![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
هر روزی که از اتوبان کردستان رد میشم و چشمم به پاساژ ونک می افته دلم یک جور خوبی قنج میره و یاد دیدارهامون می افتم. شاید آدم باید به این سن و سال برسه که دیدن دوستانش، حتی همونایی که ممکنه هر روزی از سال بهشون زنگ بزنه و ببیندشون انقدر خوشحالش کنه. خواستم بگم که پنج شنبه ۱۸ مهرماه ساعت ۱۲ کافه آلبالو یادتون نره ها. ربابه هم با دخترش تهرانه. احتمالا میاد.اگه بیاید یک روز پاییزی ملس از بودن با هم لذت می بریم. دوستون دارم. گل مریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
قبل از هر چیزی بگم که این پست هر آن امکان داره بدون هیچ پایان مناسبی قطع بشه. اصولا زندگی ما این چند وقته خیلی جالب شده. همه چی یه جورایی غیر قابل پیشگویی هستش. یعنی اینکه مثلا امکان داره غذا رو آماده کنی برای نهارت ولی مجبور بشی همینجور منتظر فرصت مناسب برای میل غذا بموووونی تا خود غروب. از همه دوستانی که تبریک گفتن و بقیه هم خیلی ممنون. گلاره جان به تو هم خیلی خیلی تبریک می گم. امیدوارم این روزها رو به شادی و خوبی و راحتی سپری بکنی. راستش خودم هم دارم متوجه می شم سختی هایی که در بچه داری هست. چند تا جمله در این رابطه می خوام بگم. فقط قبلش بگم که این حرفها نظرات در حال حاظرمه و امکان داره بعدها از زور خستگی یه جور دیگه فکر کنم. اول اینکه من فکر می کنم ما یعنی مادر و پدرها٬ خودمون خواستیم که یه کوچولویی داشته باشیم. پس مثل این می مونه که خودمون دعوتش کرده باشیم. بنابراین اگر این مهمون کوچولو هر از گاهی یه دردسرهایی هم داره خوب تقصیر اون نیست. اصولا شاید اون خودش از همه بیشتر داره اذیت می شه و اگر به خودش بود شاید عمرا دوست نداشته به این دنیا بیاد و شاید فقط برای خوشحال کردن دل ما بوده که اون همه سختی کشیده. می دونم شاید خنده دار به نظر بیاد ولی وقتی آنا کوچولو رو اولین بار دیدم که کبود بود و جمع شده بود تو خودش و همه تو اتاق زایمان به طرفش حمله کردن تا شروع کنن آماده کردنش برای زندگی به سبک ما آدم بزرگها٬ خیلی پیش خودم براش حس همدردی پیدا کردم. وقتی همونجور رو سینم گذاشتنش اولین چیزی که بهش تونستم بگم این بود که مامانی خسته نباشی. به نظر من آنا واقعا از من بیشتر تلاش کرده بود. در اون لحظه من دیگه راحت شده بودم از درد ولی این کوچولوم مونده بود تو دنیای ما غولها. می ترسیدم خوابم ببره و ازش غافل شم برای همین از مهدی خواستم حواسش باشه. بچه ها من همیشه یه جورایی دوست داشتم خدا رو ببینم و درک کنم. هیچ وقت اونجوری که بقیه خدا و دین و دنیا رو برام دیکته می کردند خوشم نمی یومد. ولی من در به دنیا اومدن آنا خدا رو در وجود خودم یعنی خود خودم احساس کردم. الان شرایط خوب کمی سخت شده. برای آدمی مثل من که بنده خواب بودم و همچنین دوست داشتم هیچ وقت توسط هیچ کسی همراهی همیشگی نشم و یه جورایی ساعتهای تنهاییم رو داشتم٬ و البته ترتیب در زندگیم مهم بود و خیلی باید های دیگه٬ الان همه اش به هم ریخته. الان شب و روز عملا یکی شده تازه بازم یه حس می مونه که آیا درست دارم عمل می کنم یا نه. این روزها غذای گرم سر وقت خوردن یه افسانه شده. ایمیل هام رو چک می کنم بدون اینکه