![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
پریشب بعد از کلی کلنجار رفتن برای خوابوندن خودم بالاخره تصمیم گرفتم ساعت دوی صبح بشینم و فیلم "فریدا" رو ببینم. فیلم در مورد یه نقاش زن مکزیکیه. یه زن باحال، عاشق و پرشور. فیلم خیلی خوش ساخت و تاثیر گذار بود به نظر من. اگه تونستید گیرش بیارید و ببینید. من که از فیلمی عزیزم به قیمت ۱۰۰۰ تومان ابتیاع کردم. نکته جالب توجهش اما برای من شباهت صورت هنرپیشه با بهار خودمون بود. بهار جان حتما فیلمو ببین. اگه خواستی برات بفرستم. البته فردا که دارم میرم بزام بعد که برگشتم فیلمو بهت میدم. دیگه اینکه عاشق و معشوق این فیلم خدای خوشگلی و تیپ و هیکل نبودن و این خودش بسی مایه دلگرمی بود که پس ما هم با همین قیافه های معمولی و چاقی و قد کوتاهی میتونیم موندگار بشیم! دیشب هم که از تجربه پریشب لذت برده بودم نشستم و "تصادف" رو دیدم. همونی که امسال اسکار بهترین فیلمو برد. اونم خیلی قشنگ بود. بعد از فیلم خواستم در موردش بنویسم ولی خیلی خوابم میومد. تم انسانی قشنگی داشت. آدمهارو قضاوت نمیکرد و تو به همه حق میدادی. الان داشتم ایمیلامو چک میکردم دیدم یه نامه از سحر.م برام رسیده. خیلی جالب بود و بهم انگیزه داد که بیام و چند خطی بنویسم. محض اطلاع اونایی که تهران نیستن باید بگم که امشب هوا شدیدا بارونیه. یه رعد و برقی میزنه که خونه مارو میلرزونه. فردا حتما روز آفتابی و خنک و مطبوعی میشه. خلاصه جون میده واسه اینکه بری بیمارستان و بچتو بزایی! خوب از همه دوستان و آشنایان عزیز، برو بچه های خونگرم فرزانگان ، کسبه و اهل محل ، همسایه های فضول مزاحم، خلاصه همه کسایی که تو این نه ماه یار و همر اه من بودن، خصوصا شما که با خوندن اینجا و گذاشتن کامنت و ایمیل و تلفن به من دلداری دادید و باعث شدید دل من گرم و روشن بشه، تشکر میکنم. امیدوارم زود زود بازم براتون بنویسم. راستی مریم ق خانوم بامعرفت، دوست گرام! فاطمه سه شنبه بچشو دنیا آورد نه چهارشنبه! امروزم برگشت خونشون و انقدر معرفت داشت که به منم زنگ بزنه و احوالمو بپرسه. حال عروس گلمم خوبه فقط گویا خیلی بی تابی میکنه و گریه میکنه که اونم طبیعتا به خاطر دوری از پسر منه!!!! خوب زیاده عرضی نیست،مادر روز پنج شنبه : گلمریم پی نوشت: راستی من بیمارستان بغل مدرسه هستم. هر کی مسیرش افتاد میتونه بیاد پیشم تا حوصلم سر نره! یعنی نمیشه یکی یه نوت بوک با یه خط اینترنت وایرلس برام بیاره اونجا آنلاین شم؟ آخه من زود حوصلم سر میره چیکار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:51 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه
این وبلاگ یکی از بهترین ایده های فرزانگانی بوده که تا حالا به مغزمون خطور کرده. خیلی عالیه که هر کی از یه گوشه دنیا یه چیزی می نویسه. من مطمئنم خیلی ها که مثل من از نوشتن تنبلی شون می اد روزی چند بار این صفحه رو باز می کنن. پرشنگ جان واقعا از نوشتن این خبر متاسفم به خودم قول داده بدم خبرهای بد اینجا نذارم ولی احتمالا بزودی آقای احمدی نژاد حرفشو پس می گیره :ببخشید خانم اشتباه شده، اصلاً نمی شود! در ضمن امام جمعه اصفهان هم گفته نگاه زنان به ساق پای آقایان از نظر شرعی صحیح نیست. ریتا و شهره عزیز امیدوارم این کامنتها رو همینجوری نوشته باشین. چند روز پیش بود که با گل مریم حرف می زدم و گفتم واقعا کیف می کنم وقتی شما از ماموریتهای خارج از کشور و این برنامه ها حرف می زنین. البته بر همگان واضح و مبرهن است که غیرتمندی آقایان با حسادت زنان تومنی صنار فرق دارد و بسیار چیز پسندیده ای است. یه خبر خاله زنکی اینکه احتمالا امروز فاطمه م نی نی شو بدنیا می اره. دیگه اینکه اونهایی که خط رو کامل به یاد دارن لطفا ایمیل کنند تا ما بندگان مخلص هم از این پس موفق به حفظ اسرار بشیم. یه فیلتر شکنم می ذارم برای بچه های توی ایران که از شیر مرغ تا جون ادمیزاد توش فیلتره. بدبختی ما هر چی امروز پیدا می کنیم فرداش بسته می شه. شما هم اگر چیزی داشتین لطفا دریغ نکنین. هر ادرسی که می خواستین برین بعد از com. اینو بنویسن .nyud.net:8080/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 5:54 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیز اگه می خواهید دوباره به دوران لطیف بچگیتون برگردید به شدت کتابهای "گلی ترقی" رو پیشنهاد میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، ايرنا، آقای احمدی نژاد در نامه ای به محمد علی آبادی، رييس سازمان تربيت بدنی، نوشت: "با برنامه ريزی صحيح و مقتضی شئون بانوان، بخشی از مرغوب ترين مکان های تماشاگران در ورزشگاه هايی که مسابقات فوتبال ملی و مهم برگزار می شود، بطور ويژه به بانوان و خانواده ها اختصاص يابد."
