![]() |
![]() |
|
| ما هنوز هم باور داریم: همراه شو عزیز! تنها نمان به درد،کاین درد مشترک، هرگز جداجدا، درمان نمیشود |
|
قرار بهار ۸۸: پنج شنبه بیستم فروردین ماه ساعت یک بعد از ظهر کافه آلبالو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:59 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سال نو مبارک!
ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:11 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
من برگشتم ازاکا. نشد که بمونم ایران. شاید یه وقت دیگه بشه. بعدا بیشتر می گم از این چند ماه در ایران بودنم. از این چند روز ژاپن بودنم هم شاید این رو ببینید جالب باشه یه سوال دارم اینجا. چرا تو ایران که خانواده و همه کمک بودن اطرافم بازم وقت نمی کردم حتی اینجا رو چک کنم یا به دوستام سر بزنم ... ولی اینجا با اینهمه کار و بچه داری و اینها بازم می شه نه تنها چک کرد که متنی رو هم نوشت؟ خوش باشین ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:24 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
نه آب و نه برق رایگان میخواهیم
نه کاخ و نه گنج شایگان میخواهیم نه یک،نه هزار آرمان میخواهیم امروز گرسنه ایم نان میخواهیم دکتر اسماعیل خویی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ما هستيم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:56 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
عکس اول خانم حائری و آزاده خباز (فارغ التحصیل ۷۷ - که با دوستاش این برنامه رادرست کردند) http://khodemoon3ta85.blogfa.com/8709.aspx خانم حائری به همه بچه ها یک کتاب هدیه داد( عین کتابای اون موقعها اولش یه شعر بود با اسم خودمون - کتاب خودش بود در زمینه آموزش و در ارتباط با مجتمع آموزشي منظومه خرد .. عکس اختصاصی از خانم تقدس که دیدنش خیلی هیجان انگیز بود -برای من و ساتگین که تنها ۷۳ ای جمع بودیم. خانم حائری همون اول صحبتش گفت :"اونایی که عروسی کرده اند دستاشون بالا!............ و بعد: حالا اونایی که بچه هم دارند دو تا دستاشون بالا!!!... " و من یاد این افتادم که همیشه میگفت "این بچه ها خیلی مغرورند - یا عروسی نمیکنند یا زود طلاق میگیرند!" :) من خیلی دلم میخواست آقای کاظمی - خانم کمالی و ... را میدیدم -که نبودند.. نمیدونم خبر دارین یا نه که مهین خانم فوت شده.....:( ..............چقدر خاطره داریم ازش......................... از بچه های ۷۲ و ۷۱ هم بودند و بقیه بعداز ما بودند.. دیگه چی بگم براتون؟......... جاتون خالی بود.... خانم آهنی خیلی نازنین - با شال سفید-- همونجوری بود نازک و مهربون ... خانم رودسری هم بود- و خانم خرسند -ناظم طبقه مون! - و خانم نوربخش دینی... و خانم پابرجا هندسه ........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:47 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
سلام دوستان
من الان از تئاتر شهر برگشتم.از دیدن نمایشنامه کرگدن.خیلی خیلی قشنگه.ارزش دیدن داره.و بیشتر ارزش شنیدن.تا ۳۰ دی بیشتر روی صحنه نیست. دلم برای همه تنگ شده.... و برای "خودم" بیشتر شیوا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام دوستان
من الان از تئاتر شهر برگشتم.از دیدن نمایشنامه کرگدن.خیلی خیلی قشنگه.ارزش دیدن داره.و بیشتر ارزش شنیدن.تا ۳۰ دی بیشتر روی صحنه نیست. دلم برای همه تنگ شده.... و برای "خودم" بیشتر شیوا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