بتونم جواب مناسب به هر کدوم بدم. کارهای دانشگاه که نا تموم موندن یکی یکی پیش چشمم رژه می رن. ولی این همه به هیچه. الان فقط آنا مهمه حداقل تا چند هفته یا ماه دیگه که بدونم و مطمئن بشم کمی محکم شده این کوچولو. این چند روزه آنا دل درد داشت. کلافه بود و همه چی اذیتش می کرد. شیر می خواست ولی خوردنی نق می زد. آدم رو خسته می کرد واقعا. ولی وقتی خوب بهش نگاه می کردی می دیدی اون خودش از همه بیشتر داره اذیت می شه. برای هینم فکر می کنم تو لحظات سخت٬ که می تونه بعد نصف شب باشه که برای بار هزارم از خواب بیدار شدی و بازم فقط گریه می شنوی٬ شاید بهتر از همه این باشه که فقط به چشم های معصوم کوچولوت نگاه کنی تا مطمئن بشی که اگه تو دنیا یکی و فقط یکی هست که اصلا نمی خواد تو رو اذیت کنه همین فرشته کوچولوه. راستی اگه همه کارهامون جور بشه تصمیم داریم به زودی برگردیم. این بار برای مدت طولانی تر. ببینم می شه یه بارم در جمع شدن های بچه ها ما هم باشیم. راستی اگه با آنا بیام و کمی شلوغ کنه اشکالی نداره. آخه این بچه کمی جیغ هاش زیادی بنفش می شه بعضی وقتها. گفتم از اول بگم چون اصولا دعوای اول به از صلح آخر. خوش باشین همگی ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 7:44 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
حسی کاملا غریبه اینه که نشسته باشی پای کامپیوتر ولی همه حواست عملا پی کوچولویی باشه که همین پایین نیم متری خوابیده. امسال منتظر بودم تا هدیه تولدم با همه سالها فرق کنه. قرار بود که خدا فرشته کوچولویی رو روز تولدم بهم بده ولی چه می شد کرد. نی نی منم مثل خودم تاخیری شد. ولی خوب بالاخره در روز ۲۰ مرداد بعد از تقریبا یک شبانه روز درد کشیدن٬ فرشته خانمی پرید تو بغلم. وای که چه معجزه ای... مهدی که در اون لحظات همه اش اشک می ریخت. من همون جا فهمیدم که زن بودن چه نعمتیه. بعد از به دنیا اومدن اولین چیزی که شنیدم از گروه پرستارها ساعت وضع حمل بود و اینکه بچه دختره. شاید چیزای دیگه هم گفتند ولی کلا من هیچ دیگه نمی شنیدم. حواسم به بچه ام بود که اون گوشه داشتند اندازه می زدند و تمیزش می کردند و ... وقتی همون اول آنا رو گذاشتند روی سینه ام خیلی غریب بود. راستش احساس کردم هنوز شاید لیاقتش رو ندارم.
مدتها بود اینجا چیزی ننوشته بودم. آخه می خواستم تا می تونم کارهای دانشگاه رو تمام کنم و کاملا آماده باشم برای اومدن آنا خانم. الان چند وقتیه که با آنا تنها هستم. مامانینا مجبور شدند زودتر برگردن و خوب ما موندیم و خدای خودمون. امروز دیگه موندم آنا رو چه جوری بخوابونم. هر کاری بلد بودم امتحان کردم جواب نداد. تا اینکه یه آهنگ گذاشتم و دست و پاهاش رو به حرکت متوازن مجبور کردم. عجب که خوبم نتیجه داد. دوست دارم برگردم و بیشتر بنویسم در مورد مخصوصا به دنیا اومدن آنا ولی الان دیگه باید برم. آخه مامان شدن همینه دیگه... ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ساعت از پنج صبح گذشته و من ویلون سیلون دنیای مجازی هستم. جی میلمو چک می کنم و می بینم که ای داد، از رفیق سفرکرده، بیتای نازنین ایمیلی رسیده به این مضمون "که من هرکاری می کنم نمی تونم وارد بلاگفا بشم. این آگهی رو برای من بذار تو وبلاگ. "به گمونم این وبلاگ، اونور آب کار نمی کنه. یعنی یک کمی آب رفته تو این یوزر و پسوردش. اینه که هر چی اینارو می زنی هی ارور میده لاکردار. البته من به بیتای عزیز گفتم که این کار خرج داره. مثل نرخ تاکسی های خطی، گذاشتن آگهی سفارشی از ساعت ۱۲ تا ۶ صبح بیست درصد مخارج اضافه داره. حالا بعدا با هم حساب می کنیم بیتا جون. عجله ای نیست. به قول آقای اولد فشن آگهی خوب است. آگهی آدم را پولدار می کند. یک واحد آپارتمان ۱۱۴ متری، دو خوابه، بسیار شیک و تمیز ،واقع در خیابان سردار جنگل(اتوبان همت) اجاره داده می شود. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. دو روز دیگه بچه تون می خواد بره مدرسه ، سر سیاه زمستون دربه در ثبت نام بچه نشید. همین الان که صابخونه با انصاف پیدا شده دست به کار جابجایی خونه بشوید. قیمت هم فعلا : ۲۰ تومن پیش، ماهی ششصد تومن. حالا مشتری باشید راه می آییم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
باورم نمیشه. مراد بیگ برای همیشه از این دنیا رفت. حس عجیبی دارم. زندگی چقدر زود میگذرد. انگار همین دیروز بود. هر هفته سه شنبه ها، زنگ تفریح بعد از کلاس فیزیک مشغول، هر کسی سریال روزی روزگاری شب پیش رو ندیده بود میومد تا براش تعریف کنم. سپیده میگفت رضیه دستشویی رفتن مراد بیگ رو هم تعریف میکنه. باورم نمیشه. خسرو شکیبایی برای من سمبل دوران طلایی بود که نمیخواهم هیچ وقت فراموشش کنم. روزهای بیخیالی و خیال بافی. نمیخواهم باور کنم که نیست.
روحش شاد رضیه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اومدم از پنج شنبه بگم که چه جمعیت جمع و جور شاد غمگین نیکبختی بودیم که در کافه آلبالویی که گمان می رفت تبدیل به یک لباس فروشی شده و کمی دیرتر از همیشه کرکره هاشو بالا کشید، دور هم جمع شدیم که ناگهان نوشته پرشنگ منو هوایی کرد. یاد تلما و لوئیس افتادم. یاد کتاب فریدا که لطف کردی و برام فرستادی و چه حس خوبی به روزهای غم انگیز بعد از زایمانم دادی. کلا مثل یک نسیم از روزهای گرم تابستان دو سال قبل گذشتی و رفتی. نوشته امروزت نوید یک تابستون خنک دیگه رو به من میده. گل مریم پی نوشت : چه خوب که هیچکس زوری نیومده بود. به خاطر کسی یا چیزی. هرکس فقط به خاطر دل خودش اومده بود و فکر می کنم این دلیل خنده های مکرر روز پنج شنبه بود که انگار هر هشت تایی مون بار غصه هامونو گذاشتیم وسط میز و با همدیگه بهشون خندیدیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بچه ها
چه حال چه خبر؟ داشتم فکر می کردم تریبون آزاد به این خوبی داریم ولی چه خالی مونده.... پس کجان زنان؟ من خودم تا حالا کجا بودم؟....من یه کم گم شدم تو فراز و نشیب این زندگی... زمستون هم خیلی سرد و طولانی شد، انقدر که شعله دل م را خاموش کرد، اما حالا تمام گلدانهای بالکن خونه غرق رنگ شده ... خونه جدید، روزهای جدید، سال جدید.... کنتور دوباره از صفر شروع کرد انگار.... شما خوبین؟ بچه هاتون، همسراتون، خونه هاتون، کوچه هاتون، شهراتون؟ من سال نو تهران بودم... تهران خیلی بهاری و دل انگیز بود، یه روز آروم(از این روزهایی که نادرن تو تهرون) از خیابون سهیل سرازیر شدم پایین... نرجس سر جاش بود یاد آزاده و مهسا و نسترن، لیلا وساتگین کردم که وقتی دانشپژوهان جوانی بودیم با هم اون تو، عدسی تلسکوپ می سابیدیم! رسیدم به بیمارستان میثاقیه ( اسم جدیدش ؟!) همونجایی که به دنیا اومدم.... بعد مدرسه خودمون از ۱۱ سالگی تا دیپلم.... باز ادامه دادم دست چپ مدرسه پسر خاله ام، خاطره اولین شیطونی ها اولین پسرها.... به فلسطین که میرسم دبستانم : دبستان رویا که بعدترها، همون موقعی که روسری های گل گلی کلاس اول شادی جاشو به مقنعه های سیاه وخاکستری کلاس دوم توحید داد، اسمش شد دبستان ایمان. تکون نخورده، عینا همون ساختمون قدیمی با بالکن گرد کلاس پنجممون، پنجم صالحین.... سوم یادمه سوم عدل بود و چهارم.... یادم نمیاد... عددهای فرزانگان راحتتر بودن مخصوصا مال من : ۱\۳، ۲\۳، ۳\۳، بعد هم ۱\۱، ۲\۱، ۳\۱، ۴\۱ توی کوچه نرجس ساختمون زیبای آجریی هست که اون هم از خوش شانسی به جا مونده، اگه گذارتون به اون ورا افتاد یه نظری بهش بندازین شاید دیگه هرگز دیدن یک همچین ساختمونهایی نصیبتون نشه.... دست راست میرم تو طالقانی، سینما عصرجدید با اون کنتاکی تخمی بغلدستش و روبرو آبمیوه کردستان که ما میچپیدیم توش سیگار بکشیم و برنامه جشنواره مون را بالا پایین کنیم، تعداد فیلمهای تیک خوردمون را با هم مقایسه کنیم، کل کل می کردیم، به فیلم هایی عاشق می شدیم و از فیلم هایی متنفر، جشنواره فجر، بهترین زمستونهای دنیا..... میپیچم سمت چپ، انقلاب، کتابفروشیها، ول ول چرخیدن جلوی ویترینها، عکس شاملو، فروغ، نیما، بوی کتاب، ساندویچ کوکوی سبزی.... دانشگاه تهران، روز اول دانشگاه، خوش و خرم با بهناز از پله های فنی میرفتیم بالا که یارو دربونه به من گفت نیشتو ببند!!!! موهاتو بکن تو! دعوا شد و طرف کارتمو گرفت... هیچ وقت دیگه نتونستم اون دانشگاه را دوست داشته باشم ولی به در «۵۰ تومانی» که می رسم یاد درگیری ها می افتم، یاد اون روزی که همه جمع شده بودیم تا خاتمی بیاد برامون حرف بزنه، یاد کلاسهای بابک احمدی تو دانشکده حقوق، یاد اولین عشق، یاد رییس انجمن اسلامی که تو راهروها دنبال ایلا میدوید چون موهاش بلند بود و اون موقع ها قدغن، همون رییس چشم زاغی که بعدترها اپوزیسیون بود و ایلا دیده بودش وقتی وسط میدون ولیعصر از چند تا قلچماق تر از خودش کتک می خورد، یاد عکس ها و قصه های مامان بابام هم میافتم اون موقع که اون ها دانشجوی همین دانشگاه بودن، روزهای انقلاب، جنبش دانشجویی، روزهایی که قرار بود از بام وطن سپیده بدمه.... به میدون انقلاب که میرسم از وسط عکسهای گلزار و رادان و گلشیفته و نیکی راه باز میکنم به خاکشیر فروشی.... زیادی شیرینه، مث ایرون، مث کودکی، انقدر که گلوی آدمو میسوزونه.... تاکسی میگیرم تا از این محله که همه تاریخ جغرافیای من و کشورم را در هم تنیده هر چه زودتر فرار کنم........ کنجکاو و پر آرزو باشین می بوسمتون پرشنگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:27 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
تابستونم اومد و مفهومش یه قرار دیگه است. البته من یادم رفته بود و گل مریم جون دیروز یه سر اومد خونمون و بهم یادآوری کرد. منم گفتم اینجا بنویسم تا اونهایی که یادشون رفته بدونن این پنجشنبه یعنی ۶ تیر قرار تابستانمونه. همون مکان و زمان همیشگی.