هورااااا، دم همه دخترای ماهی که هر دفعه جلوی در ورزشگاه کتک خوردند ولی واندادند گرم، خسته نباشند واقعا. دم جعفر پناهی هم به خاطر فیلم انسانی و موثر آفساید وتمام پیگیری هاش گرم. خبر را در بی بی سی فارسی بخوانید. پرشنگ خیلی شاد به این میگن یک انگیزه حسابی برای رسیدن به کارهای عقب مانده. پس من رفتم. فعلا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:35 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها، میدونید راحتترین و سریعترین راه واسه اینکه ریز نمرات سال آخر دبیرستان رو بگیریم چیه؟
ممنون میشم زود تند سریع جوابمو بدین. بیتا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:57 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بچه ها دیشب یک اتفاق بسیار عجایب غرایبی افتاد که حتما باید براتون تعریف کنم (شانس آوردید من انقدر کند فارسی می نویسم وگرنه می خواستم هر چیزی از مغزم می گذره را باهاتون در میان بذارم) من الان یک ساله که یک جایی در حومه شهر زندگی می کنم، از اون حومه هایی که فرانسو یها بهش می گن «داغ» !!! به زبون لری خودمون یعنی محله خطری... و خوب تفاوت از نظر من دل انگیزش با محله قبلیم که وسط پاریس بود اینه که به جای همسایه های زیادی مامانی طبقه متوسطی فرانسوی حالا کلی از همسایه هام چینی هندی پاکستانی و بیشتر آفریقایی هستند و خلاصه ملغمه جالبیه و همیشه سر ظهر تو ساختمان بوی انواع و اقسام چاشنی های غذای شرقی میاد و با اینکه خونه ها خیلی کوچیکه خانواده های بسیار پر جمعیتی توشون زندگی می کنن. نتیجه اش اینه که مثلا یکی از دعواهای ساختمون مال روزهای یکشنبه ست که همسایه های پاکستانی طبقه دوم همه عهد وعیال را دعوت می کنن و چون جا ندارن در خونه را باز می ذارن وتا دم در آدم نشسته و مشکل بقیه همسایه ها (بیشتر فرانسوی ها) اینه که اینها یکشنبه ها کفشهاشون را دم در می ذارن و خلاصه من یاد سفره های مامان بزرگم می افتم. یهو می بینی ۱۰۰ تا کفش دم دره و فکر می کنی اصلا این همه آدم چجوری جا شدن. می خواستم یه ذره حال و هوای ساختمون را براتون بگم، حالا سرتون را درد نیارم داستان اینه که همسایه پایینی درست زیر پنجره من اهل مالی از آفریقا هستند. خانومه که اصلا فرانسه بلد نیست همیشه لباسهای بلند رنگ و وارنگ آفریقایی می پوشه و چشمهای عجیبی داره، شوهره را من هرگز ندیدم. خانومه خیلی شبها بلند بلند آواز های آفریقایی می خونه، فکر کنم یک جور لالایی برای بچه هاش. دیروز غروب کنار پنجره بودم، آسمون بدون ابر را نگاه می کردم و بالکن های همسایه های روبرو که غرق شکوفه شده، که یکهو صدای خوش همسایه ام بلند شد، اول فکر کردم داره باز لالایی می خونه ولی کمکم صداش قاطی شد با صدای همهمه یک عالمه زن که با هم یه وردهایی می خونن، درست شبیه دعا خوندن های جمعی تو روضه های خودمون، همهمه ها بالا گرفت و دوباره یک تک صدایی که بلندبلند تند تند یک چیزهایی می گفت، من برگشتم پشت کامپیوتر ولی صدا قطع نمی شد یک زنی داشت به یک آهنگ عجیب یک چیزهایی می خوند، دوباره همهمه، چند لحظه سکوت، و دوباره صدای زنه که انگار به صورت ریتمیک یه چیزی را دکلمه می کرد، وسط این صداهه ناگهان در کمال حیرت آسمون برقی زد و صدای رعد پیچید، یکهو طبقه پایین زنها شروع کردند به ولوله کردن!!!! من که تقریبا کف کرده بودم دویدم جلوی پنجره، یک تیکه ابر گنده سیاه بالای سرمون بود و دوباره رعد و برق و وسط آواز جمعی اونها یک بارون بهاری رگباری باریدن گرفت. من که همه چیز هستم الا خرافاتی تقریبا نزدیک بود سکته کنم ونمی دونم چرا یکهو تونستم بعد از چندین وقت، همراه بارون. های های گریه کنم. این وسط علیرضا زنگ زده بود و به نظرم مطمئن شد که من کاملا مخم پاره سنگ بر میداره و از دست رفته هستم. یاد بچه گیهام افتاده بودم که رفته بودم رو پشت بوم و هی از خدا می خواستم اگر هست خودشو نشون بده و خلاصه خدای باران این دوستان آفریقایی حسابی خودش را نشان داد... جل الخالق!
اما داستان پیشنهاد من : یک چیزی وجود داره که چند وقتیه توسط اپل راه افتاده و اسمش هست « پادکّست» شاید تا حالا راجع بهش شنیده باشید و در واقع یک جور سیستم برادکست ساده اینترنتیه، یک جور وب-رادیو یا به قولی رادیوبلاگ که امکان می ده صدا ضبط کنی و روی وبلاگت بذاری .خیلی از وبلگهای فارسی به تازگی ازش استفاده می کنن ، یک نکته مثبت راه انداختنش (که اصلا هم پیچیده نیست) برای ما اینه که لا اقل اگه دستخط و روی گل همدیگر را نمی بینیم :)، صدای هم را هر از گاهی بشنویم. یک نمونه اش برای مثال در سایت سعید شریعتی ( http://saeedshariati.ir) هست که استاد برای خوانندگان و بلاگش بیدل دهلوی می خواند، (برای دوستانی که احیانا استاد شریعتی را نمی شناسند ایشون از قدیمیهای علامه حلی، فعالان سابق سازمان استعدادهای بسیار بسیار درخشان و عضو فعلی شورای مرکزی مشارکت ( حزب مصطفی معین ) و احتمالا از امیدهای آینده این حزب هستند (اگه چند وقت دیگه رييس جمهور بشه من یکی که تعجب نمی کنم) چون حرفشو زدم بامزه است بگم چجوری من سایتش را کشف کردم، سر انتخابات ریاست جمهوری داشتم یک سری کامنت های پست خورشید خانوم را می خوندم که دیدم یکی براش شعر « خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست» را گذاشته، حال کردم و زدم روی لینکش که ببینم کی اینو گذاشته و فهمیدم این کار کسی نیست جز سعید شریعتی خودمون ( یا خودشون!)، بگذریم.)، فکر کنم احتیاج به یک سرور داریم و هر کدوم میتونیم نرم افزار مربوطه را اینستال کنیم و برای هم پیغام های صوتی بگذاریم ... اگه وقت کردین یک سرچی تو گوگل بکنین و دوستان عزیز فنی سایت می تونن توضیحات بهتری بدن که چقدر عملیه، اصولا نمی دونم براتون جالب هست یا نه... زت زیاد پرشنگ. پانوشت : راستی از این آدرس میتونین تیشرت احمدی نژاد بخرین (!!!!) : http://www.cafepress.com/wereallgonnadie |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:3 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بابا شما فعالان ریاضی چه کردید!!
