نسترن ه و فاطمه م ) لطف کنند تاریخ تولد، وضعیت تحصیلی و شغلی، تاهل یا نام فرزندان احتمالی و شماره تلفن و آدرس ای میلشون رو برام بفرستند تا زودتر این فایل کامل بشه. آدرس من رو هم در جی میل و هم یاهو همون مخفف اسم و فامیلمه با سنی که اون آدرس یاهو باز شده— آدرسی که کنار وبلاگ هست مال منه- جهت اطمینان میتونید مشخصاتتون رو به فرزانگان 66-73 هم بفرستید.


با آرزوی سلامتی و شادمانی


* متن رو با ورد نوشتم و در یک فرصت مقتضی اینجا گذاشتم. اگر مقداری به هم ریخته شده ببخشید!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:48  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

ریتای عزیزم

اولین حسی که خوندن پست تو بهم میده اینه که ریتا کاملا تحت تاثیر این جامعه مردسالار و قوانین و تبلیغات اخلاقی اش قرار گرفتی – چرا توی جوامع دیگه مردها انقدر مشکل با دیدن زنها ندارند و زنها با وجود آزادی پوشش ، از امنیت اجتماعی برخوردارند؟

چرا با افزایش محدودیت ها و اخــــــــــــتراع قوانین و ممنوعیتها سلامت جامعه هم کمتر میشه؟ چرا همون ایرانی که اینجاست  وقتی میره و ساکن یه کشور دیگه میشه کلی از رفتارهای اجتماعی اش عوض میشه؟ - و تفاوت قابل ملاحظه بچه های ایرانی که جای دیگه بزرگ میشند و با معیارهای دیگه پرورش پیدا میکنند - اگر از  ناسالم بودن جامعه ناراضی هستیم به دلایل و ریشه هاش فکر کنیم و باز بهشون دامن نزنیم.

ریتا ی عزیزم ، چند تا پست پایین تر ، پست فوق العاده زیبای پرشنگ رو بخون دوباره......... حتی احمدی نژاد هم – حالا بهر دلیل نامعلومی که بوده –اینو گفته  که : ماجرای حجاب و مسائل اجتماعی اونو فقط به گردن خانمها نیندازیم .ما حق زنده بودن داریم؟ حق زندگی کردن – اونطور که میخواهیم زندگیمان را در تمام ابعادش ؟ - یا مردها باید بما بگویند که چطور زندگی کنیم؟ -  خیلی خیلی  بستگی به این دارد که تو چطور برخورد کنی با موضوع  ،خودت خودت را قبول داری یا نه؟ منتظر دستورات و حتی تجزیه و تحلیل های اونها هستی؟ - میگم مردها و نمیگم حکومت چون اینجا حکومت با مردهاست – چون یه  زن بنا به همون قوانیــــــــــن اختراعی اینجا نمیتونه رهبر یا رئیس جمهور باشه........کاش گفته بودی که بنا به اعتقادات کاملا شخصی خودت و مذهبی که توی قلبت قبولش داری و باهاش لذت میبری و زندگی میکنی اصولا از حجاب خوشت میاد و این یک مسئله آزادی فردی تو میشد که حجاب برای خودت داشته باشی.... مسلما باید فرد فرد آدم ها آزادی شیوه زندگی داشته باشند –اما  اگر این آزادی برای  زن – نیم کل جامعه – مشکلاتی ایجاد میکند باید قوانیــــــن برای آسایش و آزادی او امکان امنیت پیش بینی کند.هر مملکتی یه قانونی داره اما ریشه این قوانین کجاست ؟ از کجا میاد؟ برای آدمهای یک اجتماع است یا برای نصف اجتماع ...؟ یا  برای  حفظ قدرت یا...... ؟ - چند وقت پیش نماینده کرمانشاه در جواب وزیر کشور آلمان که گفته بود "ایرانیها لیاقت داشتن انرژی هسته ای را ندارند." گفته بود" آلمانیها اگر آدم بودند، که صدر اعظمشان یه زن نبود!."....................

ببخشید اگه تند نوشتم ،J - امیدوارم که حق و حقوق خودمون رو خودمون باور داشته باشیم....... اونهم توی دنیایی که فقط جامعه عقب نگه داشته شده خودمون نیست ، میتونیم نمونه های موفق تر زیادی رو ببینیم ....