گلی جون مرسی بابت دیروز، خیلی کمک بزرگی بهم کردی. ماشین سام هم خونمون جا مونده که برات پنجشنبه میارم. شهرزاد جونم ، اگه هنوز اینجا رو می خونی بابت محبتهای تو هم خیلی خیلی ممنونم. شاد باشید و سلامت.... زهره خ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به به عجب سوت و کوری! عجب آرامشی حکمفرماست... انگار نه انگار ماها دلمون برای هم تنگ میشه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
Then, the busy years went rushing by us |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام و سال نو مبارک. این پنج شنبه کافه آلبالو فراموش نشه. ساعت یک. البته با نیلوفر که صحبت می کردم بهم گفت که فردا ماندانا زنگ می زنه کافه آلبالو و مطمئن میشه که میتونیم همون روز بریم، ولی از اونجایی که من هولم و حرف تو دهنم نمی مونه گفتم امروز بگم. اگه نشد خوب فردا میام حرفمو پس می گیرم. خلاصه هرکی می تونه بیاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیز
سال نو مبارک یه دنیا دوستتون دارم رضیه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 5:38 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیز
سال نو مبارک . سال خوبی پر از موفقیت و سلامتی داشته باشید. زینب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:40 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان عزیز،
این سایت در حال جمع آوری امضا برای باز گردوندن نام زیبای خلیج فارس به جای نام خلیج عرب از Google Earth است. خواهش می کنم شما هم امضا کنید و برای هر ایرانی که می شناسید آدرس این سایت رو بفرستید. زهره خ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مغازه لباس فروشی در دو طبقه- طبقه پایین منو مادرم و آقای فروشنده الف- طبقه بالا آقای فروشنده ب به همراه چند خانم
فروشنده الف(بدون مقدمه): خانم جامعه خیلی فاسد شده من: بله؟ فروشنده الف: می گم جامعه خیلی فاسد شده من: چطور؟ فروشنده الف: کافیه یه نگاه به حوادث روزنامه ها بندازین اونوقت باورتون می شه که مردم همه خراب شدن. فروشنده ب (از طبقه بالا): آقای الف بیا بالا فروشنده الف: چکار داری؟ فروشنده ب: بیا گن این خانومو براش ببند! فروشنده ب( رو به من با پوزخند): نه که ماه مُحرّمه خجالت می کشه گن خانومها رو ببنده! من: مریم ق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:53 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
نمیخوام خاطرتونو مکدر کنم ها، ولی خوب بالاخره خبر بد رو هم باید مثل خبر خوب شنید. آقای خنده رو یادتون هست؟ امروز یه آفلاین داشتم از چشمه که نوشته بود آقای خنده رو فوت کردند. البته مثل اینکه تو کامنت پست قبل هم نوشته.
من دیروز هم این صفحه رو باز کردم که یه چیزی بنویسم و از این به گا رفتن زندگی که مریم بهش اشاره کرده بود، دور شم ولی دوباره صفحه رو بستم. البته کلا اوضاع خوبه . امروز هم که یک مه جانانه همه خیابونای این دور و برو پوشونده بود. کلی احساس شمال و بهار و اینها منو گرفت. ایام به کام گل مریم نظرخواهی غیر فعاله . اگه کسی حرفی میخواد بزنه بیاد تو! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:8 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
شهره جان این احساس که زندگیمون به گا رفته یا داره می ره به نظرم مثل موج سینوسی می مونه و تو یک زمانهایی پیک می زنه. وقتی آرشیو وبلاگو نگاه می کنم می بینم که اینجا هم هر از گاهی این حس اومده و رفته. یا فکر اینکه من چه کاره می شدم بهتر بود. حالا خوبه از اول دبستان همش انشا می خواهید چه کاره شوید نوشتیم! چند وقت پیش صبحها تلویزیون سریال پزشک دهکده و مزرعه پامفیلد رو پخش می کرد. شاید یادتون بیاد که شخصیت مرکزی این فیلمها یک زن بود که با مشکلات مختلف مبارزه می کرد و از زندگینامه اونها ساخته شده بود. این مشکلات همون مسائل روز مره زندگی بودن ولی فیلم مثل یک قهرمان به اونها نگاه می کرد. اون موقع به فکرم رسید که بگردم ببینم چه زنهای موفقی در ایران داشتیم. با کلی گشت و گذار در اینترنت و البته استفاده از ف ی ل ت ر شکن (چون کلمه زن رو نمی شه سرچ کرد!) یکی دو تا کتاب پیدا کردم درباره زنان موفق. فقط یک مشکل وجود داشت. همه این زنان متعلق به صدر اسلام بودن! راستش کتابهای زنهای نویسنده هم که تو چند سال اخیر چاپ شده همین احساسو به آدم می ده. مثل "دیگری" یا "انگار گفته بودی لیلی" فیلمها رو که دیگه نگو. حالا نمی دونم واقعا زن موفقی نبوده یا زنهای موفق یه جایی قایم شدن یا اینکه ما اصلا باید زاویه دیدمون رو عوض کنیم. همون موقع تصمیم گرفتم که یه کتاب از زنهای موفق جمع کنم. فقط کی اش رو خدا می دونه! شاد باشید مریم ق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
تا مدتها فکر میکردم فقط موقع گرم کردن شیر باید چهارچشمی مواظب باشم تا سر نره و همیشه سر میرفت. بعد ترها که وارد زندگی مجردی و آشپزی نصفه نیم بند شدم دیدم ای داد بیداد پباز سرخ کردن هزار بار بدتره یک لحظه که چشم از گاز برمیدارم پیاز جزغاله میشه و دوباره از اول باید پیاز خرد کنم . مدتها دنبال یک راهی برای درست کردن پیاز داغ طلایی خوشرنگ میگشتم از سرکه گرفته تا شکر و زعفران و هیچوقت هم مثل مامانم پیاز خوشرنگ سرخ نکردم که نکردم، مامانم هیچکدام از این کلک ها را بلد نیست فقط دلشو میده به کار و حواسش جمعه ، الان مدتیست ( در آسنانه 32 سالگی) فکر میکنم همون بلایی را که سر شیر و پیاز آوردم دارم سر زندگیم میارم و زندگی میگذره!! پیوست1: مدتیه دارم یک دوره مدیریت میگذرانم و بحث روی تفکر سیستمی است. یک بحثی که مطرحه اینه که یکی از دشمنان موفقیت خود موفقیته یا بهتر بگم آدمهای موفق هستند. حالا مفصلشو بعدا مینویسم براتون. پیوست2: من خوبم و به جز تنبلی مفرط مشکلی فعلا ندارم و ملالی نیست جز دوری دوستان که به زودی زود برطرف خواهد شد، خلاصه افسرده نیستم گیر ندید.مرسی پیوست3: شما هم شنیدید "ط" داره مامان میشه؟؟ خوش باشید شهره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:23 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ناسلامتی امروز ۱۹ ژانویه هست و ۱۹ روزه کسی چیزی ننوشته. گفتم بیام یه سلامی به همه کنم و از فروغ خانم گل
ایام خوشی داشته باشید. شهرزاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:8 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
نا سلامتی امروز اول ژانویه هست و سال نو!