در این که من در زمان مدرسه زیادی یول!!!! بودم حرفی نیست ولی فکر میکنم اصولا بچه های تجربی اینقدر با هم زندگی مشترک گروهی نداشتند. احتمالا کل کار مثبت ما نامه ای بود که آخرین روز سوم تجربی لای درز کلاس قایم کردیم تا وقتی بزرگ شدیم!! برگردیم و برش داریم. بدجوری آدم رو وسوسه میکنید که از خطتون بپرسه. ماندانا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سی سال راه درازیست
اگر همیشه سینه خیز رفته باشی..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 5:37 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
· اکرم شهره و ریتای عزیز تولدتون مبارک. · ریتا جان در مورد عدد 30 من هم یک ماه پیش همین حس را داشتم. تمام عید عدد 30 با من بود هر جا صحبت از آینده یا گذشته می شد ناخودآگاه با مرجع قرار دادن 30 در حوزه زمان جلو و عقب می رفتم...انگار گذر از 30 تولدی دوباره است... · پرشنگ عزیز من همینجا اعلام می کنم خیلی خوشحالم که اینجا می بینمت · دیشب تلویزیون فیلم –بوی گل سرخ– راپخش کرد درباره شناسنامه و ارزش هنری فیلم چیزی نمی دانم اما شدیدا من را به حال و هوای دو سال پیش برد و افکار و سوالهای بی جوابی که در طول دو سال سعی کرده بودم فراموش کنم دوباره زنده شد..دین ,زندگی, خدای آفریننده .... داستان فیلم مربوط به 700 800 سال پیش بود و انحراف فکری و اخلاقی را در میان برخی از پیروان یکی از فرقه های کاتولیک نشان می داد که در دیری ساکن بودند که بزرگترین کتابخانه عالم مسیحیت را داشت اما تعداد زیادی از کتابها از جمله کتابهای ارسطو را مخفی کرده بودند.از آن بیم داشتند که تعقل,استنتاج منطقی, خنده, طنز, انتقاد و مسخره کردن اعتقادات ترس از شیطان را از بین ببرد و دیگر نیازی به وجود خدا احساس نشود.می گفتند تنها باید به نوای دل گوش داد.برای پوشاندن آنچه انحرافش می دانستند مسائل ساده زمینی را به شیطان و ماورائ الطبیعه ارتباط می دادند و از ضعف راهبان منحرف برای سرکوب کردنشان استفاده می کردند.... یاد آقاجری افتادم و مقایسه بین قرون وسطی و زمان معاصر... · و یک جمله از همان فیلم: بین شادی سرمست کننده و جنون گناه آمیز فاصله بسیار کمی وجود دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اول از همه٬ بچه های گل همگی تولدتان مبارک. ببخشید که من خیلی تنبل هستم و باید به تک تکتان تبریک می گفتم. ولی چکنم دیگر در ذاتم است. حالا هم بهانه بچه ها را می آورم.
یادم هست وقتی آمدم اینجا قرار بود هر ماه برای رضیه یک نامه بزنم ولی باوجودیکه بچه هم نداشتم این تنبلی نگذاشت. رویم نمی شود بگویم که چند تا نامه زدم. من هم اولین پیتزایم را تولد پرشنگ خوردم. چه روزهایی بود. یادم است که بعدش رفتیم خانه فریناز. راستی من یکی از دوستانم در اینجا فامیل آقای نیوشا در آمده است و ایمیلش را بهم داد. اگر دوست داشتید به من ایمیل بزنید تا ایمیلش را بهتان بدهم. فکر کنم دیگر الان قصد آتیش زدن ما را نداشته باشد. گل مریم جان خیلی از نوشته هایت لذت می برم. راستش را بخواهی چند وقت پیش در جواب پست تو درباره سقط جنین یک صفحه دور و دراز نوشتم ولی چون خیلی طول کشید همه اش پاک شد. تازه من هم که خیلی ادعا می کنم سرم می شود از کامپیوتر فکر کردم که کپی کرده ام ولی بسی خیال واهی. در جواب آن پست گفتم که به نظر من این اولین حق هر زن است که بتواند تصمیم بگیرد که آیا می خواهد بچه دار شود یا نه. حتی اگر می خواهند بگذار به لباس پوشیدن ما هم کار داشته باشند ولی نباید بگذارند که یک نفر تمام سرنوشتش بدون خواسته خودش و از روی تصادف عوض شود. راستش من یک سال طول کشید که نیکی و یاسی را حامله شدم و بالاخره هم با قرص حامله شدم (فکر می کنید پس چرا دوقلو دارم ). ولی بعدش با وجود جلوگیری ۶ ماه پیش دوباره حامله شدم و در روز ۱۲ اگوست ۲۰۰۵ abortion داشتم. در آن دوران بود که خیلی خدا را شکر کردم که در کانادا هستم نه در ایران. حداقل دیگر نگران پیدا کردن دکتر و نگران از مشکلات بعد از عمل نیستی. خوب و خوش باشید. شادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:51 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
پرشنگ من این پست را بیخودی نوشتم ، فقط برای اینکه سریعتر تو روت بشه و بقیه شو بنویسی!!!!!