میدونم که گستره وسیعی از انواع تفکرات و عقاید توی جامعه مون و جامعه زنانمون وجود داره  اما تو که مثل منی ، تو که خواهر روزهای کودکیم هستی ، موضوع تو برای من فرق میکنه.......تو که ممکنه هر ازگاهی از غیرتمندیهای بیش از حد این جامعه تحمیلگر مردانه بستوه بیای ، چون که آرمانها و زیباییهای زندگی شخصی خودت را داری ...

گاهی بنظرم میاد مردهای ایرانی ای که توی این شرایط و محیط فرهنگی بزرگ شده اند و همه چیز برای مردسالارانه  زیستن شون مهیاست ، اما انســانی می زیند ، انگار شق القمر میکنند... وقتی که خود زنها ی تحت این انواع ستم دارند با ماجرا  همراهی می کنند.                                                            

 

 بهـار  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:38  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
توضیح : "این مطلب اصلا" هیچ ربطی به بحث داغ این وبلاگ که همانا پسورد است ندارد"

مسئله ای که چند وقتی بود که دوست داشتم راجع بهش صحبت کنم (به خصوص قابل توجه فرزانگانیهای خارج از ایران که مدتی از جامعه ما دور بوده اند) در مورد تصمیمات اجتماعی سران مملکته. بحثی که هست اینه که ما با تحقیر میگیم رفتن خانومها به فدراسیون ممنوعه. اندازه روپوشها محدوده و چیزهایی از این قبیل ولی من شخصا" جدا از صواب یا ناصواب بودن اوضاع سیاسی فعلی کشورمون عقیده دارم که اکثر مردم عزیزمون هم از نظر رفتارهای اجتماعی خیلی زیادی بی ظرفیت و به قول عامه جواد تشریف دارند و با کارهاشون نشون میدن تا جایی که آقا بالاسر نداشته باشن پیش میرن. به هرحال هر مملکتی یه قانونی داره و تا فقط تا یه حدودی جای مانور داره. مثلا" حتی در اکثر کشورهای خارجی قانون میگه نمیتونی توی خیابون .روابط.... (با عرض معذرت) داشته باشی. اینجا هم دیگه بالاخره بد حجابی یه حدی داره. جوری شده که غالبا" خانوم ... با دختر دبیرستانی از همدیگه قابل افتراق نیستند. همه آرایشهای خفن و روپوشهایی که انقدر بیش از حد تنگ و کوتاهند که خود من توجهم به بعضی جاهای خاص معطوف میشه. نه زیبایی داره و نه هیچی و فقط برای جلب توجهه. در مورد مردها هم همینطور. والا ما این چند باری که توفیق سفر به کشورهای دیگه رو داشتیم هیچ ندیدیم تو خیابون آدمو دید بزنن ولی اینجا خدا رو شکر از همکار متاهل گرفته تا میوه فروش سر کوچه به خانومها نظر دارن : هیز بازی در میارن و پیشنهاد میدن و تو خیابون هم  بلا استثنا برای هر قیافه و سنی بوق میزنن. حالا جالبیش هم اینه که انقدر ترسو هستند که با یه توپ و تشر تو رسانه های عمومی روپوشها درا ز میشه  و روسریها میان جلو  و خلاصه نادم میشن.

تازه این فقط یه گوشه از اوضاع خراب اجتماعی اینجاست. دیگه اگه بخوام از وضع رانندگی و کلاه گذاشتن کسبه و زیرآبزنی همکارا و مادیگرایی سرگیجه آور مردم و بهم ریختن روابط طبقات اجتماعی و رواج فرهنگ مصرف و  از بین رفتن اصول اخلاقی و روتین شدن دزدی و دروغ و دغل و .......بگم که تا صبح دارم حرف بزنم.

خلاصه اینکه آدم بعضی و قتها فکر میکنه چیزی که عوض داره گله نداره!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:14  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
 

Image

 

این پست فقط و فقط برای روی گل گلمریمه و قدم نو رسیده اش....

برای اینکه گلی دوباره که اومد گل از گلش بشکفه!

....و برای همه نو مادران همفرزانگانی که بهشت به تازگی رفته زیر پایشان! ببخشید دیگه به علت کم حافظگی همه رو نام نمی برم!

آزاده ط

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:15  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 
دوستان عزیزم.

سلام.

امیدوارم همگی خوب و سرحال باشید. خیلی وقت بود که می خواستم توی وبلاگ یه چیزی بنویسم ولی هر بار به یک دلیلی نتونسته بودم. تولد بچه های فرزانگانی رو تبریک می گم. گلمریم و فاطمه و اکرم عزیز برای کوچولوهایتان آرزوی سلامتی دارم. مواظب خودتون هم باشید.