سال نو میلادی مبارک ! مخصوصا به دوستانی که به قول اصطلاح بدو تاسیس وبلاگ، اونور آبی هستن و حال و هوای عید و سال نو رو دارن، و دوستانی که به زودی میرن و دیگه وارد قطار تاریخ میلادی می شن و بقیه دوستان .... سالی سرشار از شادی ، موفقیت و کامیابی براتون آرزو می کنم. زهره خ پ.ن: گلی جون مرسی از گزارشت که انتظار می رفت زودتر از این حرفا این حرکت رو انجام بدی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:23 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
یکبار نوشتم و پرید. دیگه حس و حالی واسه آدم نمیمونه که! عرضم به حضورت که من بودم و ماندانا که اومد سک سکی کرد و رفت شمال(تو این سر سیاه زمستون) و مصی ط و اعظم و مریم ق و فاطمه م و شیوا و فروغ و نیلوفر و بهناز و شهره و مهرناز و مریم ش. راجع به اونایی که اخیراْ رفتن(فوراگزمپل ریتا) یا به زودی میرن(فوراگزمپل بیتا) یا اونایی که دیگه یواش یواش باید برن (...) و دوقلوزایی در جماعت فرزانه(الهام ج و شادی و فرین) و اونایی که جدیدا دوباره دارن بچه دار میشن و اینکه کیا الان سه تا بچه دارند و افتخار که بچه اولش تصادف کرده و پاش تو گچه و کمی نک و ناله و کمی آدرس مطب خانوم دکترارو گرفتیم و کمی راجع به اسهال و استفراغ بچه حرف زدیم و اینکه دکترا چیزی هم حالیشون نیست همچینو (دور از جون شوما البته) و شهره که دوباره رفته سر کار و کلی چیزای دیگه حرف زدیم. فکر کردم که چند سال دیگه که همه فرزانگان ترک دیار کردند، آخرین بازمانده طبق رسم و رسومی دیرینه اولین پنج شنبه هر فصل پا میشه میره کافه آلبالو، یه گپی با کافه چی خوش اخلاق که دیگه تا اون موقع کلی خانه زاد شده میکنه و سلام بچه هارو بهش میرسونه، بعد یک نگاهی به منوی همیشگی اون میندازه و چیزی سفارش میده، بعد هم یه عکس یادگاری دو تایی میندازن و خدافظی و سلانه سلانه برمیگرده میره، تا پنج شنبه فصل بعد.. گلمریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:40 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
این پنج شنبه کافه آلبالو یادت نره دختر. پاشو بیا.
گل مریم پی نوشت: تولد همه دی ماهی ها مبارک. تولد همه ماهی ها. هی ها. ها. ها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:13 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:1 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ترو خدا یکی اینجا رو درست کنه. الان بیشتر از یک ساله که نمیتونم صفحه رو باز کنم. آی ملتتتتتتت! آی مسلمونا یکی کاری بکنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
وای بچهها چقدر دلم میخواست من هم میتونستم بیام مدرسه و آقای حلی و کاظمی و بقیه رو ببینم. اگه عکسی چیزی دارین شدیدا خواهانم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 4:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اول از همه از دوستان گلم که تبریک گفتم تشکر می کنم, ولی باید بگم واقعیت امر اینه که همچین آش دهن سوزی هم نیست! آخه تا دلتون بخواد از الفاظ قشنگ برای عناوین کاری استفاده می شه اما نتیجه کجاست! خدا می دونه ! فقط از اینکه تغییری اتفاق افتاده خوبه.
آرزو جون درسته سرقت به همراه دیگر عزیزان از طرف من بود اما پوستر دست گلی یا آزاده یا نیلوفر ه که اسکن رو از این عزیزان طلب کنید. گلی جون، کم دلگیر شو خانومی! اگه قرار بود همون دختر بچه های حیرون باشیم که اول از همه خودمون از این یکنواختی خسته می شدیم. البته هنوز حیرون هستیم، اما زنان سی و یکی دو ساله حیرون! که هنوز درگیر اینیم که خوب حالا چی می خوایم از زندگی! زهره خ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:50 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