ماجرای بعدی اینه که امروز نمیدونم چرا قات زده ام.از اون روزهاست که حس میکنم هیچ وقتی برای انجام اون همه کار که هی برنامه شو توی تقویم پشت هم ردیف میکنم ندارم و شاید ماجرای ۳۰ سالگی (ریتا) قضیه رو تشدید کرده!.- یه بار دیگه کارامو لیست کردم بعد نشستم دل سیر چند تا سیگار کشیدم و اومدم برای چندمین بار سراغ وبلاگ به امید خبرهای تازه .. و کلی حال کردم که پرشنگ یه چیز تازه نوشته..یه سری تلفن پشت سرهم هم به ریتاو ساتگین و فرزانه و بهناز زدم.و هنوز قات زدگیم درست نشده......................وقتی مینویسم که هر کاری تا کی باید تموم بشه ، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:17 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سال اولی که اینجا بودم، یکی از خوشبختی های زندگیم باز کردن صندوق پست بود ( هنوز دوزاریم نیافتاده بود که صندوق پست یعنی یه عالمه فاکتور پرداخت نشده... :() چون هر از گاهی نامه ای می رسید از دوستام و نمیدونید نامه دریافت کردن چه حال خوبیه (حتما می دونید.)، پله ها را دو تا یکی می کردم تا برسم بالا و با فراغ بال پاکت را باز کنم و گاهی نامه های چندین صفحه ای با عکس و تشکیلات و حتی گاهی یه خورده ریزه هایی توش می رسید و من را غرق شادی می کرد از اون مهم تر این بود که خط آدمها جلوی چشمم بود و شاید چون ایمیل و غیره اونقدر فراگیر نشده بود، شاید هم چون دوستان به نبودنم هنوز عادت نکرده بودند، این داستان یکسالی به طول انجامید و بعد دیگر هیچ. خودم هم بسیار تمبل بودم در نامه نوشتن ویا اگر می نوشتم انقدر پست نمی کردم که اطلاعات اون با اون سرعت سرسام آور تغییر زندگی به کل بیات می شد و دیگه ارزش فرستادن نداشت ولی چون عاشق کارت پستالهای توریستی و کیچ هستم سعی می کردم هر از گاهی کارتی بفرستم با عکس های کلیشه ای از ایفل یا مثلا نقاش های کنار سن و فکر میکردم که کارت پستال را باید بدون پاکت فرستاد و سریع، آدرس و تمبر را همون پشت کارت می ذاری و به اولین صندوق دم دستت می اندازی. گفتم کارت پستال، یاد یک فیلم مستندی افتادم که استاد دانشگاهم ساخته و خیلی داستان جالبی داره : ماجرا اینه که این آقاهه چند تا کارتپستال پیدا می کنه تو وسایل پدر بزرگ ومادربزرگش ( که از مهاجران اسپانیایی فراری از اسپانیا در زمان جنگ و حکومت فرانکو هستند)، کارت پستالهای چاپی قدیمی که در واقع عکسهای سیاه وسفیده از این مهاجران. آقاهه که خیلی کنجکاوه پشت کارت ها را نگاه می کنه و میبینه که هر کدوم این کارتها شماره دارند و معلومه که متعلق به یک سری کارت هستند و مدت ۱۰ سال راه میافته به دنبال کارتهای نایاب که شماره های سری را کامل کنه و اینجوری از این مارشه اپوس (مارشه یعنی بازار و پوس یعنی شپش و در واقع یه چیزیه تو مایه جمعه بازار خودمون) به اون مارشه اپوس می ره و کمکم شماره به شماره کارتها را پیدا میکنه. و بعد می ره از مکانهایی که این عکس ها ازشون برداشته شده فیلم میگیره ، مثلا میره کمپی که اولین مهاجران را در اونها جای دادن که حالا کاملا ویران شده و یا ایستگاه قطاری که اونها ازش پیاده شدن که ازش فقط یک تیکه ریل مونده وسط یک دشت خالی. این استاد ما که خیلی خوش صداست :) از لابلای این جستجو، قصه این مهاجرا را تعریف می کنه. واقعا فیلم ز یباییه. این آقاهه اصلا عاشق جستجواه و عاشق چیزهای قدیمی که رد زمان بهشون نشسته یک فیلم دیگرش هم به اسم «در ساحل بلفاست» داستان اینه که این آقاهه توی یکی از همین یکشنبه بازارها یک دوربین سوپر ۸ می خره و وقتی میاد خونه می بینه که یک تیکه فیلم جا مونده توش. فیلمه را ظاهر می کنه و می بینه که توش تصاویریه از شهر بلفاست در ایرلند و یک خانواده ای که برای تعطیلات در کنار ساحلند و پا می شه راه می افته می ره بلفاست که این آدمها را پیدا کنه و فیلمشون را بهشون پس بده!!! و در طی سفر با همین دوربینه فیلم می گیره... شاهکار اینه که واقعا پیداشون می کنه و بعد از سالها دوباره میرن روی همون ساحل و فیلم میگیرن (البته دیگر حالا بچه های توی فیلم اولی بزرگ شدن و خانوادهه فکر می کنن این رفیق ما خیلی خله که برای یک تیکه فیلم اینجوری خودشو به دردسر انداخته). اصلا چرا اینو گفتم ؟ آهان داستان کارت پستال بود.
همه این حرفهای بی ربط را نوشتم که بگم توی این سایت ما جای دستخط های بچه ها چقدر خالیه، دستخط گرد و مرتب رضیه که بدتر از من انقدر خودکار را به کاغذ فشار میده که کنار انگشت وسطی اش قلنبه زده بیرون :) ، دستخط خوش ریتا با اون کرشمه ای که اسم خودش را می نوشت، دستخط بهار که من مشابه اش را هرگز ندیدم و فقط خودش تو دنیا می تونه اینجوری بنویسه و این وسط من که بقول آزاده میمون بازی در میاوردم و دستخطم می شد عین خط بغل دستیم و کافی بود چند بار در سال بغل دستی عوض کنم یا خودکار، اون وقت دیگه خودم هم نمی دونستم خطم چجوریه. خط اغلب بچه هایی که با من همکلاسی بودند را قشنگ و واضح بیاد میارم. دلم یک دنیا برای این دستخط ها و اون دستهایی که اینها را می نوشتند تنگ شده (نه اینکه دلم برای صاحبانشون تنگ نشده باشه ها)، حتی دلم برای دستخط خرچنگ قورباغه بابا غیاثی تنگ شده، فکر کنم فقط خودش می فهمید چی مینویسه، همینطور سینوس کوسینوس پشت هم ردیف می کرد... یک پیشنهادی دارم که الان با دیدن طول و عرض نوشته ام فکر کردم بهتره بذارمش برای یک پست بعدی، چون تا حالاش هم زیادی جا گرفتم... منتظر باشید و لطفا زود زود چند تا پست بذارین که من روم بشه بقیه قصه را براتون بنویسم چون همه اینها مثلا مقدمه سازی بود برای اون و ما ماندیم در همین مقدمه سازیها. پرشنگ پانوشت : شهره و ریتای گل تولد سی سالگیتون مبارک. می گن هیچ زنی به اندازه یک زن سی ساله جیگر و تودلبرو نیست، راست می گن ؟ دیگه شدین مثل هلو های رسیده :) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:20 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دیشب به طرز احمقانه ای وقتی شمع ۳۰ رو روی کیک گذاشتند انقدر حالم خراب شد که دیگه با هیشکی حرف نزدم و شب هم بدون هیچ حرفی خیلی زود کپیدم. شما هم این حس بد رو دارین؟ انگار که پای آدم یهو روی یه جلبک لیز بخوره و شروع کنه با سرعت سرسام آوری به ته چاه سقوط کنه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:43 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه. آدم وقتی خواننده های پروپا قرصی مثل شما داشته باشه مگه میتونه یه روزشو بدون نوشتن سپری کنه؟ البته که میتونه! به شرطی که مثل من بیکار نباشه! جونم براتون بگه که پریروز که داشتم از پله های کلاس زبان بالا میرفتم - با توجه به اینکه طول و عرضم اونقدری شده که از چشم هیشکی پنهون نمیمونم -، که یک دفعه خانومی که مسئول کنترل لباس و مقنعه و این چیزاست منو دید و گفت: خانوم حامله ای؟!!! منم گفتم آره. گفت حامله ای و لاک زدی ؟ مگه نماز نمیخونی؟ گفتم : نه! چطور مگه؟ گفت: وای، تو الان با این حالت بیشتر باید به یاد خدا باشی ، باید دعا کنی! گفتم من به شیوه خودم با خدا حرف میزنم. شما هم اگه دو روز دیگه دندون رو جیگر بذاری دیگه منو نمی بینی." خلاصه اونروز گذشت. دوباره دیروز با چند تا از بچه ها سر کلاس نشسته بودیم و منتظر معلممون بودیم که یکی از خانوما با شال(بدون مقنعه) اومد تو. پشت سرش همون خانومه اومد و بهش تذکر داد که چر ا با روسری اومده و باید بره پایین مقنعه سرش کنه. خلاصه با خواهش و تمنا کوتاه اومد و دوباره چشمش به من افتاد. چون منم روسری سرم بود بهم گفت :تو که گفتی دیگه نمیای؟ گفتم فقط دو سه روز دیگه! پرسید: حالا بچت چی هست؟ با خنده گفتم: پسر گفت : همینه که انقدر سرحالی! اسمشو چی میخوای بذاری؟ گفتم: ابوالفضل! قشنگه؟ در حالیکه به سمت در میرفت گفت : آره. خدا بهت ببخشه! " بعد از رفتنش شلیک خنده بچه ها فضا رو پر کرد. فکر کنم امروز دیگه باید مقنعه سرم کنم. هر چند به نظر خودم خیلی خنده دار میشم. ولی خوب مهم نیست. خیلی مسخرست که سی سالت باشه و درست مثل یه بچه هفت هشت ساله سر نوع پوششت بازخواست بشی. راستی شما هم این چندروزه گشتهای پلیس با بنز الگانس رو که دو تا فاطی کماندو هم سوارشونه و با دقت به دخترا نگاه میکنن دیدید؟ یه جاهایی هم نیروهای گشت با اسلحه ایستادن و ماشینارو بازرسی میکنن و اگه احیانا دختر و پسر خوشگلی، چیزی توش دیدن ماشینو نگه میدارن. اینطور که شنیدم ایندفه جریمه نقدی و یا دو هفته زندان داره. جالبه که هر سال با شروع فصل گرما ( بخونید جفت گیری!)، به بعضیا خیلی فشار میاد و شروع میکنن به گیر دادن به جوونا. خوب با یه وقفه 2 ساعته بقیه نوشتمو از سر میگیرم. داشتم سبزی خوردن پاک میکردم. یاد حرف شهره افتادم در مورد آشپزی و این حرفا. کارایی از این دست چون فرصت فکر کردن به آدم میدن یه وقتایی خیلی خوبن. البته به شرطی که خسته و کوفته از سر کار برنگشته باشی و ضمنا همه چیز بستگی به دیدت به موضوع داره. اولا نباید خیلی سخت گرفت چون واسه یه آدم باهوش راضی کردن بقیه با پخت یه غذای سردستی جزو راحتترین کارهاست. حالا من یه فوت و فن هایی تو آشپزی دارم که علاوه بر اینکه خیلی سریع جواب میده ، مزه خوبی هم داره و تو پستهای بعدی چند نمونشو براتون میذارم. فعلا برای نمونه این لینکهارو داشته باشید : از وبلاگ قاصدک توصیه های خوبی کرده. اینم سرچ کردم : آشپزی خیلی روده درازی کردم. فعلا تا بعد : گلمریم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام. یه روز که نمیام اینجا انگار از دنیای قشنگ خودمون عقبم! راستش دیشب خیلی عصبی و دلگیر بودم . این چند روزه انقدر حرفای ضد و نقیض در خصوص نوع زایمانم شنیدم که دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی دلم میخواد زایش رو به معنای واقعی کلمه همونطور که حوا و بقیه زنان ساده کامل تجربه کردند ، تجربه کنم. میدونم خیلی احمقانه است ولی از اون احمقانه تر اینه که کاری رو که زنا تو جاهای دیگه دنیا به ساده ترین شکل ممکن تجربه میکنن، ما با کلی استرس و شاید و اما و اگر پشت سر میگذاریم. دیشب مامایی که پیشش میرم و همیشه زایمان طبیعی رو بهم پیشنهاد میکرد گفت که لگن مناسبی برای این کار ندارم و دلیلشم عدم تغذیه مناسب در دوران نوجوانی، نبود نور کافی و دلایلی مثل اینه که باعث میشه ما نسل جنگ و انقلاب لگنهامون به اندازه کافی رشد پیدا نکرده باشه.