امروز داشتم ناهار می خوردم که صدای اذان به گوشم خورد. . . مثل وقتی که موبایل رو برای یک قرار ملاقات تنظیم می کنی. با این تفاوت که برای رفتن به یک جلسه گاهی مجبوری مسافت طولانی طی کنی ولی در این ملاقات اون طرف است که می آید پیش تو و تو فقط کافیه به استقبالش بری.

دو دل بودم که بلند بشم یا غذایم را تمام کنم. اما تصور کردم . . . با یکی قرار بگذاری و دیر بری سر قرار چقدر بد است. 

 فکر کنم ملاقات خوبی بود.

خوب باشید - خدانگهدار

 زهره م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:39  توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان | 

فکر میکنم این سی سالگی شیرین اثر کرده و من حسابی خنگ خنگ خنگ شدم، راستش نمیدونم شما چقدر اهل آرشیو خوانی هستید ولی اگه یه نگاهی به آرشیو وبلاگ خودمون بکنید یادتون میاد که چند ماه ÷یش سر بحث رفتن ، رفتن و برگشتن به ایران یا رفتن و برنگشتن بحث داغی در گرفت که متاسفانه متاسفانه متاسفانه نتیجه اش این شد که دو نفر از بچه ها( تا جایی که من یادمه) دیگه نمینویسند. شاید اون موقع هم اگه کمی صبر میکردیم و کوتاه میومدیم و سر فرصت مساله را حل میکردیم اینطور نمیشد.

تو اون بحث ها از سوی بچه های خارج از ایران این قضیه دموکراسی و آزادانه تصمیم گرفتن و ....... خیلی مطرح شد که البته کاملا درسته و من بهش معتقدم  و فکر میکنم الان زمان خوبیه برای امتحان کردنش خلاصه پرشنگ جان گر چه همه آدمهای باهوش اندکی غیردموکرات هستند ولی باید یه وقتهایی دموکرات بود وگرنه چیزهایی  ازدست خواهیم داد که جبرانش چندان راحت هم نیست.

سوم اینکه ما پزشکها خیلی عادت به آرمانگرا بودن نداریم علتش هم اینه که معمولا با واقعیت طرفی و با وضع موجود باید یه راهی برای حل مشکلت پیدا کنی یعنی مجبوریم برنامه ها را بومی و محلی کنیم  ( بچه های طرح رفته اینو خوب میفهمند)شاید هم برای همین خیلی به رسالت و آرمان و آپولوی بزرگ هوا کردن فکر نمیکنم خوب حالا مساله اینه که چند نفر تو یه جمع ( که هیچ آماری از هیچکدوم نداریم) دوست دارند اینجا خصوصیتر باشه و راحتتر حرفهاشون را بنویسند که من مطمئنم گله های سیاسی اقتصادی اجتماعی منظورشون نیست ( چون حتی در جمع کوچک خودمان هم انقدر تفاوت ایدئولوژی هست که جا برای نگرانی بعضی بگذارد) پس باید خواسته شان را مورد توجه قرار داد اول ببینیم مخالف و موافق چند نفرند بعد راه حلها را بررسی کنیم و به نتیجه برسیم.

پرشنگ ، آرزو من هم موافقم که وبلاگ جای خوبی برای تمرین داد زدن است ولی اجازه بدید اول اون آدم داد زدن را جلوی سی نفر آشنا تمرین کنه بعد تعمیمش بده زمان دادن به دوستهامون فکر نمیکنم خیلی اذیتمون بکنه

من فکر نمیکنم این سانسوره و خیلی به زن بودنمون ربط داشته باشه و مطمئنم بچه های علامه حلی هم اگر بودند چنین مشکلاتی برایشان پیدا میشد و شاید خیلی عمیقتر و معتقدم که در ایران مردها هزاربار محافظه کار تر هستند از زنها و فکر نمیکنم مقایسه فرزانگان علامه حلی اونهم الان دردی ازمون دوا بکنه، از نظر من قضیه فقط کمی عدم اعتماد به بقیه  یا شاید کمی عدم اعتماد به نفسه و یک شبه نمیشه حلش کرد باید صبور بود.

دیگه اینکه من خودم از همه بدترم و یه چیز که مینویسم شونصد بار سر میزنم ببینم کی نظر داده چی گفته کسی غیر از خودمون هم چیزی گفته یانه!!!!!!( میخواهم بگم گرفتن این تصمیم برام مثل نوشیدن همون جام زهر معروفه)

راستی در راستای تشکیل خانواده من و مهدی هم دیروز رفتین یک جفت عروس هلندی همون cockatiel<