آرزو گفته :بچه ها جون جای همتون خالی بود.من و بیتا و آزاده و گلی و زهره خ و نیلوفر از 73 ایها بودیم.خیلی خوش گذشت.فقط حیف شد که آقای نیوشا به دلیل کسالت نتونستند بیان و فیلمشون پخش شد.قرار شد اگه نیلو موفق بشه یه روز بریم ملاقات.با کاظمی و حلی و غیاثی و حاجی بنده عکس گرفتیم.زهره یه پوستر که عکس نیوشا روش بود سرقت کرد تا اسکن کنه برامون بفرسته.کاظمی خیلی فرق کرده بود. بیتا هم نوشته : خیلی خیلی خوش گذشت، جاتون خالی کلی یاد گذشته ها کردیم، امفی تئاتر و اون اتاق پشتش فکر کنم تنها جاهایی بودن که تغییر نکرده بودن، کلی قرتی بازی به مدرسمون اضافه شده بود که نمی گذاشت درست و حسابی بریم تو حال و هوای اون روزا، اما هنوز می تونستیم از لا به لای اون پارتیشنا و درهای شیشه ای باکلاس، همون کلاسای قدیمی، کارگاه، آزمایشگاه شیمی و فیزیک و زیست شناسی و اتاق مهین خانوم را تو ذهنمون زنده کنیم، راستی یه چیز دیگه هم تغییر نکرده بود : نیمکتای سبزمون، کهنه شده بودن، اما فکر کنم همونا بودن. گلمریم : ببخشید که عکسه باز نمیشه. اگه روش کلیک کنید میتونید توی فوتوپیج ببینیدش تا خانوم مهندس یه چیز درست و درمون جاش بذاره. خوب شما بگید. اگه شما با تصور اون عکس پایینیه میرفتید و با صاحب این عکسه روبرو میشدید که اصلا هم دیگه ترسناک نبود و مدام دلش میخواست فرار کنه و بره، اگه به جای نیوشا با شبح خندون نیوشا روی یک صفحه خیالی روبرو میشدید، بدون ابهت اون سالها، به شکل پیرمرد لرزونی که نشسته با سکر بی خیالی اعصابشو تخدیر میکنه، آیا آیا آیا دلتون نمی گرفت؟ و آیا به این حقیقت دلگیر نمیرسیدید که شما هم دیگه اون دختربچه حیرون سالها پیش نیستید، و اکنون زنی تنهاست، اکنون زنی تنهاست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:7 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
هرجور که حسابشو بکنی من یکی ریاضیات جدید و هندسه و تحلیل و فضا تو سرم نمیره خوب. چیکار کنم؟ من اصلا اینکاره نبودم از اول ولی این باعث نمیشه وقتی خبر برگزاری جشن ریاضی توی مدرسه و پشت بندش تجلیل از آقای نیوشای نازنین رو می شنوم دلم از خوشی غنج نره. جریان اینه که روز جمعه ۲۳ آذر توی دبیرستان فرزانگان جشن ریاضی و مسابقه و این حرفاست. ساعت ۲ تا ۵/۳ بعد از ظهر هم یک مراسم اختصاصی برای آقای نیوشا برگزار میشه که معلم های قدیمی مثل آقای کاظمی، آقای حلی و آقای غیاثی هم حضور دارند. از تمام فارغ التحصیل های عزیز هم دعوت شده که تشریف ببرند. ضمناْ قرار خودمون هم پنج شنبه ۶ دی همون جای همیشگی. مخلص شما گلمریم پی نوشت: فکر میکنید این خبر دست اول رو کی سر صبحی زنگ زد و به من گفت؟ آیا از کسی به جز نیلو کلانتر عزیز میشه انتظارشو داشت؟ هاذا و کلا!(یا یه چی تو همین مایه ها) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:7 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
- اول اینکه بعد از بیشتر از نه ماه بالاخره مرحله آخر پول پروژه مطالعاتی که سلامتیم رو هم بالاش دادم دریافت کردیم. امیدوارم دست کم بی درد سر پاس شه!
- دوم اینکه رئیس این پژوهشکده ای که باهاشون کار کردیم و سابقه ای بس درخشان داشت!!!! و بسیاری از عملکردش ناراضی بودند و قصد بر برکنار شدنش بود به مقام ریاست مرکز تحقیقاتی بالاتر نائل اومد!!! - نکته سوم و مهمتر از همه اینکه بنده چند روزی هست که شدم رئیس مطالعات معماری معاونتمون. متاسفانه این چند روزه چیزی که شاهدش هستم ، زیر آب زنی همکاران خانومم که شکر خدا همه تحصیلکرده هم هستن!!! واسه همدیگه پیش منه چون باید نیروهام رو معرفی کنم. فقط می تونم بگم خیلی خیلی متاسف هستم! - قرار زمستونمون کی هست دوستان؟ زهره خ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:44 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
این عکسو که دیدم گفتم بذارمش اینجا. فقط دوست دارم بدونم اصل این عکسو کی گرفته و روی کدوم سایت بوده. من که از بهمن آقا کش رفتم!
هر چند که من اصلا با ریاضیات جدید حال نمی کردم و سر کلاسهای آقای کاظمی اعتماد به نفسم به زیر صفر می رسید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:15 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|