( راست و دروغش پای اونی که گفته). خلاصه که دلم خیلی گرفت ولی سعی کردم به خاطر بیارم این جمله رو که : خدایا قدرت تغییر دادن هر آنچه تغییر پذیره به من عطا کن و قدرت پذیرش هر آنچه که نمیتونم تغییر بدم." امروز رفتم پیش دکتر خودم که میگه باید چند روز دیگه هم صبر کنیم. خلاصه که به نظر میرسه این کوچولو هنوز نمیخواد دنیای گرم و نرم خودشو ترک کنه. نمیدونه این بیرون چه زندگی هیجان انگیز و چه مامان و بابای باحالی انتظارشو میکشن!!!!!! چند شب پیش داشتم با علی در مورد اونچه که پدر و مادرا میتونن به بچه هاشون بدن حرف میزدم. بعضیا عقیده دارن که ما باید اونقدری بچه بیاریم که بتونیم از لحاظ مالی حمایتشون کنیم. من وقتی به زندگی و دوره نوجوانی و اوایل جوانیم نگاه میکنم، احساس میکنم چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و ازم تا حدودی دریغ شد اعتماد و پشت گرمی بود. اینکه هر کاری میخوام بکنم توش نه نیارن. به من فرصت تجربه کردن و اشتباه کردن بدن و فکر نکنن که بچشون موجود آسیب پذیریه که با کوچکترین باد و بودی خراب میشه و میفته. که حتی تو همون افتادنها هم بهترین تجربه های زندگی نهفته است. من الان از زندگیم و ازدواجی که کردم خیلی راضیم. و میدونم که به نسبت دوستای خودم تو این مملکت خیلی چیزارو تجربه کردم( در زمینه زندگی اجتماعی) که فرصتش برای خیلیها فراهم نبوده و آزادیهایی داشتم که خیلیها نداشتن. ولی افق دیدم خیلی محدود بوده و همش سعی داشتم اون چیزایی رو که ازم دریغ میشد و خیلی هم چیزای مهمی نبودن به دست بیارم و دست پیدا کردن به یه سری از چیزا جزو محالات بود. دلم میخواد بچه های من بتونن و این امکانو داشته باشن که به شیوه خودشون زندگی کنن ، از بودن لذت ببرن و توی اون سن طلایی که همه چی امکان پذیر به نظر میرسه و به قول شما میشه آپولو هوا کرد ، برای دست پیدا کردن به خواسته هاشون تلاش کنن. میخوام تا اونجایی که ممکنه کمتر بهشون بگم نه. این کلمه ی لعنتی خیلی از استعدادهارو کور میکنه و خیلی از خلاقیتهارو در نطفه میکشه. امیدوارم بتونم از دیدگاه جوون بیست سال بعد به زندگی نگاه کنم و امل و غرغرو و حوصله سربر نباشم. و زندگی خودم انقدر برام جالب باشه که به بهونه محبت باری به دوش بچه هام نباشم و آویزونشون نشم! راستی امروز یه ایمیل از ارکیده داشتم. خیلی نفس گیر و خوب بود. نمیدونم چه کار خوبی انجام دادم که یه همچین هدیه هایی از زمین و آسمون بهم میرسه! من اینجا فقط سعی کردم که صادقانه از تجربه های زندگیم برای شما بگم و دلم خواسته از شما هم که مدت مدیدی باهاتون زندگی کردم ، بیشتر بدونم. خوشحالم که به شناخت بهتری نسبت به هم رسیدیم و ورای ظاهر و رفتارمون تونستیم با تفکراتمون با هم ارتباط برقرار کنیم. ببخشید که این پست طولانی شد . ضمنا به عرض دوستای عزیزم میرسونم که به محض فارغ شدن میام و از تجربه زایمانم براتون مینویسم. راستی به نظر شما جالب نیست که در کنار تمام مسایل مربوط به سیاست و انرژی هسته ای و هزار بدبختی که ریخته سرمون، یه عده هنوز دل و دماغ حرف زدن از این خزعبلات رو هم دارن؟ ارادتمند شما : گلمریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:16 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
بین اینهمه بحثای سیاسی و اتمی من یه سوال مادرانه دارم! خوب چیکار کنم فعلا برای من سیاست و فرهنگ و اقتصاد و... خلاصه شده توی این موجود کوچولوی دوست داشتنی!!!
حالا سوالم: دوستان عزیز دندانپزشک لطفا منو راهنمایی کنید، آیا دادن پستانک به نوزاد در آینده برای دندوناش مشکلی ایجاد میکنه و آیا شما توصیه میکنید؟ راستی سه روز هی به وبلاگ سر زدم ولی در نهایت دچار همون عقده ای که شهره گفت شدم دوستتون دارم،اکرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:5 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
- شهره ریتا و شکسپیر تولدتون مبارک! (۳۰ و ۳۰ و ۴۴۲ ساله)
-شهره سرود ملی شاهکار بود ، پر از صلح و صفا - درست مثل این روزها - -متخصصان: بیتا و آرزو و مریم ق ، لطفاْ یه کاری کنین فقط خودمون بتونیم نظرات بنویسیم. بهار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:43 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه راستش این فکر کنم چهارمین باره که میام بنویسم یک چیزایی امیدوارم ایندفعه انقدر زود حوصله ام از خودم سر نره و یه چیزی بفرستم تو این وبلاگ بالاخره!!!!! اول از همه ممنون از همه دوستهایی که تولدم را تبریک گفتن و SMS فرستادند( البته دو نفر بیشتر نبودن ولی برای اینکه خودمو از تک و تا نندازم اینجوری نوشتم) دوم اینکه حتما حتما حتما برید عضو Birthdayalarm بشید، اینجوری حداقل مطمئنید هر سال یک ای_میل تبریک با یک پیشگویی مجانی دارید و خیلی دچار عقده خود کم هیشکی دوست ندار بینی نمیشید سوم : در راستای حرفهای پرشنگ و آزاده من فکر میکنم جریان مملکت ما همون" از ماست که بر ماست " " شده و اول باید خودمونو درست کنیم و به قول پرشنگ دموکراسی وارداتی نمیشه که قضیه هم ریشه تاریخی داره بدجور این آقای شکوهی بنده خدا اونقدر جلز و ولز میکرد سر کلاسها و میگفت باید تاریخ بخونید که نادانسته به مملکتتون خیانت نکنید همین بود دیگه ( بعد ما سر کلاسش حوادث میخوندیم و کتابای عزیز نسین!!!!!!!) چهارم در مورد ....... حق مسلم ماست، بر ما دانش آموزان واضح و مبرهن است که ثروت شونصد میلیون بار از هر چیزه دیگه ای تو این دنیا بهتره ، شک که ندارید؟؟؟؟ حالا فکر کنید بزرگترین تجارت دنیا چیه؟ آفرین، اسلحه. و میتونید حدس بزنید بزرگترین صادر کننده اسلحه در دو سال گذشته کجا بوده؟ آمریکا؟ نه اشتباه حدس زدید، همسایه محترم خودمون روسیه بوده و میدونید که اخیرا ایران ازشون باز موشک خریده و تویه اون قرارداد ی که نوشته بودند برای غنی سازی در خاک روسیه میخواستند 300 تا موشک هم بهمون قالب کنند!!!! ( درهم جنس میفروشند) و میدونید که ایران میخواد از دلالهای جنگ افزار هواپیماهای جنگی قدیمی آمریکایی و سی_130 بخره ؟ حالا با این وضعیت لفت دادن قضیه ایران و آتیش را داغ نگهداشتن به نفع کی خواهد بود؟ منم بودم دم به دقیقه حرفمو عوض میکردم و تهدید به وتو حالا بیایید از یه طرف دیگه هم به قضیه نگاه کنیم ، این قضیه کیک زرد و.... نفت را گرون کرده. خوب اولش آدم میگه ای بدک نیست کشور ما هم پولی به جیب میزنه، شما در مورد قراردادهای بیع متقابل شنیدید که اتفاقا یک مدتی هم سر و صدا کرد؟ یه چیزین یه کمی کمرنگتر از همون قرارداد ویلیام ناکس دارسی انگلیسی .مثلا میان با shell یه قرارداد میبندن که 40% ظرفیت یه میدان نفتی مال شرکت خارجی باشه اونا هم قبول میکنند و بر اساس ظرفیتی که تخمین ردن میدان باید نفت داشته باشه یه عددی را به عنوان سهم خودشون قبول میکنن اما به شرطی که همه سهمشون را اول برداشت کنند. بعد یهو میبینی سه-چهار سال پشت هم نفت را برداشت میکنند و میفروشند و بعد کاسه کوزه را جمع میکنن میرن و ایرانیا که میرن سر وقت چاه میبینن ای دل غافل یه اتفاقاتی تو میدان نفتی افتاده که نفت قابل برداشت نیست!!!!! نه اینکه بگم عمدیه ها مشکل نظارت نداشتن ایرانیا به عنوان کارفرماست. بعضی از بیع متقابل ها هم درصد بالا داره و بعضی بر اساس زمان نفتمون را به باد میده .خلاصه سرتونو درد نیارم عمده سود این گرونی نفت هم میره تو جیب بقیه، تازه ما ماده اولیه میفروشیم و به جاش فراورده را کلی گرونتر میخریم و نابود میشیم. اون یه اپسیلون پولی را هم که میمونه باید بدیم دلالهای روس و پاکستانی و .... که برامون سانتریفوژ قاچاقی بخرن و کیک پزی کنند.!!!!!! حالا با این اوضاع احوال دل و دماغ میمونه برامون به سیاست و دموکراسی و نقش مردم در دموکراسی فکر کنیم؟؟؟ پنجم موسیقی میخواهید؟؟ undergroundمال گوران برگویچ فکر کنم شادی دنبالش میگشت. اینم اولین سرود ملی ایرانه مال زمان مظفرالدین شاه: سرود ملی ایران ششم، من سال 80 یک مشکل قلبی برام پیش اومد و با اجازه تون دوسه بار دو-سه دقیقه مردم و برگشتم دوباره البته مثل این آدمها که تو فیلمهای مستند نشون میدن تونل نور و باغ بچگی و هاله نور و از این چیزا ندیدم اصلا ولی یه صحنه ای هست که بد جوری منو مشغول خودش کرده یه صحنه دو ثانیه ای که تو مخم مدام وول میخوره که توش دارم خودمو میبینم که دارند سرم بهم وصل میکنند با لباس زرد و دکتره که بغلدستمه ولی انقدر این صحنه کوتاهه که نمیتونم مطمئن باشم نسبت بهش و تکلیف خودمو با روح روشن کنم!!!! هفتم: کتاب " و نیچه گریه کرد" را خوندید؟ چون میخوام فحش نشنوم ازتون تو پست بعدی مینویسم در موردش خوش باشید پیوست: تولدت مبارک ریتا پیوست 2: زندگی مشترک خیلی سخته مخصوصا قسمت کوتاه اومدنش و آشپزی کردنش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:11 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
یکی از بدبختی های خواندن وبلاگهای فارسی و بخصوص خواندن کامنت های خوانندگان، اینه که به کل امید به هر نوع دمکراسی، که این روزها همه از آن دم می زنند، از سرت می پره و با خودت میگی : چه راه دور ودرازی میبایست طی شود تا به این مدینه فاضله آزادی و جامعه چند صدایی برسیم. در این روزهای اخیر، تعدادی وبلاگنویس پر خواننده فارسی به جاسوسی برای از ما بهتران محکوم شده اند و خلاصه بدبخت ها شده اند چوب دوسر گهی (ببخشید کلمه مودبانه ای پیدا نکردم) و از بین اونها خورشیدخانوم http://www.khorshidkhanoom.com/که گویا بخاطر بورس تحصیلی و اقامت دانشجویی در آمریکا وغیره وغیره بیشتر در خطره تقریبا به فغان اومده. توی کامنتهایی که ایرانی ها برای این زنیکه جودیت کلینگ هوفر، نیو کانسرواتیو طرفدار بوش (که برای این وبلاگ ها پاپوش دوخته) گذاشته بودند، یک دختره ایرونی ای هیجان زده شده بود و نوشته بود که می خواهد به دانشگاه خورشیدخانوم نامه ای بنویسد ودر آن بنویسد که ایشان جیره بگیر دولت ایران هستند!!!!! من که برق سه فاز از سرم پرید...(لینکش را نمی گذارم چون توی پست آخر خورشیدخانوم هست و خیلی دلم نمی خواد خزعبلات این زنیکه کلیک بخوره).