به مناسبت ورود دوقلوهای شادی مجلس بچه پارتی در خانه ما برگزار میشود!!بدینوسیله از تمامی دوستان عزیز دعوت به عمل میاید: روز چهارشنبه 11 دی ماه ساعت 4.5 برای گرفتن آدرس لطفا با موبایل من تماس بگیرید. میترا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:35 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به خونه که رسیدم منصور و دنیز بیرون بودن.دم درکه بودم زنگ زد که کجایی؟رفته بود برای مادرش گوشت بخره.تا برسه یه چای برای خودم ریختم و رفتم سراغ ظرفشویی.مثل همیشه پر بود.گاهی وقتا فکر میکنم کار از ما بهترونه.قبل از شروع یه سری به یخچال زدم.پاکسازی!از وقتی که رژیم گرفتم فهمیدم جاروبرقی خونه منم چون همه چیز میمونه و کسی نمیخوره.خلاصه بعد از تمیز کردن یخچال یک دنیا ظرف جمع شد که شستمشون.همیشه موقعی که پای سینک هستم فکر میکنم.به ماجراهای کافه البالو.به حرفهای بچه ها.یاد حرفهای پسر میترا که بعد از دیدن عکسها گفته بود چقدر پیر شدین. ۵شنبه دیگه تولدمه.بنا بریک منبع موثق(ازگلی پرسیدم)میرم توی۳۴سال.پیشترها با خودم فکر میکردم وقتی به این سن رسیدم چه شکلی میشم.حالا توی آینه میبینم.بدم نیست.من هیچوقت از بالا رفتن سنم نترسیدم.فکر میکنم تجربه و درکی که آدم از زندگی پیدا میکنه ارزشش رو داره.خلاصه که منتظرم ببینم همسر عزیز چطور از خجالتم درمیاد. ازاوایل صبح احساس سرما خوردگی میکردم.بعد از یک جمع آوری مختصر و راهی کردن منصور، دو تا قرص سرما خوردگی انداختم بالا یه بالش برداشتم و روی مبل شهید شدم.۳ساعت خوابیدم .وقتی بیدار شدم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:42 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
این نوشته در اصل مال این وبلاگه ولی از اون جایی که دیگه خواننده چندانی نداره تو وبلاگ شخصی خودمم گذاشتمش خوب : با زوق زوق دندونم از دیروز تا به همین لحظه دست به یقه ام. ساعت حدود سه بود که موبایلم با یک شماره ناآشنا زنگ خورد. به امید یک ناجی گوشی رو برمیدارم و میگم بله؟ شادی ، همون شادی که مادر یک جفت دختر نازه پشت خطه.-گفته بودم که من کلی شادی می شناسم، نگفته بودم؟ - چند هفته پیش نامه داده بود-برقی- که فلان تاریخ ایرانم و تا سه دی مشهدم و بعد تهران. چطور می تونم بچه هارو ببینم. جواب داده بودم-برقی- که چه نشستی که در خوش شانسی دست مارو از پشت بستی و پنج دی قرار گروهی ماست و چنین و چنان و این هم تلفن من و رسیدی زنگ بزن. زنگ نزد تا همین امروز که روز قبل قرار سه ماه یکبار ما باشه. بعد از کمی گپ و گفت می پرسه که دخترهارو کجا ببرم بگردونم؟ کمی فکر می کنم به تمام مکان های سرپوشیده ای که این روزها میشه بچه ها رو برد. می گم یک زمانی سیرکی تو پارک پردیسان بود، اگه هنوز باشه.. تیراژه هم هست، سرزمین عجایب. امم خوب بولینگ عبدو تو شریعتی. البته به ما - من و تو که خونه مادرت هستی فعلا - دوره و به ترافیک نمی ارزه. همین دیگه. بعد شرمنده میشم از بضاعت کم پایتخت برای فرزندانش که بعد از چند سال دوری اومدن و احتمالا کمی که عقلشون برسه -سال های بعد- سر اومدن به مام وطن با باب وطن و بقیه به جنگ و جدل می پردازند لابد. حالا فردا با بچه دارها یک شور و مشورتی بکن. باشه تا فردا. برمی گردم خونه مادرم. بالاخره هفته ای یکبار بچه به مادربزرگش می رسه خوب. می خوام برم دندان پزشکی درمانگاه پشت خونه مادرم. زنگ می زنیم جواب نمی دن. ولو میشم روی تخت . همین جور خواب و بیدار فکر می کنم که کجا ببریم دوقلوهای شادی رو؟ آخ چه خوب که مجبور نیستم پاشم و ببینم سام داره چیکار می کنه. اصلا چطوره بریم خونه میترا ت. هم دو تا بچه هم سن و سال دوقلوها داره. هم خونه اش بزرگه. هم کلی اسباب بازی دارن. هم بچه هاش ماشالا از دو سالگی زبون انگلیسی حرف زدن تو مهد کودک و مدرسه و آداب معاشرت می دونن. آره همین بهتره حالا فردا بهش میگم. حالاتا فردا.. گل مریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:26 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
قرار زمستانی ۸۷: پنج شنبه پنجم دیماه. ساعت یک بعدازظهر، کافه آلبالو پ. ن از گل مریم : نیلو جان چرا یواشکی میای و میری؟ ای ناقلا. خدا کنه شادی هم بتونه بیاد. منتظر یک قرار داغ داغ دوستانه باشید تا بعد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:9 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
دوستان گلم
خیلی خیلی از محبتتون ممنونم. احساس خیلی قشنگیه وقتی آدم میبینه یه عالمه دوست ناب داره که این همه به فکرشن. ببخشید که دیر نوشتم. آرزو میکنم همتون خوش و خرم باشید. رضیه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6:39 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به اطلاع و سمع و نظر دوستان می رسانم که شادی ر عزیز بعد از سال ها دوری از وطن، خانواده و دوستان عزیز، با خانه برمی گردد. ایشان به همراه دو نوگل فرزانه خود سوم تا هفدهم دی ماه قابل رویت هستند. البته به قرار پنج دی ماه کافه آلبالو هم می آیند ولی ما که تا نریم خونشون و چای و شیرینی نخوریم که ول کن نیستیم نیلوفر جان . هستیم؟ پ.ن : الان یک خبر داغ هم توک زبونم داره جلز و ولز می کنه ولی نمی دونم اجازه دارم بگم یا نه. رضیه جون بیا و منو از این رازداری مفرط نجات بده. نمی تونم. من تو کل زندگیم شهرت چندانی در رازداری نداشتم ها. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:52 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
مریم ش سلام دوستان هرچی میام اینجا سر می زنم هیچکی هیچی نمینویسه. همون مطلب مهتاب بازم عنوان آخره. این شد که گفتم بیام لااقل بازار رو از این رکود دربیارم. بابا این همه خبر بوده تو دنیا:
برادر کردان فقط یه ذره بلند پروازی کردی. وزارت کشور واسه تو لقمه بزرگی بود که تو دهنت جا نشد. اگه تو همون مناصب قبلی بودی و دانشگاه هم تدریس می کردی و از خاطراتت تو آکسفورد واسه دانشجوها تعریف می کردی الان آب از آب تکون نخورده بود. حالا یکی به من بگه آیا کل کابینه باید دوباره رای اعتماد بگیره با توجه به اینکه تا حالا ۱۰ تا از وزرا عوض شدن؟ البته باید این سوال رو از آقای کردان می پرسیدم که ۲ کتاب در زمینه حقوق چاپ کردن و تو دانشگاه هم تدریس می کردن ولی شرمنده ایشون در دسترس نبودن. جناب اوباما هم که برنده شد. به تمام دموکراتها تبریک. به امید روزی که تو ایران یه انتخابات آزاد برگزار بشه. دوستانی که مقیم آمریکا هستند بهمون خبر بدن که آیا تو آمریکا اینطور هست یا نه؟ لااقل اونها نامزد ریاست جمهوریشون حتما باید یه سیاستمدار و عضو کنگره باشه. نه اینجا که وقتی می گن بیاین واسه ثبت نام هر ننه قمری میاد اسمش رو مینویسه. خوب اینم از اخبار سیاسی روز. دوستان به امید دیدار همگی و به امید ایرانی آباد و آزاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:13 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اعاده حیثیت من مهتاب م اینجادراین مکان مقدس و در حضور تمام دوستان سوگند یاد میکنم که هرگز جاسوسی نکرده وهیچوقت خبرچین نبوده ام.تنها چیزی که درمورد خودم میتونم بگم اینه که خیلی خجالتی بودم و بسیار ساکت. دیشب خونه گلی بودم.مصی هم بود ولابلای صحبت ها مون پرده از رازهایی برداشته شد که خیلی برام جالب بود.وقتی کلاس سوم راهنمایی بودیم من برای اینکه لبهام خشکی نزنه گاهی وقتا کمی روژلب کمرنگ می زدم که البته وقتی میرسیدم مدرسه پاکش میکردم! از اونجایی که خیلی ساکت بودم بعدها فهمیدم بعضی بچه ها فکر میکردن من جاسوس مدرسه هستم و یه روز منو به خانم آزاده لودادن تا بابت جاسوسی های من دلشون خنک بشه!من تا امروز فکرمیکردم الهام و سپیده بودن که منو فروختن اما مصی ماجراروتعریف کردوچقدرخندیدیم.یاد اون روزای سادگی به خیر! دوستان عزیزم من هیچوقت نه خبری بردم و نه زیر آب کسی رو زدم.قسم میخورم!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:6 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
امشب با مصی ط و مهتاب م نشسته بودیم و خاطره های قدیم رو مرور می کردیم. همون خاطره هایی که برای به یاد آوردنشون گاهی یک دوست لازمه. من که هیچ چی یادم نمی مونه. بعد صحبت کافه آلبالو شد. دراومدم گفتم چقدر خوب بود اگه یک نفر فیلم دیدارهای کافه آلبالویی مارو می ساخت. فیلمی که کلا توی کافه اتفاق می افتاد.قصه آدم هایی که یکی درمیون میان. یک وقتایی تو فکرن. یک وقتایی شادن. یک وقتایی با بچه شون میان. یک وقتایی بچه شونو می ذارن پیش کسی. یک وقتایی میرن پشت شیشه های کافه و سیگار می کشند. یک وقت هایی که تعدادشون کمه می شینن پشت یک میزو با هم درددل می کنند. آقای کافه چی هم دستاشو می ذاره زیر چونه اش و نگاهشون می کنه. گاهی می خندن. گاهی تو فکرن. گاهی چیزی رو پنهان می کنن . گاهی همدیگه رو به یاد نمیارن. خلاصه که بدجوری پرشنگ خونم پایین افتاده. شنیدم این دختر تو ولایت غربت فیلم هم ساخته حتی. نمیشه بیاد و فیلم خودمونو بسازه؟ پ.ن : این بار کافه آلبالو پر بود. سمیرا ر، ربابه و لیلا (اون یکی لیلا) برای اولین بار اومده بودند. مریم ش با هورسا -دخترش- اومد. اون یکی مریم ش.مریم م با آریانا. اکرم،مصی، نیلوفر، ماندانا، زهره، مهرناز، مهتاب ک، مهتاب م ، فاطمه م و من هم بودیم. کسی از قلم نیافتاد؟ قرار بعدی ۵ دی هست. میای دیگه؟ گل مریم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 0:18 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
هر روزی که از اتوبان کردستان رد میشم و چشمم به پاساژ ونک می افته دلم یک جور خوبی قنج میره و یاد دیدارهامون می افتم. شاید آدم باید به این سن و سال برسه که دیدن دوستانش، حتی همونایی که ممکنه هر روزی از سال بهشون زنگ بزنه و ببیندشون انقدر خوشحالش کنه. خواستم بگم که پنج شنبه ۱۸ مهرماه ساعت ۱۲ کافه آلبالو یادتون نره ها. ربابه هم با دخترش تهرانه. احتمالا میاد.اگه بیاید یک روز پاییزی ملس از بودن با هم لذت می بریم. دوستون دارم. گل مریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام
قبل از هر چیزی بگم که این پست هر آن امکان داره بدون هیچ پایان مناسبی قطع بشه. اصولا زندگی ما این چند وقته خیلی جالب شده. همه چی یه جورایی غیر قابل پیشگویی هستش. یعنی اینکه مثلا امکان داره غذا رو آماده کنی برای نهارت ولی مجبور بشی همینجور منتظر فرصت مناسب برای میل غذا بموووونی تا خود غروب. از همه دوستانی که تبریک گفتن و بقیه هم خیلی ممنون. گلاره جان به تو هم خیلی خیلی تبریک می گم. امیدوارم این روزها رو به شادی و خوبی و راحتی سپری بکنی. راستش خودم هم دارم متوجه می شم سختی هایی که در بچه داری هست. چند تا جمله در این رابطه می خوام بگم. فقط قبلش بگم که این حرفها نظرات در حال حاظرمه و امکان داره بعدها از زور خستگی یه جور دیگه فکر کنم. اول اینکه من فکر می کنم ما یعنی مادر و پدرها٬ خودمون خواستیم که یه کوچولویی داشته باشیم. پس مثل این می مونه که خودمون دعوتش کرده باشیم. بنابراین اگر این مهمون کوچولو هر از گاهی یه دردسرهایی هم داره خوب تقصیر اون نیست. اصولا شاید اون خودش از همه بیشتر داره اذیت می شه و اگر به خودش بود شاید عمرا دوست نداشته به این دنیا بیاد و شاید فقط برای خوشحال کردن دل ما بوده که اون همه سختی کشیده. می دونم شاید خنده دار به نظر بیاد ولی وقتی آنا کوچولو رو اولین بار دیدم که کبود بود و جمع شده بود تو خودش و همه تو اتاق زایمان به طرفش حمله کردن تا شروع کنن آماده کردنش برای زندگی به سبک ما آدم بزرگها٬ خیلی پیش خودم براش حس همدردی پیدا کردم. وقتی همونجور رو سینم گذاشتنش اولین چیزی که بهش تونستم بگم این بود که مامانی خسته نباشی. به نظر من آنا واقعا از من بیشتر تلاش کرده بود. در اون لحظه من دیگه راحت شده بودم از درد ولی این کوچولوم مونده بود تو دنیای ما غولها. می ترسیدم خوابم ببره و ازش غافل شم برای همین از مهدی خواستم حواسش باشه. بچه ها من همیشه یه جورایی دوست داشتم خدا رو ببینم و درک کنم. هیچ وقت اونجوری که بقیه خدا و دین و دنیا رو برام دیکته می کردند خوشم نمی یومد. ولی من در به دنیا اومدن آنا خدا رو در وجود خودم یعنی خود خودم احساس کردم. الان شرایط خوب کمی سخت شده. برای آدمی مثل من که بنده خواب بودم و همچنین دوست داشتم هیچ وقت توسط هیچ کسی همراهی همیشگی نشم و یه جورایی ساعتهای تنهاییم رو داشتم٬ و البته ترتیب در زندگیم مهم بود و خیلی باید های دیگه٬ الان همه اش به هم ریخته. الان شب و روز عملا یکی شده تازه بازم یه حس می مونه که آیا درست دارم عمل می کنم یا نه. این روزها غذای گرم سر وقت خوردن یه افسانه شده. ایمیل هام رو چک می کنم بدون اینکه بتونم جواب مناسب به هر کدوم بدم. کارهای دانشگاه که نا تموم موندن یکی یکی پیش چشمم رژه می رن. ولی این همه به هیچه. الان فقط آنا مهمه حداقل تا چند هفته یا ماه دیگه که بدونم و مطمئن بشم کمی محکم شده این کوچولو. این چند روزه آنا دل درد داشت. کلافه بود و همه چی اذیتش می کرد. شیر می خواست ولی خوردنی نق می زد. آدم رو خسته می کرد واقعا. ولی وقتی خوب بهش نگاه می کردی می دیدی اون خودش از همه بیشتر داره اذیت می شه. برای هینم فکر می کنم تو لحظات سخت٬ که می تونه بعد نصف شب باشه که برای بار هزارم از خواب بیدار شدی و بازم فقط گریه می شنوی٬ شاید بهتر از همه این باشه که فقط به چشم های معصوم کوچولوت نگاه کنی تا مطمئن بشی که اگه تو دنیا یکی و فقط یکی هست که اصلا نمی خواد تو رو اذیت کنه همین فرشته کوچولوه. راستی اگه همه کارهامون جور بشه تصمیم داریم به زودی برگردیم. این بار برای مدت طولانی تر. ببینم می شه یه بارم در جمع شدن های بچه ها ما هم باشیم. راستی اگه با آنا بیام و کمی شلوغ کنه اشکالی نداره. آخه این بچه کمی جیغ هاش زیادی بنفش می شه بعضی وقتها. گفتم از اول بگم چون اصولا دعوای اول به از صلح آخر. خوش باشین همگی ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 7:44 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
حسی کاملا غریبه اینه که نشسته باشی پای کامپیوتر ولی همه حواست عملا پی کوچولویی باشه که همین پایین نیم متری خوابیده. امسال منتظر بودم تا هدیه تولدم با همه سالها فرق کنه. قرار بود که خدا فرشته کوچولویی رو روز تولدم بهم بده ولی چه می شد کرد. نی نی منم مثل خودم تاخیری شد. ولی خوب بالاخره در روز ۲۰ مرداد بعد از تقریبا یک شبانه روز درد کشیدن٬ فرشته خانمی پرید تو بغلم. وای که چه معجزه ای... مهدی که در اون لحظات همه اش اشک می ریخت. من همون جا فهمیدم که زن بودن چه نعمتیه. بعد از به دنیا اومدن اولین چیزی که شنیدم از گروه پرستارها ساعت وضع حمل بود و اینکه بچه دختره. شاید چیزای دیگه هم گفتند ولی کلا من هیچ دیگه نمی شنیدم. حواسم به بچه ام بود که اون گوشه داشتند اندازه می زدند و تمیزش می کردند و ... وقتی همون اول آنا رو گذاشتند روی سینه ام خیلی غریب بود. راستش احساس کردم هنوز شاید لیاقتش رو ندارم.
مدتها بود اینجا چیزی ننوشته بودم. آخه می خواستم تا می تونم کارهای دانشگاه رو تمام کنم و کاملا آماده باشم برای اومدن آنا خانم. الان چند وقتیه که با آنا تنها هستم. مامانینا مجبور شدند زودتر برگردن و خوب ما موندیم و خدای خودمون. امروز دیگه موندم آنا رو چه جوری بخوابونم. هر کاری بلد بودم امتحان کردم جواب نداد. تا اینکه یه آهنگ گذاشتم و دست و پاهاش رو به حرکت متوازن مجبور کردم. عجب که خوبم نتیجه داد. دوست دارم برگردم و بیشتر بنویسم در مورد مخصوصا به دنیا اومدن آنا ولی الان دیگه باید برم. آخه مامان شدن همینه دیگه... ربابه ر |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
ساعت از پنج صبح گذشته و من ویلون سیلون دنیای مجازی هستم. جی میلمو چک می کنم و می بینم که ای داد، از رفیق سفرکرده، بیتای نازنین ایمیلی رسیده به این مضمون "که من هرکاری می کنم نمی تونم وارد بلاگفا بشم. این آگهی رو برای من بذار تو وبلاگ. "به گمونم این وبلاگ، اونور آب کار نمی کنه. یعنی یک کمی آب رفته تو این یوزر و پسوردش. اینه که هر چی اینارو می زنی هی ارور میده لاکردار. البته من به بیتای عزیز گفتم که این کار خرج داره. مثل نرخ تاکسی های خطی، گذاشتن آگهی سفارشی از ساعت ۱۲ تا ۶ صبح بیست درصد مخارج اضافه داره. حالا بعدا با هم حساب می کنیم بیتا جون. عجله ای نیست. به قول آقای اولد فشن آگهی خوب است. آگهی آدم را پولدار می کند. یک واحد آپارتمان ۱۱۴ متری، دو خوابه، بسیار شیک و تمیز ،واقع در خیابان سردار جنگل(اتوبان همت) اجاره داده می شود. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. دو روز دیگه بچه تون می خواد بره مدرسه ، سر سیاه زمستون دربه در ثبت نام بچه نشید. همین الان که صابخونه با انصاف پیدا شده دست به کار جابجایی خونه بشوید. قیمت هم فعلا : ۲۰ تومن پیش، ماهی ششصد تومن. حالا مشتری باشید راه می آییم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
باورم نمیشه. مراد بیگ برای همیشه از این دنیا رفت. حس عجیبی دارم. زندگی چقدر زود میگذرد. انگار همین دیروز بود. هر هفته سه شنبه ها، زنگ تفریح بعد از کلاس فیزیک مشغول، هر کسی سریال روزی روزگاری شب پیش رو ندیده بود میومد تا براش تعریف کنم. سپیده میگفت رضیه دستشویی رفتن مراد بیگ رو هم تعریف میکنه. باورم نمیشه. خسرو شکیبایی برای من سمبل دوران طلایی بود که نمیخواهم هیچ وقت فراموشش کنم. روزهای بیخیالی و خیال بافی. نمیخواهم باور کنم که نیست.
روحش شاد رضیه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:27 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
اومدم از پنج شنبه بگم که چه جمعیت جمع و جور شاد غمگین نیکبختی بودیم که در کافه آلبالویی که گمان می رفت تبدیل به یک لباس فروشی شده و کمی دیرتر از همیشه کرکره هاشو بالا کشید، دور هم جمع شدیم که ناگهان نوشته پرشنگ منو هوایی کرد. یاد تلما و لوئیس افتادم. یاد کتاب فریدا که لطف کردی و برام فرستادی و چه حس خوبی به روزهای غم انگیز بعد از زایمانم دادی. کلا مثل یک نسیم از روزهای گرم تابستان دو سال قبل گذشتی و رفتی. نوشته امروزت نوید یک تابستون خنک دیگه رو به من میده. گل مریم پی نوشت : چه خوب که هیچکس زوری نیومده بود. به خاطر کسی یا چیزی. هرکس فقط به خاطر دل خودش اومده بود و فکر می کنم این دلیل خنده های مکرر روز پنج شنبه بود که انگار هر هشت تایی مون بار غصه هامونو گذاشتیم وسط میز و با همدیگه بهشون خندیدیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:41 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام بچه ها
چه حال چه خبر؟ داشتم فکر می کردم تریبون آزاد به این خوبی داریم ولی چه خالی مونده.... پس کجان زنان؟ من خودم تا حالا کجا بودم؟....من یه کم گم شدم تو فراز و نشیب این زندگی... زمستون هم خیلی سرد و طولانی شد، انقدر که شعله دل م را خاموش کرد، اما حالا تمام گلدانهای بالکن خونه غرق رنگ شده ... خونه جدید، روزهای جدید، سال جدید.... کنتور دوباره از صفر شروع کرد انگار.... شما خوبین؟ بچه هاتون، همسراتون، خونه هاتون، کوچه هاتون، شهراتون؟ من سال نو تهران بودم... تهران خیلی بهاری و دل انگیز بود، یه روز آروم(از این روزهایی که نادرن تو تهرون) از خیابون سهیل سرازیر شدم پایین... نرجس سر جاش بود یاد آزاده و مهسا و نسترن، لیلا وساتگین کردم که وقتی دانشپژوهان جوانی بودیم با هم اون تو، عدسی تلسکوپ می سابیدیم! رسیدم به بیمارستان میثاقیه ( اسم جدیدش ؟!) همونجایی که به دنیا اومدم.... بعد مدرسه خودمون از ۱۱ سالگی تا دیپلم.... باز ادامه دادم دست چپ مدرسه پسر خاله ام، خاطره اولین شیطونی ها اولین پسرها.... به فلسطین که میرسم دبستانم : دبستان رویا که بعدترها، همون موقعی که روسری های گل گلی کلاس اول شادی جاشو به مقنعه های سیاه وخاکستری کلاس دوم توحید داد، اسمش شد دبستان ایمان. تکون نخورده، عینا همون ساختمون قدیمی با بالکن گرد کلاس پنجممون، پنجم صالحین.... سوم یادمه سوم عدل بود و چهارم.... یادم نمیاد... عددهای فرزانگان راحتتر بودن مخصوصا مال من : ۱\۳، ۲\۳، ۳\۳، بعد هم ۱\۱، ۲\۱، ۳\۱، ۴\۱ توی کوچه نرجس ساختمون زیبای آجریی هست که اون هم از خوش شانسی به جا مونده، اگه گذارتون به اون ورا افتاد یه نظری بهش بندازین شاید دیگه هرگز دیدن یک همچین ساختمونهایی نصیبتون نشه.... دست راست میرم تو طالقانی، سینما عصرجدید با اون کنتاکی تخمی بغلدستش و روبرو آبمیوه کردستان که ما میچپیدیم توش سیگار بکشیم و برنامه جشنواره مون را بالا پایین کنیم، تعداد فیلمهای تیک خوردمون را با هم مقایسه کنیم، کل کل می کردیم، به فیلم هایی عاشق می شدیم و از فیلم هایی متنفر، جشنواره فجر، بهترین زمستونهای دنیا..... میپیچم سمت چپ، انقلاب، کتابفروشیها، ول ول چرخیدن جلوی ویترینها، عکس شاملو، فروغ، نیما، بوی کتاب، ساندویچ کوکوی سبزی.... دانشگاه تهران، روز اول دانشگاه، خوش و خرم با بهناز از پله های فنی میرفتیم بالا که یارو دربونه به من گفت نیشتو ببند!!!! موهاتو بکن تو! دعوا شد و طرف کارتمو گرفت... هیچ وقت دیگه نتونستم اون دانشگاه را دوست داشته باشم ولی به در «۵۰ تومانی» که می رسم یاد درگیری ها می افتم، یاد اون روزی که همه جمع شده بودیم تا خاتمی بیاد برامون حرف بزنه، یاد کلاسهای بابک احمدی تو دانشکده حقوق، یاد اولین عشق، یاد رییس انجمن اسلامی که تو راهروها دنبال ایلا میدوید چون موهاش بلند بود و اون موقع ها قدغن، همون رییس چشم زاغی که بعدترها اپوزیسیون بود و ایلا دیده بودش وقتی وسط میدون ولیعصر از چند تا قلچماق تر از خودش کتک می خورد، یاد عکس ها و قصه های مامان بابام هم میافتم اون موقع که اون ها دانشجوی همین دانشگاه بودن، روزهای انقلاب، جنبش دانشجویی، روزهایی که قرار بود از بام وطن سپیده بدمه.... به میدون انقلاب که میرسم از وسط عکسهای گلزار و رادان و گلشیفته و نیکی راه باز میکنم به خاکشیر فروشی.... زیادی شیرینه، مث ایرون، مث کودکی، انقدر که گلوی آدمو میسوزونه.... تاکسی میگیرم تا از این محله که همه تاریخ جغرافیای من و کشورم را در هم تنیده هر چه زودتر فرار کنم........ کنجکاو و پر آرزو باشین می بوسمتون پرشنگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:27 توسط کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
|
|
تابستونم اومد و مفهومش یه قرار دیگه است. البته من یادم رفته بود و گل مریم جون دیروز یه سر اومد خونمون و بهم یادآوری کرد. منم گفتم اینجا بنویسم تا اونهایی که یادشون رفته بدونن این پنجشنبه یعنی ۶ تیر قرار تابستانمونه. همون مکان و زمان همیشگی.
گلی جون مرسی بابت دیروز، خیلی کمک بزرگی بهم کردی. ماشین سام هم خونمون جا مونده که برات پنجشنبه میارم. شهرزاد جونم ، اگه هنوز اینجا رو می خونی بابت محبتهای تو هم خیلی خیلی ممنونم. شاد باشید و سلامت.... زهره خ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:45 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
به به عجب سوت و کوری! عجب آرامشی حکمفرماست... انگار نه انگار ماها دلمون برای هم تنگ میشه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:22 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
Then, the busy years went rushing by us |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
سلام و سال نو مبارک. این پنج شنبه کافه آلبالو فراموش نشه. ساعت یک. البته با نیلوفر که صحبت می کردم بهم گفت که فردا ماندانا زنگ می زنه کافه آلبالو و مطمئن میشه که میتونیم همون روز بریم، ولی از اونجایی که من هولم و حرف تو دهنم نمی مونه گفتم امروز بگم. اگه نشد خوب فردا میام حرفمو پس می گیرم. خلاصه هرکی می تونه بیاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:29 توسط اهالی 66 تا 73 فرزانگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا وبلاگ مشترک بچه های فارغ التحصیل سال 73 مدرسه فرزانگانه،
ایده اولیه از ماندانا بود و تصمیم به اجرایش از نیلوفر ، قراره اینجا محلی باشد تا همه از حال و روز خودمان و کسانی که خبر داریم بنویسیم تا اینقدر بی خبر از هم نباشیم و یاد آن روزهای خوب که با هم می خواندیم همراه شو عزیز.... را زنده کنیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت فرزانگان فراوانی اسامی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
اهالی 66 تا 73 فرزانگان مدیریت اهالی 66 تا 73 فرزانگان کلوپ خصوصی (فقط خودمان) |
| پیوندها |
|
ایجاد تغییر یا مطلب جدید Farzanegan73@blogsky کوچی دیگر(ارکیده) خورشید خانوم زن نوشت امیر مهدی حقیقت یک لیوان چای داغ rooz online نیک آهنگ مهرانگیز کار ابراهیم نبوی |
|
RSS
|