به فرض، سیما شاخساری http://www.farangeopolis.blogspot.com/ که در وبلاگ خواندنی فرنگوپولیس می نویسه، جاسوسه چون از نظر تنگ ایرانیان کاسه داغتر از آش خارج از مرکز، این خانوم حق نداره از سیاستهای آمریکا انتقاد کنه وحق نداره مخالف جنگ و جورج بوش باشه!!! حق هم نداره از حقوق کارگران و مهاجران آمریکای لاتینی دفاع کنه واگر از بهشت آمریکا خوشش نمیاد، باید بار و بندیلشو جمع کنه برگرده خونه اش!!!!! مشکل اغلب این هموطنان وطن فروش اینه که هیچ از این دمکراسی که دائما ورد زبونشونه، نمی فهمن. نمی فهمن که اساس این دمکراسی، آزادی بیان ونظراته، نمی فهمن که انتقاد موتور حرکت این دمکراسیه، نمی فهمن که اگر این انتقاد نباشه جامعه دمکراتیک به باتلاق ناعادلانه ای تبدیل می شه. یعنی واقعیتش اینه که بسیاری از ایرانی ها، با وجود سالها زندگی در ممالک غربی و به اصطلاح دمکراتیک هنوز در ذهن و وجودشون اسیر یک سیستم توتالیتر هستند و نوع واکنش نشان دادنشان (استفاده از انواع انگ و برچسب وعکس برگردون و فحش و بد وبیراه) مختص جوامع عقب مانده و توتالیتره، خیلی هاشون هنوز آینده بهتر برای کشورشون رو به شکل حذفی و تک نسخه ای متصور می شوند و با تخیل « ما از همه بهتریم» و از اون بدتر « هر کی با ما موافق نیست یا دشمن ماست یا جیره خور دشمنان ما» فضای وبلاگ های فارسی را، شعبون استخونی وار مسموم میکنند. همه اینها را نوشتم چون واقعا دلم گرفته بود و مرتب به تجربه عراق فکر میکنم و دیدن این که «هموطنان» کند ذهنی وجود دارند که فکر می کنند باید با گردنی کج، دست گدایی به طرف ارباب بزرگ، اونهم از نوع لمپنی-جرج بوشی اش دراز کنند تا مشکلات وطنشان را یک شبه حل کند بسیار غم انگیز و رقت بار است. اگر اینها کمی حافظه تاریخی (به اندازه تا جنگ عراق لا اقل) داشتند، متوجه می شدند که دمکراسی همپایه کوکاکولا و مکدونالد نیست که بشود اکسپرتش کرد و همه باهم به خوبی وخوشی زیر سایه آقا بالاسری آمریکایی ها نوش جان کنیم. واقعا اینها فکر می کنن دل جورج بوش و محافظه کاران آمریکایی برای ما یا برای حقوق بشر می سوزه؟؟؟ یعنی انقدر کودن و کورند؟ سیستم سمپاشی محافظه کاران آمریکایی این روزها درست مثل زمان قبل از جنگ عراق به راه افتاده و دارند بر ضد ایران یارکشی می کنند و دل به دل اینها دادن از طرف ایرانی ها به نظرم خیانت محضه به ایران و فریب سخنرانی های عوامفریب اینها، اندر وصف آزادی و دمکراسی و آینده ای بهتر را خوردن، یک حماقت تاریخیه. پرشنگ پیوست: ارکیده جونم میلت اشتباهی رفته بود قاطی جانک میلها که براه راست هدایت شد، در اولین فرصت جوابیه مفصلی ارسال خواهد شد، فعلا یک ماچ سفت از طرف من بگیر تا مابقی برسد :) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:2 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام به همه . همچنان در خدمتتون هستیم. اینروزا مدام بهم تلفن میشه که بالاخره زاییدم یا نه! منم حوصله تلفن جواب دادن ندارم و اگه هم جواب ندم شکشون تبدیل به یقین میشه که دیگه حتما بارمو زمین گذاشتم. ولی راستش خودم اینجوری راحتترم. صحبت کردن با دکتر جون عزیزم ، دکتر دکترای عالم، ریتا خانوم گل هم خیالمو راحتتر کرد که عجله نکنم. واقعا مگه ما منظر چی هستیم؟ چی قراره پیش بیاد که همینطور مدام دلمون برای لحظه های نیومده پر میکشه؟ این با تئوری " دم را غنیمت شمار" جور در نمیاد. همین لحظه ای که الان توش هستیم ، دارم این نوشترو براتون تایپ میکنم و میدونم دوستان و عزیزانی دارم که بهم اهمیت میدن و دوسم دارن خیلی لحظه خوبیه. راستی امروز قراره یه بازارچه خیریه به نفع زلزله زده های بروجرد تو پارک قیطریه( ببخشید شایدم نیاوران) برگزار بشه. اینو صفورا یکی از بچه های سال پایینی که تو این بازارچه فعالیت داشت بهم گفت و میخواستن نمایشگاه کتاب هم داشته باشن. حالا اگه خونتون اونطرفاست و حالشو دارید یه سری بزنید . البته فقط امروزه. دیگه اینکه مریم ق تنبل عزیزم یه لینک گذاشته که بهتون معرفی کنم. یه پسر ایرانیه که از اسراییل مینویسه. به اسم آن سوی دیوار. جالبه اگه حالشو داشتید بخونید. البته من خودم وبلاگهایی رو که دخترا مینویسن بیشتر دوست دارم . خیلی زنده تر و جالبتره. خصوصا اونایی که از جاهای دیگه مینویسن انگار امکانات بالقوه خود من هستن. از موفقیتاشون خوشحال میشم و بهشون افتخار میکنم. یه وبلاگیم که مدتیه میخونم میرزا پیکوفسکی ه. این آقا هم از ایران مینویسه. نکته جالبش سفر توریستی یک ماهش به اروپا بود . که تو عید راجع بهش میخوندم. آخه من عاشق سفرم و همچین سفرهایی از آرزوهای دیرینم بوده. آرزوم این بود که زمان دانشجوییم میتونستم یه همچین چیزیرو تجربه کنم. سایت آژانس مسافرتی (ایوار) رو هم که باهاش رفته سفر معرفی کرده. قیمتاش بد نیست و تخفیفهای دانشجویی هم داره. اگه امکانشو دارید استفاده کنید و حالشو ببرید. چون تو زندگی هیچی به اندازه خاطره یه سفر خوب موندنی نیست. در مورد کامنتی هم که خانوم آزاده گذاشته بود خیلی برام عجیب بود. اونم سر نوشته من! این دیگه عجیبتره. من همیشه این احساسو داشتم که خانوم آزاده اصلا ازم خوشش نمیاد. البته این نوشته هم چیزی دال بر اینکه عاشق چشم ابروی منه نداره. ولی خوب به هر حال جالب بود. ضمن اینکه اونجایی که نوشته بود بچه های مدرسه اینجارو میخونن فکر کردم لابد منظورش اینه که مراقب باشید چی دارید مینویسید. البته تا اونجایی که من خبر دارم خانوم آزاده مدتیه که دیگه تو مدرسه کار نمیکنه و این نوشته هم اصلا با روحیاتش سازگار نبود! نمیدونم بهتون گفتم یا نه که منم یه مدت تو آزمایشگاه شیمی مدرسه کار کردم. بیشتر بچه ها به نظرم تخس و غیر قابل درک بودن. نمیدونم اونا الان درد مورد من چه فکری میکنن. ولی میدونم که یه سریشون اصلا چشم دیدن منو نداشتن. همونطور که من! کلا کار کردن تو همچین محیطایی خیلی کار سختیه. و روحیه میخواد. فعلا تا بعد. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |